كنند ,«بدا ,جواب ,مخاطب ,دولت ,عالم ,مخاطب سلام

بدا به حال روس!

:: بدا به حال روس!
كنند ,«بدا ,جواب ,مخاطب ,دولت ,عالم ,مخاطب سلامقربان! شمشير مكش كه عالم خراب خواهد شد
گويند در جنگ دوم روس و ايران وقتي قشون روس به تبريز وارد شد و مصمم بود به سمت ميانه حركت كند، دولت ايران خود را در مقابل كار تمام شده اي ديد و ناچار شد شرايط صلحي كه دولت روس املا مي كرد بپذيرد. فتحعلي شاه براي اعلان ختم جنگ و تصميم دولت در بستن پيمان آشتي، سلاحي خبر كرد. قبلا به جمعي از خاصان دستوراتي راجع به اينكه در مقابل هر جمله اي از فرمايشات شاه چه جواب هايي بايد بدهند داده شده بود و همگي نقش خود را روان كرده بودند.
شاه بر تخت جلوس كرد و دولتيان سرفرود آوردند. شاه به مخاطب سلام، خطاب كرد و فرمود: اگر ما امر دهيم كه ايلات جنوب با ايلات شمال همراهي كنند و يكمرتبه بر روس منحوس بتازند و دمار از روزگار اين قوم بي ايمان برآورند چه پيش خواهد آمد؟ مخاطب سلام كه در اين كمدي نقش خود را خوب حفظ كرده بود تعظيم سجده مانندي كرد و گفت:«بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!» شاه مجددا پرسيد:«اگر فرمان قضا جريان شرف صدور يابد كه قشون خراسان با قشون آذربايجان يكي شود و تواما بر اين گروه بي دين حمله كنند چطور؟» جواب عرض كرد:«بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!»
اعليحضرت پرسش را تكرار كردند و فرمودند:«اگر توپچي هاي خمسه را هم به كمك توپچي هاي مراغه بفرستيم و امر دهيم كه با توپ هاي خود تمام دار و ديار اين كفار را با خاك يكسان كنند چه خواهد شد؟» باز جواب: «بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!» تكرار شد و خلاصه چندين فقره از اين قماش اگرهاي ديگر كه تماما به جواب يكنواخت بدا به حال روس مكرر تاييد مي شد رد و بدل شد.
شاه تا اين وقت روي تخت نشسته پشت خود را به دو عدد متكاي مرواريد دوز داده بود. در اين موقع درياي غضب ملوكانه به جوش آمد و روي دوكنده زانو بلند شد شمشير خود را كه به كمر بسته بود به قدر يك وجبي از غلاف بيرون كشيد و اين دو شعر را كه البته زاده افكار خودش بود به طور حماسه با صداي بلند خواند:
كشم شمشير مينايي / كه شير از بيشه بگريزد
زنم بر فرق پسكوويچ / كه دود از پطر برخيزد
مخاطب سلام با دو نفر كه در يمين و يسارش رو به روي او ايستاده بودند خود را به پايه عرش سايه تخت قبله عالم رساندند و به خاك افتادند و گفتند:«قربان مكش، مكش كه عالم زير و رو خواهد شد.» شاه پس از لمحه اي سكوت گفت:«حالا كه اينطور صلاح مي دانيد ما هم دستور مي دهيم با اين قوم بي دين كار به مسالمت ختم كنند.»
شرح زندگاني من
عبدالله مستوفي صص 33و۳۴     telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : كنند ,«بدا ,جواب ,مخاطب ,دولت ,عالم ,مخاطب سلام
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : بدا به حال روس!


سورنا ,کراسوس ,هزار ,سلوکیه ,سواره ,نظام ,سواره نظام ,هزار سواره

سورنا

:: سورنا
سورنا ,کراسوس ,هزار ,سلوکیه ,سواره ,نظام ,سواره نظام ,هزار سوارهسورنا
سورنا در خانواده ای اشرافی متولد شد.او قدی بلند و چهره ای زیبا داشت.و خردمند و شجاع بود.
پلوتارک تاریخ نویس یونانی در باره او مینویسد هنگام سفر هزار شتر وسایل سفر او را حمل میکردند.هزار سواره نظام زره پوش و همچنین هزار سواره نظام عادی او را همراهی میکردند.او بیش از ده هزار سواره نظام و خدمه داشته است؛سورنا شهر سلوکیه را تصرف کرد و ارتش روم را در سال ۵۲ قبل از میلاد شکست داد که فرماندهی آنرا به سیاستمدار رومی کراسوس به عهده داشت .(همانکه که جنبش
استارتاکوس را در روم سرکوب کرده بود)کراسوس و پسرش در این جنگ کشته میشوند و سپاهیان رومی به اسارت اشکانیان در می آیند.
پلوتارک در باره این جنگ مینویسد سورنا سر و دست کراسوس را میفرستد برای “ارد” که برای بستن پیمان صلحی در ارمنستان به سرمیبرد اما در سلوکیه این شایعه را منتشر میکند که کراسوس زنده است و به زودی به شهر آورده میشود.
او به این شیوه به سلوکیه وارد میشود و آنجا را تصرف میکند.محبوبیت سورنا که ۳۰ سال از عمرش نگذشته بود بین سپاهیانش بعد از پیروزی بر ارتش روم باعث وحشت شاه گردید و مدتی بعد از این پیروزی او به دستور شاه به قتل رسید.
مورخان ایرانی و یونانی راجب سورنا اتفاق نظر دارند تقریبا در تمام کتب تاریخی راجب دلاوریها و مرگ ناجوانمردانه او اینطور آمده:
که این سورنا بوده که ارد را به تخت نشاند و شهر سلوکیه را تصرف کرده و اولین کسی بوده که بر دیوار شهر مذکور بر آمده و بادست خود اشخاصی را که مقاومت میکردند به زیر افکنده .
وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت و مع هذا به حزم و احتیاط و خردمندی شهره بودو بر اساس این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد که نخست جسارت و تکبر کراسوس و یائسی که بر اثر بدبختیها به سورنا دست داده بود به آسانی وی را در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود با این حال ارد به جای اینکه سورنا را پاداشی نیک دهد براو رشک برد و نابودش کرد .   @tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : سورنا ,کراسوس ,هزار ,سلوکیه ,سواره ,نظام ,سواره نظام ,هزار سواره
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : سورنا


پانته ,کورش ,کوروش ,ایرج ,هنگامی ,پادشاهی ,ایران زمین ,اصیل ایرانی ,کورش بزرگ

داستان کورش بزرگ و پانته آ

:: داستان کورش بزرگ و پانته آ
پانته ,کورش ,کوروش ,ایرج ,هنگامی ,پادشاهی ,ایران زمین ,اصیل ایرانی ,کورش بزرگ
@tarikheiranzamin95
هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند

در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود . چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند ، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند.

و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد . اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست..

کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.

می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»

آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود ، خود را کشت.
هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است. کاش از این داستان های غنی و اصیل ایرانی فیلم هایی ساخته میشد تا فرزندان کوروش، منش و خوی اصیل ایرانی را بیاموزند.   @tarikheiranzamin95

تاریخ ایران زمین, [۰۶.۱۱.۱۶ ۲۳:۲۰]
مردم انتخاب شد و پس از شکست ضحاک وی را در بند کشید و در کوه البرز به بند کشید. سپس وی به پادشاهی ایران زمین برگزیده شد .
فریدونسراسر گیتی را زیر نگین داشت و مدتها بر جهان فرمانروایی نمود و پادشاهی بسیار دادپر بود. او در پیر سالیش جهان را بین سه پسر خور یعنی ایرج، سلم و تور تقسیم نمود. بدین صورت که ایران به ایرج ، توران را به تور و غرب را به سلم داد و خود به پرستش یزدان مشعول شد.
 
 
* ایرج
 
ایرَج  بر پایه گزارش های ایرانی کوچک‌ ترین فرزند فریدون بود که فریدون پادشاهی اش را بین او و برادرانش  سلم  و  تور  بخش کرد. سرزمین ایران در پی این بخش کردن به ایرج رسید.
سلم و تور که به ایرج رشک می‌بردند، به نیرنگ او را کشتند. سالیانی می گذرد تا منوچهر نوه ی ایرج آن ها را به خون خواهی نیایش ایرج، می کشد.  
 
* منوچهر
 
* نوذر
 
* زاو (زاب)
              @tarikheiranzamin95
* گرشاسب

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : پانته ,کورش ,کوروش ,ایرج ,هنگامی ,پادشاهی ,ایران زمین ,اصیل ایرانی ,کورش بزرگ
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : داستان کورش بزرگ و پانته آ


جهان ,ضحاک ,مردم ,ایرج ,فریدون ,جمشید ,ایران زمین ,ضحاک ماردوش ,کاوه آهنگر ,اژدهاک ضحاک ,اساطیر ایرانی

پیشدادیان

:: پیشدادیان
جهان ,ضحاک ,مردم ,ایرج ,فریدون ,جمشید ,ایران زمین ,ضحاک ماردوش ,کاوه آهنگر ,اژدهاک ضحاک ,اساطیر ایرانی
بر اساس داستانهای اساطیری ایران زمین اولین سلسله حاکم بر جهان و به تعبیری اولین انسان از پیشدادیان بوده اند . بنا بر افسانه های کهن هر یک از پادشاهان این سلسله نقشی در تکامل دانش بشر اولیه داشته اند. فریدون و ایرج و پسرانش در اساطیر ایرانی ، نخستین دادگران بودند که نظم و قانون و امنیت را در جامعه بشری برقرار کردند و به همین دلیل نام این سلسله پیشدادیان بوده است یعنی نخستین وضع کنندگان قانون .
پادشاهان این سلسله عبارتند از :  
* کیومرث   
نخستين پادشاه و بنيانگذار سیستم پادشاهی جهان و همچنین سلسله پيشدادي در ایران است . زمان پیدایش این سلسله در حدود 6000 هزار سال پیش می باشد . آثار باقی مانده در مسجد سلیمان و متون زرتشتی حکایت از این امر دارد . نام وي در اوستا گيومرتا آمده است و ذکر شده است که زرتشتيان او را نخستين انسان ميدانند .
بر اساس اساطیر ایرانی پس از مرگ وی و از جسم مرده او دو موجود نر و ماده بنام مشیه و مشیانی روییدند. این جفت ابتدا بصورت گیاه بوده و به مرور تبدیل به انسان شدند که نخستین پدر و مادر انسان بودند.
 از دیدگاه فردوسى كيومرث نخستين شاه، نخستين كسى است كه تاج بر سر مى‏نهد، خوراك و پوشاك نو مى‏كند، جانوران از او فرمان مى‏برند و در جنگها شركت مى‏كنند. مسكن او كوهستان است و پلنگینه می پوشد . ديوان بر اين بهروزى رشك مى‏برند. در نبرد نخست سيامك پسر كيومرث به دست ديو كشته مى‏شود. كيومرث تشنه انتقام، از پس يك سال سوگوارى، نوه هوشمندش (هوشنگ) را به جنگ ديو سياه مى‏فرستد. نوه ديو را مى‏كشد. آرزوى كيومرث برآورده مى‏شود. مى‏ميرد و نخستين داستان شاهنامه با پيروزى نيكى پايان مى‏پذيرد.
داستان کیومرث در شاهنامه  
* هوشنگ
هوشنگ شایسته ترین نواده مشیه بود و پادشاه جهان شد. او پس از گذشتن از کوه البرز وارد مازندران شد و دیوهای مازندران را شکست داده و به اطاعت خود درآورد.
کشف آتش و برگزاری جشن سده بوسیله هوشنگ انجام شده است. بصورتیکه در داستانهای اساطیری آمده است : روزی هوشنگ با همراهانش به شکار رفته بود که ماری سیاه رنگ از دور پیدا می شود. وی سنگی برگرفت و بسویش پرتاب کرد. اگرچه مار فرار کرد ولی سنگ کوچک به سنگ آتش زنه در کوه برخورد کرد و از این برخورد آتشی برخاست. پس هوشنگ از اسب پایین آمد و خدای جهان را بخاطر آن نعمت و فروغ ایزدی سپاس گفت .
ساخت خانه، آهنگری، درودگری، بافندگی، ساخت ابریشم و عسل از جمله آموزه های هوشنگ بر اساس نوروزنامه خیام می باشد.
 @tarikheiranzamin95
* تهمورث
پس از هوشنگ، تهمورت برادر یا پسر او شاه شد. این دو نخستین مومنان بودند و دین یزدانی و ستایش آذر را در جهان رواج دادند و با مقرر کردن نمازهای روزانه راه و روش خداپرستی را به مردم آموختند.
تهمورث در آغاز پادشاهی آرمانش را به مردم، شستن حهان از بدی ها، کوتاه کردن دست دیوها از همه جا و آشکار کردن چیزهای سودمند عنوان می کند. چیدن پشم بز و رشتن آن از آموزه های وی بوده است.
در شاهنامه از تهمورث با صفت دیوبند یاد شده است که این عنوان یادآور چیرگی او بر دیوان و جادوگران است.
* جمشید
جمشید از تبار هوشنگ بود و پس از تهمورث فرمانروای زمین شد. در زمان او مردم از همه نعمتهای مادی برخوردار بودند و وی علوم بسیاری را به مردم آموخت و برای آنها حکمت آورد. پیری و بیماری از بین رفته بود و زمینها حاصلخیز گشته بودند.
جشن نوروز را جمشید بنیان گذاشت و جام جهان نما ( جام جم ) منسوب به اوست. جمشید هزار سال حکومت کرد و پس از آن دچار غرور شد که این غرور فره ایزدی را از وی گرفت و او مغلوب اژدهاک تازی شد.
نرم کردن آهن و ساخت ابزار جنگ، پوشش مردمان، تقسیم مردمان به چهار گروه موبدان، جنگاوران، برزگران و کارگران، ساختمان سازی و خشت زنی، برآوردن گوهر و سیم و زر از سنگ، ساخت عطر و گلاب و مشک و عود و عنبر، ساختن کشتی و دریانوردی و بسیاری کارهای دیگر را به جمشید نسبت داده اند
 
* اژدهاک (ضحاک ماردوش)

زمانیکه جمشید پس از هزار سال سلطنت دچار غرور شد و خود را خدا نامید ، اهورامزدا فره ایزدی خود را از او ستاند و جمشید بسیار ضعیف شد . در همان زمان یکی از دشمنان ایران زمین بنام تازیان به سرگروهی اژدهاک (ضحاک) به ایران حمله کرد و با شکست جمشید پادشاه ایران شد.
دوران حکومت ضحاک یکی از تلخ ترین دوران اساطیری شناخته می شود و شاید در میان اساطیر باستانی تنها دشمنی که پس از شکت به اسارت درآمده و به زنجیر کشیده شد او بوده است. ظلم ضحاک با کشتن روزی دو جوان ایرانی برای تهیه غذای مارهای روییده بر شانه خود به بالاترین حد خود رسیده بود که با قیام مردم به سرکردگی کاوه آهنگر و فریدون ، دوران هزارساله حکومت تو از بین رفت.
@tarikheiranzamin95

* فریدون
 
 
در زمان ضحاک ماردوش ، با قیام کاوه آهنگر و شورش مردم ایران بر علیه ضحاک فریدون که از نژاد تهمورث بود ، بعنوان رهبر

تاریخ ایران زمین, [۰۶.۱۱.۱۶ ۲۳:۲۰]
مردم انتخاب شد و پس از شکست ضحاک وی را در بند کشید و در کوه البرز به بند کشید. سپس وی به پادشاهی ایران زمین برگزیده شد .
فریدونسراسر گیتی را زیر نگین داشت و مدتها بر جهان فرمانروایی نمود و پادشاهی بسیار دادپر بود. او در پیر سالیش جهان را بین سه پسر خور یعنی ایرج، سلم و تور تقسیم نمود. بدین صورت که ایران به ایرج ، توران را به تور و غرب را به سلم داد و خود به پرستش یزدان مشعول شد.
 
 
* ایرج
 
ایرَج  بر پایه گزارش های ایرانی کوچک‌ ترین فرزند فریدون بود که فریدون پادشاهی اش را بین او و برادرانش  سلم  و  تور  بخش کرد. سرزمین ایران در پی این بخش کردن به ایرج رسید.
سلم و تور که به ایرج رشک می‌بردند، به نیرنگ او را کشتند. سالیانی می گذرد تا منوچهر نوه ی ایرج آن ها را به خون خواهی نیایش ایرج، می کشد.  
 
* منوچهر
 
* نوذر
 
* زاو (زاب)
              @tarikheiranzamin95
* گرشاسب

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : جهان ,ضحاک ,مردم ,ایرج ,فریدون ,جمشید ,ایران زمین ,ضحاک ماردوش ,کاوه آهنگر ,اژدهاک ضحاک ,اساطیر ایرانی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : پیشدادیان


زمان ,داریوش ,اردشیر ,مادها ,زمان اردشیر ,سقوط هخاان ,زمان داریوش ,ایران باستان ,تاریخ ایران ,تاریخ ایران باستان ,وقايع تاریخ ایران ,مهمترين وق

سال‌شماری مهمترين وقايع تاریخ ایران باستان از مادها تا سقوط هخامنشیان

:: سال‌شماری مهمترين وقايع تاریخ ایران باستان از مادها تا سقوط هخامنشیان
زمان ,داریوش ,اردشیر ,مادها ,زمان اردشیر ,سقوط هخاان ,زمان داریوش ,ایران باستان ,تاریخ ایران ,تاریخ ایران باستان ,وقايع تاریخ ایران ,مهمترين وقسال‌شماری مهمترين وقايع تاریخ ایران باستان از مادها تا سقوط هخامنشیان:

الف – مادها:
۱- تاسیس سلطنت ماد ها به همت "دياكو": ۷۰۸ قبل از میلاد
۲ – صلح مادها و لید‌یها در زمان "هوخشتره": ۵۸۵ قبل از میلاد
۳ – شکست "آيختوويگو" از "كوروش" و انقراض دولت ماد: ۵۵۰ قبل از میلاد

ب – هخامنشیان‌:
۱ – جنگ "کورش" با "کرزوس" پادشاه "لیدی": ۵۴۶ قبل از میلاد
۲ – فتح "بابل" بدست "کورش": ۵۳۹ قبل از میلاد
۳ – فتح "مصر" در زمان "کمبوجیه": ۵۲۵ قبل از میلاد
۴ – قتل "گئومات مغ": ۵۲۱ قبل از میلاد
۵ – آغاز سلطنت "داریوش بزرگ": ۵۲۱ قبل از میلاد
۶ – تسخیر "بابل": ۵۲۱ قبل از میلاد
۷ – مسافرت "داریوش" به "مصر": ۵۱۷ قبل از میلاد
۸ – لشکر‌کشی "داریوش" به کشور "اسکیت‌ها": ۵۱۴ قبل از میلاد
۹ – افتادن شهر "سارد" به دست شورشیان یونانی‌: ۴۹۸ قبل از میلاد
۱۰ – تسخیر "تراکیه" به دست لشکر "داریوش": ۴۹۳ قبل از میلاد
۱۱-جنگ "ماراتن": ۴۹۰ قبل از میلاد
۱۲ – لشکر‌کشی به "یونان" در زمان "خشایارشاه": ۴۸۱ قبل از میلاد
۱۳ – جنگ "سالامین": ۴۸۱ قبل از میلاد
۱۴ – جنگ "پلانه": ۴۷۹ قبل از میلاد
۱۵ – "معاهده کیمون" با یونانیون در زمان "اردشیر اول": ۴۴۹ قبل از میلاد
۱۶ – جنگ "کوتا‌ کزا" و باز‌گشت ده هزار نفر در زمان "اردشیر دوم": ۴۰۱ قبل از میلاد
۱۷ – "معاهده آنتا لیداس" در زمان "اردشیر دوم" با یونانی‌ها: ۳۸۷ قبل از میلاد
۱۸ – فتح "مصر" در عهد "اردشیر سوم": ۳۴۵ قبل از میلاد
۱۹ – جنگ "گرانیک" در زمان "داریوش سوم" با "اسکندر": ۳۳۴ قبل از میلاد
۲۰ – جنگ "اریل" در زمان "داریوش سوم" با "اسکندر" : ۳۳۱ قبل از میلاد
۲۱ – قتل "داریوش سوم" و سقوط دولت هخامنشی: ۳۳۰ قبل از میلاد                                           telegram.me\tarikheiranzamin95      

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : زمان ,داریوش ,اردشیر ,مادها ,زمان اردشیر ,سقوط هخاان ,زمان داریوش ,ایران باستان ,تاریخ ایران ,تاریخ ایران باستان ,وقايع تاریخ ایران ,مهمترين وق
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : سال‌شماری مهمترين وقايع تاریخ ایران باستان از مادها تا سقوط هخامنشیان


آمریکا ,جریان ,شهادت ,مستشاری ,بیگانگان ,حکومت ,برای جامعه ,میلیون دلار ,آمریکا برای ,مستشاری آمریکا ,جریان مستشاری ,جریان مستشاری آمریکا

مشاهده اسناد در تاریخ

:: مشاهده اسناد در تاریخ
آمریکا ,جریان ,شهادت ,مستشاری ,بیگانگان ,حکومت ,برای جامعه ,میلیون دلار ,آمریکا برای ,مستشاری آمریکا ,جریان مستشاری ,جریان مستشاری آمریکا
   

  
   
 

 

   
 
   

سندهای زیر گزارش‌هایی از اوضاع مشهد در روز 20 آبان ماه 1357 هستند. نکته نخست که در این سندها جلب توجه می‌کند اجتماع یکصد هزارنفری مشهد است. این تجمع که به مناسبت برگزاری نماز عید قربان برپا شده بود با سخنرانی شهید آیت‌الله سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد به اوج شور و تپش انقلابی ‌رسید. شهید هاشمی‌نژاد در این سخنرانی مردم را به اتحاد و همبستگی و تداوم مبارزه دعوت نمودند. برخی اشارات ایشان برای تشریع اوضاع آن روزها روشنگر خواهد بود؛ از جمله
* آتش سوزی و شکستن شیشه‌های بانک‌ها توسط حکومت انجام می‌شود.
* اتفاقات اخیر قوچان و تربت جام (16/8/57) کار دولت است.
* ما روحانیون و مردم، شیشه شکن نیستیم و بت شکن هستیم.
* سپاس‌گزاری از مردم قریه‌های اطراف مشهد که در اعتراضات اخیر با مردم این شهر همراهی کرده‌اند.
در قطعنامه‌ای که در پایان این تجمع خوانده شد بر « تشکیل حکومت اسلامی به رهبری امام خمینی، غیر قانونی بودن حکومت نظامی و اعلام همبستگی با اعتصابیون شرکت نفت، مطبوعات، فرهنگیان و دانشگاهیان» تأکید شد.

 
 
 
   


   
سندی که در ادامه ارائه شده گزارشی است از دادستانی ارتش راجع به اعدام دکتر حسین فاطمی - وزیر امور خارجه‌ی دولت مصدق - که پس از کودتای آمریکایی - انگلیسی 28 مرداد مدتی متواری شده بود. وی به وسیله‌ی عاملین کودتا در شرایطی که از لحاظ جسمانی در شرایط نامناسبی بود اعدام شد.
 
 
 
   

   
سند دیگر امروز نشان می‌دهد که ترس از بیگانگان چنان در ذهن و ضمیر رجال عصر پهلوی رسوخ کرده بود که قادر به ارائه هیچگونه راهکار مستقلی برای اوضاع کشور نبودند و همه‌ی تحولات کشور را منوط به اراده‌ی بیگانگان می‌دانستند. متاسفانه عدم خودباوری و اعتقاد به فعال مایشاء بودن بیگانگان، نهایتاٌ منجر به پرورش رجالی ‌گردید که خود را فاقد اراده در برابر بیگانگان می‌دانستند. در بخشی از این سند به نقل از «احمد آرامش» آمده است«ما [ایرانیان] همیشه در قید انگلیسی‌ها بوده و خواهیم بود ولی باز هم خدا پدر آنها را بیامرزد چون آمریکایی‌ها هم نفت هم سرمایه هم نیروی انسانی و هم تولید کشاورزی ما را از بین برده و می‌برند». این اظهارات ادامه تلاش جناح انگلیسی برای مقابله با تسلط جریان طرفدار آمریکا می‌باشد.
 
 
 
   



   
سند زیر به سخنان «شهید آیت اله محمدرضا سعیدی» در سال 1345 اختصاص دارد. در این سند می‌بینیم که شهید سعیدی سال‌ها قبل از شهادت مظلومانه‌اش در زندان ساواک در سال 1349، خودرا آرزومند رسیدن به درجه شهادت عنوان کرده است. وی می‌گوید«اگر در این راه [دفاع از اسلام و امام خمینی (ره)‌] کشته شوم موجب افتخار و سربلندیم خواهد بود و در راه خدا به شهادت رسیده‌ام و پس از مرگم افراد مسلمان و با ایمان که پی به خدماتم نسبت به اسلام برده‌‌اند مرا به نیکی یاد خواهند کرد»
 
 
 
   

   
براساس اسناد ساواک هزینه‌های صرف شده در برگزاری جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی به حدی بود که گاهی حتی خارجی‌ها را نیز دچار حیرت می‌کرد. در سند زیر به نقل از آقای «آلن گار» عضو هیئت مستشاری نظامی آمریکا در ایران به این موضوع اشاره شده است. اگرچه جریان مستشاری آمریکا برای جامعه ما خطر اقتصادی و سیاسی آن هم مهم و سنگین بود. لازم به توضیح است که جریان مستشاری آمریکا برای جامعه ما خطر اقتصادی و سیاسی مهمی بود. در بخشی از این سند که به سال 1350 باز می‌گردد می‌خوانیم: «آقای آلن گار … به صورت تمسخر می‌گوید آقای علم در سخنرانی خود گفت برای جشن‌ها فقط 17 میلیون دلار خرج شده در حالی که جراید آمریکا نوشته‌اند 200 میلیون دلار و بیشتر…»
 
 
 
   

   
   
منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : آمریکا ,جریان ,شهادت ,مستشاری ,بیگانگان ,حکومت ,برای جامعه ,میلیون دلار ,آمریکا برای ,مستشاری آمریکا ,جریان مستشاری ,جریان مستشاری آمریکا
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : مشاهده اسناد در تاریخ


شاپور ,جزیره ,جنوب ,تازیان ,ساسانی ,جزیره لاوان ,ایران زمین ,پادشاه ایران

شاپور دوم ساسانی و تازیان

:: شاپور دوم ساسانی و تازیان
شاپور ,جزیره ,جنوب ,تازیان ,ساسانی ,جزیره لاوان ,ایران زمین ,پادشاه ایران

شاپور دوم ساسانی و تازیان

پاسی از شب گذشته بود به شاپور دوم ساسانی ، پادشاه ایران زمین گفتند سه مرد کهن سال از جزیره لاوان به دادخواهی آمده اند .
پس از اجازه فرمانروا ، آنها گفتند : اکنون سالهاست تازیان هر از گاهی به جزیره ما یورش آورده و مروارید های صیادان را به یغما می برند ، و اما اینبار علاوه بر مروارید یکی از دختران جزیره را نیز دزده اند که این موجب شده مادر آن دختر بر بستر مرگ باشد و پدرش هم از پی دزدان به دریا رفته و هفته هاست از او هم خبری نیست .
می گویند شاپور برافروخت و رو به سرداران کشور نموده و گفت تا جزایر ایران امن نشده کسی حق استراحت ندارد . همان شب شاپور و لشکریان بر اسب رزم نشسته و به سوی جنوب ایران تاختند . آنها جنوب خلیج فارس را که پس از دودمان اشکانیان رها شده بود را بار دیگر به ایران افزودند و دزدان تبهکار را به زنجیر عدالت کشیده و به ایران آوردند .
به گفته ارد بزرگ اندیشمند ایرانی : فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد .
گفته می شود پس از پاکسازی جنوب ، پادشاه ایران به جزیره لاوان رفت و از آن زن رنجور که همسر و دختر خویش را از دست داده بود دلجوی نموده و پوزش خواست .

 

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

 

 

 

     https://telegram.me/tarikheiranzamin95

 

 

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : شاپور ,جزیره ,جنوب ,تازیان ,ساسانی ,جزیره لاوان ,ایران زمین ,پادشاه ایران
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : شاپور دوم ساسانی و تازیان


تیسفون ,میلا ,پایتخت ,تصرف ,پارتیان ,امپراتوری ,تیسفون پایتخت ,پایتخت پارتیان ,مورخ رومی ,تیسفون پایتخت پارتیان

تیسفون پایتخت پارتیان و ساسانیان

:: تیسفون پایتخت پارتیان و ساسانیان
تیسفون ,میلا ,پایتخت ,تصرف ,پارتیان ,امپراتوری ,تیسفون پایتخت ,پایتخت پارتیان ,مورخ رومی ,تیسفون پایتخت پارتیان

تیسفون پایتخت پارتیان و ساسانیان

شهر باستانی تیسفون که بر کرانه های رود دجله واقع و توسط پارتیان بنا شده بود پایتخت امپراتوری های پارتی و ساسانی بود.تیسفون بر خرابه های شهر کهن اوپیس و تا حدودی در محل تلا قی دجله و دیاله واقع بود. این شهر بر سر شاهراه سلطنتی که شوش، پایتخت عیلا میان را با نواحی آشور و بعدها سارد، پایتخت لیدیان متصل می کرد قرار داشت.

سلوکوس، جانشین اسکندر و بنیانگذار سلطنت سلوکیان در اواخر قرن چهارم سلوکیه را بر کرانه های اوپیس که تا آن زمان تنها یک روستا بود بنا کرد. تاسیتوس، مورخ رومی معتقد است در قرن اول هنوز سکنه یونانی و بومی و سازمان های هر دو قشر قابل تشخیص بودند. پارتیان که در قرن دوم پیش از میلا د حکومت را به دست گرفته و به سختی توانسته بودند نفوذی فرهنگی بر کشور داشته باشند و خود را نیازمند پایتختی غربی می دیدند، مرکزیت حکومت را از سلوکیه به کرانه های باختری منتقل کردند و اوپیس باستانی را تیسفون خواندند. تیسفون از ۱۲۹پیش از میلا د، پایتخت زمستانی شاهان پارتی محسوب می شد. روشن نیست که تیسفون چه زمانی به مهم ترین شهر امپراتوری بدل شد اما مشخص است که تدارک لشکرکشی عظیم ایران علیه امپراتوری روم در سال ۴۱ پیش از میلا د در تیسفون، پایتخت جدید ، یکی از بزرگ ترین شهرهای دنیای باستان دیده شد.


شهر پس از شورش سلوکیه بر واردانس که در سال ۴۳ پیش از میلا د پایان یافت اهمیتی بیش از پیش پیدا کرد. آمیانوس مارسلینوس مورخ رومی واردانس را بنیانگذار تیسفون می داند و معتقد است که وی اصلا حاتی برای بهبود این شهر انجام داده است. گفته می شود پاکوروس سکنه تیسفون را افزایش داده و دیوارهایی برای این شهر بنا کرده است. تیسفون مساحتی بالغ بر ۳۰ کیلومتر مربع داشت.

در قرن دوم میلا دی شهر هدف تجاوزات رومی قرار گرفت، چون رومی ها تصور می کردند که تصرف پایتخت پارتیان به سقوط امپراتوری شرق منجر خواهد شد. در سال های ۱۱۶، ۱۶۵ و ۱۹۸ میلا دی، تراژان، لوسیوس ورسوس و سپتیموس سوروس، سلوکیه و تیسفون را تصرف کردند اما ایالت پارتی به تدریج سامانی دوباره یافت. با این وجود، تصرف شهر به دست سپتیموس سوروس عاقبتی مصیبت بار برای شهر داشت. رومی ها در این نبرد آنقدر طلا و نقره تاراج کردند که توانستند برای ۳ تا ۴ دهه بر بحران های مالی اروپا فائق آیند. امپراتوری که به شدت تضعیف شده بود در سال ۲۲۴ میلا دی با شورش اردشیر مواجه شد. وی ۲ سال بعد تیسفون را باز پس گرفت و به امپراتوری پارتیان پایان داد.

اگرچه تیسفون پایتخت ساسانیان بود، اما سلوکیه هم به دست فراموشی سپرده نشد و در این دوره توسط ساسانیان، <وه اردشیر( >شهر خوب اردشیر) خوانده شد و به مرکزیتی نظامی بدل شد. در سال ۲۳۸ میلا دی گوردیان سوم، امپراتور روم جهت کاهش قدرت نظامی ساسانیان تصمیم به تصرف شهر گرفت اما پیش از رسیدن به هدفش کشته شد. اودناتوس پالمیری که در سال ۲۶۲ میلا دی امپراتور کاروس شده بود شهر را در ۲۸۳ میلا دی به تصرف خود درآورد. اما هنگامی که جولین قصد تصرف دوباره شهر را داشت در ۳۶۳ میلا دی در نبرد با ایرانیان شکست خورده و کشته شد.

در قرن پنجم، تیسفون بدل به مرکز عمده نسطوریان منطقه شد و مبلغین مذهبی این شهر عمده ساکنین را مسیحی کردند. نخستین مسیحیان در سال ۶۳۵ میلا دی به چین رسیدند.

در سال ۵۴۰ میلا دی خسرو انوشیروان بر آنتیوک پایتخت رومی سوریه تاخت. سکنه شهر تبعید و به شهری جدید نزدیک تیسفون و وه اردشیر فرستاده شدند. تیسفون شامل ۷ ناحیه بود که اعراب آن را مدائن می خواندند.

مسلمانان در سال ۶۳۷ میلا دی تیسفون و باقی نواحی اطراف را تصرف کردند. سقوط تیسفون، درآمدی بر فتح بین النهرین شد. اعراب در سال ۷۶۲ میلا دی مرکز حکومتی جدیدی با نام بغداد در فاصله ۳۵ کیلومتری تیسفون بنا کردند.


جونا لندرینگ / ترجمه: رضا دستجردی 
روزنامه اعتماد ملی

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

 

     https://telegram.me/tarikheiranzamin95

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : تیسفون ,میلا ,پایتخت ,تصرف ,پارتیان ,امپراتوری ,تیسفون پایتخت ,پایتخت پارتیان ,مورخ رومی ,تیسفون پایتخت پارتیان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : تیسفون پایتخت پارتیان و ساسانیان


حمزه ,هارون ,خیزش ,سیستان ,خلافت ,خلیفه ,خیزش حمزه ,خلافت عباسی ,برای خلافت ,برای حمزه ,تاریخ ایران ,برای خلافت عباسی

خیزش حمزه ی آذرک در برابر سلطه ی اعراب

:: خیزش حمزه ی آذرک در برابر سلطه ی اعراب
حمزه ,هارون ,خیزش ,سیستان ,خلافت ,خلیفه ,خیزش حمزه ,خلافت عباسی ,برای خلافت ,برای حمزه ,تاریخ ایران ,برای خلافت عباسی

خیزش حمزه ی آذرک در برابر سلطه ی اعراب

 

خیزش حمزه آذرکپس از روی کار آمدن عباسیان و قدرت گرفتن آنان ، آرام آرام ایرانیان دریافتند که آنان نیز در ستمگری و بیدادگری دست کمی از امویان نداشته و حتا از آنان نیز پیشی گرفته اند . از این روی از گوشه و کنار ایران زمین جنبش ها و خیزش هایی شکل گرفت تا بلکه بتوان عباسیان را نیز مانند امویان سرنگون ساخت .یکی از جدی ترین و مهمترین خیزش ها بر ضد هارون الرشید خلیفه ی عباسی از سوی حمزه پسر آذرک آغاز گردید. حمزه  که نزدیک به سی سال یک مخالف جدی برای خلافت بشمار می رفت ، شب های بغداد هارون را آشفته ساخت.

 

این که در بن مایه های عربی و پارسی ، وارونه ی دیگر خیزش ها در شرق ایران ، هر چند به اختصار ،  به ذکر خیزش حمزه پرداخته اند ، نشان از عظمت و گستردگی کار حمزه و در نتیجه  ، خطر زیاد او برای خلافت عباسی بود .

 

خیزش حمزه در سده ی دوم هجری و از سیستان آغاز شد . عوامل خلافت او و یارانش را خوارج می نامیدند ( خارج شده از بیعت با خلیفه ) . حمزه نسب خود را به زوطهماسب (شاهنشاه ایران باستان ) می رساند. هم زمان با خیزش حمزه علی بن عیسی از سوی خلیفه والی سیستان و خراسان بود که در طول 11 سال فرمانروایی اش نام او برای ایرانیان یادآور ظلم و ستم و فشار اقتصادی بود . یکی از دلایل اصلی خیزش حمزه نیز همین ظلم و ستمی بود که از سوی عمال خلافت بر ایرانیان روا می رفت.

 

خیزش آغاز شد و حمزه روز به روز به پیروزی های بیشتری دست یافت .  حمزه در یکی از مهمترین کارهایی که انجام داد مردمان سواد سیستان را بخواند فرمان داد :

 

"یک درم خراج و مال دیگر به سلطان مدهید .  چون شما را نگاه نتواند داشت، و من از شما هیچ نخواهم و نستانم که من بر یک جای نخواهم نشست ."

 

حمزه مردم را از دادن خراج به خلیفه منع کرد و خود نیز خراج و مال از کسی نگرفت . علی بن عیسی والی خراسان و سیستان از کارهای حمزه خشمگین شد و در نامه ی به خلیفه بغداد نوشت :

 

" مردی از خوارج سیستان برخاستست و به خراسان و کرمان تاختن ها همی کند و همه ی عمال این سه ناحیه را بکشت و دخل برخاستست و یک درم حبه از سیستان و خراسان و کرمان  به دست نمی آید "

 

قیام حمزه روز به روز گسترده تر شد تا آنکه در پایان سده ی دوم هجری قیام او به اوج قدرت خود رسید و به بزرگترین خطر برای خلافت عباسی تبدیل شد .

 

در نتیجه ستم های چندین ساله ی خلیفه و والیانش همزمان قیامی دیگر در ایران شکل گرفت . حوالی سال 191 رافع بن  لیث نیز بر خلافت عباسی شورید و دست به قیام زد تا خواب هارون آشفته تر شود .

 

هارون که پیش از این هر کسی راکه مامور سرکوبی قیام حمزه کرده بود یا کشته شده بود و یا پس از شکستی سنگین گریخته بود، اینبار خود دست به کار شد و در راس سپاه به مقابله با حمزه و رافع بن لیث رفت .

 

هارون نخست امان نامه ی برای حمزه نوشت و در آن پس از خطبه ای در حمد خدا و رسولش و اهداف  خداوند از بعثت انبیا و ... به میراث پیامبر که عبارت از کتاب خدا و سنت او بود اشاره می کند و با زبانی نرم و آشتی جویانه حمزه را به اطاعت از کتاب خدا و سنت رسول و پزهیز از سرکشی فرا می خواند . البته روشن است که این سخنان از ترس هارون بوده است وگرنه اگر او قدرت سرکوبی حمزه را داشت هرگز بدینگونه از حمزه درخواست تسلیم شدن نمی کرد  . هارون در ادامه به ذکر جنگ ها و نبردهایی که میان سپاهیان او و حمزه رخ داده است می پردازد و به حمزه وعده می دهد که همه ی آنچه در گذشته روی داده را نادیده می گیرد . هارون سپس امتیازاتی را برای حمزه و یارانش بر می شمرد و وعده هایی می دهد و از حمزه می خواهد که همراه فرستاده ی او نزد هارون حاضر شود  و در پایان نامه ضمن تهدید حمزه در صورت عدم قبول موارد فوق با او اتمام حجت می کند .

 

حمزه پس از خواندن نامه در پاسخش برای هارون ضمن اینکه خود را با لقب امیرالمومنین توصیف می کند و با همین عمل عدم مشروعیت خلافت عباسی و از جمله هارون را به رخ او می کشد، پایبندی خود و یارانش را به کتاب خدا و سنت نبوی اعلام می دارد و هارون را دعوت به رفتار بر اساس این دو اصل می کند . حمزه در ادامه می نویسد که هدف از قیام کسب مقام و موقعیت و جایگاه دنیوی نبوده و آرمان اصلی اش مقابله با ستم و بدرفتاری عوامل خلافت عباسی با ایرانیان است که از فحشا و بیدادگری و خونریزی دریغ نمی کنند . حمزه در پایان ضمن رد امان نامه ی هارون ، به او اعلام می کند که تا پای جان در برابر او و خلافتش خواهد ایستاد . سپس فرستاده ی هارون را با ملاطفت باز می گرداند.

 

پس از رد و بدل شدن نامه ها حمزه بهمراه سی هزار سپاه خود را آماده ی نبرد با هارون و عواملش می کند . در گام نخست از سپاه خود می خواهد که مهریه های زنان خود را بپردازند و وصیت کنند سپس فرمان می دهد همه کفن بپوشند و خود را برای نبردی سخت آماده کنند .

 

سپاه بزرگ حمزه از سیستان خارج شد اما هنگامی که به نیشابور رسید خبر مرگ هارون را شنید ! حمزه پس از شنیدن این خبر از ادامه ی مسیر خود داری کرد و پنج هزار نفر از سپاهیان خود را در دسته های پانسد نفری به خراسان ، فارس ، سیستان و کرمان فرستاد و بدیشان سفارش کرد که " مگذارید این ضالمان بر ضعفا جور کنند "

 حمزه سرانجام در زمان فرمانروایی مامون به سال ۲۱۳ هجری درگذشت. و بدین ترتیب نام خود را در تاریخ ایران جاودانه کرد . خیزش حمزه  ی آذرک جزو جنبش هایی بود که هرگز سرنگون نشد و تا پایان عمر خواب خلیفه و عواملش را اشفته کرد . دستاورد جنبش حمزه آزادسازی سیستان و کرمان و خراسان و بخشی از پارس از زیر ستم و بیدادگری خلیفه ی عرب بود .

 

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

 

 

 

     https://telegram.me/tarikheiranzamin95

 

 

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : حمزه ,هارون ,خیزش ,سیستان ,خلافت ,خلیفه ,خیزش حمزه ,خلافت عباسی ,برای خلافت ,برای حمزه ,تاریخ ایران ,برای خلافت عباسی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : خیزش حمزه ی آذرک در برابر سلطه ی اعراب


يزدگرد ,ماهوی ,سوری ,گويد ,برسم ,آسيا ,ماهوی سوری ,پيشكار شبانان ,گرگان بيامد ,سوری داشت ,تخته سنگی

تازش اعراب و کشته شدن یزدگرد سوم

:: تازش اعراب و کشته شدن یزدگرد سوم
يزدگرد ,ماهوی ,سوری ,گويد ,برسم ,آسيا ,ماهوی سوری ,پيشكار شبانان ,گرگان بيامد ,سوری داشت ,تخته سنگی

تازش اعراب و کشته شدن یزدگرد سوم

 

میپردازیم به آخرين روزهای زندگی يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساسانی و رويدادهای زمان او كه همه ی كوشش خود را به كار برد تا با تدارك سپاهی به بيرون راندن تازيان از ايران بشتابد و آخر هم جان خود را در اين راه گذاشت و بخشی از تاريخ سياسی و رزمی ايران را رقم زد. تاريخ نويسان و نويسندگان بيگانه در راستای تباه كردن شخصيت يزدگرد سوم نوشته اند كه:

 

 

 

يزدگرد سوم از تيسفون با چهار يا پنج هزار رامشگر و نوازنده و آشپز كه در برخی از نوشته ها نفرات آشپز را تا هزار نفر ياد كرده اند، فرار كرده و به اصفهان و شيراز (1) و كرمان رفته و با خوشگذرانی به زور از مردم باژوسا و (ماليات) های گذشته را گرفته و آخر سر هم به خراسان رفته و به دست آسيابانی كه طمع در لباس و جواهراتش كرده كشته شده!"
آقای دكتر روبرت بامبان "Robert Bamban"  تاريخ دان و استاد تاريخ در دانشگاه های كاليفرنيا در كتاب "The Military History of Parsi" وابسته به انستيتوی بررسی های تاريخ و به ويژه در رساله سودمند "آيا می دانيد که؟" در اين باره می نويسند: "....جای شگفتی است كه چرا در اين 1400 سال كسی از مورخان خودی و بيگانه پرسش نكرد كه يزدگرد سوم هنگام ترك پايتخت كه به پيشنهاد شورای كشوری انجام گرفت چه احتياجی به هزار آشپز داشته است؟  و يا كدام سند درست تاريخی نشان از آن دارد كه در كاخ شاهنشاهی هزار آشپز خدمت می كرده تا يزدگرد در زمان ترك پايتخت با خود برده باشد....."
يادآور می شوم كه يزدگرد سوم، آخرين پادشاه ساسانی، حتی فرزندان خود را در اين سفر تداركاتی همراه نبرد.
اكنون آنچه در تاريخ ايران يعنی شاهنامه ی منثور ابومنصوری آمده و فردوسی آن را به زيور شعر آراسته بر می رسيم و آن اين است كه پس از شكست نبرد قادسيه (كه از آن سخن خواهم گفت) يزدگرد سوم دگر روز شورای كشور و بزرگان و موبدان را برای رايزنی فرا می خواند كه همگی در شهرك بغداد گرد می آيند تا راه چاره ای برای رهایی كشور بيابند.

از فردوسی بشنويم:

دگر روز برگاه بنشست شاه / به سر بر نهاد آن كيانی كلاه
يكی انجمن كرد با بخردان / بزرگان و بيدار دل موبدان
چه بينيد گفت اندر اين داستان / چه داريد ياد از گه باستان

بيشتر گرد هم آيندگان شورای اداری كشور را رأی بر اين بود كه يزدگرد سوم با گارد اندكی برای جمع آوری و تدارك سپاه و ياری خواستن از خاقان چين و فنغفور تورك به مرو در شمال خاوری ايران رفته و با ياری ماهوی سوری كارنگ (مرزبان) مرو سپاهی برای رويارویی با دشمن تدارك ببيند. يزدگرد سوم اين رأی را نمی پسندد؛ زيرا آن را پشت كردن به دشمن دانسته و می گويد (از فردوسی بخوانيم):

شهنشاه گفت اين نه اندر خورست / مرا دل در انديشه ی ديگرست
بزرگان ايران و چندين سپاه / بر و بوم آباد و تخت و كلاه
سر خويش گيرم بمانم به جای / بزرگی نباشد نه مردی نه رای
كه خيره به بدخواه منمای پشت / چو پيش آيدت روزگاری درشت

بزرگان كشور ماندن يزدگرد سوم را به سود كشور ندانسته و می گويند تنها بازمانده ی تخمه ی كيان هستيد و اكنون تو تنها هستی و دشمن صدهزار؛ مانند فريدون برو و سپاهی تدارك ديده برگرديد تا برای سركوب دشمن آمادگی داشته باشيم.

ز تخم كيان كس جز از تو نماند / كه با تاج بر تخت بايد نشاند
تویی يك تن و دشمنت صد هزار / ابا آن همه چون كنی كارزار
بدان جايگه چون فريدون برو / جو آیی يكی كار بر سازنو (2)

يزدگرد سوم رأی بيشترين گردهم آيندگان را پذيرفته و می گويد: "... ماهوی سوری كارنگ مرو پيشكار شبانان ما بود و ما او را بدين جايگاه رسانيديم اگر چه مردی بی دانش است ولی فراوان سپاه و مردان رزم آوری دارد." در آن گردهم آیی آن گونه كه در شاهنامه آمده است تنها فرخ زاد هرمزد با رفتن يزدگرد سوم به نزد ماهوی سوری مخالفت كرده و با شناختی كه از ماهوی سوری داشت او را بد گوهر و اهرمن خوی می داند.

فرخ زاد برهم بزد هر دو دست  / چنين گفت كای شاه يزدان پرست
به بد گوهران هيچ ايمن مشو / كه اين را يكی داستانست نو
كه هر چند بر گوهر افسون كنی / بكوشی كزو رنگ بيرون كنی
چو پروردگارش چنان آفريد / تو بر بند يزدان نيابی كليد

فردوسی همچنانكه روش او در سرودن شاهنامه بوده هرگاه زمانی می يافت پندهایی می سرود، در اينجا نيز گويا با الهام از «ابوشكور بلخی» پند جاودانه ای به زيبایی سروده كه با نگرشی ژرف بايستی بدان نگريست:
درختی كه تلخست وی را سرشت / گرش در نشانی به باغ بهشت
گر از جوی خلدش به هنگام آب / به پای انگبين ريزی و مشك ناب
سرانجام گوهر به كار آورد / همانند ميوه ی تلخ بار آورد
يزدگرد سوم شاه جوان ساسانی بدون ژرف نگری و ژرف انديشی به اين مطلب مي گويد: "او پيشكار شبانان بود. گرچه بی دانش است ولی چون جنگجویی دلاور است او را به كنارنگی مرو رسانيدم."
كنارنگ مرو است ماهوی نيز / ابا لشكر و پيل و هر گونه چيز
كجا پيشكار شبانان ماست / برآورده ی دشتبانان ماست
ورا بر كشيدم كه گوينده بود / همان رزم را نيز جوينده بود
چو بی ارز را نام داديم و ارز / كنارنگی و پيل و مردان و مرز
اگر چند بی دانش و ريمنست / بر آورده ی بارگاه منست
و می افزايد كه از موبد شنيده ام به كسانی كه نيكی می كنی اميدوار باش:
ز موبد شنيدستم اين داستان / كه بر خواند از گفته ی باستان
بدان دار اوميد كو را به مهر / سرنيستی برده ای بر سپهر
و سخن خود را دنبال كرده و به فرخ زاد هرمزد می گويد اين آزمايش است كه در آن زيانی نيست:
بدو گفت شاه ای هژبر ژيان / كه اين آزمايش ندارد زيان
فرخ زاد هرمزد دگربار به سخن آمده پيشنهاد می كند به جای مرو به كوهستان های آمل و ساری و بيشه های نارون آنجا بروند زيرا در آنجا هواخواهان زيادی هستند كه به ياری شاه خواهند آمد.
فرخ زاد گويد به با انجمن / گذر كن سوی بيشه ی نارون
به آمل پرستندگان تواند / به ساری همه بندگان تواند
چو لشكر فراوان شود باز گرد / به مردم توان ساخت جنگ و نبرد
ولی بيشتر بزرگان و خود يزدگرد سوم اين رأی را نمی پسندند شايد هم گمان می كردند با نزديكی بسيار و پيوند خويشی كه با خاقان چين و دوستی كه با فغفور تورك دارند، مرو مكان استراتژيكی بهتری است. بنابراين رأی شورای كشوری بر آن می شود كه يزدگرد سوم به مرو برود.
آيين بدرود كه با شاه ايران در ديگر روز برگزار می شود بسيار اندوهبار است.  فردوسی كه در آراستن ميدان های رزم و جنگاوری استادی ويژه ای دارد، اين آيين اندوهبار را نيز با استادی تمام به زيور شعر آراسته است. بخشی از آن سروده را با هم می خوانيم:
خروشی بر آمد ز لشكر به زار / ز تيمار و وز رفتن شهريار
از ايشان هر آن كس كه دهقان بدند / خروشان بر شهريار آمدند
زمانه نخواهيم بی تخت تو / مبادا كه پيچان شود بخت تو
بدين ترتيب گارد كوچك يزدگرد سوم به فرماندهی فرخ زاد هرمزد از بغداد (نه از تيسفون كه بيگانگان نوشته اند)  به سوی مرو به راه می افتد. فردوسی حتی نام شهرهایی كه يزدگرد سوم با گارد خود پيمود در سروده های خود آورده است. در اين سروده ها نه نام شهر اصفهان آمده نه شيراز و كرمان. می سرايد:
ز بغداد راه خراسان گرفت  / همه رنج ها بر تن آسان گرفت
فرخ زاد هرمزد لشكر براند / زايران، جهان ديدگان را بخواند
ز ری سوی گرگان بيامد چو باد / همی بود يك چند ناشاد و شاد
ز گرگان بيامد سوی راه بست / پر آژنگ رخسار و دل نادرست

پس از گرگان، يزدگرد سوم دبير دبيرخانه را نزد خود خواسته و دو نامه يكی برای ماهوی سوری و ديگری به توس برای كنارنگ آنجا نوشته و با آگاه كردن آنان از رويدادهای شوم يورش تازيان و بر شمردن پی آمدهای پيروزی آنان،‌ فرمان آماده باش و تدارك لشكر می دهد:
دبير جهان ديده را پيش خواند / دل آكنده بودش همه برفشاند
نخست آفرين كرد بر كردگار / خداوند دانا و پروردگار
بگفت آنك ما را چه آمد به روی / وزين پادشاهی بشد رنگ و بوی
به مرو آيم و كس فرستم بدين  / به فغفور ترك و به خاقان چين
وزيشان بخواهم فراوان سپاه  / مگر بخت برگشته آيد به راه
تو با لشكرت رزم را ساز كن / سپه را بر اين برهم آواز كن
من اندر نشابور يك هفته بيش / نباشم كه رنج درازست پيش
من اينك پس نامه برسان ياد / بيايم به نزد تو ای پاك و راد
يكی نامه بنوشت ديگر به توس / پر از خون دل روی چون سندروس
نخست آفرين كرد بر دادگر / كزوی ست نيرو و بخت و هنر
همانا كه آمد شما را خبر / كه ما را چه آمد ز اختر به سر
از اين مار خوار اهرمن چهرگان / ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد / همی داد خواهند گيتی به ياد
از اين زاغ ساران بی آب و رنگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
بدين تخت شاهی نهادست روی / شكم گرسنه كام ديهيم جوی
پراكنده گردد بدی در جهان / گزند آشكارا و نيكی نهان
كنون ما به دستوری رهنمای / همه پهلوانان و پاكيزه رای
به سوی خراسان نهاديم روی / بر مرزبانان پرخاش جوی
پس اكنون ز بهر كنارنگ توس / بدين سو كشيديم پيلان و كوس
شما را بر اين روزگار سترگ / يكی دست باشد به ما بر بزرگ
چو نامه به مهر اندر آورد شاه/ فرستاد زی مهتر نيكخواه
فرخ زاد هرمزد همانگونه كه رأی شورای كشور بود تا رسيدن ماهوی سوری به پيشباز، گارد شاهی را فرماندهی كرد:
و از آن جايگه بر كشيدند كوس / ز بست و نشابور شد تا به توس
خبر يافت ماهوی سوری ز شاه / كه تا مرز توس اندر آمد سپاه
پياده شد از باره ماهوی زود / بر آن كهتری بندگی ها فزود
همی رفت نرم از بر خاك گرم / دو ديده پر از آب كرده ز شرم
در اين هنگام كه ماهوی سوری به پيشباز شاه آمده بود، فرخ زاد هرمزد با شناختی كه از ماهوی سوری داشت به او می گويد:
نبايد كه بادی برو بر جهد / و گر خود سپاسی برو بر نهد
مرا رفت بايد همی سوی ری / ندانم كه كی بينم اين تاج كی
ماهوی سوری ريمن دو رنگ در پاسخ فرخ زاد هرمزد می گويد:
بدو گفت ماهوی كای پهلوان / مرا شاه چشم ست و روشن روان
زمين را ببوسيد و بردش نماز / همی بود پيشش زمانی دراز
ماهوی سوری پس از رفتن گارد شاه، يزدگرد سوم را به مرو برده و در خانه ای جای می دهد و از روز ديگر خود را به بيماری زده و نزد شاه نمی رود.
تن خويش يك چند بيمار كرد / پرستيدن شاه دشوار كرد
ماهوی سوری در اين زمان دنبال زمينه چينی برای نابودی يزدگرد سوم و به دست آوردن تخت و تاج ايران برای خودش بر می آيد.
برين نيز بگذشت چندی سپهر / جدا شد ز مغز بدانديش مهر
شبان را همی تخت كرد آرزوی /  دگرگونه تر شد به آيين و خوی
تا آنكه شبی به سربازانی كه می دانست دستور او را به كار خواهند بست،‌ فرمان می دهد كه پيش از پگاه به خانه ی شاه يورش برده و او را نابود كنند:
شب تيره هنگام بانگ خروس / از آن مرز برخاست آوای كوس
شهنشاه از آن خود كی آگاه بود / كه ماهوی جوينده ی گاه بود
در هنگام اين يورش، يزدگرد سوم بيدار شده متوجه می شود كه دور سرای او را سربازان گرفته اند:
بر آشفت و جوشن بپوشيد شاه  / فراز آمدند از دو رويه سپاه
چو نيروی پرخاش تركان بديد / بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
شهنشاه در جنگ مردی نمود / دليری و شيری و گردی نمود
جنگاوری و رشادت و شمشير زنی يزدگرد سوم سربازان ماهوی سوری را كه غافلگير شده بودند چنان ترساند كه پس از كشته و زخمی شدن تنی چند، بقيه واپس نشستند. يزدگرد موفق شد راهی شمشيرزنان به خارج از مرو يافته در بيرون شهر به آسيابی بر لب ريگزار فرب برسد و چون ديگر كسی را در پشت خود نديد دمه دمه پگاه وارد آن آسيا شده بر تخته سنگی می نشيند:
كه تو چون رسيدی به ريگ فرب / زمانه ببست از بد و نيك لب
يكی آسيا بود بر رهگذر / بدو در شد آن شاه خورشيد فر

آن گونه كه از ابيات شاهنامه بر می آيد يزدگرد سوم دست كم دو روز در آسيا می ماند و ماهوی سوری هرچه كوشش می كند نمی تواند او را بيابد. بنابراين جاسوسانی در همه جای مرو می گمارد تا از اين راه به او دست يابد.
در سومين روز در پگاه آسيابان فرومايه كه خسرو نام داشت برای گشودن كارش با باری از گندم وارد آسيا می شود:
فرومايه را بود خسرو به نام / نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه نام
خور خويش از آن آسيا ساختی / به كاری جز اين خود نپرداختی
هنگام ورود به آسيا چشمش به گوی بلند بالا كه بر تخته سنگی نشسته بود می افتد:
گوی ديد بر سان سرو بلند / نشسته بر آن سنگ چون مستمند
نگه كرد خسرو بدو خيره ماند / بدان خيرگی نام يزدان بخواند
بدو گفت كای مرد خورشيد روی / براين آسيا چون رسيدی تو گوی
چه مردی بدين فر و اين برز و چهر / كه چون تو نبيند همانا سپهر
يزدگرد سوم كه بسيار خسته و گرسنه بود از آسيابان درخواست کرد اگر چيزی برای خوردن دارد برای او بياورد. آسيابان با شرمندگی گفت مرد تنگدستی هستم و چيزی برای خوردن به جز نان كشكين ندارم و اگر می خواهی از اين سبزه هایی هم كه بر لب جوي روييده است كنده برايت آماده كنم:
بدو آسيابان به تشوير گفت / كه جز تنگدستی مرا نيست جفت
اگر نان كشكينت آيد به كار / وزين ناسزا تره ی جويبار
بيارم جز اين نيست چيزی كه هست / خروشان بود مردم تنگدست
گرسنگی دو روز چنان بر يزدگرد سوم چيره شده بود كه پذيرفته و در آن حال درخواست برسم می كند:
به سه روز شاه جهان را به رزم / نبود ايچ پردازش خوان و بزم
بدو گفت شاه آنچه داری بيار / خورش نيز با برسم آيد به كار
آسيابان نان كشكين را در چبين جلو شاه گذارده و از تره ی لب جوی هم مقداری سبزی چيده و برای آوردن برسم (3) روانه می شود:
سبك مرد بی مايه چبين نهاد / برو تره و نان كشكين نهاد
به برسم شتابيد و آمد به راه / به جایی كه بود اندر آن واژگاه
بر مهتر زرق شد بی گذار / كه برسم كند زو يكی خواستار
خبر چينان ماهوی سوری همانگونه كه اشاره رفت همه جا به دنبال دستگيری يزدگرد سوم بودند؛ چون آسيابان را ديدند كه برسم می خواست به او مشكوك شده دستگيرش كرده به نزد ماهوی سوری می برند:
بهر سوی فرستاد ماهوی كس / ز گيتی همی شاه را جست و بس
سبك مهتر او را به مردی سپرد / جهانديده را پيش ماهوی برد
ماهوی سوری هنگامی كه آسيابان را نزد او ميی برند و می گويند برای بردن برسم آمده بود با تندی از او می پرسد:
بپرسيد ماهوی زين چاره جوی / كه برسم كرا خواستی راست گوی
آسيابان از همه جا بی خبر كه چاره ای هم نداشت می گويد:
بگويم كه بهر كه خواستم / خرد را بدين خواهش آراستم
چو زی آسيا رفتم امروز پيش / كزو من به كوشش برم نان خويش
ماهوری سوری خشمگينانه به ميان سخن او شتافته می گويد، از كسی كه برسم خواسته بگو نه كار خودت.  آسيابان كه ترسيده بود می گويد:
چنين داد پاسخ ورا ترسكار / كه من بار كردم همی خواستار
در آسيا را گشاده به خشم / چنان دان كه خورشيد ديدم به چشم
ماهوی سوری بشدت می گويد به تو گفتم از كسيكه برسم خواسته زودتر بگو:
بدو گفت خسرو كه در آسيا / نشست كند آوری بر گيا
به بالا به كردار سرو سهی / به ديدار خورشيد با فرهی
دو ابرو كمان و دو نرگس دژم / دهن پر ز باد ابروان پر ز خم
ماهوی باور می كند كه چنين كسی نمی تواند جز يزدگرد سوم باشد. و با خشم می گويد بايد او را خاك كرد و بدين ترتيب فكر كشتن يزدگرد سوم را بر ملا می كند.
چو ماهوی بر آسيابان بگفت / كه آن شاه را خاك بايد نهفت
موبدان و مردان دور انديشی كه آنجا بودند هراسناك شده سخن به پند می گشايند.  فردوسی كه هزاران آفرين و سپاس بر او باد، حتی نام اين فرزانگان و پندهای آنان و پی آمدهای اين جنايت و خيانت هولناك را از شاهنامه منثور ابومنصوری برای ماندن در تاريخ به زيور شعر آراسته و جاودانه كرده است. برای كوتاهی سخن نام هر كدام و دو سه بيت از پندها و سخنان آنان را از شاهنامه فردوسی باز می نويسم.
همه انجمن گشت از او پر ز خشم / زبان پر ز گفتار و پر آب چشم
يكی موبدی بود "رادوی" نام / به جان و خرد بر نهادی لگام
نگر تا چه گویی به پرهيز از اين / مشو بد گمان با جهان آفرين
برهنه شو در جهان زشت تو / پسر بدرود یی گمان كشت تو
يكی دين و ری بود يزدان پرست / كه هرگز نبردي به بدكار دست
كه "هرمزد خراد" بود نام او / بدين اندرون بود آرام او
به ماهوی گفت ای ستمكاره مرد / چنين از ره پاك يزدان نگرد
نشست او و "شه روی" بر پای خاست / به ماهوی گفت اين دليری چراست
آنچه در رايزنی "شه روی" بايستی نگريسته شود اين است كه اين مرد يادآور شد كه شاهنشاه و كشور در حال جنگ اند و او از خاقان چين و فغفور ترك ياری خواسته و نبايستی در چنين زمانی خون او ريخته شود:
شهنشاه را كارزار آمدی / ز خاقان و فغفور يار آمدی
تو گوينده ای خون شاهان مريز / كه نفرين بود بر تو تا رستخيز
چو بنشست گريان بشد "مهرنوش" / پر از درد و با ناله و با خروش
"مهرنوش" ياد آور می شود كه تو شبانی بيش نبودی، اين شاه يزدگرد بود كه تو را بدين جايگاه رسانيد:
شبانی بودی تيره جان و گهر / به درگاه شاه اندر افكنده سر
نه او بر كشيدت بدين پايگاه / فرامش مكن نيكی و گنج شاه
و در انتها ماهوی سوری را راهنمایی می كند و دلسوزانه می گويد هنوز خيلی دير نشده به نزد شاه برو و نه تنها از اين رويداد بد پوزش بخواه بلكه خود و لشكرت را در اختيار او بگذار:
از ايدر به پوزش بر شاه رو / چو بينی ورا، بندگی ساز نو
و از آن جايگه جنگ لشكر بسيج / ز رأی و ز پوزش مياسای هيچ
وزين پس نشان دو گيتی شوی / چو گفتار دانندگان بشنوی
و می افزايد كه تو اكنون خشمگين هستی و ديده ی خرد بين تو بسته و بيماری، اگر در اين زمان راستی را به تو نگوييم دشمن توايم:
هر آنكس كه با تو نگويد درست / چنان دان كه او دشمن جان تست
تو بيماری اكنون و ما چون پزشك / پزشك خروشان به خونين سرشك
ولی كو گوش شنوا! هنگامی كه خشم و آز چيره گردد عقل نهان می شود. تا ديرگاه موبدان و نيك انديشان سخن گفتند. ولی!:
شبان زاده را دل پر از تخت بود / ورا پند آن موبدان سخت بود
ماهوی سوری سپس با پسر بزرگ خود رايزنی می كند. فرزند كه در بی خردی و ريمنی دست كمی از پدر نداشت می گويد كاری را كه آغاز كرده ای به پايان ببر، زيرا به زودی سپاهيان به ياری او آمده و كار بر ما تنگ خواهد شد:
پسر گفت كای باب فرخنده رای / چو دشمن كنی زو بپرداز جای
سپاه آيد او را ز ما چين و چين / به ما بر شود تنگ روی زمين
پس از دانستن رأی پسرش اين خيانتكار ريمن خشم آلود آسيابان را خواسته می گويد:
بدو گفت بشتاب از اين انجمن / هم اكنون جدا كن سرش را ز تن
و گرنه هم اكنون ببرم سرت / نمانم كسی زنده از گوهرت
آسيابان بخت برگشته كه ماهوی سوری بدنهاد را می شناخت و باور داشت كه اگر خواست او را به كار نبندد نه تنها كشته خواهد شد بلكه خاندان او را هم خواهند كشت، به آدم كشی سياه دل دگرگونه شد. برسم به دست به آسيا برگشته شاه را ديد همچنان بر سر سفره ای كه برايش چيده بود با همان نان كشكين و سبزی لب جوی در انتظار اوست.  او می دانست كه به سادگی نمی تواند بر پهلوانی بالا بلند چون يزدگرد سوم چيره شود و او را از پای در آورد.  چنين وانمود كه می خواهد رازی در ميان بگذارد. شاه كه او را برسم به دست می ديد و شايد هم خود را برای نيايش پيش از تناول آماده می كرد به سادگی گوش را به سوی او آورد تا آن راز را بشنود. آری، آن راز خنجری بود كه در زير لباس پنهان داشت. دمی دگر خنجر در كمرگاه شاه فرو رفت:
بشد آسيابان دو ديده پر آب / به زردی دو رخساره چون آفتاب
به نزديك شاه اندرآمد به هوش / چنان چون  كسی راز گويد به گوش
يكی دشنه زد بر كمرگاه شاه / رها شد به زخم اندر، از شاه آه
به خاك اندر آمد سر و افسرش / همان نان كشكين به پيش اندرش
اين گونه بود كوتاه واژه ای از رويداد شكست مأموريت تداركاتی يزدگرد سوم كه جان خود را نيز در اين راه گذاشت از شاهنامه ی فردوسی كه در آن،‌ مسير رفتن يزدگرد سوم از بغداد تا مرو و حتی نام كسانی كه در اين رويداد دستی داشته اند نيز آمده است. رويدادهای پس از كشته شدن يزدگرد سوم را در شاهنامه می توان خواند.
درد آلود است كه با خيانت ماهوی سوری، يزدگرد كه بزرگترين بازدارنده ی پيروزی تازيان و تنها تكيه گاه همبستگی ايرانيان می توانست باشد از ميان رفت و دفتر زندگی ملتی سرافراز برای سده های آينده دگر گونه شد.


پانويس ها:

1- اين نويسندگان به خود اين زحمت را نداده اند تا بدانند در آن روزگاران شهر شيرازی نبود.
2- در برخی نسخ خطی قديم اين دو بيت هم آمده است و در شاهنامه ی چاپ مسكو پانويس شده:
ز شير شتر خوردن سوسمار / عرب را به جایی رسيدست كار
كه تاج كيانی كنند آرزو / تفو باد بر چرخ گردون تفو
3- برسم: به زبر ب و س، زرتشتی ها آن را از شاخه های كوچك گياه "هوم" يا   "خور زهره" و اگر نباشد شاخه های كوچك انار و از پشم گوسفند سفيد و ميترایی ها كه اين رسم از آنجا به آيين زرتشتيان رخنه كرده است با دشته های قرمز رنگ به هم بسته و هنگام خوردن روی سفره می گذاشتند و پيش از تناول غذا دعای ويژه آن را می خوانند. گذشته از جنبه مذهبی، برسم نماد اتحاد و يگانگی است.

 

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

 

 

 

     https://telegram.me/tarikheiranzamin95

 

 

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : يزدگرد ,ماهوی ,سوری ,گويد ,برسم ,آسيا ,ماهوی سوری ,پيشكار شبانان ,گرگان بيامد ,سوری داشت ,تخته سنگی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : تازش اعراب و کشته شدن یزدگرد سوم


هرمزان ,اعراب ,بود، ,ساسانی ,عبدالله ,نبرد ,ایران ساسانی ,سپاه ساسانی ,سردار سپاه ,هرمزان سردار

هرمزان سردار سپاه ساسانی

:: هرمزان سردار سپاه ساسانی
هرمزان ,اعراب ,بود، ,ساسانی ,عبدالله ,نبرد ,ایران ساسانی ,سپاه ساسانی ,سردار سپاه ,هرمزان سردار

هرمزان سردار سپاه ساسانی

هرمزان

هرمزان یكی از واپسین رهبران نظامی ایران ساسانی بود. شكل درست نام وی Hormazd-ān* است‏، كه به صورت Hormezdān در گاه‌نامه‌ی بی‌نام خوزستان، كه به گاه‌نامه‌ی گویدی نیز معروف است، گواهی گردیده و در آن، یك «مادی» و فرمان‌ده برجسته‌ی یزدگرد سوم خوانده شده است. وی عضو یكی از هفت خاندان بزرگ ایران ساسانی بود، كه به عنوان شاه «اهواز» دارای حق بر سرگذاشتن تاج‌هایی بود كه از آن شاهان بزرگ، كم‌تر پُركار بود.

 

هرمزان بر خوزستان فرمان می‌راند، كه شامل «هفتاد شهر» بود و همگی قلم‌رو خانوادگی او به شمار می‌آمد. این حقیقت كه هرمزان برادرزن خسرو پرویز و دایی شیرویه بود، بازهم بر موقعیت و جایگاه والای او دلالت می‌كند. زادبوم شخصی هرمزان مهرگان – كدگ بود، ناحیه‌ای حاصل‌خیز در جنوب غربی ماد، و از این رو به وی نسبت مهرجانی (× مهرگانی) داده شده است. او جناح راست ایران را در نبرد قادسیه (جمادی الاول 16 ق./ ژوئن 637 م.) فرمان‌دهی می‌كرد؛ و به هنگام وقوع شكست، به بابل، و از آن جا به اهواز، یعنی خوزستان واپس نشست. هرمزان استحكامات استان خود را تقویت كرد، در نبرد جلولا (ذوالقعده 16 ق./ نوامبر- دسامبر 637 م.) شركت نمود، و در برابر تاخت‌وتاز اعراب به داخل دشت میشان ایستادگی كرد. اعرابی كه سابقاً مطیع ایران بودند به نیروهای مهاجم در شكست دادن هرمزان در نزدیكی نهر تیرا یاری دادند، و همین مسأله وی را وادار به پذیرش پیمان‌نامه‌ای كرد كه همه‌ی نواحی واقع در غرب رود دُجَیل (كارون) را به اعراب واگذار می‌كرد. طولی نكشید كه اعراب بر ادعاهای ارضی خویش افزودند، و فرمان‌ده اعزام شده برای دفاع از شوش، آن را به اعراب تسلیم كرد.
یزدگرد سوم، كه به استخر رفته بود، هرمزان را به ایستادگی در برابر اعراب واداشت. وی با مهاجمان درگیر شد اما در نزدیكی شوشتر نبرد را باخت؛ نهصد تن از مردان وی كشته شده و ششصد تن نیز اسیر گشته و سپس گردن زده شدند. زمانی كه فارس به دست اعراب افتاد، موقعیت هرمزان دیگر غیرقابل حفظ شده بود. او در شهر شوشتر محاصره گردید، كه آن نیز پس از مقاومتی دلیرانه سقوط كرد، و هرمزان در 642 م./ 21 ق. ناگزیر به تسلیم شد. وی (همراه با یاران و خویشان‌اش) به مدینه برده شد، در آن جا جامه‌ی باشكوه و فاخر وی همگان را مبهوت و شگفت‌زده ساخته بود. او در برابر گروش به اسلام مقاومت می‌كرد و هم‌چون یك فرد بازداشتی می‌زیست، اما سرانجام عباس بن عبدالمطلب او را متقاعد به پذیرش اسلام نمود. هرمزان به واسطه‌ی ازدواج با خاندان امام علی خویشاوند شد. او در مدینه به عنوان مشاور خلیفه عمر می‌زیست. مهم‌ترین موارد مشاوره‌ها او، تأسیس دیوان برای مالیات زمین و برقراری تقویم اسلامی بود. زمانی كه فیروز ابولؤلؤ، یك اسیر مسیحی ایرانی‌تبار، عمر را به قتل رساند (نوامبر 644 م.)، عبدالله، پسر خلیفه، هرمزان را به دست داشتن در توطئه‌ی قتل عمر متهم ساخت و او را به قتل رساند. عثمان، خلیفه‌ی بعدی، بی‌درنگ جرم عبدالله را بخشود و در عوض پیش‌نهاد پرداخت غرامت نقدی را داد. او حتا شاعری را كه قاتل هرمزان را نكوهیده بود تبعید كرد. این روایت كه پسر هرمزان، قباذیان/ گباذیان (ظاهراً تعبیری از Kavadian*) عبدالله را بخشود، با این حقیقت كه طایفه‌ی طالبی عمل بخشایش عثمان را غیرقانونی می‌دانست، متناقض است؛ و در واقع امام علی نیز بعداً در پی مجازات عبدالله برای همین جرم برآمد، اما او به نزد معاویه گریخت.
زندگی هرمزان بر نویسندگان بسیاری تأثیر نهاده است (بسنجید با شعری در اغانی، ج 4، ص 126، كه وی را به پایه و مرتبه‌ی شاهان ایران و قیصران روم بالا برده است)، و دو نویسنده‌ی سده‌ی نوزدهمی اروپایی نیز داستان‌هایی را درباره‌ی او نوشتند. (دانشنامه‌یایرانیكا، ج 12).

 

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

 

     https://telegram.me/tarikheiranzamin95

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : هرمزان ,اعراب ,بود، ,ساسانی ,عبدالله ,نبرد ,ایران ساسانی ,سپاه ساسانی ,سردار سپاه ,هرمزان سردار
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : هرمزان سردار سپاه ساسانی


دیوان ,صالح ,زادان ,حجاج ,ایرانی ,تازی ,دیوان محاسبات ,زمان خلافت ,محاسبات اسلامی ,شاهان ایران ,اسیران سیستان ,دیوان محاسبات اسلامی ,اداره دیوا

تاسیس و اداره دیوان محاسبات اسلامی بدست ایرانیان

:: تاسیس و اداره دیوان محاسبات اسلامی بدست ایرانیان
دیوان ,صالح ,زادان ,حجاج ,ایرانی ,تازی ,دیوان محاسبات ,زمان خلافت ,محاسبات اسلامی ,شاهان ایران ,اسیران سیستان ,دیوان محاسبات اسلامی ,اداره دیوا

تاسیس و اداره دیوان محاسبات اسلامی بدست ایرانیان

 

دیوان اسلامیدر اوایل اسلام اموال و غنایم جنگی را مسلمانان به مسجد پیغمبر(ص) در مدینه می بردند و هرقسم که پیغمبر مقتضی و مناسب میدانستند تقسیم می کردند.در زمان خلافت ابوبکر نیز به  همین نحو عمل می شد و غنایم طبق مقررات قانون شرع تقسیم میگردید.اینکار به همین وضع ادامه داشت تا درسال 15هجری در زمان خلافت عمربن خطاب خلیفه دوم مسلمین که خزائن شاهان ایران به تصرف تازیان درآمد و بارهای زر و سیم و جواهر گرانبها و لباس های فاخر یکی پس از دیگری به مدینه می رسید.عمر مصلحت چنان دید که آن اموال را میان مسلمین تقسیم کند.لاکن نمی دانست چگونه بدین کار دست زند .

 

الفخری می نویسد :
در آن هنگام مرزبانی از مرزبانان ایران در مدینه بود ، وقتی که عمر را در کار خود متحیر دید ، بدو گفت : یا امیرالموئمنین ، شاهان ایران را دستگاهی بود که دیوان می نامیدند و کلیه خرج و دخل آنان ثبت دیوان می شد و استثنایی در کار نبود . کسانی که مستحق وظیفه و مستمری بودند مراتب و درجاتی داشتند که خللی در آن روی نمی داد . عمر این کار را پسندید و شرح و وصف دیوان را از آن مرزبان ایرانی خواست . مرزبان به شرح آن پرداخت و عمر متوجه شد و دستگاه دیوان را ، به همان ترتیب متداول در دوره ی ساسانیان ، برقرار ساخت.
و بدین ترتیب با تدبیر و راهنمایی یک نفر ایرانی ، دیوان محاسبات اسلامی تاسیس گردید و از آن تاریخ (سال 15 هجری) به بعد با زبان و ارقام فارسی و زیر نظر حسابداران مجرب ایرانی ، بکار خود ادامه داد.
اینکار فکری که تنها در اختیار حسابداران ایرانی بود به همین وضع ادامه داشت و به مدت 50 تا 65 سال ، یعنی تا زمان خلافت عبدالملک بن مروان و حکومت جابرانه ی سردار معروف وی حجاج بن یوسف ، دیوان محاسبات کشورهای اسلامی به خصوص ولایات عراق و ایران ، با خط و زبان و رقم فارسی زیر نظر ایرانیان اداره می شد . در این موقع ، شخصی بنام صالح بن عبدالرحمان منشی ، پسر یکی از اسیران سیستان که در نزد زادان فرخ ایرانی که سمت ریاست دفتر و حسابداری در آمد سواد (کلده) را داشت کار می کرد ، مدعی شد ، که می تواند کلیه ی حسابهای دیوان محاسبات را به عربی بنویسد .حجاج بن یوسف که در دشمنی با مردم غیر عرب بخصوص ایرانیان تعصب و شدت عمل زیاد داشت از این خبر آگاه شد و فوری دستور داد این کار به مرحله ی اجرا در آید.ایرانیان در این هنگام حاضر شدند یکصد هزار درهم به صالح بدهند و او بگوید از عهده ی اینکار بر نمی آید . ولی صالح نپذیرفت . مردان شاه  ، فرزند زادان (که در آن موقع پدرش در راه اجرای این مقصود به قتل رسیده بود ) بر او بانگ زد و گفت :

" همچنان که ریشه زبان فارسی را قطع کردی خدا نسلت را در این عالم قطع کند ."

به هر حال این فرد ناسپاس باعث شد که عبدالملک ، به دستیاری قائم مقائم درنده خوی خود ، حجاج بن یوسف ، نفوذ خط و زبان ایرانی به طور موقت از دوائر دولت اسلامی قطع کند .
در اینجا نوشته البلادزی، در کتاب فتوح البلدان نقل می شود که به طور وضوح می رساند برای اجرای این مقصود چگونه نقشه قتل زادان فرخ ایرانی را کشیدند و پس از شهید شدن او دفاتر دیوان محاسبات را از فارسی به عربی تغییر دادند.

برگرداندن دیوان پارسی به تازی از سوی یک ایرانی ناسپاس

علی بن محمد بن ابی یوسف مدائنی، از شیوخ خویش روایت کند که دیوان خراج سواد و دیگر بخش های عراق به پارسی بود .چون حجاج ولایت عراق جست ، امر کتابت را به زادان فرخ پسر پیری سپرد و صالح بن عبدالرحمان مولای بنوتمیم که به تازی و پارسی نوشتن می دانست با وی بود .پدر صالح از اسیران سیستان بود . زادان فرخ وی را به خدمت حجاج آورد و صالح پسند خاطر وی افتاد . روزی صالح ، زادان فرخ را گفت : تویی که مرا به خدمت امیر برده ای ، ببینم که کار من سخت پسند وی است ترسم که مرا بر تو مقدم دارد و تو فرو افتی .گفت چنین مپندار که حجاج به من نیازمند تر است زیرا کسی جز من نجوید که حسابهای او را کفایت کند . صالح گفت : به خدا اگر بخواهم حساب را به تازی درآورم توانم کرد . زادان فرخ گفت چیزی از آن را به تازی بگردان تا ببینم . صالح آن کار را انجام داد. پس زادان فرخ او را گفت که  تمارض کند و وی تمارض کرد . حجاج پزشک خویش را نزد وی فرستاد . پزشک در او علتی ندید . زادان فرخ چون این خبر شنود فرمان داد که صالح دست از تمارض بدارد . پس از آن ، در آن هنگام که عبدالرحمان بن محمد بن اشعث کندی قیام کرده بود ، روزی که زادان فرخ از منزلی بیرون شده به خانه ی خویش یا کسی می رفت به قتل رسید و حجاج امر کتابت را به صالح سپرد.صالح سخنی را که  میان وی و زادان فرخ در نقل دیوان تازی رفته بود با حجاج بازگفت . حجاج بر آن شد که دیوان را از پارسی به تازی بگرداند و صالح  را بر آن امر گماشت . مردان شاه پسر زادان فرخ ، صالح را پرسید : چه می سازی با دهویه و شنویه . گفت : می نویسم ده و نصف ده . پرسید چه سازی با : (ایداء) . گفت : نویسم ایضاء . گفت : چه سازی با اند ؟ گفت : اند همان نیف است و هر چه زیادت آید بر آن بیافزایم .پس مردان شاه گفت : خدایت ریشه از جهان برکناد که ریشه ی پارسی برکندی . وی را صد هزار درهم بدادند که خود را از بازگرداندن دیوان به تازی عاجر نمایاند، و از آن کار دست بدارد . صالح سر باز زد و آن کار را بانجام رسانید .

بن مایه : نامه ی "قهرمانان ملی ایران" - عبدالرفیع حقیقت (رفیع)

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

    https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : دیوان ,صالح ,زادان ,حجاج ,ایرانی ,تازی ,دیوان محاسبات ,زمان خلافت ,محاسبات اسلامی ,شاهان ایران ,اسیران سیستان ,دیوان محاسبات اسلامی ,اداره دیوا
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : تاسیس و اداره دیوان محاسبات اسلامی بدست ایرانیان


منارجنبان ,اصفهان ,تاریخی ,بقعه ,مناره ,مشهور ,منارجنبان سپاهان

منارجنبان سپاهان

:: منارجنبان سپاهان
منارجنبان ,اصفهان ,تاریخی ,بقعه ,مناره ,مشهور ,منارجنبان سپاهان

منارجنبان سپاهان

یکی از آثار تاریخی مشهور اصفهان ، منارجنبان است . این بنا به خاطر خاصیت جنبیدن مناره هایش مشهور است.این بنا به صورت یک بقعه و دو مناره است که بر روی گور «عموعبدالله» از پارسایان نامآور سده هشتم هجری بنا شده و سنگ قبر آن مورخ به سال ۷۱۶ هجری، هم‌زمان با اواخر پادشاهی «اولجایتو» ایلخان مسلمان مغول است. ایوان منارجنبان یکی از نمونه ‌های سازه‌های سبک مغولی ایران است و از آن دوره کاشیکاریهایی هم دارد. مناره‌ها بعداً و در تاریخی که درست معلوم نیست و احتمالاً در پایان روزگار صفوی به ایوان مزبور اضافه شده و با حرکت دادن یکی از آنها، دیگری نیز حرکت می‌کند. اما نکته جالب در این بنای تاریخی آن است که با حرکت دادن یک مناره، نه تنها مناره دیگر به حرکت در می‌آید، بلکه تمامی این ساختمان به لرزه درمی‌آید. آرامگاه «عموعبدالله» در بقعه منارجنبان زیارتگاه مردم ساکن دهکده کارلادان است که این بقعه در آنجا واقع شده و تا شهر اصفهان حدود هفت کیلومتر فاصله دارد.

منارجنبان

نمایی از منار جنبان سپاهان

میوه «به» معروف اصفهان که شاید در دنیا هم بی‌همتا باشد از باغهای مجاور گارلادان و منارجنبان بویژهً از «گورتون» در گویش مردم محل یا (گورتان) به دست می‌آید. بوی این «به» هنگام عبور از جاده اصفهان به منارجنبان در ماه دوم پاییز که میوه به این باغها جمع‌آوری می‌شود و بوی خوش به پراکنده می‌شود براستی سحرانگیز است. کارلادان یکی از روستاهای مشهور ماربین است که از بلوک سرسبز و پر برکت اصفهان در جمیع ادوار تاریخی این شهر بوده است و از باغهای وسیع و درختان میوه‌ دار آن عموم جهانگردان ایرانی و عرب و مورخین و جغرافیا نویسان سده دوم هجری به بعد در کتابهای خود به تفصیل سخن گفته‌اند و این بیت را با کمی اختلاف ذکر کرده‌اند که:

ماربینت که روضه ارم است / آفتاب اندرو درم درم است

 لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

     https://telegram.me/tarikheiranzamin95

بن مایه ی نوشتار : پایگاه myisfahan

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : منارجنبان ,اصفهان ,تاریخی ,بقعه ,مناره ,مشهور ,منارجنبان سپاهان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : منارجنبان سپاهان


تهران ,دوره ,فروشی ,قديم ,قاجاريه ,قدیم ,دوره قاجاريه ,تهران قديم ,تهران قدیم ,بازار تهران ,اواخر دوره

مشاغل تهران قدیم

:: مشاغل تهران قدیم
تهران ,دوره ,فروشی ,قديم ,قاجاريه ,قدیم ,دوره قاجاريه ,تهران قديم ,تهران قدیم ,بازار تهران ,اواخر دوره

مشاغل تهران قدیم

 

اين تصاوير برگرفته از آرشيو مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر می‏باشد...

 

 

مغازه عطاری در تهران قدیم

 

 

نان فروشی (سنگك) در اواخر دوره قاجاريه

 

 

گوشه‌ای از یک قهوه خانه

 

 

دكانهای لباس فروشی و ملزومات خانگی در گوشه‏ای از بازار تهران قديم

 

 

دستفروشی لباسهای كهنه در تهران قديم

 

 

مرد خارفروش در دوره قاجاريه

 

 

حجره فرش فروشی

 

 

یك عطار دوره گرد در اواخر دوره قاجاريه

 

 

مغازه سفالگری در تهران قديم

 

 

مغازه توتون فروشی در عهد قاجار

 

 

حجره بلور و لوسترفروشی در بازار تهران در دوره مظفرالدين‏شاه

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

    https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : تهران ,دوره ,فروشی ,قديم ,قاجاريه ,قدیم ,دوره قاجاريه ,تهران قديم ,تهران قدیم ,بازار تهران ,اواخر دوره
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : مشاغل تهران قدیم


كرمان ,تصرف ,هزار ,كرمانيان ,همين ,ميلادي ,ايالت كرمان ,ناسيوناليستي کرماني ,احساس ناسيوناليستي ,افتاد اشاره ,احساس ناسيوناليستي کرماني

روزي که كرمان به دست عرب افتاد - اشاره اي به احساس ناسيوناليستي کرماني ها

:: روزي که كرمان به دست عرب افتاد - اشاره اي به احساس ناسيوناليستي کرماني ها
كرمان ,تصرف ,هزار ,كرمانيان ,همين ,ميلادي ,ايالت كرمان ,ناسيوناليستي کرماني ,احساس ناسيوناليستي ,افتاد اشاره ,احساس ناسيوناليستي کرمانيروزي که كرمان به دست عرب افتاد - اشاره اي به احساس ناسيوناليستي کرماني ها
telegram.me/tarikheiranzamin95

شهر كرمان در نخستين روز تابستان سال 654 ميلادي (در آن سال؛ 22 ژوئن و برابر يكم تيرماه) به تصرف عرب درآمد که «مجاشع بن مسعود سلمي» فرماندهي آنان را بر عهده داشت. مولف تاريخ «منتظم ناصري» وقوع اين رويداد را سال 651 ميلادي مطابق سال 31 هجري ذكر كرده است.هنگام تصرف كرمان، هنوز يزدگرد سوم ـ شاه ساساني ـ زنده و در شهر مرو بود كه وي نيز در همين سال ترور شد.
«مجاشع» پس از تصرف كرمان و دعوت شهروندان به اسلام، به دلايل امنيتي اجازه نداد كه سپاهيانش در شهر مستقر شوند؛ زيرا شنيده بود كه كرمانيان به آيين زرتشت تعصب مي ورزند و شديدا ناسيوناليست هستند. بنابراين، لشكريان او در يک روستاي كوچك در چهار فرسنگي جنوب شهر كرمان (كه بعدا معروف به قنات غسّان شد) خيمه زدند و مستقر شدند. سپس نواحي ديگر كرمان تا «سند» به تصرف مسلمانان درآمد، ولي همچنان شهر كرمان مركز حكومت منطقه بود.
با وجود سقوط شهر کرمان؛ تا سالها، بسياري از مناطق كوهستاني ايالت كرمان تسليم نشده بودند از جمله منطقه «راين Rayen» كه دژي مستحكم داشت، و در دامنه كوه هزار واقع شده است.
در آن زمان فرماندهي سپاه فاتح براي سكونت عربهاي مهاجر كه هميشه در پي لشكر در حركت بودند «قرية العرب» را در ايالت كرمان ساخت كه كرمانيان آن را «ده تازيان» مي ناميدند و هنوز هم بعضي از مردم به همين نام مي خوانند.
در همين سال (654 ميلادي) سرزمين هاي شرقي ديگر ايران از جمله سيستان، قندهار و كابل به دست اعراب افتاد كه شهر زرنگ (زرنج) به عنوان حكومت نشين آنها تعيين شده بود.
درباره احساسات شديد ناسيوناليستي كرمانيان نوشته اند كه مردم اين استان كه در سابق وسيعتر و شامل قسمتي از سواحل درياي عمان بود، با اين كه قرنها حكمران سلجوقي و قراختائي (Turkic) داشتند، حتي يك واژه از زبان اين دو قوم را ياد نگرفتند.
هزار و 140 سال بعد در همین ماه (17 ژوئن 1794) شهر كرمان که بيش از يك ماه در محاصره نيروهاي آغامحمدخان قاجار بود سقوط کرد و خان [ایل مغول تبار] قاجار دستور بیرون آوردن بیست هزار جفت چشم از مردان، قتل چهار هزار نفر ديگر، فروش اسيران به بردگي و تخريب كرمان را صادر كرد. چنين فاجعه بشري نهايت وحشي گري بشمارآورده شده است.                        telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : كرمان ,تصرف ,هزار ,كرمانيان ,همين ,ميلادي ,ايالت كرمان ,ناسيوناليستي کرماني ,احساس ناسيوناليستي ,افتاد اشاره ,احساس ناسيوناليستي کرماني
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : روزي که كرمان به دست عرب افتاد - اشاره اي به احساس ناسيوناليستي کرماني ها


مصدق ,نامه ,کاشانی ,مرداد ,دکتر ,الله ,الله کاشانی ,دکتر مصدق ,وجود ندارد ,مرداد، مصدق

درباره نقش آیت الله کاشانی در کودتای 28 مرداد 1332

:: درباره نقش آیت الله کاشانی در کودتای 28 مرداد 1332
مصدق ,نامه ,کاشانی ,مرداد ,دکتر ,الله ,الله کاشانی ,دکتر مصدق ,وجود ندارد ,مرداد، مصدقدرباره نقش آیت الله کاشانی در کودتای 28 مرداد 1332
در مورد نقش آیت الله کاشانی، در قضایای مربوط به کودتای 28 مرداد سخن بسیار است. سخن معروف ایشان که در روزنامه اطلاعات در روزهای بعد از کودتا منتشر شد خیلی چیزها را روشن می سازد . آن جمله این است: «کودتای 28 مرداد نتیجه عدل خداوندی است» کاشانی بعد از تسلیم شدن مصدق به دادگاه نظامی، خواهان اعدام او میشود.
 عکس لبخند او در بازدید از خانه غارت شده مصدق بعد از کودتا، بسیار معروف است. نامه معروف آیت الله کاشانی ، در روز قبل از کودتا به مصدق که فقط یک سطر بود و نسبت به کودتا توسط زاهدی هشدار داده بود، ابهامات زیادی دارد .

از جمله اینکه: کسی که مدعی است این نامه را به دست مصدق رسانده در ان روزها زندانی بود یعنی دکتر حسن سالمی، نوه دختری کاشانی» . همچنین این نامه دست سالمی چه می کند؟ او نامه را در سال 1358 افشا کرده است. منطق این است که این نامه در آرشیو خانوادگی دکتر مصدق باشد، چون گیرنده نامه است . ولی چرا این نامه دسشت فرستنده است؟!

 سوم اینکه با بغضی که کاشانی از مصدق در دل خود بوجود آورده بود، چه انگیزه ای برای هشدار درباره کودتای زاهدی به مصدق داشت؟! البته شواهد امر بر وجود اصل نامه است . یعنی نامه اصالت دارد . ولی در پاسخ شبهات سه گانه فوق، دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان، در کتاب «مصدق و مبارزه برای قدرت در ایران» ،

 این دلایل را می آورد: در مورد زندانی بودن حسن سالمی ، نوه کاشانی و حامل پیام، او در 27 مرداد به قید کفالت آزاد میشود و سند آن در آرشیو دادگستری تهران موجود است. در مورد شبهه دوم که چرا نامه در دست فرستنده است نه گیرنده، باید گفت که بعد از غارت خانه دکتر مصدق در بعدازظهر روز 28 مرداد، سرلشکر نادر باتمانقلیچ، گاوصندوق خانه مصدق را غارت کرده و نامه را به آیت الله کاشانی باز می گرداند. و اما در مورد ابهام سوم که نیت کاشانی از نگارش این نامه سه سطری باید گفت،

دکتر مصدق، فاز اول پروژه کودتا در روز 25 مرداد را در نطفه خفه کرده بود. در روز 26 مرداد و صبح 27 مرداد، مصدق بازی را برده بود ، شاه به خارج از کشور گریخته بود. گروههایی از مردم مجسمه های رضاشاه و محمدرضاشاه را پایین کشیده بودند.

 مرحوم دکتر سیدحسین فاطمی، وزیرامورخارجه دکتر مصدق، پایان حکومت پخهلوی را اعلام کرد و خواهان برپایی جمهوری در ایران شد. اما دکتر مصدق هرگز این پیشنهاد را نپذیرفت چون به قانون اساسی مشروطه باور داشت. خلاصه اینکه تا ظهر 27 مرداد، مصدق در اوج بود. تحلیل کاشلنی این بود که مصدق، فاز دوم کودتا که قرار بود 28 مرداد اجرا شود را هم می تواند سرکوب کند، لذا برای اینکه دل مصدق را به دست آورد آن نامه را نوشت تا کمی از کدورت ها با مصدق بکاهد.

اما نقل هایی هست که آقای کاشانی از CIA بابت سازماندهی چند تجمع در تهران برعلیه دولت مصدق، پول گرفته است. باید گفت که سند و دلیل محکمی برای این مساله وجود ندارد. فقط در کتابچه مارک گازیوروسکبی که بعدها این خاطرات به عنوان ضمیمه در کتاب «ملی شدن صنعت نفت» نوشته مرحوم سرهنگ غلامرضا نجاتی چاپ شد، آمده است که، ازطرف جاسوسان به شخصی بنام دوستدار، که از نزدیکان کاشانی بود، 10 هزار دلار پرداخت شد تا به دست آیت الله کاشانی برسد. اما شاهد محکمی دال بر رسیدن این پول به دست کاشانی وجود ندارد. تازه همین خاطرات گازیوروسکی هم کاملا قابل اطمینان نیست.
                                       https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : مصدق ,نامه ,کاشانی ,مرداد ,دکتر ,الله ,الله کاشانی ,دکتر مصدق ,وجود ندارد ,مرداد، مصدق
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : درباره نقش آیت الله کاشانی در کودتای 28 مرداد 1332


افسران ,سازمان ,توده ,بودند ,كليدى ,هيات ,سازمان افسران ,كليدى چرخيد ,«سازمان افسران» ,هيات اجرايى ,تابش خورشيد

سحرگاه خون

:: سحرگاه خون
افسران ,سازمان ,توده ,بودند ,كليدى ,هيات ,سازمان افسران ,كليدى چرخيد ,«سازمان افسران» ,هيات اجرايى ,تابش خورشيد

 

 

 
27 مهر// سحرگاه خون

 در قفل در كليدى چرخيد. سحرگاه روز ۲۷ مهر سال ۱۳۳۳ بود و ماموران زندان به سلول هاى ده محكوم پرونده نخستين گروه «سازمان افسران حزب توده» مى رفتند تا آنها را براى اجراى حكم اعدام آماده كنند. دستگيرى اين گروه اواخر شهريور همان سال آغاز شد و متهمان به سرعت در دادگاه نظامى محاكمه شدند. از دوازده متهم گروه نخست، ده تن به اعدام محكوم شدند و حكم اعدام آنها بامداد ۲۷ مهر (كمتر از يك ماه پس از دستگيرى) اجرا شد. كشف شبكه افسران حزب توده و ماجراى بازداشت و محاكمه اعضاى آن از پر سروصدا ترين حوادث سال هاى پس از كودتاى ۲۸ مرداد ۳۲ بود.

نورالدین کیانوری در جوانی
27 مهر// سحرگاه خون

سازمان افسران
نورالدين كيانورى در مورد پيشينه عضويت افسران ارتش در حزب توده ايران در خاطراتش گفته است: «در اوايل تشكيل حزب... عده اى از افسران متمايل به ماركسيسم، مانند سرگرد آذر و سروان رزم آور مستقيماً به دفتر حزب آمده و درخواست اسم نويسى مى كردند. ولى پس از مدتى رهبرى حزب آمدن افسران به كلوپ حزب را قدغن كرد و قرار شد كه با آنها در خارج از حزب تماس گرفته شود. اولين افسران عضو حزب از افسران شاغل در دانشكده افسرى بودند. پس از مراجعت [عبدالصمد] كامبخش [از شوروى] و برگزارى كنگره اول حزب و انتخاب او به سمت عضو كميته مركزى و مسئول تشكيلات كل حزب، او به تشكيل سازمان منسجم افسرى دست زد. حوزه هاى حزبى افسرى، كه كاملاً مخفى بود، تشكيل شد و براى هر حوزه هم يكى از مسئولان بالاى حزبى مامور بود كه كار تعليماتى و سياسى حوزه را اداره كند.» («خاطرات نورالدين كيانورى»)

27 مهر// سحرگاه خونالبته پيش از بازگشت كامبخش از شوروى نيز گروهى از افسران متمايل به حزب به ابتكار آرداشس آوانسيان گرد هم جمع شده بودند و جلساتى تشكيل داده بودند. نخستين انتخابات هيات اجرايى «سازمان افسران» در بهار ۱۳۲۳ برگزار شد و در آن هفت عضو هيات اجرايى برگزيده شدند. خسرو روز به و سرهنگ عبدالرضا آذر عضو اين هيات بودند. گروهى از اعضاى سازمان افسران كه سرهنگ آذر نيز در ميانشان بود در تابستان ۱۳۲۴ به قصد ايجاد يك پايگاه انقلابى در تركمن صحرا دست به قيام مسلحانه زدند كه به «قيام افسران خراسان» شهرت يافت. اين قيام به سرعت سركوب شد و بسيارى از شركت كنندگان در آن كشته شدند. بقيه نيز يا به شوروى گريختند و يا پس از آغاز غائله آذربايجان به فرقه دموكرات پيوستند. اين اقدام افسران توده اى باعث شد ركن۲ ارتش نسبت به مسئله حساس شود و تعدادى از نظاميان را كه گرايش چپ داشتند دستگير و تبعيد كند.

موضع حزب توده در ماجراى آذربايجان و پس از آن تصميم حزب به انحلال سازمان افسران، در ميان گروهى از افسران عضو حزب تزلزل ايجاد كرد. در واقع پس از شكست فرقه دموكرات آذربايجان در آذر ماه ۱۳۲۵ و در شرايطى كه حزب توده شرايط شكننده اى پيدا كرده بود، هيات اجرايى حزب به پيشنهاد خليل ملكى (كه هنوز از حزب جدا نشده بود) به انحلال «سازمان افسران» راى داد تا آسيب پذيرى حزب را كاهش دهد.

كيانورى كه به عنوان رابط حزب با سازمان افسران، مامور ابلاغ اين راى شده بود، واكنش رهبرى سازمان را چنين توصيف كرده است: «به دستور هيات اجرائيه موقت اين تصميم حزب را به روز به ابلاغ كردم. روز به بى اندازه برآشفته شد و آن را به عنوان اخراج افسران از حزب تلقى كرد و آن را خيانت به حزب و جنبش ارزيابى كرد. روز به و آن چند نفرى كه رهبرى سازمان را به عهده داشتند تصميم گرفتند به كليه افسران اعلام كنند كه از حزب كنار رفته اند و تقاضا كردند كه آنكت هاى حزبى، يعنى درخواست هاى پذيرش به حزب افسران به آنها باز گردانيده شود تا در آرشيو حزب اثرى از نام آنها باقى نماند.... بعد روز به و افسران مومن به كمونيسم تصميم گرفتند كه آن افرادى را كه به مبارزه علاقه مند بودند در يك شبكه كوچك تر جمع كنند و به تدريج به دست چين و جمع كردن آن اعضاى سازمان كه آماده ادامه فعاليت بودند پرداختند.»

نورالدین کیانوری بهمن سال 61 در زندان اوین
27 مهر// سحرگاه خون

بازمانده
به اين ترتيب سازمان افسران حزب توده عملاً منحل نشد و حتى پس از حادثه ترور شاه در سال ۱۳۲۷ و غير قانونى شدن حزب، دست نخورده باقى ماند. يكى از انتقاداتى كه نسبت به عملكرد حزب توده مطرح شده، بى تحرك ماندن سازمان افسران در جريان كودتاى ۲۸ مرداد است. رهبران حزب با پذيرش برخى اشتباهات در جريان نهضت ملى، انتقاد از سكوت سازمان افسران در برابر كودتا را ناشى از وجود تصورى اغراق آميز از گستردگى و توانايى آن مى دانند.

اعضای سازمان افسران حزب توده در زندان

27 مهر// سحرگاه خون

27 مهر// سحرگاه خون

سازمان افسران در يك سال پس از كودتا به عنوان پوشش و محافظى قدرتمند براى اعضاى باقى مانده حزب در ايران عمل كرد و با آگاهى يافتن از اقدامات ركن۲ ارتش و فرماندارى نظامى از وارد شدن بسيارى از ضربات به حزب جلوگيرى كرد. اما دستگيرى اتفاقى يكى از دوستان نزديك روز به در صبح روز ۲۱ مرداد ۱۳۳۳ به لو رفتن دو خانه مخفى و كشف شبكه «سازمان افسران» توسط فرماندارى نظامى منجر شد.

پس از آن بود كه صدها تن از نظاميان مرتبط با اين شبكه دستگير و محاكمه شدند. در نهايت ۲۷ عضو سازمان نظامى در برابر جوخه آتش قرار گرفتند، ۱۳۴ نفر به حبس ابد و حدود ۲۸۰ تن ديگر به دو تا ۱۵ سال زندان محكوم شدند.

مرتضی کیوان و همسرش پوری سلطانی

سحرگاه خون!

معروف ترين اعدام شدگان دسته اول سرهنگ سيامك و مرتضى كيوان بودند كه احمد شاملو شاعر فقيد ايران در سوگ هر دو اشعارى به ياد ماندنى سروده است. شاملو حال سيامك را در سحرگاه خونين ۲۷ مهر ۱۳۳۳ چنين توصيف كرده است: در قفل در كليدى چرخيد/ لرزيد بر لبانش لبخندى، چون رقص آب بر سقف، از انعكاس تابش خورشيد/ در قفل در كليدى چرخيد/ بيرون، رنگ خوش سپيده دمان، ماننده يكى نوت گمگشته، مى گشت پرسه پرسه زنان روى سوراخ هاى نى، دنبال خانه اش.../ در قفل در كليدى چرخيد/ رقصيد بر لبانش لبخندى، چون رقص آب بر سقف، از انعكاس تابش خورشيد/ در قفل در كليدى چرخيد.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

      https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : افسران ,سازمان ,توده ,بودند ,كليدى ,هيات ,سازمان افسران ,كليدى چرخيد ,«سازمان افسران» ,هيات اجرايى ,تابش خورشيد
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : سحرگاه خون


کمیته ,مجازات ,اعضای ,کرده ,کریم ,بودند ,کمیته مجازات ,اعضای کمیته ,اجتماعیون عامیون ,کریم دواتگر ,انقلاب مشروطه ,اعضای کمیته مجازات ,جریان انق

کمیته مجازات به روایت تاریخ

:: کمیته مجازات به روایت تاریخ
کمیته ,مجازات ,اعضای ,کرده ,کریم ,بودند ,کمیته مجازات ,اعضای کمیته ,اجتماعیون عامیون ,کریم دواتگر ,انقلاب مشروطه ,اعضای کمیته مجازات ,جریان انق
 
کمیته مجازات به روایت تاریخ
مهدی غنی: کمیته مجازات عنوان گروهی بود با مشی قهرآمیز که 10 سال پس از انقلاب مشروطیت شکل گرفت و می‌خواست از طریق اعمال خشونت به آرمان‌های خود دست یابد. این گروه گرچه عمری بیش از دو سال نداشت اما حکایتی مکرر داشت در سال‌های بعد. بعد از به توپ بستن مجلس و تعطیلی آن، مشروطه‌خواهان در به در شده و همه دستاوردهایشان را بر باد رفته می‌دیدند. سکوت مرگبار و خفقان سنگین پس از انحلال مجلس، برای آزادیخواهانی که به انقلاب مشروطیت دل بسته بودند سخت آزاردهنده بود. قزاق‌ها مجلس را گلوله‌باران کرده و نمایندگان را تار و مار کردند، تعدادی از مشروطه‌خواهان را دستگیر کردند که در باغشاه به دار آویخته شدند. تعدادی به سفارتخانه‌ها پناهنده شده و به خارج از کشور رفتند. عده‌ای هم خانه‌نشین بودند. اما شرایط چنان که مستبدین می‌خواستند پیش نرفت. بار دیگر مقاومت شکل گرفت. در تبریز تلاش‌هایی برای بازگرداندن حکومت قانون آغاز شد. به تدریج در اصفهان، رشت و تهران نیز تکاپوهایی شروع شد. اعتراضات شکل‌ها و روش‌های مختلفی داشت. از آن میان برخی افراد نیز به روش‌های تندتر و خشن‌تر رغبت داشتند هرچند خشونت از همان سال پس از مشروطه نیز پایه‌گذاری شده بود. کشتن اتابک اعظم توسط عباس آقا به پشتوانه گروهی از مشروطه‌خواهان از آن جمله بود. با بازسازی دوباره استبداد محمدعلی‌شاهی زمینه گرایش خشونت و نظامی شدن فراهم شد. کسروی از واقعه ترور شیخ فضل‌الله نوری یاد می‌کند که در روز 19 دی‌ماه 1287 اتفاق افتاد: «جمعه‌شب بود و شیخ از دیدن کسی برمی‌گشت که هنگام پیاده شدن از درشکه توسط شخصی که بعد معلوم شد کریم دواتگر است به وسیله ششلولی هدف قرار گرفت. گلوله‌ها به همراهان شیخ اصابت کرد و شیخ مجروح شد ولی جان سالم به در برد. کریم که خود را گرفتار اطرافیان دید، زیر گلوی خود گلوله‌ای شلیک کرد که از گونه‌اش بیرون پرید. مجروحان را به خانه شیخ بردند و به مداوایشان پرداختند. کریم نیز مانند بقیه مجروحان بهبود یافت و به جرم این اقدام به زندان افتاد. او در زندان بود که مشروطه‌خواهان بر محمدعلی‌شاه و دشمنان مشروطه پیروز شدند.» (تاریخ مشروطه، احمد کسروی، ص830)

 

محمدعلی‌شاه به روسیه گریخت و شیخ فضل‌الله نوری توسط فاتحان تهران به دار آویخته شد. کریم دواتگر که پیشتر قصد کشتن شیخ فضل‌الله را کرده بود از زندان آزاد شد و شاید خود را پیشتاز و پیشکسوت جریانی می‌دید که آن روزها جاری بود. آشکار بود که حس انتقام بر تحقق اهداف و آرمان‌ها غلبه دارد؛ اما کریم به جای ترک خشونت و ترور، چند سال بعد به کاری سازمان‌یافته و تشکیلاتی برای کشتن مخالفان روی آورد.

 
 

آغاز راه

 کمیته مجازات در سال 1335- 1334قمری یعنی حدود 10 سال بعد از پیروزی انقلاب مشروطه در تهران تشکیل شد. اعضای آن بر این باور بودند که تنها راه رهایی از شرایط موجود و مبارزه با فساد و ظلم باقیمانده، راه قهرآمیز و مسلحانه است. آنها گمان می‌کردند با کشتن برخی افراد که به نظر آنها فاسد بودند و اموال مردم را چپاول می‌کردند یا وابسته به بیگانه بودند دیگر کسی به انحراف نخواهد رفت و جامعه مطلوب ظهور خواهد یافت. طبیعی است شناخت یک تشکیلات مخفی که همه تلاش‌شان بر کتمان افراد و برنامه‌هایشان بود به سادگی میسر نیست. به ویژه که به دلیل همین عدم شفافیت، شایعات و بزرگنمایی‌هایی توسط عامه مردم درباره آنها صورت می‌گرفت. وقتی در یک شرایط سیاسی بحرانی یک گروه مخفی مسلحانه اعلام موجودیت می‌کند به طور طبیعی هر اقدام نظامی و خشونت‌آمیزی واقع شود مردم از چشم آن می‌بینند. اکثر مورخان این کمیته را زیرمجموعه فرقه اجتماعیون عامیون ایران رقیب اعتدالیون می‌دانند که مواضعی رادیکال‌تر نسبت به آن داشت. اجتماعیون عامیون پیوند نزدیکی با اجتماعیون عامیون یا سوسیال‌دموکرات‌های قفقاز داشتند. اعضای اولیه کمیته مجازات ابوالفتح‌زاده، منشی‌زاده، مشکوه، عمادالکتاب، میرزا علی‌اکبرخان ارداقی، رشیدالسلطان و کریم دواتگر و احسان‌الله‌خان، حسین‌الله و سیدمرتضی و اکبرخان و تعدادی دیگر بودند. این سازمان به صورتی مخفیانه فعالیت می‌کرد. رویه آنان این بود که ضمن انتشار اعلامیه‌هایی تهدیدآمیز علیه اشخاص هدف، به ترور آنها اقدام می‌کرد. اینکه چگونه آنها به این خط مشی خشونت‌آمیز رسیده بودند جای تامل دارد.

 

جالب است که یکی از بنیانگذاران این جریان یعنی اسدالله‌خان ابوالفتح‌زاده قبلاً سرتیپ گارد قزاق بود که در جریان انقلاب مشروطه از آن شغل کناره گرفت. از نظر نباید دور داشت که بریگاد قزاق نیروی نظامی مدافع حاکمیت استبدادی بود که در مقابل مشروطه‌خواهان قرار داشت و جز زبان قهر و خشونت نمی‌شناخت. طبیعی است کناره‌گیری اعضای آن در جریان انقلاب مشروطه گام مثبتی به شمار می‌رفت اما کنار گذاشتن تفکر و خوی خشونت‌مدار کاری ناگهانی چون تغییر شغل نیست و نیاز به دگرگونی درونی، فکری و اخلاقی دارد. همچنین منشی‌زاده گرچه تحصیلکرده دارالفنون بود اما به نوشته کسروی (جلد دوم، ص 838) وی نیز تا دوران مشروطیت در بخش دفتری نیروی قزاق مشغول به کار بود. طبعاً فضای حاکم بر این نیرو بر روحیات و افکار وی نیز بی‌تاثیر نبوده است. عمادالکتاب یا میرزا محمدحسین سیفی‌قزوینی خوشنویس معروفی بود که برای مظفرالدین‌شاه شاهنامه‌ای را خوشنویسی کرد و از او لقب عمادالکتاب دریافت کرد. او که در جریان انقلاب مشروطیت به آزادیخواهان پیوسته بود، بعد از به توپ بستن مجلس توسط قزاقان محمدعلی‌شاه آواره شد. با پیروزی مشروطه‌خواهان بر محمدعلی‌شاه و روی کار آمدن احمدشاه، عمادالکتاب نیز باردیگر مقامی پیدا کرد و معلم خط احمدشاه شد. در این دوران بود که او بر اثر تبلیغات اعضای کمیته مجازات و نارضایتی‌ای که از اوضاع داشت به خط مشی آنان گرایش پیدا کرد و به همکاری با آنان پرداخت. از آن پس اعلامیه‌های گروه را وی می‌نوشت اما شرکت در عملیات نظامی و ترور افراد از وی گزارش نشده است. عمادالکتاب بعد از فروپاشی کمیته و دستگیری اعضا و گذراندن دوران تبعید در دستگاه رضاشاه بار دیگر به کار خوشنویسی مشغول شد. فرد دیگری که به عضویت این کمیته درآمد و سرانجام نیز دستگیر و اعدام شد، حسین‌الله است. وی از عاملان ترور سیدعبدالله بهبهانی یکی از دو رهبر مشروطه‌خواه بود. سیدعبدالله در آن زمان از جرگه اعتدالیون بود و در مقابل تندروی‌های اجتماعیون عامیون از جمله تقی‌زاده و حیدرعمواوغلی می‌ایستاد. ترور وی در این مناسبات از سوی همان تندروان طرح‌ریزی شد و حسین‌الله عامل اجرای آن شد. این کار خطای بزرگی بود که در شکست مشروطه‌خواهی و تغییر روند اوضاع تاثیر زیادی داشت.

 

ترورها

 اولین کسی که به دست برخی اعضای کمیته مجازات به قتل رسید میرزااسماعیل‌خان رئیس انبار غله وزارت مالیه بود. مساله نان و توزیع آرد از معضلات آن روزهای جامعه ایرانی بود. میرزااسماعیل از سوی اعضای کمیته متهم به سوءاستفاده و فساد مالی شده بود. همچنین یکی از جرائم او رفت و آمد به سفارت بریتانیا بود. کریم دواتگر و رشیدالسلطان و سیدمرتضی با یاری یکدیگر از مجریان طرح ترور میرزااسماعیل بودند.

 

اما دومین نفری که محکوم به مجازات توسط کمیته شد همین کریم دواتگری بود که خود عضو کمیته بود و حکم مجازات میرزااسماعیل را اجرا کرده بود. قبل از آن نیز اقدام به ترور نافرجام شیخ فضل‌الله نوری کرده بود. کریم از سوی دیگر اعضای کمیته متهم به سوءاستفاده شد. گفته شد بخشی از هزینه‌ای را که بابت عملیات ترور میرزااسماعیل مقرر شده بود به نفع خود تصرف کرده است، همچنین تمرد و گردن‌کشی کریم در برابر دستورات کمیته عامل دیگر مجازات وی عنوان شده بود. رشیدالسلطان همدست او در آن عملیات خود حکم قتل کریم را اجرا کرد.

 

این تصفیه درون‌سازمانی نشان می‌داد این افراد حتی برای اصلاح اعضای خود راهی جز خشونت و برخورد قهرآمیز نمی‌شناسند. سومین قرعه فال به نام یک عنصر مطبوعاتی افتاد. متین‌السلطنه مدیر روزنامه عصر جدید از سوی کمیته متهم شد که از اسماعیل‌خان دفاع کرده و با خارجی‌ها مراوداتی دارد. اعلامیه‌ای مبنی بر حکم مجازات وی صادر شد و متعاقب آن وی به قتل رسید. اگر برای این قتل‌ها کمیته توانست توضیحاتی دال بر خلافکاری مقتولان ارائه دهد اما در مورد قتل منتخب‌الدوله عضو وزارت مالیه نتوانست افکار عمومی را با خود همراه کند. مقتول جوانی سالم و فاضل بود و کشتن وی موجب بدنامی کمیته نزد مردم شد. مرحوم ملک‌الشعرای بهار که تا آن زمان نسبت به اقدامات کمیته مجازات سکوت کرده و مخالفتی ابراز نکرده بود در مجله نوبهار مقاله تندی علیه کمیته و این اقدام آنان منتشرکرد. متعاقب این مقاله تعدادی از اعضای کمیته در دوره رئیس‌الوزرایی نجفقلی‌خان بختیاری صمصام‌السلطنه در سال 1297 شمسی(1336 قمری) دستگیر شدند اما با تهدید مقامات از سوی اعضای دستگیرنشده، صمصام‌السلطنه عقب‌نشینی کرده و آنها را آزاد کرد. کابینه صمصام چند ماهی بیشتر دوام نیاورد و پس از وی میرزا حسن‌خان وثوق‌الدوله (عاقد قرارداد 1919) رئیس‌الوزرا شد. یکی از اقدامات اولیه وی دستگیری افراد کمیته مجازات و پایان این ماجرا بود. در این زمان بود که رشیدالسلطان و حسین الله محکوم به اعدام شدند و در میدان توپخانه به دار آویخته شدند. عمادالکتاب و میرزا علی‌اکبرخان ارداقی و مشکوه‌الممالک هر یک به پنج سال زندان و تبعید محکوم شدند. برخی اعضای دیگر نیز به 5 تا 15 سال تبعید یا زندان محکوم شدند. منشی‌زاده و ابوالفتح‌زاده نیز ظاهراً به کلات تبعید شده بودند و توسط ماموران به آن منطقه اعزام شدند. اما در بین راه سمنان و دامغان در 27 ذیقعده 1336 قمری به دست عوامل حکومت کشته شدند. احسان‌الله‌خان دیگر عضو کمیته مجازات موفق به فرار شد و به قفقاز رفت و بعدها به نهضت جنگل میرزا کوچک‌خان پیوست هر چند در آنجا نیز چندان رفیق وفاداری برای میرزا نشد.

در مجموع کمیته مجازات عمر درازی نداشت. اما در دو سالی که این کمیته فعال بود در ایجاد فضای رعب و وحشت تاثیر زیادی داشت. شیوه عمل آنها موجب شد هر کس خود را در معرض تهدید و سوءقصد آنها ببیند چون بر اساس خط مشی مشخصی عمل نمی‌کردند که تنها یک قشر و افراد خاص را هدف‌گیری کنند. هر کس را که کمیته خاطی و وابسته با اجنبی یا مخالف خود می‌پنداشت حکم بر مجازات وی صادر کرده و توسط عوامل خود وی را به قتل می‌رساند. برخی معتقدند عوامل انگلیس و فراماسونری نیز در میان آنها رخنه کرده و از آنها در جهت اهداف خود بهره می‌گرفتند. صاحب‌نظرانی نیز برخی از اعضای آنها را به فرقه بهائیت منتسب کرده و برآنند که گردانندگان این فرقه سیاسی مذهبی از این کمیته بهره‌برداری کرده‌اند.

 

 

منابع:..........................................................

1- احمد کسروی، تاریخ مشروطه

2- محمدتقی بهار، تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران

3- زاوش، دولت‌های ایران در عصر مشروطیت

منبع: روزنامه شرق، ویژه نامه هزاردستان

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

 

 

 https://telegram.me/tarikheiranzamin95

 

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : کمیته ,مجازات ,اعضای ,کرده ,کریم ,بودند ,کمیته مجازات ,اعضای کمیته ,اجتماعیون عامیون ,کریم دواتگر ,انقلاب مشروطه ,اعضای کمیته مجازات ,جریان انق
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : کمیته مجازات به روایت تاریخ


دولت ,قرارداد ,وسایل ,انگلستان ,انگلیس ,تهیه ,دولت ایران ,قرارداد 1919 ,دولت انگلستان ,دولت انگلیس ,برای تشکیل

آشنایی با قرارداد 1919

:: آشنایی با قرارداد 1919
دولت ,قرارداد ,وسایل ,انگلستان ,انگلیس ,تهیه ,دولت ایران ,قرارداد 1919 ,دولت انگلستان ,دولت انگلیس ,برای تشکیل

آشنایی با قرارداد 1919

فرهنگ > میراث و تمدن - همشهری آنلاین:
قرارداد 1919 میان کشورهای ایران و انگلیس منعقد شد

وثوق الدوله، صدراعظم احمدشاه قاجار از نخستین روزهایی که زمام امور را در دست گرفت، به طور محرمانه مذاکراتی را برای انعقاد یک قرارداد با نمایندگان دولت انگلیس آغاز کرد که این مذاکرات، به صورت کاملاً سری، در حدود نه ماه به طول انجامید.

سرانجام در روز هجدهم مرداد سال 1298 شمسی یک روز پس از امضای قرارداد 1919 میلادی در حالی که شاه قاجار عازم اروپا بود، ناگهان و بدون زمینه قبلی، اعلامیه وثوق الدوله به ضمیمه متن قرارداد در ایران منتشر شد و اعلام گردید که این قرارداد مورد تصویب هیئت وزیران قرار گرفته است.

این قرارداد شامل 6 ماده و یک مقدمه و خلاصه آن عبارت بود از تعهدات انگلستان درباره احترام مطلق به استقلال و تمامیت ایران، تامین مستشاران انگلیسی برای ادارات ایران و همکاری با ایران در زمینه احداث خطوط آهن و شبکه ارتباطی به همراه اعطای وام از طرف انگلستان.

همچنین به موجب این قرارداد، انگلیس، زمام امور مالی، اقتصادی و ارتش ایران را در دست می‏گرفت و ارتش متحدالشکل زیر نظر فرماندهان انگلیسی تشکیل می‏‌شد. تعرفه گمرکی نیز در ظاهر برای حفظ منافع ایران و در حقیقت به سود بریتانیا تغییر می‌‏یافت.

با انتشار این بیانیه، موجی از مخالفت و موافقت در کشور برخاست و وثوق‏الدوله برای آرام کردن اوضاع، به مخالفان خود، مقادیر زیادی رشوه داد.

همچنین این قرارداد در خارج از کشور، مورد مخالفت آمریکا و فرانسه که منافع خود را در خطر می‏دیدند قرار گرفت و سرانجام این معاهده، به علت فشار شدید افکار عمومی، عملی نشد و پس از برکناری وثوق الدوله، لغو گردید.

متن قرارداد 1919 ایران و انگلیس‏

نظر بر وابط محکمه دوستی و مودت که از سابق بین دولتین‏ ایران و انکلیس موجود بوده است و نظر باعتقاد کامل باینکه‏ مسلما منافع مشترکه و اساسی هر دو دولت در آتیه تحکیم و تثبیت‏ این روابط را برای طرفین الزام مینماید و نظر بلزوم تهیه‏ وسایل ترقی و سعادت ایران بحد اعلی بین دولت ایران از یک‏ طرف و وزیر مختار اعلیحضرت پادشاه انکلستان بنمایند کی از دولت خود از طرف دیکر مواد ذیل مقرر می‌شود:

1- دولت انگلستان با قاطعیت هر چه تمام‌تر تعهداتی را که مکررا در سابق برای احترام مطلق استقلال و تمامیت ایران کرده است، تکرار می‌کند.

2- دولت انگلستان خدمات هر عده مستشار متخصص را که برای لزوم استخدام آنها در ادارات مختلفه بین دولتین توافق حاصل شود به خرج دولت ایران تهیه خواهد کرد.

3- دولت انگلیس به خرج دولت ایران صاحب‌منصبان، ذخایر و مهمات جدید را برای تشکیل قوه متحدالشکل که دولت ایران ایجاد آن را برای حفظ نظم در دامنه سرحدات در نظر دارد، تهیه خواهد کرد.

4- برای تهیه وسایل نقدی لازم به جهت اصلاحات مذکور در ماده دو و سه این قرارداد، دولت انگلیس حاضر است یک قرض کافی برای دولت ایران تهیه یا ترتیب آن را دهد.

5- دولت انگلستان با تصدیق کامل احتیاجات فوری دولت ایران به ترقی وسایل حمل‌ونقل که موجب تامین و توسعه می‌باشد حاضر است با دولت ایران موافقت کرده و اقدامات مشترکه ایران و انگلیس راجع به تامین حفظ راه‌آهن یا اقسام دیگر وسایل نقلیه تشویق کند.

6- دولتین توافق می‌کنند در باب تعیین متخصصان برای تشکیل کمیته، که تعرفه گمرکی را مراجعه و تجدیدنظر کرده و با منافع حقه مملکت و تمهید و توسعه وسایل ترقی آن تطبیق نماید. طبق این موارد در نظام آینده ایران وزرای ایرانی در هر وزارتخانه‌ای که بودند مستشاری بالای سر خود داشتند که از اوامر او نمی‌توانستند سرپیچی کنند و در صورت بروز اختلاف میان وزیر و مستشار به نحوی یکی از آنها باید کنار برود.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

  https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : دولت ,قرارداد ,وسایل ,انگلستان ,انگلیس ,تهیه ,دولت ایران ,قرارداد 1919 ,دولت انگلستان ,دولت انگلیس ,برای تشکیل
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : آشنایی با قرارداد 1919


اسناد ,آیت‌الله ,مردم ,شیرازی ,رژیم ,علیه ,مرکز بررسی ,بررسی اسناد ,روایت اسناد ,عبدالله شیرازی ,رژیم پهلوی ,مرکز بررسی اسناد ,تاریخی وزارت اطل

روزشمار اسناد (26 آبان ماه)

:: روزشمار اسناد (26 آبان ماه)
اسناد ,آیت‌الله ,مردم ,شیرازی ,رژیم ,علیه ,مرکز بررسی ,بررسی اسناد ,روایت اسناد ,عبدالله شیرازی ,رژیم پهلوی ,مرکز بررسی اسناد ,تاریخی وزارت اطل
مشاهده اسناد در تاریخ  
 
   
   

 

 
 
   

اعتراضات مردم مشهد روز 26 آبان 1357 سرانجام تلخ و خونین داشت. در این روز گروهی از مردم مذهبی این شهر به راه‌پیمایی و سردادن شعار علیه رژیم پهلوی پرداختند. بیشتر شعارها متوجه مقامات حکومتی بود. دخالت مأمورین فرمانداری نظامی این اعتراضات را به خشونت کشاند. آنها با پاسخ خشونت‌بار خود، سه نفر از تظاهرکنندگان را به شهادت رسانده و چند نفر دیگر را مجروح کردند. در چنین شرایط سخت و دشواری منزل مراجع این شهر (یعنی آیت‌الله قمی و آیت‌الله سید عبدالله شیرازی) مأمن و ملجأ مردم داغدیده بود. منزل آیت‌الله سید حسن قمی از مراکز تجمع و اعتراض به رژیم پهلوی بود که وعاظ و خطباء علیه مظالم و فجایع رژیم صحبت و موضوع تشکیل حکومت اسلامی را مطرح می‌کردند. ظاهراً برخوردهای سخت فرماندار نظامی با مردم مشهد، برخی از معترضان را به این نتیجه رسانده بود که باید علیه وی اقدامی عملی صورت گیرد. برخورد آیت‌الله شیرازی اما مطابق رویه و روال اعتراضات روحانیون بود؛ تعطیلی نماز جماعت تا اطلاع ثانوی
مشهد البته همچنان شرایط دشواری را تجربه می‌کرد. اعتراضات مردم این شهر همچنان ادامه داشت و با برخوردهای مأمورین فرمانداری نظامی همراه بود. در گزارشی دیگر مربوط به همین روز، تعداد کشته‌ها 10 نفر از جمله 2 طلبه اعلام شده است. (نک: کتاب انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، تدوین مرکز بررسی اسناد تاریخی، تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1384، کتاب شانزدهم، ص 264) در کتاب آیت‌الله العظمی سید عبدالله شیرازی به روایت اسناد ساواک نیز گزارش دیگری از این ماجرا وجود دارد. (نک: آیت‌الله سید عبدالله شیرازی به روایت اسناد ساواک، تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1395، ص 397) آیت‌الله شیرازی در اعلامیه‌ای در مشهد و سایر نقاط ایران به مدت سه روز عزای عمومی اعلام کردند که در صورت مقتضی ادامه پیدا می‌کرد.

 
 
 
   



   
واکنش‌های عمومی به تبعید حضرت امام خمینی(ره) در مخالفت با لایحه کاپیتولاسیون و سخنرانی علیه سلطه آمریکا در سال 1343 به ترکیه، همان‌گونه که در اسناد روزهای قبل نیز به آن اشاره شد، بسیار گسترده بود و موجی از اعتراض را در سراسر کشور از جمله قم، تبریز، تهران و ... به وجود آورد. در سند زیر می‌بینیم که روحانیت استان فارس در این زمان تحرک بسیاری داشته و پیشنهادهایی نیز برای مقابله با رژیم در این مورد مطرح ‌کرده است. سند زیر به این رویداد در شیراز پرداخته است: «شیخ بهاءالدین محلاتی به آقای معین فالی اظهار نموده است که مجالس را تعطیل کنید و به مردم بگویید روی اصل تبعید آقای خمینی است و باید به علمای شهرستان‌ها پیشنهاد شود که هرکس در تکیه‌گاههای خود متحصن شود. ما در شاهچراغ، تهران شاه عبدالعظیم(س)، قم حضرت معصومه(س).»
 
 
 
   

   
سند زیر به تلاش گروههای مذهبی برای مقابله با گسترش بهائیت در سال 1329 اختصاص دارد. بر اساس این سند «جمعیت آئین اسلام به دستور سید ابوالقاسم کاشانی در نظر دارند تظاهراتی علیه بهائی‌ها در اطراف حضیرة القدس بنمایند»
 
 
 
   

   
سند دیگر امروز گزارشی است از ساواک راجع به فعالیت‌های «حجت الاسلام غلامحسین جمی» در شهر آبادان. بر اساس این سند مرحوم جمی پس از سخنرانی در «مسجد بهبهانی‌های آبادان» در سال 1357 دستگیر شده است. در انتهای سند آمده است«مشارالیه به علت سخنرانی تحریک آمیز توسط مامورین انتظامی دستگیر گردیده است»
 
 
 
   

   
تزلزل در ارکان رژیم پهلوی را در سند زیر می‌توان مشاهده کرد. در این سند پس از انتشار اخباری مبنی بر احتمال آزادی زندانی‌های سیاسی و انحلال ساواک، اعضای این سازمان نگرانی خود را بیان کرده‌اند. در قسمتی از این سند آمده است «تسلیم نظریات مخالفین [شدن] و آزادی کلیه زندانیان سیاسی اعتراف به شکست در اجرای برنامه‌های امنیتی مملکت و اعلام تزلزل در دستگاه حاکم است»
 
 
 
   
منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : اسناد ,آیت‌الله ,مردم ,شیرازی ,رژیم ,علیه ,مرکز بررسی ,بررسی اسناد ,روایت اسناد ,عبدالله شیرازی ,رژیم پهلوی ,مرکز بررسی اسناد ,تاریخی وزارت اطل
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : روزشمار اسناد (26 آبان ماه)


تجارت ,دولت ,آنان ,کمپانی ,خلیج ,شرقی ,خلیج فارس ,شرقی انگلیس، ,تجارت ابریشم ,وجود داشت ,پادشاه پرتقال

تشکیل دولت صفویه

:: تشکیل دولت صفویه
تجارت ,دولت ,آنان ,کمپانی ,خلیج ,شرقی ,خلیج فارس ,شرقی انگلیس، ,تجارت ابریشم ,وجود داشت ,پادشاه پرتقال

تشکیل دولت صفویه

قبل از روی کار آمدن صفویه، ایران، دارای یک حکومت ملی و یک واحد سیاسی یک پارچه، نبود ظهور صفویه در قرن 16 م. و قرن 10 ه.ق. نشانه ی آغاز دوران جدید تاریخ ایران است. زیرا؛ تا قبل از آن، در مازندران، حدود ده سلسله محلی حکومت می نمودند، در گیلان، و در ناحیه لاهیجان، (بیه پیش) و رشت، (بیه پس) و طالش، از سه حکومت محلی تشکیل شده بودند؛ در ارمنستان و آذربایجان، الوند میرزای آق قویونلو، در عراق عجم، مراد آق قویونلو، حاکم بودند. و هم چنین دیگر نواحی جنوبی ایران مانند: عراق عرب، فارس، یزد و کرمان اگرچه به دست حکام آق قویونلو اداره می شدند، اما عملا حکومتی مستقل داشتند. سیستان نیز امیر مستقلی داشت؛ و بالاخره در خوزستان نیز خاندان مشعشع حکم فرمایی می نمودند.
شاه اسماعیل، توانست بسیاری از دولت های محلی را از قدرت براندازد و تنها حکومت هایی توانستند با تایید شاهان صفوی، به موجودیت خویش ادامه دهند، که رنگ مذهبی داشته و حکام آن، از زمره سادات بودند  به این لحاظ، اساس وحدت ملی را بر پایه محکم مذهب بنا گذارد و سراسر کشور ایران را تحت یک حکومت درآورد و در ضمن، با رسمی نمودن مذهب تشیع، همه ی مردم ایران را با یکدیگر متحد و متفق ننمود و آنان را بر آن داشت، که دیگر زیر بار اقوام مسلمان کشورهای همسایه، مخصوصا دولت عثمانی، نروند یکی دیگر از آثار سیاسی سلسله صفوی آن بود که توانست در مجمع ملل اروپایی وارد شود و با آنان روابط سیاسی برقرار کند.
سیاست مذهبی صفوی را می توان نسبت به نوساناتی که در طور عصر صفوی طی کرده است به سه دوره تقسیم نمود:
1 - دوره ی شروع، عهدی که با سیاست خاص مذهبی شاه اسماعیل اول آغاز و به همراه خود، برخی نوآوری ها را به کمک قزلباشان و در راس آن، مقام مذهبی اسماعیل اول برقرار نمود.
2 - دوره ی اوج، عهدی که مذهب و روحانیون مذهبی، از اقتداری خاص که شاه اسماعیل، بدعت گذار آن بود برخوردار می شوند و در طول سلطنت شاه طهماسب، استمرار می یابد و سنواتی از عصر شاه عباس اول، را نیز در بر می گیرد.
3 - دوره ی افول، عهدی که از اواسط سلطنت شاه عباس اول شروع شد که حذف مقامات آنان و نیز دگرگونی تشکیلات نظامی صفوی را، در پی داشت. به طوری که در عهد شاه سلیمان، صوفیان و روحانیون به استثنای دوره کوتاهی، به کارهای برتر گمارده نمی شوند و مذهب و مذهبیون، از ارج کمتری برخوردار می باشند و کارهای بی ارزش حتی مشاغلی مانند: نسقچی گری و مهتری، به آنان واگذار می شد.
ولی به طور کلی، چند عامل در هر سه دوره: تاثیر به سزایی داشت که عبارت بودند از:
عامل یکم - زمینه مذهبی خاندان صفوی. زیرا این زمینه، ابتدا پشتوانه ای برای ابداعات و اقدامات اسماعیل اول، در جهت تعقیب و نوآوری های وی بود. به طور کلی، تشیع در طول دوران گذشته، زمینه ساز بسیاری از نهضت های رهایی بخش و واکنشی، علیه حکام و مذهب رسمی آنان و مورد توجه توده ی محروم بود.
عامل دوم - جلوگیری از پیشرفت عثمانیان و ازبکان سنی مذهب و غرب و و شرق ایران بود که در تمام دوره صفوی به چشم می خورد. برای سیاست مذهبی صفوی در جهت جلوگیری از نفوذ عثمانیان باید اهمیت فوق العاده ای قایل شد، زیرا؛ همین سیاست بود که سرانجام باعث تغیر سیاست دولت عثمانی گردید و ارکان قدرت این امپراتوری را، متزلزل ساخت و اروپاییان را به علت توجه دولت عثمانی، به مرزهای شرقی اش و متمرکز ساختن سپاهیانش در این قسمت، آسوده خاطر گذاشت تو به همین سبب نیز از سرعت پیشرفت اسلام، در اروپا کاسته شد.
عامل سوم - وحدت سیاسی در کشور و وجود قدرت های محلی، که تا عهد شاه عباس اول، وجود داشت و در عهد وی کاهش چشمگیری یافت و در اواخر حکومت صفوی مجددا پایدار گشت.
پس از استیلای ترکان عثمانی بر قسطنطنیه، راه تجارت اروپا با مشرق زمین به کلی بسته شد و رشته ارتباط اروپاییان، با کشورهای آسیایی قطع گردید. اما اروپاییان، که به کالاهای آسیایی احتیاج داشتند، درصدد برآمدند برای رسیدن به ایران، هندوستان و چین راه دیگری پیدا کنند. در این زمان، دولت های اسپانیا و پرتقال، از بزرگ ترین دول مستعمراتی جهان به شمار می آمدند، دریانورد شان، جزایر و سرزمین های مجهول را با نام پادشاهان خود، تصرف می نمودند و چون در این امر رقابت به وجود آمد، ایجاد درگیری بین آنان در حال تکوین بود. در سال 1493 م. پاپ الکساندر ششم بورژیا، فرمانی صادر نمود که به موجب آن، کره زمین از نصف النهار 46 درجه غربی، به دو قسمت منقسم شد. نیمکره غربی، (به استثنای برزیل)، متعلق به پادشاه اسپانیا، و نیمکره شرقی، متعلق به پادشاه پرتقال شناخته شد. این فرمان پاپ، با انعقاد عهدنامه توردوسیلاس، بین دو دولت اسپانیا و پرتقال در 18 ژوئن 1494 م. جنبه سیاسی و رسمی یافت. از این تاریخ، دولت پرتقال، که خود را مالک الرقاب نیمکره شرقی می دانست، به منظور توسعه دامنه ی متصرفات خود در پیدا کردن راه دریایی در آسیا پیشقدم شد. در سال 1497 م. به فرمان مانوئل اول، مشهور به خوشبخت، پادشاه پرتقال (1495 - 1521 م.) واسکودوگاما، - دریاسالار پرتقالی - از دماغه ی امیدنیک، در جنوب افریقا عبور کرده و به سواحل غربی هندوستان رسید و راه ایجاد مستعمرات را در هند و سایر نقاط آسیا، برای هموطنانش باز نمود.
پرتقالی ها، پس از استقرار در بندر گوا، در ساحل غربی هندوستان شروع به دست اندازی به نواحی اطراف نمودند. در تابستان 1507 م. دریاسالار پرتقالی آلفونسو آلبوکرک، با ناوگانی مرکب از شش کشتی جنگی، روانه ی خلیج فارس شد. و ابتدا مسقط و شهرهای ساحلی عمان، را تصرف نمود و آتش زد. سپس جزیره هرمز، واقع در دماغه خلیج فارس و بندر گمبرون، واقع در ساحل جنوبی ایران را اشغال کرد و راه سیادت پرتقالی ها را بر ناحیه خلیج هموار نمود.
از جانب دیگر، طوایف ازبک و ترکمن، مرتبا خراسان را مورد تجاوز و غارت قرار می دادند و چون با هیچ گونه مقاومتی روبرو نمی شدند، در حملات خود جسورتر می گردیدند. بدین ترتیب در آغاز قرن شانزدهم میلادی استقلال ایران، از سه طرف در معرض خطر نابودی از جانب بیگانگان بود.
شاه اسماعیل، برای آن که لشکرکشی او به نواحی مزبور، باعث نگرانی ترک ها و مصریان نشود، سفیری به نام قلی بیک را به دربار سلطان بایزید دوم و سفیر دیرگی به نام ذکربابیک را نزد سلطان مصر، فرستاد و به آنان اطمینان داد که این لشکرکشی، برای امنیت سرحدات ایران ضروری است و در دوستی آنان هیچ خللی وارد نخواهد نمود.
شاه اسماعیل، در سال 1507 م. علاء الدوله را در محلی به نام البستان، شکست داد و توانست قلمرو او و اماکن مقدسه، کربلا و نجف را ضمیمه ایران نماید.
حرکت بعدی شاه اسماعیل، حمله به بغداد بود. در این زمان امیر مبارک، از جانب سلطان مراد آق قویونلو، در بغداد حکومت می کرد که در مقابل سپاهیان شاه اسماعیل، تسلیم گردید و سراسر میان رودان بین النهرین در سال 1509 م. به تصرف ایرانیان درآمد و مذهب شیعه، در عراق عرب نیز مذهب رسمی اعلام گردید.
سپس شاه اسماعیل، به ناحیه خوزستان آمد و شیخیان علی اللهی هویزه، را به شدت تنبیه کرد و رهبر آنان را به قتل رساند. سپس لرستان فارس را تحت اطاعت درآورد و از آن جا به شیروان رفت و پس از تصرف شیروان (دربند) جسد پدرش حیدر، را به اردبیل انتقال داد و طی مراسمی در آرامگاه شیخ صفی، به خاک سپرد
درگذشت سلطان حسین بایقرا، آخرین پادشاه تیموری که بر هرات و قسمتی از خراسان، سلطنت می کرد باعث شد که شاه اسماعیل، به آسانی آن جا را ضمیمه خاک خود نماید.
بدین ترتیب، شاه اسماعیل، پس از 13 سال جنگ و ستیز توانست وحدت ملی و تمامیت ارضی ایران را تامین و میان کشورهای سنتی مذهب عثمانی، ترکستان و هند، سد محکمی ایجاد نماید
شاه اسماعیل و جانشینانش، با اجرای این سیاست، توانستند اولا: ملت را به وحدت یگانگی رهبری نموده؛ ثانیا: با ایجاد مرکز مقاومتی در برابر تکران عثمانی، نظر مهر و محبت اروپاییان را که دشمن ترک ها بودند، بسوی خود جلب نماید و به تدریج، باب روابط سیاسی و بازرگانی را با آنان مفتوح سازند - این دو اصل، بنیاد سیاست خارجی صفویه را طی دو قرن تشکیل می داد. ثالثا: با توسعه و رشد بازرگانی، صنایع و هنرها، دولت صفوی به طور عمده و با استفاده از تغییر عمده ای که در آخر قرن 15 م. در موازنه تجارت جهانی روی داد، به رونق بی نظیری دست یافت.
تقریبا مدت دو قرن و نیم قبل از آغاز قرن 16 م. قدرت برتر تجاری، در کرانه ی خاوری مدیترانه بود اما دو حادثه، در قرن 15 م. ضربه مهلکی بر این برتری وارد آورد. نخستین حادثه، تصرف قسطنطنیه در 1435 م. توسط ترکان و دومین حادثه، کشف راه دریایی به جنوب شرق آسیا با دور زدن دماغه ی امیدنیک در 1487 م. توسط پرتقالی ها با هند - از طریق دماغه ی امید - جلوگیری کنند، اما تلاششان به شکست انجامیده بود. برقراری سلطه ی پرتغالی ها در خلیج فارس و اقیانوس هند، الگوی سنتی تجارت در منطقه را تغییر داد. قرن ها قبل از آمدن پرتغالی ها خلیج فارس، یکی از شاهراه های بزرگ تجارت شرق و غرب بود، محصولات چین، مجمع الجزایر مالایا و هند، بسمت غرب می رفت و کالاهای ایران، ممالک عرب و اروپا به سمت شرق، دولت ها و شهرهای تجاری، که همه بدون استثنا، در خلیج فارس واقع بودند، به وجود آمده و از میان رفته بودند
طبعا پرتغالی ها صرفا به عنوان تاجر حضور نداشتند، بلکه همچون فاتحان وارد شده و هدف آنان برقراری حاکمیت پرتغال، بر تمامی آسیا بود حاکمیت پرتغال، نه تنها ناقوس مرگ ونیز را به عنوان ملتی تاجرپیشه به صدا درآورد بلکه بر رونق اقتصادی کشورهای مسلمان سواحل خلیج فارس نیز، تاثیر بسیاری نهاد.
بازرگانان این کشورها، با فرستادن کالاهایی که از اروپا می آمد به نقاط شرقی تر و خرید اجناسی که سرانجام در اروپا به فروش می رسید. در مراکز داد و ستدی چون سبلان، کالیکوت  ساحل مالایا، و کالایا، در ساحل غربی مالایا، اشتغال داشتند.
دولت صفویه، یکی از دولت هایی بود که به واسطه ی استیلای پرتغالی ها بر تجارت ساحلی، ضربه خورد با بیرون راندن پرتغالی ها از بحرین توسط شاه عباس، در سال 1602 م. و جایگزین نفوذ انگلیسی ها در تجارت منطقه و در پی آن، تاسیس کمپانی هند شرقی انگلیس، در 1600 م. شاه عباس، فرمانی به مدیر عامل کمپانی هند شرقی انگلیس، داد که طی آن، امتیازات تجاری مختلفی به ماموران کمانی واگذار می کرد و به آنان اختیار می داد تا کارگاه هایی در ایران تاسیس کند به دنبال این امتیازات کارگاه های فراوانی در جاسک، شیراز، اصفهان دایر گردید
در پی آنان هلندی ها و فرانسوی ها، به عنوان استعمارگر وارد این سرزمین شدند.
مواد قراردادهای تجاری، از سوی ماموران این قدرت های اروپایی به شاهان صفوی، تحمیل نمی شد بلکه، آزادانه مورد مذاکره قرار می گرفت که نتیجه ی آن، شراکت دولت صفوی، در سود حاصله از این تجارت بود. کمپانی هند شرقی انگلیس، به منظور دستیابی به قراردادهای تجاری سودمندتر، کوشید به شاه عباس اول  فشار آورد اما تسخیر بغداد در 1623 م. توسط وی، عاملین کمپانی را از هرگونه اهرم فشاری که در نتیجه تشویش شده، از عثمانیان می توانستند بکار گیرند، محروم ساخت، با سقوط هرمز، از آن جا که در آن زمان، کمپانی هند شرقی انگلیس، در خلیج فارس تفوق داشت، به سود او بود تا بکوشد تجارت بین المللی صفویه را از مسیرهای سنتی منحرف نموده و آن را به راه دریایی خلیج فارس، منتقل سازد و از این طریق، وابستگی شاه را به کمپانی افزایش دهد. لیکن این کمپانی فقط حدود یک سال دست بالا را در معامله داشت و در ژوئن 1623 م. اولین هیات تجاری هلند، به خلیج فارس رسید.
شاه عباس، در جهت توسعه بازرگانی و تمایل او به اجتناب از وابستگی بی جهت کمپانی هند شرقی اروپایی بود، بنابراین، از طریق راه های سنتی، بازرگانی ایران به تحرک افتاد. یعنی مسیری که سرزمین عثمانی را دور می زد، از گیلان و از طریق دریای خزر به هشترخان و سپس در مسیر ولگا جلو می رفت.
مسیر دیگری وجود داشت که شمال اسکاندیناوی را از طریق دریا دور زده و به بنادر دریای سفید می آمد و از آن جا از طریق روسیه مسیر را ادامه می داد. این مسیر که اولین بار توسط بازرگانان کمپانی مسکوی روسیه گشوده شده بود، از 1581 م. به واسطه خطرات زیاد بین راه، متروک ماند و مسیر گیلان، هشترخان و جنوب روسیه هنگامی که عثمانیان و صفویان در جنگ بسر می بردند - که اغلب هم چنین بود - اهمیت فوق العاده ای پیدا می کرد. تجارت بین المللی که در این مسیر به عمل می آمد، پارچه های زربفت تافته، چرم دباغی نشده، چرم مراکشی، مخمل و بالاتر از همه ابریشم، از طریق گیلان به مسکو و از آن جا به لهستان و معمولا اروپا صادر می شد.
در قرن شانزدهم و هفدهم میلادی، ایران در تجارت ابریشم مقام شایانی داشت
در این دوره کالای عمده تجارتی ایران، ابریشم بود. این محصول از ایالت گرجستان، خراسان، کرمان، مازندران و به ویژه گیلان به دست می آمد. ایران سالیانه بیست و دو هزار عدل، محصول ابریشم داشت و هر عدل، به دویست و هفتاد و شش لیور بود. گیلان ده هزار، مازندران دو هزار، آذربایجان و خراسان هر یکی سه هزار، این رقم باز در حال صعود بود چون کشت و کار مدام در افزایش بوده است.
تجارت ابریشم را باید یکی از موفقیت های بزرگ شاه عباس، در زمینه برنامه ریزی اقتصادی محسوب نمود و در واقع، این تجارت بزرگ ترین منبع درآمد پولی نقد، برای خزانه سلطنتی بود البته تجارت ابریشم را بازرگانان ارمنی در دست داشتند . این بازرگانان نه تنها تجارت شاه را اداره می کردند، بلکه با بازرگانان اروپایی از جمله کمپانی های مختلف هند شرقی هم رقابت می کردند با به سلطنت رسیدن شاه صفی - 1629 م. کنترل شاه بر تجارت از میان رفت وی با دریافت رشوه از جامعه ارامنه، به هر کس پروانه خرید ابریشم می داد. بار دیگر کمپانی هند شرقی هلند بر انگلیسی ها غلبه کرد و با تجارت دو طرفه - هم با شاه و هم با تجار محلی، از جمله ارامنه - که مشغول تقویت روابط خود با ایتالیا و توسعه شبکه بازرگانی شان به فرانسه، انگلیس، هلند و روسیه بود، موفق شد از این فرصت جدید استفاده کنند، در زمان شاه صفی، با دریافت عوارض گمرکی سنگین بر ابریشمی که از بازار آزاد خریداری می شد، سعی نمودند عایدات از دست رفته ی دولت را که نتیجه این وضع بود جبران کنند. هم چنین به قول تاورنیه: عبور و مرور گوسفندان از نواحی تبریز و همدان به بازارهای استانبول و اوزنه، به میزان وسیعی وجود داشت.
علاوه بر آن، کارگاه های کاشی سازی، منبت کاری، نقاشی، مینیاتور، پارچه بافی و ابریشم بافی به سرعت رشد نمود. هم چنین توپ ریزی، که از زمان شاه عباس، ایران دارای لشکری با تشکیلات مجهز به اسلحه گرم و توپ گردیده بود لذا، توپ های جنگی در کارگاه های عظیمی ساخته می شدند. البته دلیل رشد بازرگانی در این دوره، امنیت راه ها، ساختن جاده ها و ایجاد کاروانسراها و آب انبارهای بین راه بود، که موجب تسهیل در امر تجارت و بازرگانی می شد.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

  https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : تجارت ,دولت ,آنان ,کمپانی ,خلیج ,شرقی ,خلیج فارس ,شرقی انگلیس، ,تجارت ابریشم ,وجود داشت ,پادشاه پرتقال
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : تشکیل دولت صفویه


سلطان ,اسماعیل ,جنید ,قویونلو، ,اردبیل ,جانب ,سلطان یعقوب ,سلطان جنید ,نفوذ معنوی ,خواجه علی، ,خدیجه بیگم ,نفوذ معنوی خاندان

نفوذ معنوی خاندان صفوی

:: نفوذ معنوی خاندان صفوی
سلطان ,اسماعیل ,جنید ,قویونلو، ,اردبیل ,جانب ,سلطان یعقوب ,سلطان جنید ,نفوذ معنوی ,خواجه علی، ,خدیجه بیگم ,نفوذ معنوی خاندان

نفوذ معنوی خاندان صفوی

از فرمانی که احمد جلایر، به شیخ صدر الدین موسی، (704 - 794 ه.ق.) پسر شیخ صفی الدین اردبیلی، جد سلاطین صفوی نوشته است، می توان به نفوذ معنوی این خاندان پی برد.
پس از آن که صدرالدین موسی درگذشت، پیشوایی صوفیان به فرزندش، خواجه علی، رسید. این مرد، همان کسی است که امیر تیمور گورکانی به خدمت وی رسید و از وی همت طلبید، و شیخ خواجه علی، به دست خود شمشیری به کمر امیر تیمور می بندد. بعد از وفات شیخ خواجه علی، شیخ ابراهیم به اردبیل آمد.
و در عصر او، خانقاه اردبیل بار دیگر رونقی به سزا یافت و فعالیت تبلیغاتی خلفا و داعاین صفوی، فزونی گرفت.
چون شیخ ابراهیم درگذشت، فرزند او سلطان جنید بر مسند ارشاد نشست  در عصر او، اقبال و توجه مردم به خانقاه شیخ افزایش یافت، تا جایی که میرزا جهانشاه قراقویونلو، بر سلطنت خویش بیمناک شد و گاه با کتابت و زمانی با صراحت، از شیخ می خواست که از کشور او، رخت بربند و مدتی به سیر و سیاحت پردازد شیخ، سرانجام تقاضای او را پذیرفت و با یاران خود به جانب دیار بکر، روان شد. امیرحسن بیک آق قویونلو، مقدم شیخ را گرامی داشت و همشیره خود خدیجه بیگم را به عقد و ازدواج سلطان جنید درآورد پس از چندی جنید بار دیگر راه اردبیل پیش گرفت. این سفر بیش از پیش سوء ظن جهان شاه را برانگیخت تو درصدد برآمد به هر وسیله ی ممکن، به مبارزه با شیخ برخیزد بالاخره شیخ، ناگزیر به قصد جهاد به جانب قفقاز رفت. در این موقع، جهانشاه ضمن نامه ای از سلطان خلیل شیروان شاه خواست که به جنگ با شیخ اقدام کند. در جریان این نبرد، سلطان جنید با دلاوری هایی که از خود بروز داد در سال 860 ه.ق. کشته شد. پس از سلطان جنید، سلطان حیدر (که مادرش، خدیجه بیگم همشیره اوزون حسین آق قویونلو) با این که کودک بود مورد مهر و محبت امیرحسن و مریدان پدر قرار گرفت.
شیخ حیدر، همواره درصدد بود تا مقاصدی را که شیخ جنید نتوانست عملی سازد، تحقق بخشد. او در صدد بود انتقام پدر خود را از شیروان شاه بگیرد وی، سراسر سال، هم خود را وقف تسلیح پیروان خود کرد. هم چنین، لباس متحدالشکلی که حیدر، برای پیروان طریقت خود معین کرده بود، از استعداد او در کار تشکیلات دادن حکایت می کند. نخستین اقدامات او، لشکرکشی به سرزمین شیروان بود که توانست در سال 1483 م. غنایمی را با خود به اردبیل بیاورد و بین اهالی تقسیم نماید. از آن جمله، کنیزان و غلامان زیباروی چرکسی را باید یاد کرد.
شیخ حیدر، با تشکیل ارتشی قوی، به مثابه نیرویی با اهمیت در مقابل قدرت آق قویونلو، تجلی نموده بود، که آخر الامر، در نبرد طبرستان، در دامنه ی کوه البرز نزدیک روستای، در تبت در سال 1488 م. کشته شد. پس از شکست و قتل او به فرمان سلطان یعقوب آق قویونلو، سرش را در کوچه های تبریز گرداندند و سپس بدار کشیدند
لازم به تذکر است که، معلوم نیست چرخش این خاندان از شافعیت به تشیع، دقیقا از چه زمانی شروع شده، فقط در زمان حیدر است که می بینیم وی با حرارتی بیش تر و نیرویی افزون تر، پا بر جای پدر گذاشته و برای جلب مریدان بیش تر و فداکارتر، دست به ایجاد مذهبی زد که (مذهب حیدریه) نام گرفته است. اساس این مذهب بر تشیع تعصب آمیز و دشمنی فراوان، با اهل تسنن قرار گرفته بود
سلطان حیدر، که خواهرزاده ی اوزون حسن بود، دختر خاله ی دائی اش را به زنی گرفت و از او سه پسر یافت به اسامی: سلطانعلی، ابراهیم و اسماعیل.
شاه اسماعیل، از جانب پدر، نواده ی شیخ صفی الدین اردبیلی - روحانی و صوفی بزرگ و از جانب مادر، نوه ی اوزن حسن آق قویونلو بود.وقتی پدرش شیخ حیدر - رهبر شیعیان - در سال 1488 م. به دستور سلطان یعقوب آق قویونلو و به دست فرخ یسار، پادشاه محلی شیروان کشته شد، وی یک سال بیش تر نداشت و چون خواهرزاده ی سلطان یعقوب به شمار می رفت، لذا، فرخ یسار، از ریختن خون وی و برادرانش صرفنظر کرد و آنان را به استخر فارس تبعید نمود. در نتیجه ی هرج و مرجی که متعاقب درگذشت سلطان یعقوب به وجود آمد، قلمرو سلطنت آق قویونلو، میان الوند بیک و سلطان مراد، تقسیم شد. در این هنگام، اسماعیل و برادرانش، مخفیانه از تبعیدگاه خود به گیلان رفتند. مدتی در لاهیجان، نزد حکمران آن شهر که متمایل به مذهب شیعه بود، به سر بردند. در آن جا، به تدریج عده ای از شیعیان به دورشان جمع شدند. در ماه اوت 1499 م. اسماعیل با عده ای از پیروان خود عازم زیارت آرامگاه جدش شیخ صفی، در اردبیل گردید
حاکم اردبیل، از هجوم شیعیان آسیای سغیر و شام و قفقاز که هر روز تعدادشان افزایش می یافت بیمناک شده و اسماعیل و پیروانش را از آن شهر بیرون کرد.
اسماعیل ناچار در راس پیروان و مریدان خود، به طرف آستارا و طالش رفت و در شهر کوچکی به نام ارجوان، اقامت نمود. وی که در این موقع 13 سال داشت، با مساعدت نه قبیله ترک تبار: استاجلو، شاملو، تکاملو، روملو، ورساق، ذوالقدر، افشار، قاجار و صوفیان قراباغ - که با او دست بیعت داده بودند در تابستان سال 1500 م. در این شهر، ارتشی به نام قزلباش، تاسیس و دعوی استقلال نمود به محض خبر قیام اسماعیل میرزا، مریدان بیش تری از سوریه، دیاربکر، سیواس به او پیوستند. در سال 1501 م. وی توانست به کمک قزلباش، فرخ یسار، پادشاه شیروان را در نزدیکی قریه گلستان، شکست دهد. اسماعیل پس از تصرف شماخی، باکو و ایروان به جانب آذربایجان رهسپار شد.
الوندبیک، آق قویونلو، حکمران آذربایجان که قصد مقابله با وی داشت، در سال 1502 م. در محلی به نام شرور واقع در حوالی نخجوان، شکست خورد و به خاک عثمانی پناهنده گردید.
اسماعیل، فاتحانه وارد تبریز شد. به نام ابوالمظفر شاه اسماعیل الهادی، تاج گذاری نمود.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

  https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : سلطان ,اسماعیل ,جنید ,قویونلو، ,اردبیل ,جانب ,سلطان یعقوب ,سلطان جنید ,نفوذ معنوی ,خواجه علی، ,خدیجه بیگم ,نفوذ معنوی خاندان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : نفوذ معنوی خاندان صفوی


مردم ,الدین ,ریسمان ,خانقاه ,صفوی ,بودند ,امان باشند ,سلسله صفوی ,ظهور سلسله ,زمینه ظهور

زمینه ظهور سلسله صفوی

:: زمینه ظهور سلسله صفوی
مردم ,الدین ,ریسمان ,خانقاه ,صفوی ,بودند ,امان باشند ,سلسله صفوی ,ظهور سلسله ,زمینه ظهور

زمینه ظهور سلسله صفوی

پس از حمله مغول و تیمور، بسیاری از ایرانیان که قدرت و امکان مالی داشتند، برای رهایی از مظالم فرمانروایان، راه مهاجرت در پیش گرفتند و در مناطقی که امنیت نسبی وجود داشت، رحل اقامت افکندند و چنانکه در ولایت دکن واقع در سرزمین هند، ایرانیان مهاجر به قدری زیاد بودند که به قول نویسنده ی تاریخ فرشته: در برخی از بلاد نظیر احمد آباد، اگر یک ایرانی وارد می شد، گمان می کرد به یکی از شهرهای ایران قدم نهاده است. غیر از این دسته، جماعتی از ایرانیان برای آن که گلیم خود را از آب بیرون کشند، یا با ستمگران هم داستان شده و به صورت عمال ظلم و ستم در می آمدند و یا خود تسلیم ظلم و ستم گردیده و در مقابل مظالم، مهاجمان دم فرو می بستند. غیر از این دو گروه، عده کثیری از مردم برای تحصیل امنیت و رهایی از قید ستمگران، در جرگه اهل تصرف وارد می شدند، تا در پناه قدرت خانقاه و شیخ م مرشد خود، از بیدادگری عمال مغول و ترکان تیموری، در امان باشند پادشاهان و سران مغول و ترکان تازه مسلمان، نسبت به روحانیون و به خصوص نسبت به خاندان صفوی، اظهار ارادت می کردند و به کسانی که در حلقه ی ارادت این خاندان وارد می شدند، ظلم و بیدادگری روا نمی داشتند.
والتر هیتس، در کتاب تشکیل دولت ملی در ایران می نویسد:
هنگامی که تیمور لنگ در سال (5 - 804 ه.ق.) از لشکرکشی پیروزمندانه ی خود در آسیای صغیر و جنگ با بایزید سلطان عثمانی بازگشت در اردبیل به زاویه خواجه علی رفت و او را ملاقات کرد وی دستور داد اردبیل و کلیه ی دهات و قصبات و اراضی متعلق به آن را به عنوان وقف به خاندان صفوی منتقل کرده و خانقاه او حتی برای خطرناک ترین جنایتکاران بست باشد بدین ترتیب این مکان در طول قرون متمادی خصلت (بست) بودن خود را حفظ کرد  در نتیجه ی این احوال، توجه مردم به مشایخ و پیشوایان صفوی رو به فزونی نهاد تا جایی که مردم گروه به گروه، به خانقاه آنان سر می سپردند نویسنده صفوه الصفاء، داستان ورود شیخ صفی الدین به حدود گرم رودررو و ولایت ارومیه را چنین می نویسد:
جمیعت به قدری در کوه و صحرا موج می زد که شیخ ناگزیر به پشت بام خانه رفت، گروهی از امیران و سرکردگان سپاه دولتی می کوشیدند مردم را از هجوم مانع آیند، و موفق نمی شدند، عاقبت از پشت بام ریسمان هایی به دست گرفت یک سر ریسمان از طرف شیخ و جمعیت نزدیکانش که روی پشت بام در اطراف وی بودند گرفته شده بود و سر دیگر ریسمان ها را پایین انداخته بودند و گروه مردم آن را می گرفتند و ریسمان به ریسمان می بستند، به طوری که هر رشته از ریسمان ها در دست دو به سه هزار نفر بود و بدین طریق، با شیخ بیعت و توبه و تلقین دریافت می کردند و شیخ وقتی کلمات توبه را می خواند، برخی از خلفای وی مابین دریای جمعیت آن کلمات را تکرار می کردند تا مردم بتوانند به زبان ادا کنند.
هنگام وفات شیخ صفی الدین، اکثر مردم آذربایجان و قفقاز، از معتقدان شیخ بودند، شواهد نشان می دهد که از اهالی، لااقل نود درصد مردم، خود را هواخواه و جان فشان شیخ می شمردند.
به علاوه در بغداد، سوریه، فلسطین، و در ترکستان شرقی نیز مابین مسلمانان، دستجاتی خود را صوفی صفوی می دانستند و دارای خانقاه و خلیفه و مسند ارشاد بودند بعد از شیخ صفی الدین، نفوذ خانقاه وی توسعه یافت، فراوانی مهمانان و تعداد عظیم ایشان چنان بود که هنگام ناهار و شام طبل می کوفتند، تا گروه صوفیان و چله نشینان و مهمانان، هر کدام بر سر سفره ی معلوم و مشخص خود حضور یابند پس اگر می بینیم که شاه اسماعیل، جوان سیزده ساله به آسانی موفق می شود تاج شاهی ایران را بر سر نهد، باید متوجه این نکته باشیم که از دویست سال پیش، زمینه این کار شگرفت به تدریج فراهم آمده بود ناگفته نماند، پس از آن که شیخ صفی الدین به محضر شیخ زاهد گیلانی راه یافت، به حدی در نظر پیر و استاد خود معین گردید که شیخ زاهد با داشتن فرزندان صالح، شیخ صفی الدین را به جانشینی خود برگزید پیرزاده زاهدی، در سلسله النسب صفویه، در این باره می نویسد:
شیخ جمال الدین نام رحمه الله علیه که در ایام حضرت شیخ به سن شیخوخیت رسید و ریش سفید بود چنان چه بعضی کوته نظران را دایه آن بد که شیخ زاهد قدس سره، او را جانشین خود نماید و غافل از این معنی بودند که پدر - فرزندی را، در آن دخلی نیست و به موجب آیه قرآن کریم وافی هدایه ان الله بامران نود الامانات الی اهلها او جامه ای است که در روز ازل بر قامت قابلیت مبارک حضرت شیخ صفی الدین قدس سره، دوخته شده و این مشعل هدایت در درگاه او افروخته بود
این مرد عارف و سیاستمدار، چنان که دیدیم، نه تنها توجه توده ی مردم، بلکه نظر عنایت و احترام سلاطین و امرای آن دوران را به خود جلب کرد. شیخ صفی الدین، از سر عقل و کیاست به پیروان خود دستور داد که طریقت را، با احکام شریعت، توام گردانند و در حفظ ظاهر احکام شرع به کوشند، تا از تکفیر فقهای ظاهربین در امان باشند. خانقاه صفویه پس از شیخ صفی الدین، در دوران زندگانی فرزندش، شیخ صدر الدین موسی، هم چنان مورد توجه عامه ی مردم و امرای زمان بود.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

  https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : مردم ,الدین ,ریسمان ,خانقاه ,صفوی ,بودند ,امان باشند ,سلسله صفوی ,ظهور سلسله ,زمینه ظهور
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : زمینه ظهور سلسله صفوی


هزار ,دیوان ,مالیات ,بودند ,چنین ,امیر ,امیر دیوان ,مالیات اراضی ,بیست هزار ,تشکیلات اداری ,حکومتی، سازمان ,نظام حکومتی، سازمان

نظام حکومتی، سازمان ارتش و تشکیلات اداری

:: نظام حکومتی، سازمان ارتش و تشکیلات اداری
هزار ,دیوان ,مالیات ,بودند ,چنین ,امیر ,امیر دیوان ,مالیات اراضی ,بیست هزار ,تشکیلات اداری ,حکومتی، سازمان ,نظام حکومتی، سازمان

نظام حکومتی، سازمان ارتش و تشکیلات اداری

بنای حکومت آق قویونلوها بر پایه اولوس مغولی بود، که در مجموعه ای از سران قبایل تشکیل می شد اداره امور حکومتی و لشکری همه مطلقا تحت نظر شاه، که فرماندهی کل قوا را در جنگ و صلح بر عهده داشت، انجام می گرفت.
چوزفا باربارو، در سفرنامه ونیزیان، از دربار امیرحسین بیگ اطلاعاتی بسیار جالب را به دست می دهد، وی می نویسد:
هنگامی که لشکریان او (حسین بیگ) برای سرکوبی فرزندش، اغورلو محمد، به سوی شیراز می رفتند، وی برای شمارش عده ی افراد لشکری کیسه ی نخود به دست داشت و چنین شمارش افراد و اسبان برای هر پنجاه نفر یکدانه نخود در جیبش می ریخت.
بیست هزار اسب سواری، سی هزار شتر، پنج هزار اسب باری، پنج هزار اشتر و دو هزار الاغ بودند که شش هزار خیمه و چادر را حمل می کردند. معمولا از بیست هزار اسب سواری، دو هزار راس مجهز به زرهی آهنین بودند که زره هر اسبی شباهت به زره سوار داشت و سایر اسبان همه زره های چوبین و ابریشمی داشتند. زره ابریشمی لشکریان ایران در این عهد، دست کمی از زره های آهنین نداشته و به قدری کلفت بوده است که هیچ گونه تبری در آن کارگر نمی افتاده است
هم چنین باربارو، که خود از مرکز صنعت زره سازی این عهد دیدن کرده است، می نویسد:
این محل را پشتین می نامند که در زمان ما، پنج ده معنی می دهد و آن، محوطه ای است که مجموعا به مساحت دو میل، بر بالای کوهی که هیچ کس را به آن جا راه نمی دهند مگر آن که خود از صنعتگران همان ناحیه باشد و در آن جا اقامت گزینند، در سایر شهرها نیز، از این زره ها و سلاح ها فراوان ساخته می شود اما هیچ جا ندیده ام که هنر صنعتگران تا به این درجه ممتاز باشد
سازمان کشوری دولت بایندری از دیوان های متعددی تشکیل می شد که در امور سیاسی، اقتصادی و مسائل نظامی، نظارت مستقیم می کرد. قدرت در این دیوان ها بین دو مقام وزیر و منشی الممالک تقسیم می شد.
مقامات دیگر دیوان اصلی عبارت بودند از: مستوفی، صدرالشریعه، قاضی القضات، قاضی عسگر، امیر دیوان یا دیوان بیگی، امیرالامرا، امیر دیوان تواجی، امیر دیوان پروانه چی، خزینه دار، خازن، مهماندار، شقاول و جارچیان و بکاولان، که هر یک در چهارچوب وظایف خود به خدمت مشغول بودند.
در این دوران هم چنین به گونه ای سیاست های اقتصادی - قضایی، توسط شاه تعیین می شد. برای بهبود وضع مالی و درآمد دولتی، تجار و پیشه وران مالیات می پرداختند، ولی بر خلاف حکمرانان قراقویونلو، که بر مالیات اراضی به مقدار زیاد افزوده بودند. فرمانروایان آق قویونلو در این نوع مالیات تعادلی ایجاد کردند. در زمان اوزون حسن، قانون درباره ی وضع و وصول مالیات های خاص اهالی روستا و اسکان یافته تهیه شد که به نام قانون نامه ی حسن بیگی معروف گردید و بهترین منبع در مورد بررسی های مالیاتی این دوره است.
غیر از خراج (مالیات اراضی) در حکومت آق قویونلو، مالیات تجارت و پیشه وری که تمغا گفته می شد، متداول گردید که مقدار آن در شهرها و بنابر موقعیت ها تفاوت داشت

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

  https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : هزار ,دیوان ,مالیات ,بودند ,چنین ,امیر ,امیر دیوان ,مالیات اراضی ,بیست هزار ,تشکیلات اداری ,حکومتی، سازمان ,نظام حکومتی، سازمان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : نظام حکومتی، سازمان ارتش و تشکیلات اداری


اوزون ,قدرت ,حکومت ,نظامی ,قراقویونلو ,جهانشاه ,قدرت یافتن ,قدرت نظامی ,ترکمانان قراقویونلو

ترکمانان قراقویونلو و آق قویونلو

:: ترکمانان قراقویونلو و آق قویونلو
اوزون ,قدرت ,حکومت ,نظامی ,قراقویونلو ,جهانشاه ,قدرت یافتن ,قدرت نظامی ,ترکمانان قراقویونلو

حکومت ترکمانان قراقویونلو و آق قویونلو

از اواخر دوره ی سلطنت ایلخانان در ایران، قبایلی از ترکمانان، در طی لشکرکشی های مغول، از حدود خوارزم و اطراف بحیره ی آرال و شرق بحر خزر به آسیای غربی آمده و در شمال غربی ایران ساکن شدند. آنان به تدریج قدرت یافته و از فترتی که بعد از مرگ ابوسعید بهادرخان، پیش آمد استفاده نموده، به دست اندازی به اطراف و تصرف شهرها پرداختند.
چارلز گری مترجم چهار سفرنامه ونیزیان، در این باره می نویسد:
پس از مرگ تیمور، دو طایفه ی ترکمان که با هم رقابت داشتند، اماراتی در آذربایجان و دیار بکر بنیان نهاده بودند، یکی از آن دو قراقویونلو یا سیاه گوسپندان و دیگری آق قویونلو یا سپید گوسپندان، خوانده می شدند و دشمن خونین همدیگر بودند
نخست قراقویونلوها به ریاست قرامحمد به روی کار آمدند و پس از او، قرایوسف در سال 812 - 813 ه. یوغ تسلط تیمور را شکست. اسکندر، فرزند قرا یوسف با شاهرخ جنگید و پس از مرگ او، برادرش جهانشاه در سال 840 - 841 ه. بر اریکه سلطنت مستقر بودند. در این سال، رییس طایفه ی رقیب قراقویونلو، به نام اوزون حسین، که در دیار بکر استقرار یافته بود، لشکر جهانشاه را در نبردی که خود او در آن کشته شد شکست داد و بدین ترتیب، آق قویونلوها بر ایران تسلط یافتند. سلسله ای که اوزون حسن بنیان نهاد، بایندریه خوانده شده است.
دون گارسیا، سیاح ونیزی، درباره قلمرو اوزون حسن می نویسد:
کشور پهناور اوزون حسن، محدود است به امپراتوری عثمانی و قرامان، نخستین ولایتی که به آن می رسیم، ترکستان است که در حدود ناحیه ی حلب به سرزمین سلطان عثمانی متصل می شود، پایتخت و مقر حکومت ایران، تبریز است که اوزون حسن آن را به مدد بخت سازگار و نه با قدرت نظامی بیش تر، از چنگال جهانشاه درآورد و سپس او را به هلاکت رساند، آخرین ولایتی که به آن می رسیم شیراز است، که به مسافت بیست و یک روز مسافرت از تبریز و در جهت مشرق، جنوب شرقی آن قرار دارد
عهد امیرحسین بیک بایندری، مشهور به اوزون حسن را باید مهم ترین فصل در تارخی روابط دیپلماسی میان اروپا، به ویژه جمهور ونیز، با ایران دانست، زیرا با قدرت یافتن سلطان محمد فاتح و قدرت روزافزون دولت عثمانی، بسیاری از کشورها، همچون جمهوری های ونیز، ژن وپیزا، حکومت طرابوزان، حکومت پاپ و غیره نمایندگانی را جهت اتحاد نظامی به دربار اوزون حسن فرستادند. همینطور وی نیز نمایندگانی را به دربار کشورهای مختلف فرستاد (313). این ارتباطات دیپلماسی باعث اعتبار و قدرت یافتن قدرت نظامی دولت بایندری گردید.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

  https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : اوزون ,قدرت ,حکومت ,نظامی ,قراقویونلو ,جهانشاه ,قدرت یافتن ,قدرت نظامی ,ترکمانان قراقویونلو
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : ترکمانان قراقویونلو و آق قویونلو


کوروش ,عاشق ,دختری ,عاشق کوروش ,کوروش بزرگ ,کوروش کبیر

دختری که عاشق کوروش بود

:: دختری که عاشق کوروش بود
کوروش ,عاشق ,دختری ,عاشق کوروش ,کوروش بزرگ ,کوروش کبیر

دختری که عاشق کوروش بود

cyrus the great دختری که عاشق کوروش بودکوروش کبیر بنیانگذار سلسله هخامنشی و اولین کسی بود که منشور حقوق بشر را ثبت کرد. از کوروش بزرگ داستان ها و افسانه ها و روایات مختلفی نقل شده است که یکی از جالب ترین آن، دختری بود که عاشق کوروش شده بود. سایت آسمونی در این مقاله این داستان زیبا را برای شما تهیه کرده است که در ادامه می خوانید.

یک دختر نزد کوروش بزرگ آمد و گفت:

من عاشق شما شده ام و می خواهم که با شما ازدواج کنم.

کوروش به او گفت:

من لیاقت تو را ندارم ولی برادرم شایسه توست چرا که از من بهتر و زیباتر است. برادر من الان در پشت سر تو ایستاده است.

دختر پشت سرش را نگاه کرد ولی دید که کسی در پشت سرش نیست

کوروش کبیر گفت:

اگر عشق تو واقعی بود هیچگاه پشت سرت را نگاه نمی کردی …

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

  https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : کوروش ,عاشق ,دختری ,عاشق کوروش ,کوروش بزرگ ,کوروش کبیر
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : دختری که عاشق کوروش بود


کورش ,کوروش ,میشود ,آستیاک ,کمبوجیه ,پادشاه ,کورش بزرگ ,کوروش بزرگ ,فرزندان کوروش ,محلی بنام ,قرار داده

فرزندان کوروش بزرگ و خلاصه زندگیشان

:: فرزندان کوروش بزرگ و خلاصه زندگیشان
کورش ,کوروش ,میشود ,آستیاک ,کمبوجیه ,پادشاه ,کورش بزرگ ,کوروش بزرگ ,فرزندان کوروش ,محلی بنام ,قرار داده

فرزندان کوروش بزرگ و خلاصه زندگیشان

great cyrus children فرزندان کوروش بزرگ و خلاصه زندگیشاناطلاع از سرگذشت و زندگینامه کوروش و همسر و فرزندان و نوادگان او برای بسیاری از افراد جالب و شنیدنی است. سایت آسمونی در این مقاله گزیده ای از سرگذشت فرزندان و نوادگان کوروش کبیر را برای شما عزیزان تهیه و تنظیم کرده است که در ادامه می خوانید

از نوشتار های کهن وهرودت تاریخ نویس یونانی درباره کورش سوم ( کوروش بزرگ ) و چگونگی به سلطنت رسیدن او چنین بر میآید .

کورش بزرگ پنحمین پادشاه سلسله هخامنشی بوده و در بین سالهای 529 تا 580 قبل از میلاد مسیح میزیسته.

شجره نامه کورش یزرگ

هخامنش

چیش پش اول

کمبوجیه اول

کورش اول

چیش یش دوم

آریا ینا                کورش دوم

ارشام                   کمبوجیه دوم

ویشتاسب              کورش سوم(یزرگ )

داریوش اول           کمبوجیه سوم( فاتح مصر )

سرگذشت کورش بزرگ

هر آنچه از نوشته ها و کتابهای کهن باقی مانده بعد از حمله اعراب و باقی مانده از آتش سوزیهای  کتابخانه ها بوسیله آنها بر می آید ، چنین گزارش میکند:

مادر کوروش ماندانا فرزند پادشاه ماد آستیا ک ( فرزندهوخشتره ) همسر کمبوجیه پادشاه پارس بود .

شبی پدر ماندانا (پدر بزرگ کوروش) در خواب می بیند که از شکم دخترش درخت تاکی ( درخت انگور ) میروید و همه حهان را در بر میگیرد. آستیاک با ناراحتی از خواب بیدار میشود و از خوابگزاران تعبیر آن طلب میکند. باو میگویند از دختر تو و کمبوجیه فرزند پسری بدنیا خواهد آمد که سرزمین تو را نیز تصاحب خواهد کرد.

آستیاک بر آشفته دستور میدهد دخترش را از همدان بیآورند و او را بصورت یک زندانی نگاهداری میکند تا بروزیکه فرزند ماندانا بنام کورش بدنیا میآید. آستیاک اورا بدست یکی از نزدیکانش بنام هارپاک میسپارد تا او را از بین ببرد و به ماندانا گفته میشود که فرزندش مرده بدنیا آمده . و اما هارپاک کوروش را بدست یکی از چوپانان خود بنام مهرداد که پارسی بود می سپارد تا اورا از بین ببرد. همسر مهرداد در همین زمان پسری مرده بدنیا آورده بود . مهرداد لباسهای کورش را بتن فرزند مرده خود میکند و او را بنزد آستیاک میبرد و بدین ترتیب کوروش از مرگ حتمی نجات میآید ودر نزد مهرداد بزرگ میشود. در نوشته ها آمده کوروش بعلت هوش و درایتی که همیشه از خود نشان میداد در میان بچه ها منزلتی دیگر داشت و همیشه او را بعنوان سرکرده انتخاب میکردند . در یکی از روزها در اثنای بازی یکی از زیر دستانش از دستور او سرپیچی میکند . کورش دستور میدهد او را که فرزند  یکی از نجیب زادگان دربار بود تنبیه نمایند. بچه ائیکه تنبیه شده بود بنزد پدر رفته و جریان تنبیه شدنش را بوسیله یک  پارسی بیان میکند.

آن بزرگ بنزد پادشاه( آستیاک ) رفته و ماجرای تنبیه شدن فرزندش را با او در میان میگذارد .

گویند آستیاک فرمان میدهد که کورش را بیآورند ، پادشاه از او میپرسد با چه جراتی این بچه نجیب زاده را تنبیه کرده ای .

کورش با گستاخی و همان متانت  بسی والای همیشگی خود جواب میدهد . چون او از دستور من سرپیچی کرده بود و این نه آنست که  طبق قوانین دربار کسی که از دستور ما فوق خود سرپیچی کند باید تنبیه شود . پادشاه از گفتار او در شگفت میشود و با خود میاندیشد که این بچه پارسی ساده       نمی تواند باشد که از چنین گستاخی برخوردار باشد، ولی وقتی بطور دقیق به چهره کوچک و جذاب کورش دقیق میشود بخود میلرزد، چونکه چهره خود و خانواده و دخترش را در او می بیند. پس با تهدید ازمهرداد راستی جریان را جویا میشود وبدین ترتیب به حقیقت پی میبرد. پس پادشاه بار دیگر خوابگزاران را طلب میکند و از آنها کسب تکلیف میکند ، آنها باو اطمینان میدهند که خواب او تعبیر شده او میبایستی شاه شود و الان  می بینید که او شاه شده ولی شاه کودکان،  پس از آن پدر بزرگ آسوده خاطر میشود . بدین ترتیب بار دیگر کورش از خطر مرگ نجات پیدا کرده و بنزد پدر و مادرش به همدان فرستاده میشود .

آستیاک در 35 سال حکومت خود یکی از پر قدرت ترین پادشاهان ماد بود . وی همیشه بر آن بود که بیک صورتی خود را به آسیا صغیر برساند ولی بعلت اینکه پدرش با کشور لیدی قرداد صلحی بسته بود نمی توانست، بهمین جهت سعی بر آن گذارد و سپاهیان خود را به بین النهرین و سوریه فرستاد و سرحدات متصرفات خود را به خلیج فارس رسانید و هم مرز پارسیان شد.

او با قدرت اشراف زادگان که در زمان پدرش در دربار داشتند مخالف بود ولی بجای آن به مغ ها و روحانیون میدان میداد و این خود سبب آن شده بود که در میان ارتشش و سردگانش مخالفان زیادی پیدا کند. در این میان یکی از سرکردگانش بنام کارپاگا با شاه ایران کورش دوم نوه آستیاک تماسهائی میگیرد و این خود سبب آن میشود که آستیاک بهانه ائی بدست میآورد و به پارس لشگرکشی می نماید.

در همین میان عده زیادی از لشگریانش که از جوانمردی و بزرگی کورش که شهره آفاق شده بود از آستیاک جدا شده و به  سپاهان کورش میپیوندند ود رنبرد سختی که بین این دو دست میدهد مادها شکست میخورند و آستیاک کشته میشود و باین ترتیب سلسله هخامنشی جانشین مادها میشود

چنانکه گذشت امپراطوری هخامنشی با تدبیر کورش بزرگ و با یکی شدن دو قوم بزرگ آریائی،     

 پارس و ماد بزرگترین امپرطوری جهان را بوجود می آورد .

گرچه نام کورش بزرگ همیشه ببزرگی شناخته شده بود البته نه بخاطر کشور گشایش بلکه از نقطه نظر کنترل و هدایت امپراطوری و رسیدگی بیسابقه  بکارهای مردم زیر فرمانش و کشورهای شکست خورده و افراد مغلوب ، و این خود سبب پیروزیهای بی حد او در آسیای صغیرشد . او ارتشش را بسوی مرزهای شرقی هدایت کرد . پارتها و هرسینیا  که جزو تصرفات مادها بود بتصرف در آورد . او بعد از تصرف آرخوزیا و مارگیا و باختریا متوجه غرب گردید . بعد از آن متوجه سرزمین بابل و مصر شد، زیرا که مردم آن دیار در زیر ظلم و ستم پادشاهان و حکام آن زمان رنح میبردند . با تصرف بابل توانست قوم یهود که بیش از 40000 تن بودندو  سالها در اسارت و مورد ظلم وجور بابلیان بودند آزادی نماید و آنها را به سرزمین خودشان فلسطین بفرستد . این گامی بود که او در راه بشردوستی و صلح و صفا برای بشر به ارمغان آورد و وزش نسیم تازه بود از شرق بوسیله کوروش بخاطر آنکه اوبرای حقوق بشر احترام خاصی قائل بودو نقشه  و تدابیر او بود که امپراطوران بعدی و حتی سلسله های بعد از هخامنشی تمام نقشه های کشوری و مملکتداری خود را ازروی کارهای او بطور حتم الگو گرفتند.  یهودیان باو نام شبان و فرستاده خدا  و یونانیان باو قانونگذار لغب داده اند.

او برای جلوگیری تاخت و تاز    قبایل و همسایگان تجاوزکار در کشور استهکامات مختلفی بنا کرد و کشورپهناورش  را به استانها تبدیل و هر قسمت را به یک ساتراپ یا استاندار داد وبرای جلوگیری از  ظلم و ستم آنها بر مردم مقررات مهمی را بوجود آورد  و برای خبر داشتن از اقصاء نقاط کشور اولین پست و پستخانه را بنام چاپار را بوجود آورد.او قبل از مرگش پایتخت امپراطوری بزرگش را   در محلی بنام پاسارگاد بنا نهاد.

در اثر تجاوزاتی که بوسیله قبائل نیمه صحرانشین ماساژتها یکی از تیره های سکایی در طرف دیگر رود اُراکس بودند و مرزهای شمال شرقی ایران را مورد تجاوز قرار داده بودند مجبور به جنگ با آنها شد . در آغاز کار پیشرفتهائی هم نمود ولی ملکه تومیریی با وعده صلح و کنار گذاردن جنگ او را به داخل سرحدات خود میکشد  درجنگی سختی  که بین دو سپاه در میگیرد کوروش بزرگ شدیدا زخمی میشود که در اثر جراحات وارده بعد از سه روز بدرود حیات میگوید ودنیائی را از وجود خود بی بهره میگذارد . 

جسد او را داریوش بزرگ  به پاسارگارد آورد ودر محلی بنام مشهد مرغاب بخاک سپرد  .

فرزندان کوروش کبیر

همسر کورش بزرگ کاسادان بود و همچون کورش از تبار هخامنشیان. پیوند این دو چهار فرزند به ارمغان آورد به نامهای کمبوجیه دوم، آتوسا، بردیا و رکسانا.کوروش کاسادان را بسیار دوست میداشت، و پس از مرگش سراسر امپراتوری کورش سوگواری کردند و در بابل ۶ روز را همگان به زاری نشستند. پس از مرگ کورش، فرزند ارشد او کمبوجیه به سلطنت رسید. وی، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه، دستور قتل برادرش بردیا را صادر کرد. {ولی بنا به کتاب سرزمین جاوید از باستانی پاریزی(کمبوجیه به دلیل بی احترامی فرعون به مردم ایران وکشتن 15 ایرانی به مصر حمله کرد که بردیه که در طول جنگ در ایران به سر میبرد برای انکه با کمبوجیه که برادر دوقلوی او بود اشتباه نشود با پنهان کردن خود از مردم به وسیله نقابی از خیانت به برادرش امتناع کرد ولی گویمات مغ با کشتن بردیه و شایعه کشته شدن کمبوجیه و با پوشیدن نقاب بر مردم ایران تا مدت کوتاهی پادشاهی کرد.)} در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهتی بسیار به بردیا داشت، خود را به جای بردیا قرار داده و پادشاه خواند. کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، یک شب و به هنگام بادهنوشی خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر همین زخم نیز درگذشت کورش بجز این دو پسر، دارای سه دختر به نامهای آتوسا و آرتیستون و مروئه بود که آتوسا بعدها با داریوش اول ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد. داریوش بزرگ با پارمیدا و آتوسا ازدواج کرد که داریوش بزرگ از آتوسا صاحب پسری بنام خشیارشا شد.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

  https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : کورش ,کوروش ,میشود ,آستیاک ,کمبوجیه ,پادشاه ,کورش بزرگ ,کوروش بزرگ ,فرزندان کوروش ,محلی بنام ,قرار داده
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : فرزندان کوروش بزرگ و خلاصه زندگیشان


مختار ,قیام ,کوفه ,بودند ,امام ,علیه ,علیه السّلام ,قیام مختار ,امام حسین ,حسین علیه ,محمد حنیفه

نقش پررنگ ایرانیان در قیام مختار

:: نقش پررنگ ایرانیان در قیام مختار
مختار ,قیام ,کوفه ,بودند ,امام ,علیه ,علیه السّلام ,قیام مختار ,امام حسین ,حسین علیه ,محمد حنیفه

نقش پررنگ ایرانیان در قیام مختار

mokhtar uprising نقش پررنگ ایرانیان در قیام مختارقیام مختار ، جنبشی به رهبری مختار بن ابی عبید ثقفی با هدف خون‌خواهی از شهدای کربلا . این قیام در سال ۶۶ قمری در کوفه شروع شد و در آن بسیاری از عاملان شهادت امام حسین(ع) و یارانشان از جمله کشته شدند. اما در قیام مختار ایرانیان زیادی مانند کیان ایرانی نقش بسیار پررنگ و تاثیرگذاری داشته اند. اگر می خواهید در مورد نقش ایرانیان در قیام مختار بیشتر بدانید این مقاله آسمونی را تا پایان مطالعه کنید.

در میان قیام هایی که پس از شهادت امام حسین(علیه السّلام) در سرزمین های ایرانی انجام گرفت، نیرومندتر و اثرگذارتر از همه، جنبشی بود که با رهبری مختار در کوفه آغاز شد. مختار، یکی از جوانان خاندان ثقفی بود که از ابتدای درگیری میان خاندان اموی و هاشمی، طرف شاخه هاشمی قریش را گرفته بودند و در میان نزدیکان امام اول و دوم شیعیان بودند. عمویش، سعد بن مسعود ثقفی، عامل حضرت علی(علیه السّلام) و امام حسن(علیه السّلام) در مداین بود و به‌دلیل حسن سلوک و رفتار نیکویش با مردم محلی شهرت داشت.

خودِ مختار، در آن زمان که امام حسین(علیه السّلام) قیام کرد و مسلم بن عقیل را برای بیعت گرفتن از مردم کوفه به این شهر فرستاد، به یاری او برخاست و از نزدیکان مسلم بود. زمانی که والی کوفه مسلم بن عقیل را به قتل رساند، مختار را نیز دستگیر و زندانی کرد. ابن زیاد، با عصا چنان مختار را کتک زد که یکی از چشمانش نابینا شد. با این وجود، با وساطت شوهر خواهرش عبدالله بن عمر خطاب از بند رست و آزاد شد.

مختار پس از آزاد شدن، به عبدالله بن زبیر پیوست و برای مدتی از او در برابر امویان طرفداری کرد. اما خیلی زود از او برید و شروع کرد به دعوت کردن به اسم محمد بن حنیفه، که در این زمان در مدینه ساکن بود. مختار به کوفه رفت و به جنبشی پیوست که هم پیمانان قدیمی امام حسین(علیه السّلام) سردمدارانش بودند. این هم پیمانان، همان کسانی بودند که پس از بگیر و ببندهای ابن زیاد، سکوت کرده و از یاری به امام خودداری کرده بودند، و حالا، پس از واقعه کربلا از کردار خود پشیمان شده و توبه کرده بودند.

از این‌رو نیز حرکت ایشان قیام توابین نامیده می‌شد. رهبر ایشان، سلیمان بن صُرَد بود که رئیس شیعیان کوفه به شمار می‌رفت. والی اموی کوفه، وقتی از دامنه دار شدنِ این قیام خبردار شد، سلیمان را زندانی کرد. اما سلیمان از زندان به دوستش رفاعه بن شداد نامه نگاشت و او با یاری مختار ثقفی و ابراهیم بن مالک اشتر – فرزند سپهسالار حضرت علی(علیه السّلام)، در کوفه شورش کردند و سلیمان را از زندان رهاندند. مختار در این هنگام به‌عنوان رهبر قیام کوفه اسم و رسمی یافته بود و رهبر قیام دانسته می‌شد. مختار هم سرداری دلاور بود و هم سازمان دهنده‌ای لایق. او به سرعت از میان ایرانیانِ کوفه که جمعیتی بسیار داشتند و موالی نامیده می‌شدند، یارگیری کرد.

موالی، در اصل به معنای هم پیمان بود، اما در این معنی خاص، به بردگانی اطلاق می‌شد که آزاد شده بودند و پس از آن به قبیله ارباب سابق خود منسوب می‌شدند. موالی در این هنگام نوعی شهروند درجه دوم و نیمه برده محسوب می‌شدند و قوانینی سخت محدود‌کننده بر ضدشان وجود داشت. با توجه به این که بیشتر این موالی فرزندانِ سربازانِ ارتش ساسانی یا اسیرانی بودند که در زمان هجوم اعراب از شهرهای ایرانی به بردگی گرفته شده بودند، از موقعیت خویش ناراضی بودند و گذشته از انگیزه پررنگ دینی، به دلایل اجتماعی نیز برای پیوستن به قیامی از این دست آمادگی داشتند.

مختار با بسیج ایرانیان موفق شد در قلب سرزمین های خلافت اموی، نیرویی بزرگ و مقتدر را بر ضد امویان بسیج کند. او علاوه بر کوفه، شهرهای موصل و بصره را نیز فتح کرد، و بخش مهمی از سرزمین اَراک (همان که معربش عراق است و در پهلوی قلب و سرزمین میانی معنا می‌دهد) را فتح کرد. او تعقیب و سیاست قاتلان امام حسین(علیه السّلام) و هواداران حکومت اموی را آغاز کرد و شمر ذی الجوشن و عمرو بن سعد بن ابی وقاص- پسر سپهسالار اعراب در جنگ قادسیه- را دستگیر کرد و به قتل رساند. سرهای ایشان به علامت هواداری و تابعیت، به مدینه و نزد محمد حنیفه ارسال شدند.

با این وجود محمد حنیفه از تأیید رسمی قیام ایشان خودداری کرد. اندکی بعد، عبدالله بن زبیر که از سوی دیگر در برابر امویان علم طغیان برافراشته بود، مدینه را فتح کرد و از آنجا که محمد حنیفه با وی بیعت نمی‌کرد، او را در خانه اش بازداشت کرد و حتی قصد آتش زدن خانه اش را داشت. اما مختار چهارصد تن از مریدان خود را به مدینه فرستاد و ایشان وی را از خطر رهاندند. مریدان و هواداران مختار را در عراق خشبیه می‌نامیدند، از این‌رو که گرزهایی چوبی سلاح اصلی شان را تشکیل می‌داد.پیوستن نیروهای ایرانی به مختار چندان دامنه دار بود که وقتی سفیری از شام برای مذاکره با ابراهیم بن مالک اشتر وارد اردوی سپاه مختار شد، از زمانی که از دروازه اردو گذشت تا وقتی که با خودِ ابراهیم مذاکره کرد، یک کلمه عربی نشنید.

به همین دلیل هم به تدریج گروه‌های عربی که هوادار وی بودند و به سنت جاهلی اشرافیت اعراب باور داشتند، به تدریج از گرد او پراکنده شدند. با این وجود کار مختار تا مدتی بعد پیش رفت. در نخستین روز از محرم سال 67 هجری، مختار و ابراهیم به همراه دوازده هزار تن از پیروانشان در کرانه رود خازَر در نزدیکی موصل، در نبردی بزرگ بر ابن زیاد و حصین بن نمیر که از بزرگترین دشمنان خاندان علوی بودند پیروز شدند، و ابن زیاد را به قتل رساندند.

پس از این نبرد، شکاف های درونی جبهه مختار به تدریج رخ نمود و وقتی مختار همراهی ابراهیم را از دست داد، به تدریج بختی واژگونه یافت. غم انگیز آن که عامل از میان بردن مختار، دشمنان اصلی اش یعنی امویان نبودند، که اعضای خاندان زبیر – هم پیمانان سابقش- به شمار می‌رفتند. مصعب بن زبیر، که سردارِ بزرگِ عبدالله بن زبیر بود و از خلافت برادرش هواداری می‌کرد، به کوفه تاخت و در شرایطی که توانسته بود در میان پیروان مختار تفرقه ایجاد کند، ایشان را در نبردی سهمگین در هم شکست.

مختار و ایرانیانِ هوادارش، به ارگ کوفه عقب نشستند و در آنجا چندان مقاومت کردند که مختار در جنگ کشته شد. آنگاه، هفت هزار از ایرانیانِ محاصره شده و خانواده مختار با این شرط که به جانشان تعرض نشود، تسلیم شدند. مصعب به ایشان امان نامه داد، اما به محض آن که به آنها دست یافت، دستور داد هفت هزار ایرانی را به قتل برسانند، و زنِ مختار – اسماء بنت نعمان- را هم که حاضر نشد شوهرش را در برابر مردم لعن کند، گردن زد. به این ترتیب قیام مختار پس از دو سال فرو مرد. هرچند کامیابی چشمگیر آن در این مدت و انتقامی که از قاتلان خاندان امام حسین‌(علیه السّلام) گرفت، دیباچه‌ای شد برای قیام های دیگر، که در نهایت به سرنگونی نظام اموی انجامید.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

  https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : مختار ,قیام ,کوفه ,بودند ,امام ,علیه ,علیه السّلام ,قیام مختار ,امام حسین ,حسین علیه ,محمد حنیفه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : نقش پررنگ ایرانیان در قیام مختار


آمریکا ,قاره ,غربی ,کریستف ,وجود ,کلمب ,قاره آمریکا ,کریستف کلمب ,حضور ایرانیان ,وجود دارد ,شفیع زاده ,نیروی دریایی انگلیس ,برای سرپوش گذاشتن

کشف قاره آمریکا توسط ایرانیان

:: کشف قاره آمریکا توسط ایرانیان
آمریکا ,قاره ,غربی ,کریستف ,وجود ,کلمب ,قاره آمریکا ,کریستف کلمب ,حضور ایرانیان ,وجود دارد ,شفیع زاده ,نیروی دریایی انگلیس ,برای سرپوش گذاشتن

کشف قاره آمریکا توسط ایرانیان

discovery of America by Iranians3 کشف قاره آمریکا توسط ایرانیانبا اینکه قرن ها از کشف قاره آمریکا می گذر اما همچنان بر سر اینکه چه کسی قاره آمریکا را کشف کرده اختلاف نظر وجود دارد. عده ای فکر می کنند کریستف کلمب قاره آمریکا را کشف کرده و عده ای بر این عقیده اند که یک مسلمان که یک ایرانی هم بوده موفق به کشف قاره آمریکا شده است. سایت آسمونی در این مقاله اطلاعات جالب و خواندنی در مورد کاشف قاره آمریکا برای شما عزیزان تهیه کرده است که در ادامه می خوانید.

قاره ی آمریکا را ایرانی ها کشف کرده اند

قاره آمریکا بنابر ادعای مورخان و نویسندگان غربی توسط یک دریانورد غربی به نام کریستف کلمب کشف شده است، چند نکته پیرامون کلمب مطرح است، نکته اول این که هنوز مورخان بر سر اصالت و محل تولد و محل دفن او به اجماع نرسیده اند و تقریبا می توان هویتی نامشخص برای وی قائل شد، از طرفی کشف زمانی معنی می دهد که قبلا کسی به مکشوف علم نداشته باشد حال آن که بنابر اذعان کریستف کلمب و غربی ها زمانی که پای غرب به آمریکا باز شد تمدنی بزرگ و کهن در آن وجود داشته است و درواقع کسانی که پا به آمریکا گذاشته اند گردشگر و میهمان این قاره و مردم مظلوم آن بوده اند نه کاشف این سرزمین ها.

حمید شفیع زاده نویسنده کتاب «تاریخ حضور ایرانیان و مسلمانان در قاره آمریکا پیش از کریستف کلمب» به نکاتی پیرامون این کتاب و مستدلات خود برای اثبات حضور ایرانیان و مسلمانان سابق بر غربی ها اشاره کرد و گفت: در منابع مختلفی از غربی ها و مسلمانان چینی به حضور مسلمانان در قاره آمریکا پیش از غربی ها اشاره شده است.

وی افزود: متأسفانه بررسی حضور تمدن ایران در قاره آمریکا در کشور ما مورد غفلت واقع شده است و غربی ها به شدت از مطرح شدن این مسأله توسط  مورخان و اندیشمندان و بر ملا شدن حقایق تحریف تاریخ توسط آن ها برای سرپوش گذاشتن برجنایات خود و دشمنی دیرینه با تمدن با شکوه ایران و دین اسلام هراس دارند.

نویسنده کتاب «تاریخ حضور ایرانیان و مسلمانان در قاره آمریکا پیش از کریستف کلمب»  تصریح کرد: به دلیل علاقه مندی به تمدن هایی که در قاره آمریکا وجود داشته آنها را مورد مطالعه قرار دادم و در این مطالعات بود که متوجه شباهت های بسیاری بین تمدن ایران و تمدن های قاره آمریکا در ابعاد مختلف زندگی آنها شدم و همین مسأله موجب شد تا با هدف انکشاف این شباهت ها و علل آنها به قاره آمریکا سفر کنم و در میان اقوام مختلف آنها زندگی کنم.

این نویسنده با اشاره به این که بیش از 500 سند از حضور تمدن ایران در دوران هخامنشیان به بعد در سرتاسر قاره آمریکا از منابع مختلف مخصوصا اسناد و اطلاعات تاریخی غربی ها بدست آورده است گفت: حتی اسناد و مدارکی وجود دارد که ایرانیان در استرالیا و جزایر اطراف آن نیز حضور داشته اند و نقشه هایی از خوارزمی دانشمند بزرگ ایرانی از قاره استرالیا در منابع معتبر تاریخی آورده شده است.

وی در ادامه افزود: ایرانی ها مرحله به مرحله در اقیانوس آرام حرکت کردند و پس از کشف جزایر این اقیانوس و طی کردن اقیانوس آرام به شرق قاره آمریکا و جایی که کشور پانامای کنونی وجود دارند رسیدند و پس از آن به سرتاسر قاره آمریکا سفر کردند.

شفیع زاده ابراز کرد: در ملاقاتی که با سفیر سرخپوست بولیوی در ایران داشتم وی نیز به این نکته که ایرانی ها پیش از دیگر ملل در قاره آمریکا حضور داشتند تأکید داشت و وجود منطقه ای به نام تیاوان کاوا در بولیوی که شباهت های زیادی به معماری آثار باستانی آن با بنای تاریخی پرسپولیس وجود دارد را از دلایل ادعای خود ذکر کرد.

نویسنده کتاب «تاریخ حضور ایرانیان و مسلمانان در قاره آمریکا پیش از کریستف کلمب» تصریح کرد: میخ های مخصوصی که  برای اتصال قطعات سنگی به کار می رود در بناهای باستانی شهر تیاوان کاوا از نظر آلیاژی عینا شبیه میخ های آلیاژی موجود در تخت جمشید است، در حالی که آیا ممکن است دو آلیاژ دقیقا شبیه به یکدیگر باشند که از یک فرمول برای ساخت آنها استفاده شده باشد.

discovery of America by Iranians2 کشف قاره آمریکا توسط ایرانیانوی در ادامه اظهار کرد: وجوه مشترک بسیاری مابین تمدن کهن و بزرگ ایران و بومیان آمریکا وجود دارد که برخی از آنها رامی توان به صورت ظاهری و به سادگی تشخیص داد از جمله زندگی سرخپوستان مکزیک و کلمبیا که عینا شبیه قبایل و طوایف ایرانی زندگی می کنند، در کلمبیا قبیله ای به نام آریا کوه گیر وجود دارد که از نظر پوششی کاملا شبیه به لباس عشایر بختیاری هستند و حتی از ساز نی استفاده می کنند که بنابر تصریح موسیقیدان ها نی یک ابزار موسیقی شرقی است و وجود نی و نواختن آن به صورت بسیار شبیه به دستگاه دشتی از مهمترین نکات بارز شباهت و پیوند این قوم با فرهنگ و تمدن ایرانی است.

شفیع زاده در ادامه افزود: برگزاری مراسم عید نوروز در آغاز بهار که از کهن ترین رسوم ایرانی است یکی دیگر از نکاتی است که برای اثبات حضور ایرانیان در دوران باستان در قاره آمریکا می توان از آن استفاده نمود ضمن این که با وجود تفاوت زمانی که بین دو نیمکره وجود دارد بومی های قاره آمریکا مراسم عید نوروز را بیست و یکم مارس یعنی مصادف با سال تحویل در ایران برگزار می کنند.

این نویسنده و پژوهشگر وجود اقوام مختلف در سرتاسر قاره آمریکا که سبک زندگی، پوشش و آداب و رسوم آن ها بسیار شبیه به اقوام و عشایر ایرانی است را از دیگر وجوه مشترک میان تمدن ایرانی و بومی قاره آمریکا ذکر کرد و گفت: در قاره آمریکا اقوامی زندگی می کنند که اسم آنها نیز ایرانی است مانند کاوش کار، آریا کوه گیر، یمنی و ثریا که حتی از نظر چهره نیز بسیار شبیه ایرانی ها هستند.

وی خاطر نشان کرد: اقوام بومی و اصیل قاره آمریکا بسیار هدفمند و برنامه ریزی شده قتل عام شدند و اسناد و مدارک بسیاری در کتاب مذکور ارائه داده ام که نشان می دهد برای این که غربی ها بتوانند آثار و نشانه های حضور ایرانیان و مسلمانان در سال های بسیار متأخر بر غربی ها را از بین ببرند به نابود کردن تمدن های کهن و اصیل قاره آمریکا پرداخته اند.

نویسنده «کتاب تاریخ حضور ایرانیان و مسلمانان در قاره آمریکا پیش از کریستف کلمب» افزود: نقشه ها و تصاویری در این کتاب ارائه شده است که بیانگر حضور ایرانی ها و مسلمانان پیش از غربی ها در قاره آمریکا و همچنین توانایی های بالای ایرانیان در کشیدن نقشه و دریانوردی است که تمامی آنها از منابع معتبر استخراج شده است که عموما غربی هستند و در واقع به نوع اعترافات غربی ها به تحریف و دروغ بزرگ خود آنها محسوب می شود.

شفیع زاده عبور کردن نصف النهار مبدأ از شهر اصفهان را یکی از نکات قابل توجه نقشه هایی که در کتاب خود ارائه کرده دانست و گفت: در سال 1880 تصمیم گرفته شد که نصف النهاری که از گرینویچ می‌گذرد، نصف‌النهار مبدأ یا همان صفر درجه قرار گیرد و تا پیش از آن در بیشتر نقشه هایی که غربی ها هم از آن ها استفاده می کردند نصف النهار مبدأ از شهر اصفهان می گذشته است.

وی نسل کشی هایی که غربی ها در قاره آمریکا انجام دادند را هدفمند دانست و افزود: کشوری به وسعت ونزوئلا و برخی مناطق اطراف آن در قتل عام هایی که متجاوزان غربی انجام دادند کاملا خالی از سکنه شدند و این مسأله بیانگر این مطلب است که نابود سازی تمدن های بومی قاره آمریکا برای سرپوش گذاشتن روی حقایق تاریخی صورت گرفته است.

شفیع زاده با اشاره به بخشی از سفرنامه کریستف کلمب پیرامون کوبا خاطر نشان کرد: اسم کشور کوبا از کعبه گرفته شده و دلیل  این نامگذاری وجود مساجد بسیار در این کشور و مردمی مسلمان است که کریستف کلمب نیز به آن اعتراف کرده است و درواقع اشغال آمریکا در ادامه سقوط کشورهای اسلامی در آندلس بوده است و پس از خیانت محمدثانی، اروپایی ها به سوی قاره آمریکا برای فتح باقیمانده های فتوحات سرزمین های اسلامی حرکت کردند و در قاره آمریکا جنایات بی شماری مرتکب شدند.

این نویسنده و پژوهشگر کتاب مذکور را خلاصه ای از مجموعه ای مستند و 30 جلدی ذکر کرد و ابراز داشت: متأسفانه برخی هر مطلبی که از سوی اندیشمندان غربی و اروپایی ذکر شود را به سادگی قبول می کنند اما وقتی که مطالبی از سوی نویسنده ها و دانشمندان داخلی عنوان شود علیه آن ها فضا سازی می کنند که البته این مسأله ریشه در قدرت رسانه ای غرب دارد و دستگاه رسانه ای غرب با استراتژی های خاص خود هر دروغ و تحریفی را به شکل واقعیت به نمایش می گذارد.

در کتاب «تاریخ حضور ایرانیان و مسلمانان در قاره آمریکا پیش از کریستف کلمب» اسنادی ارائه شده که نشان دهنده شباهت های بسیار میان رسم الخط و زبان های بومی قاره آمریکا و ایران باستان است، استفاده از دود برای علامت دادن که در ایران باستان نیز این روش متداول بوده، بناها و سنگ نوشته های ایرانی، وجود بناهایی با معماری و کاشی کاری اسلامی از دیگر نکاتی است که در این کتاب به آنها استناد شده است.

discovery of America by Iranians1 کشف قاره آمریکا توسط ایرانیانکشف آمریکا قبل از کریستف کلمب ، توسط ایرانیان

«رجب طیب اردوغان» رئیس جمهوری ترکیه حرف جالبی زد که بازتاب های جهانی فراوانی داشت او در مراسمی مدعی شد کاشف قاره آمریکا «کریستف کلمب» نبوده است بلکه یک مسلمان این قاره را کشف کرده است.

کشف قاره آمریکا از موضوعات تاریخی است که هرچند وقت یکبار دوباره نقل محافل خبری و سیاسی می شود. این بار نوبت رئیس جمهور ترکیه بود که درباره این موضوع اظهارنظر کند.

اردوغان در سخنرانی خود در اختتامیه نخستین همایش رهبران مسلمان آمریکای لاتین گفت که مسلمانان نخستین بار به قاره آمریکا قدم گذاشتند. «دریانوردان مسلمان در سال ۱۱۷۸ میلادی به سواحل آمریکا رسیدند. کریستف کلمب هم در خاطراتش از مسجدی نوشته که بر فراز تپه‌ای در کوبا قرار داشت» اردوغان در بخش دیگری از سخنرانی خود به نقد شدید استعمارگران پرداخت و خاطرات کلمب را سندی برای حرفهای خود دانست و گفت که در سال ۱۴۹۲ میلادی که کلمب پایش به آمریکا رسید، دین اسلام منطقه وسیعی را در برمی گرفت»

البته اردوغان در این ادعا تنها نیست. دکتر « یوسف مروه» از پژوهشگران لبنانی نیز این موضوع را تصدیق می کند. یوسف مروه از جمله پژوهشگرانی است که اعتقاد دارد غرب در همه امور به ویژه علم و دانش از مسلمانان تاثیر گرفته است. او اولین بار ادعا کرد که پیش از ورود کریستف کلمب به قاره جدید، مسجدی در کوبا وجود داشت. او در برخی از مقالات خود نوشته است: « کلمب خود در یادداشت‌هایش اعتراف کرد که روز دوشنبه، ۲۱ اکتبر ۱۴۹۲، وقتی کشتی او در نزدیکی گیبارا در ساحل شمال شرقی کوبا، حرکت می‌کرد، مسجدی را بالای یک کوه زیبا دیده ‌است.» با این حال مروه در نوشته ها و پژوهش هایش به ایرانیان روی خوش نشان نداده و اصرار دارد ابوریحان بیرونی و محمد بن عیسی مهانی و غیاث الدین کاشی را دانشمندانی عربی معرفی کند و گسترش دانش را در ممالک اسلامی به اسم اعراب جا بزند.

با تمام اختلاف نظرها بر سر یادداشت های کریستف کلمب، اردوغان به کاشفان قاره آمریکا اشاره کرد و از علاقه آنکارا به ساخت یک مسجد در کوبا خبرداد. به گفته برخی رسانه ها اردیبهشت پارسال نیز هیئتی ترکی به این منطقه سفر کردند تا درباره پروژه ساخت مسجد رایزنی هایی انجام دهند اما هنوز هیچ بیانیه رسمی در این باره منتشر نشده است.

چینی ها جلوتر از کریستف کلمب

بعد از سخنرانی جنجالی اردوغان درباره کشف قاره آمریکا حرفهای آقای «گاوین منزیس» اقیانوس شناس و فرمانده سابق نیروی دریایی انگلیس ادعای اردوغان را تصدیق کرد. آقای منزیس نیز ادعا می کند یک دریادار مسلمان چینی به نام “سینگ هی ” پیش از اینکه کریستف کلمب قاره آمریکا را کشف کند، این قاره را کشف کرده است. این فرمانده انگلیسی در کتاب خود با عنوان «۱۴۱۲، سال رسیدن چین به آمریکا» می نویسد: « نقشه ای که همراهان سینگ هی ترسیم کرده اند ، متعلق به سال ۱۴۲۳ است.اروپایی ها پس از ورود به قاره آمریکا آثار حیواناتی مانند میمون، فیل هندی ، زرافه آفریقایی و پلنگ آمریکای جنوبی، تکه های سرامیک و دست ساخته های چینی ها پیدا کردند. تشابه ژنتیکی بومیان آمریکای جنوبی و چینی ها یکی از دلایل رسیدن چینی ها به قاره آمریکا پیش از کریستف کلمب است . «سینگ هی» پیش از کریستف کلمب و حین سفر خود به غرب بین سال های ۱۴۲۱ و ۱۴۲۳ میلادی قاره آمریکا را کشف کرد.»

همیشه پای یک ایرانی در میان است

«سینگ هی» یا «ژنگ هی» نام دریاداری است که به گفته برخی کارشناسان از جمله فرمانده اسبق نیروی دریایی انگلیس کاشف آمریکا بوده است. «نام اصلی آقای «ژنگ هی»، «حاجی محمود شمس» بوده است. آقای شمس مکتشف یک مسلمان و ایرانی‌تبار چینی است و در حدفاصل سالهای ۱۳۷۱-۱۴۳۳ میلادی زندگی می کرده است. نامداری او به جهت سفرهای دریایی او به آب‌های غربی بوده و نیای ششم وی «سید شمس الدین عمر» نام داشته است.»

در صفحه ویکی پدیای «سید شمس الدین عمر» نوشته شده که ایشان از خوارزمیان بخارا بوده که در زمان حکومت مغول ها در ایران به حکمرانی ایالت «یوآن» چین برگزیده می شود.

همچنین در صفحه حاجی محمود شمس نیز آمده است: «ژنگ هه فرماندهی ناوگان امپراطوری چین را دست کم طی هفت سفر دریایی به عهده داشت. جاوه و سوماترا، هند، ایران و خلیج فارس، دریای سرخ و بخش‌های مختلفی از آفریقا و جنوب شرقی آسیا از جمله مناطقی هستند که توسط ناوگان چین به رهبری ژنگ هه مورد کاوش قرار گرفتند. گروهی معتقدند که ناوگان او حتی به قاره آمریکا و استرالیا نیز رسید. ژنگ هه و همراهان او شرح مشاهدات خود و نقشه مکان‌های مورد بازدیدشان را به صورت گزارش ثبت می‌نمودند که بخش‌هایی از این گزارش‌ها باقی‌مانده‌اند.»

برخی کارشناسان معتقدند که داستان افسانه ای «سندباد» نیز اقتباسی از داستان این دریانورد است. آرامگاه «ژنگ هه» هم اکنون در شهر پکن واقع است.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

  https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : آمریکا ,قاره ,غربی ,کریستف ,وجود ,کلمب ,قاره آمریکا ,کریستف کلمب ,حضور ایرانیان ,وجود دارد ,شفیع زاده ,نیروی دریایی انگلیس ,برای سرپوش گذاشتن
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : کشف قاره آمریکا توسط ایرانیان


سبزه ,باستان ,سیزده ,آرزو ,دختران ,فلسفه ,وجود دارد ,ایرانیان باستان ,ایران باستان ,فلسفه سیزده

فلسفه سیزده بدر در ایران باستان

:: فلسفه سیزده بدر در ایران باستان
سبزه ,باستان ,سیزده ,آرزو ,دختران ,فلسفه ,وجود دارد ,ایرانیان باستان ,ایران باستان ,فلسفه سیزدهفلسفه سیزده بدر در ایران باستان
 فلسفه سیزده بدر در ایران باستان: ایرانیان باستان اعتقاد داشتند که عدد 13 نحس می باشد ، از نظر علمی عقیده ی آنها کاملا درست می باشد ! البته در رسانه های امروزی هیچ اشاره ای به اینگونه مسائل نمی شود و دلیل آن هم ترس از خرافی شدن عقاید و همچنین کم بودن سطح علمی جامعه می باشد .
در واقع فلسفه عدد 13 بر می گردد به طرز قرار گیری ستاره ها و منظومه خورشیدی ؛ جمعی از دانشمندان بر این باورند که اجسام خیلی بزرگ ( مانند ماه ، یا حتی کوه ) نوعی فرکانس از خود منتشر می کنند که بر بازده و عملکرد مغز جانوران خصوصا انسان مستقیما تاثیر ( خوب یا بد ) دارد . این مسئله پایه و اساس خیلی از عقاید را ثابت می کند . ( در باره این موضوع مطالب بسیار زیادی وجود دارد که به دلیل مختصر گویی از آوردن آنها در این متن خودداری شده است )
ایرانیان باستان این روز ( 13 فروردین ) را در طبیعت به جشن شادی می پرداختند تا بدین وسیله خود را از نحسی آن حفظ کنند . از آداب این روز می توان به گره زدن سبزه و دور انداختن یا به قولی به آب دادن سبزه اشاره کرد . در گذشته دختران و پسران دم بخت سبزه ها را گره می زدند و آرزو می کردند تا در سال جدید تشکیل خانواده دهند ، یک شعر نیز وجود دارد که دختران در هنگام گره زدن این سبزه ها می خواندند " سال دیگه ، سیزده به در ، خونه شوهر ، بچه بقل " که من هرچه در منابع در دسترسم جستجو کردم نتوانستم قدمت این شعر را از دوران قاجار بیشتر پیدا کنم ! البته گره زدن تنها مختص دختران و پسران دم بخت نمی باشد و همه می توانند سبزه ای گره زده و آرزو کنند . عقیده بر این بوده است که وقتی گره باز شود ، مشکلات حل شده و آرزو بر آورده می شود .   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : سبزه ,باستان ,سیزده ,آرزو ,دختران ,فلسفه ,وجود دارد ,ایرانیان باستان ,ایران باستان ,فلسفه سیزده
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : فلسفه سیزده بدر در ایران باستان


خانواده ,مي‌شد ,زمان ,براى ,تاريخ ,بودند ,زمان ساسانيان ,تاريخ حقوق ,تاريخ تمدن ,دوران ساسانى ,تمدن ايران ,تمدن ايران ساساني، ,نظام كيفرى ايران

تاريخ حقوق ايران در زمان ساسانيان

:: تاريخ حقوق ايران در زمان ساسانيان
خانواده ,مي‌شد ,زمان ,براى ,تاريخ ,بودند ,زمان ساسانيان ,تاريخ حقوق ,تاريخ تمدن ,دوران ساسانى ,تمدن ايران ,تمدن ايران ساساني، ,نظام كيفرى ايران

تاريخ حقوق ايران در زمان ساسانيان

به کوشش:

(محمد علی اختری - سردفتر باز نشسته دفتر خانه شماره 122تهران)

***

تاريخ حقوق ايران در زمان ساسانيان: از 226 ميلادى تا 632 ميلادى

مقدمه اول: همانطور كه در تاريخ حقوق زمان هخامنشى تذكر دادم داريوش كبير قانونى براى اداره امپراطورى عظيم خود فراهم كرد كه تا آخر سلسله پارتى هم (تقريبن 218 ميلادي) يعنى به مدت 700 سال قانون مورد اجراى سرزمين پهناور ايران در سلسله‌هاى بعدى ـ اسكندر ـ سلوكي‌ها ـ پارتي‌ها بود و تأثير عميقى در تمدن ايرانى داشت و اين قانون مبنى بر تساهل در امور مذهبى وجدايى حكومت دنيايى از حكومت الهى (ديني) بود. ايجاد تأسيسات مدنى مانند ارتباطات، پست، تجارت، و مجازات‌ها و استقلال داخلى ايالات در احوال شخصيه و آزادى مذهب از نتايج آن قانون است ولى با روى كار آمدن سلسله ساسانى كه توسط اردشير بابكان (اردشير پسر بابك) از نوادگان ساسان موبد آتشكده پارس در استخر تأسيس شد نظام حقوقى ايران به طور كلى دگرگون شد و سيستم جديدى مورد عمل قرار گرفت،كه در آن اتحاد حكومت دينى و دنيوى (مقام روحانى و سلطنت) و اولويت دادن بر يك مذهب خاص (مذهب زرتشت) و تمركز حكومت در مركز كشور و سختگيرى نسبت به پيروان ساير مذاهب و استبداد شديد به نحو بارزى نمايان است و آزاد مردى و آزادمنشى نژاد آريايى كم‌كم در اين دوران رنگ مي‌بازد و تعصب شديد درعقايد دينى و رسمى حكومت از مشخصات بارز آن است ولى اين سيستم حقوقى نه تنها در زمان حكومت اين سلسله (تقريباً 420 سال) موردعمل بود بلكه پس از غلبه عربها بر ايران و تغيير حكومت تا قرنها بعد سيستم مورد قبول حكومت‌هاى بعدى شد تا پس از ظهور سلسله‌هاى سلطنتى مستقل ايرانى حتى تا اوائل حمله مغول خطوط زرين و قانون اساسى حكومت همان مقررات تأسيس شده توسط ساسانيان بود و حكومت‌ها الگو و نمونه‌اى بهتر از آن براى سرزمين‌هاى تحت فرمان خود نداشتند، بدين جهت بايستى به تاريخ حقوق ايران در زمان ساسانيان توجه كامل داشت زيرا تا يك هزار سال بعد نشانه‌هاى اين نظام حقوقى را در ايران به عيان مي‌بينيم:

مقدمه دوم :

با وجودى كه ظهور زرتشت را در 1725 سال قبل از ميلاد نوشتيم و بايستى احكام حقوقى مربوط به ديانت زرتشت را در ادوار قبلى حتى پيش ازمادها ذكر مي‌كرديم و علي‌رغم تأثير فراوانى كه تعليمات زرتشتى در ادوارقبلى ـ تا قبل مادي‌ها ـ مادي‌ها ـ هخامنشي‌ها ـ سلوكي‌ها و پارتيان داشته است ولى در زمان سلسله خانواده ساسانى بوده است كه تعليمات و مقررات حقوقى زرتشت نمود حقيقتى و مصداق خارجى پيدا كرده است و در اين زمان است كه ديانت زرتشت البته با تغييراتى كه به دست مغان در زمان هخامنشيان و پارتها در آن داده شده بود به صورت مذهب رسمى و حاكم درآمده و تجربه عملى پيدا كرده است لذا مطالعه در مقررات حقوقى آن را در زمان سلسله ساسانيان واجب مي‌دانيم زيرا بسيارى از كتب ديانت زرتشتى اگر هم تأليف آنها در زمان ساسانيان بود. ولى نسخ موجود بيشتر مربوط به دوران اوليه اسلامى وبلافاصله پس از ساسانيان است از طرفى كتاب اصلى اوستا كتاب مقدس زرتشت درزمان حمله اسكندر به يغما رفت و بسيارى از مطالب علمى آن از قبيل جهانشناسى و نجوم و روش حكومت به زبان يونانى ترجمه و مورد استفاده فلاسفه يونانى قرار گرفت و اصل آن كه به زبان اوستايى بر روى هزاران ورق پوست گاوو با آب طلا نوشته شده بود و در دژ نپشت گنجينه شاهى معروف به كعبه زرتشت نگهدارى مي‌شد سوخته شد و از ميان رفت و اوستاى فعلى كه در زمان ساسانيان فراهم آمده تقريباً يك سوم اوستاى اصلى است. لذا بيشتر حقوق دوره ساسانى ـ علي‌الخصوص در امور شخصيه مبتنى بر ديانت زرتشت است و ما در اين تاريخچه به فراوانى از آن كتابها اقتباس كرده و بهره برده‌ايم.

مقدمه سوم:

خوانندگان توجه فرمايند كه فرهنگ ايرانى پيش از اسلام لزومن به معنى ديانت و فرهنگ زرتشتى نيست براى نمونه به چند مورد اشاره مي‌كنم ـ به طورى كه مي‌دانيم اسكندر مقدونى از نظر مذهب زرتشت گجسته يعنى ملعون است به همان دليل كه اوستا را آتش زده است ولى در فرهنگ ملى و حماسى ما اسكندر فرزند پادشاه ايران از دختر قيصر روم شناخته شده و عده‌اى از نويسندگان غربى هم كتاب‌هايى در شرح حال اسكندر نوشته و او را پسر ايرانى شمرده‌اند و حتى در فرهنگ بعد از اسلام ايرانى اسكندر ارتقاء مقام يافته وبا ذوالقرنين مندرج در قرآن تطبيق داده شده و داستان‌هاى اسكندر نامه همانند شاهنامه و حمله حيدرى و ساير كتب حماسى ـ مورد اقبال ايرانيان بوده است و ديگر اسفنديار پسر گشتاسب شاه كيانى به علت جنگ با رستم كه ديانت زرتشت را نپذيرفته بود. جزء مقدسين مذهب زرتشت است ولى از نظر فرهنگ ما به علت همان جنگ با رستم نماد اصلى حماسه ملى ايران مورد علاقه مردم نيست مورد ديگر وضعيت گشتاسب پادشاه كيانى است كه در مذهب زرتشت به عنوان حامى زرتشت مورد احترام است و فروهر او در كتاب اوستا مورد ستايش قرار گرفته است ولى در فرهنگ ملى ايران به علت اينكه پدرش لُهراسب را به زور از سلطنت بر كنار كرده و مدتى هم بر سر اين مسأله از ايران خارج شده و با كمك روم دشمن ايران براى تصاحب تاج و تخت به ايران لشگر كشيده است در فرهنگ ملى ما چندان مورد علاقه نيست از اين موارد در تاريخ ايران فراوان است لذا اين مورد را تذكر دادم كه اگر اشاراتى به مذهب زرتشت مي‌شود توجه شود كه فرهنگ زرتشتى همه جا با فرهنگ ملى ايران قبل از اسلام تطبيق نمي‌كند.

مقدمه چهارم :

چون سلسله ساسانى به وسيله موبد زاده‌اى زرتشتى تأسيس شده وزرتشتيان تاريخ ظهور زرتشت را سيصدسال قبل ازاسكندر مقدونى مي‌دانستند واز طرفى طبق تعليمات زرتشت بايستى هزار سال پس از او سلطنت ايرانى منقرض شود براى اينكه اين انقراض به زمان سلسله ساسانى تطبيق نكند تاريخ سلسله قبلى يعنى پارتيان را كه حدوداً 480 سال بوده است با حيله به 200 سال تقليل دادند و كليه اخبار مربوط به سلسله اشكانى را از خداى نامه‌ها و تاريخ‌ها كه عمدتاً در زمان ساسانيان نوشته شده اسقاط نمودند و از اين بابت به علت تعصب ناشى از مذهب زرتشت تاريخ ملى ايران را مغشوش نمودند به طورى كه فردوسى شاعر ملى ايران درباره تاريخ اشكانيان تقريباً ساكت است ومي‌گويد از آنان جز نام نشنيده‌ام و تنها كسى را كه از اشكانيان نام
برده‌اند اردوان پنجم آخرين شاه پارتى است و آن هم به خاطر اين است كه اردشير او را شكست داده و براى بزرگ‌نمايى دشمن نام او را در تواريخ ذكركرده‌اند.

شعر فردوسى اين موضوع را يادآورى مي‌كند:

چو زو بگذرى نامدار اردوان
چو يك تن بهرام از اشكانيان
ورا خواندند اردوان بزرگ
چه كوتاه شد شاخ و هم بيخشان
از ايشان به جز نام نشنيده‌ام
نه در نامه خسروان دیده ام
خردمند و با داد و روشن روان
به‌بخشيد گنجى به ازرانيان
كه از ميش بگسست چنگال گرگ
نگويد جهان ديده تاريخشان


تاريخ حقوق در دوران ساسانى :

سر سلسله پادشاهان ساسانى اردشير پسربابك پسر ساسان از موبدان فارس در وصيت‌نامه خود گويد، شاه بايد داد بسياركند كه داد مايه همه خوبي‌ها است و مانع زوال و پراكندگى ملك است و نيرو جز با سپاه پديد نيايد و سپاه جز به مال و مال جز به آبادانى ـ و آبادانى جز از راه دادگرى فراهم نشود.

و جمله‌اى از عهد اردشير كه ترجمه عربى آن به روزگار ما:

اعلموا ان الملك و الدين اخوان توأمان، لاقوام لاحدهما الا بصاحبه لان الدين اسّ الملك و عماره؛ بدان كه سلطنت و دين برادران توام (همزاد) هستند استواري، هر كدام با بودن ديگر همراه است دين اساس حكومت و ستون آن است.
چنين دين و شاهى به يكديگرند نه بي‌تخت شاهى بود دين به جاي چو دين را بود پادشاه پاسبان

تو گويى كه در زير يك چادرند
نه بي‌دين بود تخت شاهى به پاي
تو اين هر دو را جز برادر نخوان
فردوسي

 

حقوق قضايى در زمان ساسانيان

مي‌توان گفت قوه قضاييه عملاً در دست روحانيان (موبدان) بود در هر شهر يك داور روحانى بر محاكمات نظارت داشت ورياست كل قضات هم با شخص شاه بود. [2]
هر لشگر هم يك نفر قاضى از موبدان داشت و قضات ايالات ناظر بر دريافت ماليات بودند و به شكايات رسيدگى مي‌كردند و اگر كسى از خود شاه شكايت مي‌كرد، در اين موقع شاه از تخت به زير آمده و قضاوت واقعه را به موبد موبدان رجوع مي‌داد، اگر شكايت وارد بود شاكى را راضى والا مجازات مي‌كردند. [3]
تشكيلات قضايى نه تنها در شهرهاى بزرگ (تسوك) وجود داشت تقريبن در همه نواحى روستايى (روتستاك = Rotastak) نيز به چشم مي‌خورد و در هر يك از محاكم نبايد بيش از چهار دبير كار مي‌كرد، نام داوران، بدوى و عالي،موبدان (مگوپتان) و رتان (RAT) بوده است از داوران بلندپايه‌اى بنام داتور Datavar و حتى ايرانشهر داتورآن داتور هم در سيستم قضايى فعال بوده است كه صلاحيت او در سراسر قلمرو شاهنشاهى ساسانى بود، اشخاص مي‌توانستند شخصن در دادرسى شركت كنند و يا به وسيله وكيل خود دادخواست را پيگيرى كنند نام دادرسان يا بازپرستان را هميماليه يا هميماريه مي‌گفتند. Hamemalih دادرسى دو مرحله داشت. دادرسى مقدماتى در برابر داوران، دو طرف مدافعات خود را مي‌خواندند و گفته‌هاى آنها در دفترى به نام پرسش نامك Pursišm NÂMAK ثبت مي‌شد و طرفين دعوا ذيل آن را امضاء مي‌كردند (مانند ورقه‌هاى بازجويى فعلي) پس از ارائه مدارك و معرفى گواهان قاضى در خصوص اعتبار مدارك (واوركانيه) =VAVARAKANIH و هويت اشخاص (هم تنيه يا آشنا كيه‌تن) HAMTANIH,AšNAKIHTAN و جنسيت آنها از مذكر و مؤنث بودن نرينه اوت ماتكيه NARIH UTMATAKIH و محل اقامت آنها تحقيق و احراز هويت مي‌كرد، اگر كسى وكيلى معرفى كرده بود وكيل بايد وكالت نامه خود را ارائه مي‌داد، بعدها رئيس دادگاه تعيين وقت مي‌كرد و حداكثر وقتى كه مي‌داد يكسال بود، دعواهاى كوچك به دادگاه ارجاع نمي‌شد، در روز مقرر طرفين حاضر و مدارك خود را ادامه مي‌دادند و جريان دادرسى در دفترى به نام سخون نامك SAXVAN NAMAK ثبت مي‌شد، خواهان پيش مال PEŠEMÂL و خوانده پس مال PASEMAL و حكم دادگاه فرمان FARAMAN خوانده مي‌شد، حكم را دادستان و طرفين امضاء مي‌كردند و هزينه دادگاه به عهده محكوم بود اگر يكى از طرفين دادگاه نسبت به رأى اعتراض داشت مي‌توانست تقاضاى تجديدنظر كند دادگاه تجديدنظر را موست گرزتين MUST GARZITAN مي‌ناميدند گرفتن وثيقه هم معمول بود، اگر دعوا ازطريق دادرسى عادى قابل رسيدگى نبود به آزمون ياور DATASTAN DATVAR رو مي‌آوردند.

زنان و بردگان از آزمايش ور معاف بودند اگر در اين دادرسى كسى تبرئه مي‌شد حكم تبرئه او صادر مي‌شد كه آن را يزشن نامك NAMAK ـ YAZIŠN مي‌گفتند.
دعواهايى كه به دادگاه ارجاع مي‌كردند درباره بدهي، جرم‌هاى جنايي،جادوگرى (ياتوكه YATUKIH ـ ارتداد ZANDIKIH = زنديق بعدي) گواهى دروغ ـ حكم اعدام را مرگ ارزان مي‌ناميدند. MARK ARŽÂN [4]

امتحان الهى ياور به وسيله انداختن متهم در آتش و يا خوراندن آب گوگرد يعنى سوگند عملى مي‌شد. [5] دادرسان خود با صلاحيت عام قضايى در مرحله ابتدايى به انواع شكايت رسيدگى مي‌كردند و اگر شاكى يا طرف او از حكم ناراضى بود حق دادخواهى با قاضى كلان داشت ولى گاهى در دعاوى مهمتر دو يا چند قاضى به صورت شورايى بر پرونده واحدى رسيدگى مي‌كدرند و به صورت جمعى رأى مي‌دادند با اين همه در نهايت شخص موبدان موبد در مقام عاليترين مرجع قضايى نه تنها حق نقض و ابرام تمامى احكام قضايى را داشت بلكه حكم او دربارگاه داد يعنى مجلس دادرسى (محاكمه) يا به قول عربها ديوان مظالم در حق خود پادشاهان ساسانى نيز نافذ بود، در بارگاه داد نخست موبدان موبد شكايات مردم از شخص شاه را رسيدگى مي‌كرد و سپس نوبت به شاكيان ديگر مي‌رسيد به گفته فردوسى بارگاه داد انوشيروان شب و روز و در خواب و بيدارى بر روى مردم گشاده بوده است.
به خواب و بيدارى و رنج و ناز از آئين بارگه كس نداريد باز

اگر كسى از عامه مردم از يكى از نزديكان و بستگان شاه شكايت مي‌كرد بي‌آنكه از شاكى گواه و بينه‌اى بخواهند بايستى حق او را به او مي‌دادند نوعى محاكمه نظامى هم در ايران عصر ساسانى وجود داشت كه نمونه آن محكمه خسرو پرويز است كه سرداران بر او شوريدند و او را به زندان افكندند[6] وپسرش را به شاهى برداشتند.

از مأموران قضايى دوران ساسانى علاوه بر افرادى كه قبلاً گفتيم بايد ازشخصى به نام هند زربد = اندرزبد يا مشاور و مفتى نام ببريم هنگامى كه دادور به مسأله دشوارى برمي‌خورد كه حكم آن را نمي‌دانست از اندرزگر ياورى مي‌خواست و نظر او را در امر مورد رسيدگى اعمال مي‌كرد، ديگر از مأموران قضايى نگهبانان يا (يارمندان) مأمور جلب كسانى بودند كه پس از فراخوانى دردادگاه حاضر نمي‌شدند، علاوه بر آن پاسدار نظم جلسات دادرسى در دادگاهها بودند. [7]

دو نوع دادگاه وجود داشته يكى دادگاه شرع و ديگرى دادگاه عرف، قاضيان دادگاه شرع از روحانيان زرتشتى بودند و قاضيان دادگاه‌هاى عرف افراد غيرروحانى كه سواد قضايى مي‌داشتند كه آنها را دادور مي‌گفتند، قاضى ارتش سپاه دادور بوده است. [8]

در دوره ساسانيان براى حق مالكيت، تقسيم ارث، قراردادهاى هبه و قرض وامانت دادن اموال، قيمومت و مسائل حقوقى متعدد، قوانين خاصى وضع شده بود.[9]

حقوق ادارى در دوره ساسانيان ـ اداره امور دولت شاهنشاهى ساساني:

اولين واحد جغرافيايى و ادارى قلمرو شاهى بود كه شامل كل كشور مي‌شد به استثناء محل حكومت شاهان كوچك كه معمولاُ از پسران و نوادگان شاهنشاه بودند مانند شاه ارمنستان، شاه ميشان، شاه هند، سيستان و تورستان (عمان) شاه سكاها،گيلانشاه (شاه گيلان)، ادياين شاه، كوشان شاه، خوارزمشاه.

واحد دوم سرزمينى را شامل مي‌شد كه به عنوان شهر توصيف مي‌شد يعنى ايالت كه هر كدام تحت فرمان شهربان = شهرب = ساتراب قرار داشتند كه تمام ساتراپيها در قلمرو شاهنشاهى قرار داشت در اين ايالات افراد مهم ادارى آمارگر (مأمور ماليات) و استاندار مأمور اداره املاك سلطنتى بودند، در هرايالت امور روحانى از جمله قضاوت با موبد آن ايالت بود كه موبدان موبد در
مركز كشور با آنها رياست مي‌كرد موبدان نماينده افراد درويش و تهي‌دست هم بوده‌اند در مركز ايالت يا مركز كشور مقام اندرز زبد= مشاور هم در دربار مركزى و هم در ايالات و پادشاهي‌ها
وجود داشت.

آئين بد: كسانى بودند كه مراقب هدايايى كه شاه مي‌پذيرفت بودند و سرپرستى آئين‌ها و مراسم‌ را به عهده داشتند.

فرمادار يا بزرگ فرمادار تقريباً به جاى نخست‌وزير فعلى بود.

بيدخش: يا شاه دوم و نايب‌السلطنه كه بعضى آن را صدراعظم ترجمه كرده‌اند.

ارگ بد فرمانده ارگ يا دژ نظامي

هزار بد يا هزارونت (فرمانده هزار مرد) فرمانده نگهبانان محافظ شاه

سالار دريگان سرپرست نگهبان كاخ سلطنتى يا وزير دربار

دربُد = رئيس دروازه‌بانها

خوان سالار و پرستگ بد (رئيس پيشخدمت‌ها)_ گنجور (خزانه‌دار) و نخجيربد دبيربد سرپرست كاتبان و منشيان دربار ـ خواجه‌باشي‌ها (مأمور اداره امورزنان درباري) كه هر كدام از آنها در دربار پادشاهان محلى هم وجودداشتند[10]

هم‌چنين از مشاغلى مانند تغاربد (ساقي) يا مسئول نوشيدني‌هاى دربارى ـ دادور (قاضي) ـ دستور يا داور دينى = ملا ـ روحانى و دهقان= ملاك و مأمور وصول ماليات دولتى در دهات. درستبد يا رئيس پزشكان يا پزشك بزرگ مي‌توان نام برد. [11]

پادشاه چندين مهر داشت يكى براى مراسلات محرمانه دومى براى ديوان مراسلات ـ سومى براى احكام كيفرى و چهارمى براى اعطاى مناصب و درجات و دادن پاداش و انعام و مهر پنجم براى وصول ماليات ـ ادارات ديگرى براى امور سپاه و بريد يا پست = چاپار و ضرابخانه و اوزان و مقادير و خالصه‌جات دولتى وجود داشته است، صورت مبالغى را كه دريافت مي‌كردند با آواز بلند نزد شاه مي‌خواندند، شاه اسنادى را كه به او مي‌دادند مهر مي‌كرد، خسرو دوم معروف به خسرو پرويز به جاى پوست كاغذى را معمول كرد كه با زعفران رنگ مي‌كردند،و با گلاب معطر مي‌نمودند و اين كاغذها از چين واردمي‌شد، فرمانهاى سلطنتى در حضور شاه توسط منشى نوشته مي‌شد و مأمور ديگرى آن را در دفتر خود كه ماه به ماه مي‌نوشت ثبت مي‌كرد و آن دفتر را به مهر شاه ممهور مي‌كردند وسپس در خزانه شاهى مي‌گذاشتند قبل از بايگانى فرمان در خزانه آن را نزد مأمور اجراء مي‌فرستادند و مأمور اجراء آن را با نشانى مخصوص به صورت
ادارى درمي‌آورد و مجدداً نسخه ادارى نزد شاه مي‌آمد و با دفتر مخصوصى تطبيق داده مي‌شد، و سپس با مهر مجدد شاه به مأمور اجرا سپرده مي‌شد. [12]

ديگر از القاب و عناوين ادارى دوران ساسانى مي‌توان از مشاغل زير نام برد:
هيربدان هيربُد ـ مقام آن روحانى ولى پس از مقام موبدان بوده است.

اران سپاهبد، فرمانده كل سپاهيان كه از نژاد و خانواده اسپهبدان، انتخاب مي‌شدند و در چهارگوشه كشور قسمتى را در اختيار سپهبد مي‌گذاشتند و درنتيجه ايران داراى چهار سپهبد بود.

مرزبان = دولت ايران در ايالات مرزى كسانى را به عنوان حاكم مي‌گمارد كه آنها را مرزبان ناميده‌اند و مقام بعضى از آنها ارثى بوده است، اين مرزبانان سمت نيابت اسپهبدان را داشته‌اند.

پادگوسپان ـ در قرن پنجم ميلادى به جاى مرزبان شخصى كه نيابت اسپهبد را داشت پادگوسپان ناميده مي‌شد.

هوتوخشبد = گاهى به جاى واستريوشان سالار ـ هوتوخشبد گفته مي‌شد. [13] وبسيارى از مقامات درجه دوم كه ذكر آنها در اينجا ضرورتى ندارد و شرح كامل آنها در كتاب تاريخ تمدن ايران ساسانى نوشته شادروان سعيد نفيسى آمده است.
و بالاخره ووزورگ فرامادار به معناى فرمانرواى بزرگ كه در صورت عزيمت به شاه به جنگ نايب او مي‌شد اين مقام همان است كه در زمان خلفاى عباسى بدان وزير مي‌گفتند. [14]

حكمران ايالات در اوائل حكومت ساسانى و اواخر اشكانيان به نام ساتراب ناميده مي‌شدند ولى در اواخر حكومت ساسانيان نام آنها به مرزبان تبديل شد لغات مرگر او و ماركى دو مقام سلطنتى در زبان فرانسه تغيير شكل يافته كلمه مرزبان است و استاندار زير دست مرزبان بوده است. [15] در زمان تأسيس حكومت ساسانى به دستور اردشير بابكان يك شخص روحانى به نام تنسر دبيرخانه مذهبى تأسيس كرد و به وسيله اين دبيرخانه اوراق پراكنده كتابهاى مقدس را جمع كرده و جامعه روحانيت دولتى را تشكيل داد.

در زمان انوشيروان كشور ايران به چهار قسمت ادارى تقسيم گرديد و هر كدام كوست يا كوره ناميده شد شمالى به نام اپاختر يا اواختر و شرقى خراسان وجنوبى نيم روز و غربى خوروران يا خور بر آن و براى هر كدام از اين چهار بخش فرماندهى به نام سپاهبد (سپهبد)تعيين گرديد كه در داخل اين چهار قسمت عده‌اى ايالات قرار داشتند هر كدام از شاهان محلى در يك ايالت فرمانروا بودند هنگام حمله اعراب 26 شاه محلى در ايران وجود داشتند به قول مرحوم پيرنيا شاهان محلى را كه در مرز واقع بودند مرزبان مي‌گفتند.[16]

علاوه بر ديوانهاى ذكر شده ديوان‌هائى بنام ديوان جنگ ـ ديوان راهها وچاپارها ـ ديوان اوزان و مقادير ـ ديوان مسكوكات ـ ديوان مراسلات ـ ديوان مظالم يا عدليه و ديوان امتيازهاى دولتى نيز داشته‌اند. [17]

اين شاهان محلى بيشتر از اولادان و افراد نزديك پادشاه بودند و بعضى اوقات از آنها به نام شهرداران ياد كرده‌اند اين افراد خانواده سلطنتى را ويس پوهران يا شاهزادگان مي‌گفتند و خانواده‌هاى اشراف در زمان ساسانيان، شامل سه خانواده پهلوى پارتى و چهار خانواده ديگر بودند، پارتي‌ها، قارن،درنهاوند، سورن در سيستان، اسپندياد در رى غير از آنها دو طبقه ديگر بودند كه آنها را آزادان يا آزاتان و دهقانان مي‌ناميدند كه مأمور جمع‌آورى ماليات در منطقه حكمرانى خود بودند، طبقه دهقان حلقه رابط نجبا با طبقات عامه مردم بودند. [18]

در يك منبع ديگرى آمده است كه از جمله مأمورين عالى رتبه دولتى كسى است كه امور قضايى را اداره مي‌كند و ديگرى كه امور خزانه را در دست دارد و شخص ديگرى هم نوشتن اسناد رسمى و ساير امور به عهده‌اش باشد و سرانجام رئيس بيوتات سلطنتى است.[19]

سازمان قضايى ـ قدرت قضايى در دست موبدان زرتشتى بود و بنا به كتاب ماديان هزار دادستان ـ در شهر و بخش و روستا دادگاه‌ها زيرنظر موبد (حاكم شرع) وتحت نظر موبدان موبد (قاضي‌القضات) به شكايت‌ها رسيدگى مي‌كردند وكارمندان دادگاه دادرسى يا قاضى ـ مشاور يا اندرزگو و ناظران يا گواهان ـ در دادگاه حضور داشتند حكم دادگاه بدوى در صورت اعتراض نزد قاضى كلان مي‌رفت و در دعاوى مهم دو يا چند قاضى به صورت شورائى رسيدگى مي‌كردند ودر آخر موبد موبدان حق تقليل و ابرام احكام را داشت ـ حقوق عمومى و ادارى در حوزه عرفيات قرار داشت و مرجع رسيدگى بارگاه داد يا ديوان مظالم بود وپادشاه وقت سوار بر اسب در ميدانى حاضر مي‌شد و به شكايات مردم رسيدگى مي‌كرد و اگر شكايتى از خود شاه بود رسيدگى به موبد موبدان سپرده مي‌شد ومعمولن چنين روزى در روزهاى عيد نوروز يا مهرگان بود و اگر شكايتى ازموبدان و زعماى مذهبى بود خود شاه به عنوان قاضى رسيدگى مي‌كرد. [20]

براى نمونه از محاكمه مزدك به اتهام دين‌آورى و تبليغ اشتراك در اموال وزنان توسط خسرو انوشيروان و محاكمه خسرو پرويز توسط هرمز به علت ورود به  باغ دهقان و اتلاف اموال او كه توسط هرمز با حضور موبدان موبد رسيدگى و در نتيجه تخت و اثاثيه سفر شاهزادگان به دهقان داده شود و خادمى را كه به ستم از درخت رسيده ميوه چيده بود به عنوان غلام به صاحب باغ بخشيدند، مي‌توان نام برد. همين خسروپرويز در اواخر عمر به اتهام پدركشى (كشتن هرمز به دست خسروپرويز) و اتهامات ديگر در زندان محاكمه شد.

حقوق كيفرى

ايرانيان در زمان ساسانيان خصوصاً از قوانين بسيار مي‌ترسيدند، قانون راجع به ناسپاسان و فراريان سپاه بسيار سخت بود و از جمله قوانين بسيار شديدى به شمار مي‌رفت مانند آنكه در برابر جنايت يك تن تمام خويشاوندان او را مي‌كشتند. [21]

در آن زمان جنايت بر سه گونه بود: 1ـ گناه ارتداد، 2ـ گناه شورش و جنايت وفرار از جنگ كه جنايت نسبت به شاه بود. 3 ـ جنايت نسبت به هم‌جنس

منتسب به فقره اول و دوم را اعدام مي‌كردند، در زمان خسرو انوشيروان اين مجازات‌ها كمى تعديل شد، نسبت به كسى كه مرتد مي‌شد او را زندانى مي‌كردند و بعد از يكسال اگر توبه مي‌كرد رها مي‌شد و در مورد جنايات نسبت به شاه فقط فراريان از جنگ و شورشيان را مي‌كشتند و جنايات نسبت به هم‌جنس را به وسيله جريمه يا قطع اعظاء بدن مجازات مي‌كردند. مجازات دزدى آن بود كه مال مسروقه را به گردن دزد مي‌آويختند و او را به زندان مي‌بردند و زنجيرى براو مي‌بستند كه حلقه‌هاى آن تناسب با درجه خطاى او بود، كور كردن جزايى بود كه در حق شاهزادگان اجراء مي‌شد و اين رسم تا قرن هاى اخير در ايران معمول بود و مخصوصن در زمان صفويه رواج كامل داشت، و آن را ميل كشيدن مي‌گفتند يعنى سوزن پهنى را سرخ كرده و از مردمك چشم محكوم مي‌گذرانيدند يا اينكه روغن داغ كرده در چشم او مي‌ريختند و اين در مورد شاهزادگان شورشى بود. [22]

تنبيه ديگر گردن زدن با شمشير بود و يا مصلوب كردن مقصرين مذهبى سنگسار كردن هم رايج بود. [23]از موارد سنگسار مي‌توان مجازات كسانى كه به دين مسيحيت مي‌گرويدند برشمرد مثلاً در زمان يزدگرد دوم دو راهبه مسيحى را به صليب كشيده و بر دار سنگسار كردند. [24]

ديگر از مجازات‌هاى دوران ساسانى مجازات معروف به نه مرگ بود به اين ترتيب كه جلاد بند انگشتان دست وانگشتان پا و بعد دست راست تا مچ و پا را تا كعب و سپس دست را تا آرنج و پا را تا زانو و آنگاه گوش و بينى و بالاخره سر محكوم را قطع مي‌كردند،يكى ديگر از مجازات‌ها مرگ در اثر گرسنگى بود كه محكومين را در بيابان بدون آب و غذا رها مي‌كردند تا جان دهد. [25] چون بيشتر اين مجازات‌ها و در كتب مسيحيان ذكر شد و درباره كسانى كه به ديانت مسيح مي‌گرويدند اجراء مي‌شده با قاطعيت نمي‌توان برواج آن حكم كرد، مجازات مصادره اموال و اعمال شاقه مانند راه‌سازى و سنگ‌شكنى و قطع درخت براى آتش مقدس هم رواج داشته است، حتى براى سگها هم مجازاتى قائل مي‌شدند چون سگ را داراى فراست مي‌دانستند، مثلن اگر سگى انسان را مجروح مي‌كرد يا گوسفندى را مي‌كشت ابتدا گوش راست او را مي‌بريدند و در صورت تكرار گوش چپ او را مي‌بريدند ودر بار سوم شكافى در پاى راست او در صورت تكرار جرم براى بار چهارم شكافى در پاى چپ او و بالاخره در تكرار پنجم دم آن را قطع مي‌كردند. [26]

به طوركلى مجازات‌ها به دو دسته كلى تقسيم مي‌شدند: 1ـ مجازات‌هاى آسماني، 2ـ مجازات‌هاى نقدى و بدني.

ب ـ شلاق و تازيانه حداقل 5 ضربه و حداكثر صد ضربه كه قابل تبديل به جزاى نقدى بود.
ج ـ زندان و زنجير و اعمال شاقه. زندان به طور موقت از زمان دستگيرى متهم تا روز محاكمه بود و يا محكومين به اعدام يا قطع عضو از روز محاكمه تا زمان اجراى حكم ولى زندان به عنوان مجازات معمول نبود.
د ـ داغ كردن و قطع عضو ـ قطع دست و پا و بينى و گوش و كور كردن چشم زنى كه باعث سقط جنين مي‌شد مجازات قطع عضو اعمال مي‌شد. طبيب غيرماهرى كه باعث مجروح شدن مريض مي‌شد قطع عضو درباره او اعمال مي‌شد.
براى زانى مرد قطع بيني مجازات‌هاى كوچك مانند تراشيدن موى سر و تراشيدن ريش و نصب يك قطعه چوب به گردن مجرم براى چندين ماه يا چندين فصل.

 

مسئوليت كيفرى و مسئوليت حقوقي

اطفال دو طبقه بودند اطفال كمتر 7 سال كه معاف از مجازات بودند و اطفال 8 تا 15 سال كه در مجازات آنها نسبت به افراد بزرگسال تخفيف اعمال مي‌شد،زنان هم در مجازات شامل تخفيف بودند.
در اواخر حكومت ساسانيان از شدت مجازات‌ها كاسته شد، مثلاً مرتد را نمي‌كشتند و او را مدتى در زندان نگاه مي‌داشتند و با توبه آزاد مي‌كردند و مجازات‌هاى قطع اعضاء بدن را تبديل به جريمه‌هاى نقدى مي‌كردند و بريدن
دست و قطع آلت تناسلى ممنوع شد. [27]

به قول مرحوم پيرنيا انواع جنايات در دوران ساسانى به سه قسمت تقسيم مي‌شد، جنايت نسبت به شاه (مانند شورش، فرار از جنگ و جنايت به شاه) وجنايت نسبت به اشخاص و جنايت نسبت به مذهب كه در اواخر ساسانيان اگر مرتد توبه مي‌كرد رها مي‌شد ولى كيفر جنايت نسبت به شاه حكمش اعدام بود، كيفر دزدى پس از اثبات اعدام بود. در موارد ديگر بريدن گوش و بينى و مصلوب كردن هم رواج داشت ولى براى بار اول جريمه مي‌كردند و اگر تكرار مي‌شد گوش وبينى را مي‌بريدند، آزمايش ور گرم و سرد در مواردى بود كه اثبات جرم به طرق ديگر ميسر نبود، در ابتداى حكومت ساسانى مجازات جانى از جانى به خانواده‌اش سرايت مي‌كرد ولى در اواخر اين مجازات ديگر به خانواده او سرايت نمي‌كرد، شاه سوار بر اسب در مكان بلندى مي‌ايستادند و عرايض مردم را مي‌شنيدند و در نوروز (مهرگان) هم بارعام مي‌دادند، اگر كسى از خود شاه شكايت مي‌كرد در اين موقع از تخت به زير مي‌آمد و قضاوت واقعه را به موبد موبدان رجوع مي‌داد اگر شكايت وارد بود شاكى را راضى مي‌كردند والا مجازات مي‌نمودند. [28]

خلاصه و نتيجه :


معيار اساسى اندیشه نيك ـ گفتار نيك، كردار نيك:
انواع جرم، سياسي، مذهبي، عمومي، مانند محاكمه مانى به جريم دين‌آورى توسط بهرام دوم كه مجازات آن مرگ ارزان (اعدام بود) و مجازات جرم سياسى مانند خيانت به شاه و كشور اعدام و مجازات ساير جرم‌هاى عموم شكنجه، آزار بدني،حبس، تازيانه و زنجير و يا داغ و مثله بود. نمونه جرم سياسى محاكمه بزرگ مهر وزير اعظم انوشيروان و قتل او. انواع مجازات‌ها بريدن دست و پا ـ بستن به دم اسب ـ گذرانيدن طناب از شانه مجرمان و آويختن آنان ـ كندن پوست مقصران ـ سوراخ كردن گوش و بينى و گذرانيدن مهار از آنها ـ مانند مجازات اعراب ياغى توسط شاهپور ذوالاكتاف يعنى كتف متهمان را سوراخ كرده و حلقه آهنى از شانه آنها گذرانيده و يا مجازات قاتل شيرويه به دستور پوراندخت او را به دم اسب بستند.[29]

حقوق مدنى در زمان ساسانيان

در زبان پهلوى اصطلاح خانواده «هسته‌اي» و خانواده «گسترده» تحت عنوان دودگ ـ دوده مأخوذ از كلمه دود = اجاق خانواده و كدك (خانه) توصيف شده است و كَدك خواداى = كدخدا» يا ارباب خانه يعنى پدر خانواده يا مرد = شوهر وزن يا همسر او كَدك بانوگ (كدبانو) و مجموع اعضاء خانواده با مقررات والزامات بسيار با يكديگر پيوند مي‌داشتند، بعضى از اعضاء خانواده (رئيس خانه و پسران و نوه‌هاى پسر او) حق خاص خويش و اعضاى ديگر (زنان و صغيران) حقوق ديگرى داشتند و اين خانواده بخشى از واحد پدرى بزرگترى بودند كه با واژه‌هاى ناف، تخم و گوهر شناخته مي‌شد خانواده املاك خود را فقط مي‌توانستند با افراد يا خانواده و تيره خود انتقال دهند، اعضاء مذكر خانواده در 15 سالگى به سن قانونى مي‌رسيدند و طى جشنى آئينى = طبق آئين زرتشت با بستن كمربند (كشتي) و پوشيدن پيراهن مخصوص به درون جماعت پذيرفته مي‌شدند و قانوناً بالغ يا رشيد = توانيگ مي‌گرديدند در موارد عروسى گروهى از اعضاء مقتدر و بزرگ‌سال تيره بايستى به عنوان شاهد حضور مي‌داشتند در مواردى هم كه پذيرش فردى به عنوان فرزندخواندگى مورد بحث بود با شوراى ارشد تيره مشورت مي‌شد، ازدواج ميان خويشاوندان هم خون پدرى رسمى معمولى بود كه آن را خويدوده = xvedodah مي‌ناميدند گرچه طبق اين رسم ازدواج با محارم و ميان خواهر و برادر يا والدين با فرزندان در خانواده سلطنتى انجام مي‌گرفت ولى تداول آن را در ميان مردم معمولى بايد با احتياط تلقى كنيم در ازدواج پادشاه زني، زن پس از اينكه به خانه شوهر مي‌رفت تابع قدرت شوهر خود مي‌شد و تمام پيوندهاى او با خانواده قبلي‌اش از ميان مي‌رفت = و گاهى قراردادى هم براى شرايط ازدواج تنظيم مي‌شد و اگر در اين قرارداد شرطى براى مالكيت زن بر اموال خود نداشت زن مالك اموال خود نبود
ولى جهيزيه‌اى كه با خود آورده بود متعلق به خود او بود و اگر زن به هنگام فوت فرزندى نداشت اين جهيزيه به خانواده پدري‌اش باز مي‌گشت در صورت طلاق جهيزيه زن و كابين (= مهريه) به او بازگردانيده مي‌شد و اگر شوهر فوت مي‌كرد وصيت‌نامه از خود باقى نمي‌گذاشت زنش مانند پسر متوفى و به اندازه او سهم‌الارث داشت و در اين صورت پسر خود بالغ مرد متوفى قيم آن زن مي‌شد و اگر متوفى پسر نداشت نزديكترين شخص مذكر متوفى قيم آن زن مي‌شد و اگر زن از شوهرش فرزندى نداشت در صورت فوت شوهر مي‌بايست با نزديكترين خويشاوند
مذكر او ازدواج كند و آن را C´AKAR چاكر زن مي‌ناميدند زن پس از اين ازدواج كماكان زن قانونى متوفى يعنى شوهر متوفاى خود محسوب مي‌شود اگرفرزندانى از شوهر جديد پيدا مي‌كرد وارثان و جانشينان قانونى شوهر متوفى محسوب مي‌شدند نه پدر طبيعى و واقعى خود در قانون آن زمان دختر نيز ارث مي‌برد و آن در صورتى بود كه برادرى نداشت و براى حفظ خانه پدرى خويش با خويشاوندان نزديك پدرش ازدواج مي‌كرد در اين حالت فرزندان او از وصلت جديد فرزندان و وارثان قانونى پدربزرگ مادريشان محسوب مي‌شدند.

قيمومت = اول قيمومت طبيعى مانند قيمومت پسر بالغ بر مادر خود يا زن پدرش كه آن را بودگ = بوده در درون خانواده مي‌ناميدند.

دوم گماردنى = انتصابى كه از طرف تيره در غياب اعضاء مذكر خانواده به عمل مي‌آمد و او را گماردگ مي‌ناميدند.

سوم قيمومت انتصابى كه از طرف خويشاوند يا پدر خانواده منصوب مي‌شد و او را كَردَگ مي‌ناميدند.

جانشين قانونى پدر خانواده را اَبرماند مي‌گفتند و اگر جانشين خانواده به علت عدم وجود پسر خانواده به ديگرى سپرده مي‌شد او را «ئى پدستوري»مي‌ناميدند، در اين صورت وظيفه واقعى چنين قيمى «ستورى پُس = پوس) يعنى به وجود وردن پسرى برابر خود متوفى بود. [30]

در زمان ساسانيان، جامعه متكى بر خانواده و مالكيت بود تعدد زوجات در برخى از موارد و درباره برخى از مردم به فتواى موبدان مجاز بود بعضى از مردم به جز زنان عقدى زنان ديگرى هم داشتند كه يا زرخريد بودند و يا اسير جنگي،نيز زن و شوهر را در كودكى نامزد مي‌كردند .در زمان انوشيروان دستور داد فرزندانى كه از لحاظ نسبت مشكوك بودند فرزند قانونى آن خانواده‌اى باشند كه در آن زندگى مي‌كردند چون در اثر انتشار عقايد مزدك در آن دوران كه زن را مشترك عنوان كرده بود كودكانى متولد شدند كه پدرشان معلوم نبود، و نيز به دستور انوشيروان زنان شوهردار را به شوهرش پس دادند و اگر زنى در زمان اعلام اصول اشتراك زنان در زمان قباد پدر انوشيروان شوهر نكرده بود، حق داشت آن كسى را كه در آن موقع به او تعلق
داشت، يا ديگرى را به شوهرى انتخاب كند ولى در اين صورت بايد براى زن مهرالمثل تعيين و برقرار مي‌كردند.

قيمومت كودكان نجيب‌زاده را كه يتيم شده بودند انوشيروان خود به عهده گرفت پسران آنها را در دربار خود پذيرفت و پولى به ايشان داد كه با آن زن بگيرند و دخترانشان را نيز توسط دولت جهيزيه داد تا شوهر بكنند زناشويى با زر خريداران بدينگونه معمول بود كه در كتاب دينكرد قيد كرده‌اند كه داماد به پدر و مادر عروس مبلغى پول يا چيزى معادل آن مي‌داد و اگر پس ازدواج آن زن نازا و بي‌فرزند مي‌شد مي‌بايست آن پول را كه شوهرش به پدر و مادر عروس داده بود به شوهر پس بدهد.

براى بقاى خانواده و توليد نسل در خانواده و بقاى نام اشخاص متوفى اگر مردى مي‌مرد و فرزند ذكور از او نماينده بود اما زنى از او مانده بود به نزديكترين كسانش مي‌دادند و اگر زنى از او نمانده بود. دخترش يا نزديكترين زنان خانواده‌اش را به عقد نزديكترين مردان آن خانواده درمي‌آوردند و دراين دو صورت اگر فرزندى پيدا مي‌شد او را نسل آن متوفى مي‌دانستند و اگر
اصلاً زنى در خانواده او نبود با پولى كه از متوفى باقي‌مانده بود دخترى پيدا مي‌كردند و به عقد يكى از مردان نزديك آن مرد درمي‌آوردند. [31]
پذيرفتن كودكان به فرزندخواندگي، مقررات خاص خودش را داشت، اگر مردى فوت مي‌شد و پسر بالغى كه جانشين او بشود نداشت براى كودكان صغيرش مي‌بايست قيمى اختياركنند و اگر دارايى داشت اداره كردن آن دارايى را به فرزند خوانده مي‌سپردند، اگر مردى فوت مي‌كرد و پادشاه زنى داشت به عنوان فرزندخوانده اداره كارها را به دست مي‌گرفت و اگر مردى فوت كرده ولى زن پادشاه نداشت و اولاد ذكور بالغ هم نداشت ولى چاكر زنى داشت و آن زن پدرى داشت اداره اموال شوهر متوفى و فرزندان نابالغ و چاكر زن را به دست پدرچاكرزن مي‌دادند و اگر آن چاكر زن پدر نداشت ولى برادر داشت او را قيم مي‌نمودند و اگر برادر نداشت خواهر چاكر زن قيم مي‌شد و اگر آنها را نداشت پسر برادر و يا پسر خواهرش فرزند خوانده مي‌شد و اگر آنها هم نبودند به نزديكترين خويشاوندان ديگر او مي‌رسيد، كسى كه به عنوان پسرخوانده تعيين مي‌شد بايد پيرو دين زرتشت بود و عاقل مي‌بود و خانواده پرمحبت مي‌داشت وهيچگونه گناه بزرگ از او سر نزده باشد و اگر زنى به فرزندخواندگى برگزيده مي‌شد بايد شوهر نداشته باشد و شوهر نكند و زن نامشروع كسى هم نشود و به فحشا تن در ندهد و خانواده ديگرى هم او را به فرزندخواندگى تعيين نكرده باشد زيرا يك زن تنها فرزندخوانده يك تن مي‌توانست باشد، اما مرد مي‌توانست پسر خوانده چند خانواده باشد، در سراسر كشور مأموريتى بودند كه مأمور مراقبت در اجراى قوانين ارث و جانشينى مردان بودند، اگر شخصى متوفى دارايى به ارث نگذاشته بود موبدان بايستى عهده‌دار تشيع جنازه او وسرپرستى فرزندان او باشند، پس از اداى قروض متوفى يا مخارج زن و فرزندان يا پدر متوفى يا هر پيرمردى كه مخارج آن به عهده شخص متوفى بود، بقيه مال‌الارث را به ورثه مي‌دادند، و وراث مشروع را ممكن نبود از ارث خودمحروم كنند. [32]

امروزه اين نوع فرزندخواندگى را در ميان زرتشتيان تحت عنوان پل‌گذارى مي‌نامند زيرا زرتشتيان معتقدند اگر كسى فوت كند و قيم ووارثى نداشته باشد و يا براى او تعيين نشود او نمي‌تواند به هنگام مرگ از پل چنيوات = صراط بگذرد لذا فرزندخوانده براى متوفى به عنوان پل‌گذارناميده شده است.

همچنين در دوران ساسانى قوانين وجود داشت كه مانع از طلاق غيرقانونى مي‌شد در صورت وقوع چنين طلاقى زن مي‌توانست پس از فوت شوهر با توجه به پايگاه طبقاتى خسارتى بگيرد وقتى در بعضى از مواقع كه با مشكلاتى همراه بود زن مي‌توانست خود طلاق بگيرد در غير اين صورت طلاق با رضايت زن و شوهر همراه بود. [33]

شرط برخوردارى مرد يا زن از حقوق مدنى تمام عيار آزاد بودن او بود و آزاد بودن در تمام طبقات چهارگانه دوران ساسانى وجود داشت، دامنه و ظرفيت وشخصيت حقوقى هر شخص آزاد (اهليت تمتع) يا اهليت استيفاء او بستگى به جنس وسن داشت زنان و كودكان اهليت تمتع و استيفاء محدودى داشتند، از طرفى دست زدن به جنايت موجب مي‌گرديد كه شخص بخشى از اهليت حقوقى را كه در اجتماع داشت يا حتى تمامى حقوق خود را از دست بدهد، هرگاه شخصى از دين زرتشتى به دين ديگرى مي‌گرويد از پايگاه حقوقى خود در خانواده و اجتماع خود محروم
مي‌شد، اموال و حقوق خود را در مورد تعهدات قراردادى و اموال شخصى حفظ مي‌كرد و حتى حق شهروندى يا تابعيت خود را از دست نمي‌داد، اصطلاح آزاد كه معنى برده نبودن و اسير نبودن و تحت قيمومت نبودن بود و هم ناف يعنى هم خون يعنى بستگى حقوقى و اجتماعى و برخوردارى از حقوق خاص هم‌تيرگى مركب ازچند خانواده و آدهيك ADEHIK يعنى هم وطن يا هم ميهن كه در اوستائى Âdahyauمي‌گويند و مرت شهر (شهروند) يا هم شهرى (MartE šahr) از اصطلاحات حقوق مدنى زمان ساسانيان است.

حقوق مدنى ـ خانواده گسترده يا گروه همخون = گذشته از خانواده اجتماع گسترده خويشاوندان يا گروه همخون نيز وجود داشت، اين گروه همخون به نام‌هاى ناف، تخم و گهر، GOHAR ناميده مي‌شد، اين خانواده گسترده در ساده‌ترين شكل خود چندين خانواده پدرسالار را كه همگى فرزندان يك بناى مشترك پدرى بودند در برمي‌گرفت و نسب سه نسل يا بيشتر بروساى زنده اين
خانواده مي‌رسيد، اعضاى گروه همخون را گذشته از خويشاوندى پرستش مشترك روانهاى نياكان در گذشته (از تبار پدر) كه پايه‌گذار گروه بود، و آئين‌هاى دينى و جشن‌هاى مشترك به يكديگر پيوند مي‌داد ويژگي‌هاى اين خانواده همناف يا هم گهر به شرح زير است، 1ـ اشتراك در زندگى اقتصادي، 2ـ داشتن تعهدات مشترك، 3 ـ اشتراك در زندگى سياسى 4ـ داشتن زمين‌هاى مشترك ـ

دارايى غير منقول، دام، ابزار توليد و ساز و برگ اقتصادى در مالكيت مشترك خانواده بود، در يك خانواده بزرگ كه برادران از هم جدا نشده بودند و يكجا زندگى مي‌كردند تنها داراى سهام نظرى يا فرضى در دارايى مشترك بودند كه آن را برات همپاى BRAT HAMBAY مي‌گفتند اين خانواده داراى سرپرست مشترك وپسران و نوه‌هاى پسرى بالغ او از يك سو و از سوى ديگر افراد زيردست زنان وكودكان صغير را شامل مي‌شد و افراد ذكور بالغ اين خانواده، نوعى حق ارتفاق مشترك در داراى غيرمنقول گروه مانند مراتع مشترك، آسيابها كارگاههاى آبياري، آماده‌سازى زمين براى كشت داشتند، اگر مي‌خواستند اموال غيرمنقول هر فردى از خانواده را كه حق فروش داشت به ديگرى بفروشند به ناچار بايد به افراد همان خانواده انتقال بدهند (نوعى حق شفعه كه در اسلام هم مقرر است واگر كليه اعضاء بالغ و ذكور گروه موافقت مي‌كردند مي‌توانستند اموال غيرمنقول را به فردى بيرون از خانواده گروهى منتقل نمايند.)

هر فرد ذكور بالغ خانواده گروهى مسئوليت گروهى داشت اين مسئوليت نوع اهليت او را در عهده گرفتن سرپرستى زنان و يتيمان و نابالغان و هزينه بگيرانى يا نيابت جانشينى و استوريه شخصى مي‌ساخت و هر مرد پانزده ساله‌اى در مراسم عبادى و حقوقي، كشتى بستن و پيراهن پوشيدن داراى اين اهليت مي‌شد كه آن را نئو جوت naogot يا نئوزاد = نوذاته = نوزاد ايرانى مي‌ناميدند و تولد دوباره براى آن جوان به حساب مي‌آوردند يعنى كسى كه داراى اهليت تمتع بود ولى وقتى كه داراى اهليت استيفاء مي‌شد مثل اينكه دوباره متولد مي‌شد،سرپرستان خانواده‌ها شوراى گروه را تشكيل مي‌دادند و اين شورا نيز سرپرستى براى خود انتخاب مي‌كرد به نام نافپتى NAFAPATI تمام از دواجها در داخل گروه انجام مي‌شد و ورود بيگانه به اين خانواده گسترده يا هم‌نافان فقط از طريق فرزندخواندگى امكان داشت كه آنهم با موافقت گروه بود و اصطلاح آزات (آزاد) به معنى شخصى كه با اهليت كامل حقوقى (از تمتع و استيفاء) جزء يكى
از خانواده‌هاى گسترده بود، نوعى از آزاد دان كه جزء گروه خونى اشراف بودند حق داشتند تا به هر يك از مقامات با اهميت دولتى يا ادارى دست بيابند. [34]

-----------------------------------------------


[1]- سردفتر بازنشسته دفتر اسناد رسمى 122 تهران و نايب رئيس كميسيون وحدت رويه كانون سردفتران.
[2]- تاريخ تمدن ايران عده‌اى خاورشناس ـ ترجمه جواد محيى تهران،
انتشارات گوتنبرگ 1336، ص 200، 201، مقاله تشكيلات اجتماعى و ادارى
ساسانيان از هانرى ماسه.
[3]- ايران قديم يا تاريخ مختصر ايران تا انقراض ساسانيان، حسن پيرنيا، چاپ دوم، تهران 1309، ص 206 و 208.
[4]- تاريخ ايران از سلوكيان تا فروپاشى دولت ساسانيان، دانشگاه كامبريج،
گردآورى احسان يارشاطر، ترجمه حسن انوشه، جلد سوم، قسمت دوم، ص 65 تا 69.
[5]- تاريخ مردم ايران، ايران قبل از اسلام، دكتر عبدالحسين زرين‌كوب، اميركبير، 1364، ص 504.
[6]- تاريخ حقوق كيفرى در اروپا: رنه مارتينژ ، ترجمه محمدرضا گودرزي‌بروجردي، چاپ مجد تهران، 1382، ص 21 و 22 به نقل از مقاله «دادرسى در ايران باستان» نوشته دكتر سيدحسن امين، چاپ شده در روزنامه اطلاعات به تاريخ 21/5/82، ص 6 و تاريخ ايران پروفسور سيدحسن امين، ص 126 تا 127.
[7]- مقدمه‌اى بر نظام كيفرى ايران باستان، محمد باقر كرمي، تهران، انتشارت خط سوم تهران، 1380، ص 80 و 81.
[8]- همان، ص 84 و 85.
[9]- تاريخ تمدن اير منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : خانواده ,مي‌شد ,زمان ,براى ,تاريخ ,بودند ,زمان ساسانيان ,تاريخ حقوق ,تاريخ تمدن ,دوران ساسانى ,تمدن ايران ,تمدن ايران ساساني، ,نظام كيفرى ايران

اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : تاريخ حقوق ايران در زمان ساسانيان


اعراب ,لشکر ,شکست ,سپاه ,رستم ,دستور ,مقابل اعراب ,لشکر ایران ,لشکر اعراب ,ترویج ایین ,قرار دادند ,ایرنیان مقابل اعراب ,شکست ایرنیان مقابل

نبرد قادسیه و بررسی علل شکست ایرنیان مقابل اعراب

:: نبرد قادسیه و بررسی علل شکست ایرنیان مقابل اعراب
اعراب ,لشکر ,شکست ,سپاه ,رستم ,دستور ,مقابل اعراب ,لشکر ایران ,لشکر اعراب ,ترویج ایین ,قرار دادند ,ایرنیان مقابل اعراب ,شکست ایرنیان مقابل

هنگامى كه تصمیم گرفت كه در جنگ «قادسیه» شركت نكند، «سعد وقّاص» را به عنوان فرمانده لشكر برگزید، در حالى كه «یزدگرد» پادشاه «ساسانى» «رستم فرخزاد» را به فرماندهى انتخاب كرد.

 

«سعد وقّاص»، «نعمان بن مقرن» را به عنوان رسول خویش نزد «یزدگرد» فرستاد، ولى او با فرستاده «سعد»، باخشونت رفتار كرد; چرا كه هرگز چنین انتظارى را از عربهاى به ظاهر عقب افتاده نداشتند. «یزدگرد» به او گفت : اگر نه این بود كه رسول هستى، دستور قتل تو را صادر مى كردیم سپس دستور داد مقدارى خاك روى سرش قرار دادند و او را از «مدائن» بیرون ساختند، و به او گفت : به فرمانده لشكرم «رستم» دستور داده ام فرمانده لشكر شما را در «خندق قادسیه» دفن كند، و با شما كارى مى كنم كه از اقدام معروف «شاپور ذو الاكتاف» با آنها سخت تر باشد.

 

هنگامى كه «نعمان» نزد «سعد» بازگشت، «سعد» گفت : خاكى را كه بر سر تو قرار دادند به فال نیك مى گیریم، دلیل آن است كه كشور آنها را مالك خواهیم شد.

 

عجب این كه «رستم» از جنگ با مسلمین وحشت داشت، با این كه سپاه او 120 هزار مرد جنگى را در خود جاى مى داد، در حالى كه سپاه «سعد وقّاص» سى و چند هزار نفر بود.

 

در روز اول اسب‌های عرب از فیلان که آنها را جلو نگاهداشته بودند فرار کردند. چنین به نظر می‌آمد که فتح با لشکر ایران است، جناحین لشکر اعراب در مضیقه افتاده و روی هم‌رفته خسارت لشکر اعراب بیش از ایرانیان بود.
در روز دوم لشکر امدادی اعراب که از شام رسیده بود، وارد میدان شد و نبردهای تن به تن بین پهلوانان دو سپاه صورت گرفت. هنگام مبارزه سه نفر از سرداران ایرانی که از آن جمله بهمن جاذویه و «بندوان» بودند، کشته شدند. ولی نتیجهٔ قطعی بدست نیامد. چند نفر از فراریان لشکر ایران به اعراب آموختند که هرگاه خواسته باشند، دفع فیلان را نمایند، بهترین تدبیر آنست که خرطوم یا چشم آنهارا هدف گیرند

 

در روز چهارم یعنی روز آخر جنگ باد تند و سوزانی وزیدن گرفت و ریگ سوزان بر روی ایرانیان می زد چنانکه نمی‌توانستند همدیگر را ببینند. اعراب در مرز و بوم خود با اینگونه گردباد آشنا بودند و بیشتر تاب و توان داشتند. رستم فرخزاد به ناچار به زیر پای شتری به سایه پناه برد. عربی به نام هلال بن علقمه که می‌دانست بار بر شتر درم و دینار است، با ضربت شمشیر بدون اینکه بداند زیر آن بار کیست، طناب آن را برید. لنگه‌ای از بار قطع شده،روی رستم افتاد و از شدت سنگینی کمررستم بشکست.رستم با همین حال خودرا در رود انداخت و بنای شنا گذاشت. عرب نیز که گویی او را شناخته بود، پشت سر او در آب جست و او را از آب بگرفت و ضربتی به پیشانی اش زد،سرش را برید و بر سر نیزه کرد. با کشته شدن رستم در قلب سپاه ایران شکست افتاد، عده‌ای راه هزیمت پیش گرفتند و عده‌ای دیگر همچنان در جنگ پای می‌افشردند و تا پای مرگ ایستادند.

 

خبر پیروزى به خلیفه دوّم رسید او دستور داد لشكر دشمن را تعقیب نكنند، و در همان جا منزل نمایند، «سعد» در همان جا

 

«كوفه فعلى» است فرود آمد، و مسجد و خانه هایى را بنا نمود و به این ترتیب بنیان شهر «كوفه» نهاده شد

 

شاید برای بعضی شکست ایرانیان متمدن و جهانگشا مقابل اعراب دور از انتظار و عجیب باشد اما به عقیده ی حقیر می توان عوامل زیر را در این شکست نام برد :

 

1.بی تجربگی و بی کفایتی یزدگرد پادشاه ساسانی

 

2.اختلاف طبقاتی و فساد و ظلم حاکمان

 

3.نارضایتی و بی میلی مردم در دفاع از تاج و تخت ساسانی

 

4.در شرق ترویج ایین بودایی و در غرب ترویج ایین ترسا و ظلم موبدان حکومتی باعث تضعیف جایگاه دین زرتشت و امادگی برای پذیرش دین جدید

 

5.و در آخر در بسیاری از کتب گفته شده که دلیل اصلی ایمان قوی مسلمین بود اما با بررسی ظلم و غارت و وحشی گری سپاه مسلمین البته در برخی موارد می تئان به نوعی این مورد را رد کرد به عقیده ی بنده بجای ایمان مسلمانان می توان از عبارت خواست خداوند استفاده نمود.

 

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : اعراب ,لشکر ,شکست ,سپاه ,رستم ,دستور ,مقابل اعراب ,لشکر ایران ,لشکر اعراب ,ترویج ایین ,قرار دادند ,ایرنیان مقابل اعراب ,شکست ایرنیان مقابل
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : نبرد قادسیه و بررسی علل شکست ایرنیان مقابل اعراب


بحرین ,انگلستان ,دولت ,خلیج ,فارس ,حاكمیت ,خلیج فارس ,دولت ایران ,مردم بحرین ,حاكمیت ایران ,جعفری ولدانی، ,اصغر جعفری ولدانی، ,بررسی تاریخی اختل

تاریخ بحرین و جداشدن بحرین از ایران

:: تاریخ بحرین و جداشدن بحرین از ایران
بحرین ,انگلستان ,دولت ,خلیج ,فارس ,حاكمیت ,خلیج فارس ,دولت ایران ,مردم بحرین ,حاكمیت ایران ,جعفری ولدانی، ,اصغر جعفری ولدانی، ,بررسی تاریخی اختل

مجمع الجزایر بحرین از قدیم الایام بخشی از امپراتوری ایران پیش از اسلام بوده است،‌ ولی اعراب ساكن آن جزیره به علت دوری از شعاع عمل حكومت و نیروهای مركزی ایران به طور مكرر مشكلات و دردسرهای زیادی برای حكومت مركزی ایران ایجاد می‌كردند؛‌ بنابراین منطقه خلیج فارس را توأم با اغتشاش و آشوب و راهزنی ساخته بودند. تا اینكه شاپور دوم پادشاه ساسانی ( ملقب به شاپور بزرگ و ذوالكتاف ،‌309-337 م) با قوای كامل و كشتیهای متعدد جنگی به بحرین لشكركشی كرد و شورشیها را با شدت عمل سركوب كرد. به نحوی كه تا زمان سقوط دولت ساسانی به دست اعراب ( 651.م) آرامش كاملی در آنجا برقرار بود. عربها بعد از اسلام تشكیلات اداری سرزمینهای فتح شده را تغییر نمی‌دادند؛‌ زیرا تشكیلات اداری كه جانشین آن كنند نداشتند به جای آن،‌ از مردم آن سرزمینها كه آنها دارای تمدن و فرهنگی درخشان و بعضا بالاتر از تمدن اعراب بودند برای ایجاد و اداره تشكیلات اداری– اسلامی استفاده می‌نمودند و این روش به آنان كمك شایانی می‌كرد.1

 

پس از حمله اعراب به ایران و اشغال این كشور،‌ بحرین كماكان جزء ایران اسلامی باقی ماند و تا قبل از به قدرت رسیدن سلسله صفویه- كه پس از مدتهای طولانی ایران مجددا دارای یك حكومت واحد و متمركز شد- سرزمین ایران شاهد حكومتهای غیرمتمركز و محلی متعددی بود كه همواره در رقابت قدرت و جنگ و نزاع با یكدیگر بودند،‌ بویژه اینكه ‌حمله وحشیانه و گسترده مغولها به ایران نیز (‌در سال 1220 .م )‌همه چیز را بكلی دگرگون و آشفته ساخت. تا اینكه در اوایل قرن شانزده میلادی با هجوم استعمار پرتغال به منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس (‌در سال 1506 )،‌ بسیاری از نقاط استراتژیك منطقه و از جمله جزیره هرمز و مجمع‌الجزایر بحرین نیز (‌در سال 1521 ) به تصرف و اشغال آنها درآمد. پس از گذشت حدود یك قرن از اشغال پرتغالیها،‌ شاه‌عباس در سال 1602 با لشكركشی به بحرین آنجا را از تصرف اشغالگران خارجی آزاد كرد و مجددا به ایران ملحق شد . پس از آن، ‌مجمع الجزایر بحرین مدت 180 سال در اختیار و تحت نظر كامل حكومت ایران بود. سپس،‌ در سال 1783 (‌یا 1782 ) شیخ احمد بن خلیفه ‌ از قبیله ‌بنی عتبه ‌ و از خاندان ‌خلیفه ‌ كه از منطقه نجد در مركز عربستان به كویت مهاجرت كرده بود‌ به این سرزمین حمله و پس از شكست سربازان ایرانی بر آن استیلا یافت. از آن پس،‌ حكومت بحرین با حمایت همه جانبه سیاسی– استعماری انگلستان در اختیار اعضای خاندان ‌ خلیفه ‌ ( آل خلیفه )‌ قرار گرفت.2

 

باید به این نكته مهم اشاره كرد كه وضعیت و ثبات حكومتها در ایران همواره مستقیما در اوضاع سیاسی و سرنوشت بحرین نیز تأثیر گذار بوده است،‌ چنانكه مثلا پس از فوت شاه عباس اول– پادشاه قدرتمند صفوی- ،‌ و ضعف جانشینان او، راهزنان دریایی عرب تبار مستقر در بحرین نیز شروع به دست‌اندزی به خلیج فارس و مناطق اطراف آن كردند و در واقع تا مدتی اثری از حاكمیت ایران بر بحرین باقی نماند. در خلال این مدت نیز استعمار كهنه و قدرتمند انگلیس در رقابت با قدرتهای استعماری دیگر در منطقه،‌ و نیز در راستای سوء استفاده از اوضاع آشفته و نابسامان منطقه و ضعف قدرتهای همجوار آن،‌ شیوخ عرب خلیج فارس را در كنترل و اراده خود در آورد و بالاخره در سال 1820 پس از قلع و قمع دزدان دریایی و برده فروشان،‌ قرادادها تحت الحمایگی را با رهبران شیخ نشینهای خلیج فارس و از جمله بحرین به امضا رساند.3

 

شیخ سلمان بن احمد ( شیخ بحرین )‌ در ژانویه 1820 "‌قرارداد صلح عموی "‌ یا " قرارداد اساسی "‌ (‌و در واقع همان قرارداد انقیاد و تحت الحمایگی )‌را با انگلستان امضا كرد.‌ او به علت استحكام قدرت و سلطه اش بر بحرین، ‌خود را تحت الحمایه انگلیس اعلام كرد و پرچم آن كشور را بر فراز مقر دارالحكومه خود برافراشت!‌ بدین ترتیب، ‌از این زمان به بعد تا مدت 150 سال، ‌بحرین زیر نفوذ و سلطه انگلستان قبل گرفت و طبعا حكومت ایران را با یك مشكل جدی سیاسی و ارضی روبرو كرد. پیرو آن،‌ دولت ایران (در زمان سلطنت ناصرالدین شاه)‌ طی یادداشتی به سفارت انگلستان در تهران به این اقدام دولت مذكور اعتراض كرد. دولت انگلستان در پاسخ این یادداشت، ‌اعلام كرد كه هدف از امضای پیمان یاد شده، ‌برقراری نظم و امنیت در خلیج فارس بوده است و اگر دولت ایرن خود چنین مسئولیتی را برعهده گیرد، دولت انگلیس از آن استقبال خواهد كرد! در این پاسخ تصریح شده بود كه اگر از شیخ بحرین حركتی سر بزند كه مستلزم اقدامات جدیدی از طرف دولت انگلیس باشد، ‌دولت ایران در جریان قرار خواهد گرفت!‌ پس از آن نیز مجددا شیخ بحرین در سالهای 1880 و 1892 قراردادهای تحت‌الحمایگی دیگری را (مشابه قراردادهای تحت الحمایگی با سایر شیخ نشینها)‌ با انگلستان به امضا رساند.4

 

 

 

موضع گیری ایران نسبت به بحرین در طول تاریخ

 

دولت ایران در مدت یك و نیم قرن حاد شدن مسأله بحرین (‌1820 -1970 )‌ و دخالت و سلطه انگلستان بر آن جزیره،‌ هیچگاه جدایی بحرین از خاك ایران را نپذیرفت؛ ولی در عین حال قدرت انجام عمل حادی علیه انگلیس را نیز نداشت. بطوریكه در همین راستا، زمانی كه دولت انگلستان (به‌عنوان دولتی كه بحرین را تحت‌الحمایه داشت)، در 1306.ش (1927.م) قراردادی با عربستان‌سعودی درباره بحرین (و قطر و امارات متصالحه) امضا كرد، دولت ایران نسبت به آن معاهده رسماً اعتراض كرد و از آن به‌عنوان «تجاوز به تمامیت ارضی ایران» به جامعه ملل شكایت كرد. وزارت امورخارجه ایران، همچنین طی ارسال یادداشت اعتراض رسمی به سر رابرت كلاویو وزیر مختار بریتانیا در تهران به تاریخ اول آذر 1306 (22 نوامبر 1927) یادآور شد كه: «مالكیت ایران بر بحرین محرز... است و … [ماده 6 معاهده] تا درجه‌ای كه مربوط به بحرین است، برخلاف تمامیت ارضی ایران و با مناسبات حسنه‌ای كه همیشه بین دو دولت همجوار موجود بوده است، منافات دارد. با این وجود دولت ایران به این قسمت از معاهده یادشده جداً اعتراض و انتظار دارد كه اولیای دولت انگلستان به زودی اقدامات لازمه را در رفع آن اتخاذ فرمایند.»5

 

همچنین، پیش از تصمیم‌ ناگهانی و بی‌سابقه محمدرضاشاه در اواخر سال 1348 به «تاخت‌زدن» حاكمیت ایران بر مجمع‌الجزایر بحرین با اعاده حاكمیت ایران بر جزایر ابوموسی و تنب بزرگ و كوچك، بحرین «جزء لاینفك ایران» قلمداد می‌شد. دولت ایران در آبان 1336 طی لایحه‌ای بحرین را رسماً استان چهاردهم كشورمان اعلام كرد. در همین راستا، در اوایل دهه 1340.ش «سازمان اطلاعات و امنیت كشور» (ساواك) در زمان ریاست سپهبد تیمور بختیار با كمك فكری فعالان حزب پان‌‌ایرانیست در آن تاریخ، طرحی ریخته بودند كه برابر آن با تبلیغات وسیع در داخل و خارج بحرین، بحرینی‌ها را به ضرورت الحاق رسمی بحرین به ایران مشتاق كنند و تحركات و تظاهراتی در بحرین و ایران برای انجام این الحاق انجام دهند و با تمهید مقدمات «اطلاعاتی ـ امنیتی» لازم (ازجمله اعزام مأموران ساواك به شكل مسافر، توریست و بازرگان به بحرین ازیك‌سو و تقویت نیروی دریایی ازسوی دیگر)، در یك روز معین شخص شاه و تیمور بختیار به همراه تعدادی دیگر از رجال سیاسی و فرماندهان نظامی در یك فروند هواپیما به‌ منامه حركت كنند و در میان استقبال پرشوری كه آنجا توسط بحرینی‌ها و ایرانیان زائر و مجاور بحرین از هیئت ایرانی به عمل خواهد آمد، در عمل بحرین را به تصرف نیروهای ایرانی در آورند.

 

این نقشه را اسداله علم هم در زمان نخست‌وزیری‌اش (یعنی پس از بركناری منوچهر اقبال در تیرماه 1341 و پیش از روی كارآمدن حسنعلی منصور در اسفند 1342) در نظر داشته و حتی به سفیر انگلیس هم گفته است: «بگذارید این جزایر را با اعزام ایرانی‌ها به آنجا، ایرانی بكنیم و شما هم چشم روی هم بگذارید.»6

 

توسل به تحركات نظامی برای تثبیت حق حاكمیت ازسوی دولت‌های مختلف جهان بی‌سابقه نبوده و نیست، برای نمونه در سطح منطقه‌ای، ایران برای تثبیت حاكمیت خود بر اروندرود نیك از عهده برآمد و در اردیبهشت 1349 باوجود دعاوی عراق به «شط‌العرب» با پشتیبانی جت‌های جنگنده نیروی هوایی، كشتی ابن‌سینا را از اروندرود وارد خلیج‌فارس كرد و زد و برد. در مقابل وقتی صدام حسین به كویت حمله كرد با واكنش امریكا روبه‌رو شد و دوباره بازنده شد. در سطح بین‌‌المللی، هم دولت آرژانتین در اردیبهشت 1361 (مه 1982) با دعوی حاكمیت بر مجمع‌الجزایر فالكلندز(Falklands) در اقیانوس اطلس جنوبی در برابر حاكمیت استعماری انگلستان، آن جزایر را با پیاده‌نظام خود تصرف كرد، اما دولت محافظه‌كار بریتانیا در زمان نخست‌وزیری ماگارت تاچر با لشكركشی و نیز غرق‌كردن كشتی آرژانتینی «بلگرانو» به مقابله مسلحانه پرداخت و ارتش آرژانتین را از آن جزایر بیرون راند و باز در آنجا مستقر شد. سوابق حاكمیت ایران بر بحرین با حاكمیت تاریخی آن در اروندرود كاملاً مشابه، بلكه از جهت حقوقی با نبود معاهده‌ای در باب بحرین (به خلاف اروندرود) قوی‌تر بود.

 

باید احتمال داد كه اگر ایران همان‌طور كه حاكمیت خود را بر اروندرود درمقابل عراق با یك تحرك نظامی تثبیت كرد، در مورد بحرین هم دست به چنین تحركی می‌زد و حتی در منامه قشون پیاده می‌كرد، زده بود و برده بود و به سرنوشت آرژانتین (یعنی مقابله نظامی بریتانیا) دچار نمی‌شد. هر چند خلاف آن (یعنی نوعی واكنش نظامی بریتانیا و حتی عراق) هم در برابر این اقدام نظامی برای اعاده حاكمیت ایران بر بحرین، دور از ذهن نبود؛ چنان‌كه هنگامی كه سپاه ایران در زمان محمدشاه قاجار، هرات را به سرداری سلطان مراد میرزا حسام‌السلطنه فتح كرد، دولت استعماری انگلیس در سواحل خلیج‌فارس نیروی دریایی به مانور پرداخت و به دولت ایران اولتیماتوم داد كه از هرات عقب‌نشینی كند.

 

اما مسئله بحرین در دوره محمدرضاشاه كه انگلستان بسیار ضعیف شده بود، با وضع هرات در زمان محمدشاه قاجار كه انگلستان بزرگترین امپراتوری روی زمین بود، قابل قیاس نیست، یعنی با عنایت به تصمیم سال 1968.م دولت انگلیس به خروج از شرق كانال سوئز كه شامل خلیج‌فارس هم می‌شد، به احتمال قریب به یقین در صورتی‌كه ایران بحرین را بازپس می‌گرفت، دولت انگلیس درآستانه عقب‌نشینی از شرق سوئز و تشكیل فدراسیون «امارات متحده عربی» متوسل به لشكركشی نمی‌شد. امریكا هم در آن تاریخ جز یك پایگاه نیروی دریایی كه در بحرین داشت، در خلیج‌فارس مطلقاً ادعایی نداشت و تمام هم و غم آن جلوگیری از نفوذ شوروی بود، از این‌رو به احتمال قوی، همچنان كه در داخل ایران پایگاه‌هایی برای زیر نظر گرفتن شوروی داشت، با ادامه آن پایگاه در بحرین هم با ایران كنار می‌آمد. عراق هم در اروندرود كه منافع مستقیم داشت، راه به جایی نبرده بود و احتمال این‌كه با نداشتن دسترسی به خلیج‌فارس قادر به مانور نظامی در برابر ایران در دریاها باشد، نزدیك به صفر بود، از این‌رو اگر نیروی دریایی دست به تحركی زده بود، به احتمال قوی بدون خونریزی و برخورد نظامی به هدف ملی خود می‌رسید.

 

با این اوصاف، قدرت و نفوذ انگلستان در سال 1923 با خلع شیخ عیسی از حكومت بحرین افزایش یافت و به ویژه با انتصاب "چارلز بلگریو ‌" ‌به عنوان مشاور انگلیسی حاكم جدید، و چندی بعد با انتقال پایگاه دریایی انگلیس از بندر باسعیدو (‌در غرب جزیره قشم ) به بحرین و انتقال مقر نماینده سیاسی انگلیس در خلیج فارس از بوشهر به بحرین،‌ این قدرت و نفوذ وسیعتر و با ثبات تر شد. مقارن این تحولات و پس از انتقال سلطنت از سلسله قاجار به پهلوی،‌ ایران خواستار اعاده حق حاكمیت خود بر این سرزمین شد. در مقابل،‌ حكومت بحرین نیز با مشورت و خط دهی مشاوران و كارگزاران انگلیسی مقیم بحرین بر آن شد تا ساختار جمعیتی و مذهبی این شیخ نشین كوچك را حتی الامكان با اكثریت دادن به عربها سنی مذهب از كشورهای عربی به بحرین تشویق شد و هزاران تن فلسطینی و اعراب دیگر از كشورهای مختلف عرب به بحرین هجوم آوردند. یكی از ویژگیهای مهم بحرین عبارت از تركیب جمعیتی (‌نژادی )‌ و مذهبی آن است.

 

با توجه به پیشینه تاریخی بحرین و وابستگی آن به ایران ،‌تعداد زیادی از ساكنان آن ایرانی تبار هستند كه در بخشهای گوناگون كشور مشغول به كار هستند. چنانكه با وجود تغییر و تحولات گسترده در این امر در خلال دهه‌های گذشته ، حتی بر اساس منابع آماری كشور انگلستان 20 درصد بافت نژادی آن را در پایان دهه 1980 ایرانیان تشكیل می‌دادند! ضمنا حدود 60-70 درصد مسلمانان بحرین را شیعیان و تنها 30- 40 درصد آنان را سنیان تشكیل می‌دهند . در حالی كه با وجود اكثریت شیعیان، ‌قدرت سیاسی در دست مذاهب است و این امر یكی از نقاط ضعف امنیت ملی آن كشور است. همین امر گاه به گاه مشكلاتی سیاسی برای بحرین به وجود آورده است، چنانكه مثلا در سال 1953 شیعیان بحرین كه از افزایش سریع مهاجرت كارگران عرب سنی مذهب و تغییر مصنوعی ساختار جمعیتی نگران و ناراضی بودند،‌ شورش كردند. لذا برخورد بین گروههای شیعه و سنی بحرین توسعه یافت و پس از چندی رهبران گروهها با تشكیل ‌" كمیته وحدت ملی "‌ ( لجنه الاتحاد الوطنی ) به یك آرامش نسبی رسیدند.7

 

در دوران سلطنت محمدرضا شاه ،‌ حداقل در دو برهه زمانی مسأله مالكیت و حاكمیت ایران بر بحرین به صورت حادتر مطرح شد. در اسفند 1329 در لایحه مربوط به ملی كردن صنعت نفت ایران كه برای تصویب به مجلس شورای ملی ارائه شد،‌ "‌شركت نفت بحرین " نیز در طرح ملی شدن قرار داشت؛‌ چرا كه مجمع الجزایر بحرین بخشی از سرزمین ایران را تشكیل می‌داد بار دوم در آبان ماه 1336 هیأت وزیران با حضور شخص شاه لایحه‌ ای را برای تقدیم به مجلس آماده كردند كه به وضوح نشان دهنده حق و ادعای مالكیت ایران به بحرین بود. در این لایحه كشور از نظر اداره سیاسی به چهارده استان تقسیم می‌شد كه بحرین استان چهاردهم را تشكیل می‌داد. بدین ترتیب،‌ از دیدگاه ایران، ‌منطقه بحرین از استان فارس جدا می‌شد و خود استان مستقلی را تشكیل می‌داد.

 

این اقدام ایران مورد اعتراض مطبوعات و دولت انگلستان و نیز نارضایتی اعراب قرار گرفت. علیقلی اردلان وزیر امور خارجه وقت ایران در سخنرانی خود در مجلس شورای ملی در پاسخ به اظهارات مقامات انگلیسی در مجلس عوام آن كشور، اظهار داشت كه حق حاكمیت ایران بر بحرین از اواخر قرن هجدهم به بعد تنها بر مبنای ادعای محض نبوده است، ‌بلكه "‌در واقع و بنا به دلایل و شواهد عینی،‌ ایران بر بحرین حكومت می‌رانده است و شیوخ [بحرین]‌ نیز هر زمان كه آزاد بوده‌اند و حكومت مركزی [ایران]‌ نیز قدرتمند بوده است،‌ خودشان را خراجگذار و تابع حكومت ایران دانسته‌اند"‌؛‌ ولی در پاسخ به اعتراض اعراب اعلام كرد، "‌ برادران عرب ما باید بدانند كه بحرین جزئی از پیكر ماست و مسأله بحرین از جمله منافع حیاتی ایران به شمار می‌آید". 8

 

اهمیت سیاسی– استراتژیك بحرین در دهه 1960 افزایش یافت،‌ به ویژه اینكه ایران شاهد افزایش فعالیتهای انقلابی اعراب در سواحل خلیج فارس در خلال سالهای 1964- 1965 بود؛‌ ولی حضور نظامی انگلیس در منطقه و نیز بندر عدن تا اندازه‌ای ترس ایران را كاهش می‌داد؛‌ ولی در نوامبر 1967،‌ نیروهای انگلیسی پیرو جنگلهای داخلی یمن از بندر استراتژیك عدن (نزدیك باب المندب و ابتدای جنوبی دریای سرخ )‌ خارج شدند و پیرو آن،‌ جمهوری دموكراتیك خلق یمن، یمن جنوبی، به عنوان یك كشور سوسیالیستی افراطی شكل گرفت. این كشور بزودی از جنبشهای انقلابی و چپگرای منطقه به حمایت برخواست و در این راستا با ایران و نیز كشورهای میانه رو (و غرب گرای ) عرب به عنوان "‌كشورهای مرتجع "‌ شروع به مقابله و مخالفت كرد.

 

 

 

خروج انگلستان از خلیج فارس و وضعیت بحرین

 

انگلستان پس از خروج از عدن (‌یمن جنوبی)‌،‌نیروهایش را به بحرین منتقل كرد و بدین ترتیب پس از عدن، ‌مجمع الجزایر بحرین به عنوان پایگاه مهم انگلستان در شرق سوئز و خلیج فارس مطرح شد. مدتی بعد در ژانویه 1968 ،‌پس از اینكه انگلستان اعلام كرد كه نیروهایش را تا پایان سال 1971 از شرق سوئز خارج خواهد كرد،‌ دولت ایران از این تصمیم استقبال كرد و اعلام كرد كه از حق حاكمیت خود بر بحرین منصرف نشده است. سپس،‌ با طراحی و هدایت انگلستان قرار شد فدراسیونی متشكل از نه شیخ نشین جنوب خلیج فارس و از جمله بحرین در قالب یك كشور واحد پس از خروج نیروهای انگلیسی از منطقه تشكیل شود،‌ بویژه شیخ بحرین با ابراز ناخشنودی از مسأله خروج آتی نیروهای انگلیسی ،‌و ادعای مالكیت ایران بر بحرین آن را یك مشكل امنیتی برای آینده مجمع الجزایر دانست و بنابراین حل این مشكل را پیوستن بحرین به فدراسیون یاد شده دانست.

 

عكس‌العمل ایران نسبت به تشكیل این فدراسیون با شركت بحرین قابل پیش بینی بود؛‌ چرا كه بر خلاف موضعگیری همه كشورهای عرب، ‌ایران با تشكیل چنین فدراسیونی مخالفت كرد. اردشیر زاهدی وزیر امور خارجه ایران در تاریخ 17 تیرماه 1347 در بیانیه رسمی شدیداللحنی اعلام داشت: "‌ایجاد چیزی به نام فدراسیون امارات خلیج فارس با شركت جزایر بحرین از دیدگاه ایران مطلقا قابل قبول نیست". محمدرضا شاه نیز به نوبه خود اعلام كرد ایجاد این فدراسیون چیزی جز یك اقدام استعماری و امپریالیستی و تلاش برای بازگشت انلگیس به منطقه از "‌درب پشتی " منطقه نیست. او هشدار داد كه ایران در صورت لزوم برای حفظ منافع تاریخی و حقوق سرزمینی خود قدرتمندانه اقدام خواهد كرد.9

 

در این میان‌، مذاكرات آشكار و پنهان میان ایران، ‌انگلستان، ‌عربستان سعودی و آمریكا انجام می‌گرفت. یكی از مواضع موجود بر سر حل مسأله بحرین– جدا از سیاستهای استعماری انگلستان– حمایت عربستان سعودی (‌به عنوان كشور عرب با نفوذ منطقه ) ‌از خواسته‌ها و آمال شیخ بحرین و نیز مرز آبهای سرزمینی و فلات قاره دو كشور بود. تضاد منافع دو كشور چنان بود كه شاه برنامه دیدار رسمی‌اش از عربستان سعودی را در اوایل سال 1968.م (‌1347.ش) به تعویق انداخته بود. بالاخره با مذاكرات طرفین اولین قدم قابل توجه در حل اختلافات دیرین دو كشور بر سر مرز فلات قاره و مالكیت جزایر فارسی و عربی در تاریخ 24 اكتبر 1968 با امضای یك موافقتنامه انجام گرفت. مذاكرات و توافقهای پنهانی بین ایران و انگلستان و آمریكا و نیز امضای توافقنامه فوق باعث شد ایران در مورد مسأله بحرین كوتاه بیاید و تا اندازه‌ای عقب نشینی سیاسی كند.10

 

 

 

محمدرضا شاه و جدایی بحرین از ایران

 

شاه در دیدار رسمی خود از هندوستان، ‌در یك مصاحبه مطبوعات در "دهلی نو"‌ در تاریخ 4 ژانویه 1969 اعلام كرد كه "‌اگر مردم بحرین خواهان پیوستن به كشورم [ایران]‌ نباشند‌ ایران از ادعاهای سرزمینی اش نسبت به این جزیره خلیج فارس دست خواهد كشید". وی گفت چنانچه سیاست بین المللی خواهان آن باشد،‌ ایران نیز خواست مردم بحرین را می‌پذیرد. شاه تأكید كرد كه ایران مخالف استفاده از زور برای حل مسأله ارضی بحرین است. وی در پاسخ به این سوأل كه آیا او پیشنهاد انجام یك انتخابات عمومی یا رفراندومی در رابطه با كسب نظر مردم بحرین را دارد یا خیر پاسخ داد:‌ من نمی خواهم دراین زمان وارد جزئیات مربوط به این سوال بشوم؛ ولی هر نوع وسیله ای كه بتواند به یك روش رسمی و مورد پذیرش شما و ما و تمامی جهان نشانگر خواست مردم بحرین باشد،‌ مطلوب خواهد بود. وی در ادامه پاسخ به سؤال فوق اشاره كرد كه بحرین 150 سال پیش به وسیله انگلیس از ایران جدا شد و اكنون خودش در حال ترك خلیج فارس است، ولی انگلیس نمی‌تواند آنچه را كه از ایران بازستانده بدون رضایت این كشور به طرف دیگری بدهد و در عین حال،‌ ایران پس از خروج انگلستان در پی اشغال بحرین نخواهد بود،‌ بنابراین چنین حالت و دوره‌ای یك وضعیت غیر امنیتی ایجاد خواهد كرد.11

 

این سخنان و اظهار نظرهای رسمی شاه نشان دهنده رسیدن به یك نقطه سازش و توافق منطقه‌ای بین شاه و قدرتهای بزرگ و در عین حال زمینه سازیهای لازم افكار عمومی برای حل نهایی مسأله بحرین از طریق جدایی آن از خاك ایران بود. در آن شرایط زمانی ایران نمی‌توانست از طریق نظامی بحرین را بازستانی كند،‌ این اقدام عواقب خطرناكی برای ایران در پی داشت. مسلما انگلستان به عنوان یك قدرت بزرگ استعماری اجازه چنین اقدام جسورانه‌ای را به ایران نمی‌داد،‌ ضمن اینكه این كار تمام كشورهای عربی را (‌اعم از تندرو و محافظه كار )‌ علیه ایران متحد و هم پیمان می‌ساخت. این در حالی بود كه ایران در آن دوران درگیریهای ارضی و مرزی و سیاسی گسترده ای با عراق داشت. از طرف دیگر این اقدام نظامی ایران برخلاف اصول سازمان ملل متحد بود كه ایران نیز عضو فعال آن به شمار می‌رفت.

 

بنابراین شاه با توجه به سازشهای پنهانی انجام شده و شرایط زمانی،‌ راه حل سیاسی را برگزید. چنانكه حدود نه ماه پس از مصاحبه دهلی نو‌،‌ شاه در زمستان سال 1348 (‌اوایل 1970) مجددا در مصاحبه‌ای خواستار حل مسأله بحرین از طریق كسب نظر مردم بحرین به طور رسمی به وسیله سازمان ملل متحد شد. بالاخره پیشنهاد رسمی شاه از طریق گفتگوهای بعدی ایران با انگلستان و دبیركل سازمان ملل (‌اوتانت ) ‌در اوایل سال 1970 به نتیجه نهایی رسید ایران در تاریخ 9 مارس 1970 (‌9 اسفند 1348 ) ‌رسما مساعی جمیله دبیركل سازمان ملل را برای استعلام نظرهای واقعی مردم بحرین از طریق انتصاب یك نماینده ویژه خود برای انجام این مأموریت خواستار شد.

 

انگلستان در تاریخ 20 مارس موافقت رسمی خود را با انجام پیشنهاد دولت ایران به اوتانت دبیركل سازمان ملل اعلام كرد. وی نیز در همان روز پس از مشورت با نمایندگان ایران و انگلستان اعلام كرد "‌كه او مساعی جمیله خود را تأخیر انجام خواهد داد ". پیرو آن، ‌او شخص "‌ویتوریو وینتسپیر گیچیاردی "‌ (‌دیپلمات ایتالیایی )‌ معاون دبیركل و مدیر كل دفتر اروپای سازمان ملل در ژنو را به عنوان نماینده ویژه خود در كسب آراء‌مردم بحرین منصوب كرد. ضمنا وی از سوی ایران و انگلستان در راه انجام دادن مسئولیت خود و ابراز نظر و تصمیم نهایی‌اش در مورد حل مسأله بحرین،‌ اختیار تام گرفت. نماینده ویژه دبیركل در امور بحرین،‌ در رأس یك هیأت پنج نفری عازم آن جزیره شد و از 29 مارس تا 18 آوریل 1970 به نظر خواهی گزینشی و گفتگو با گروههای منتخب سیاسی– اجتماعی بحرین پرداخت. ذكر این نكته ضروری است كه برخلاف ادعای برخی منابع خارجی مبنی بر مراجعه به آراء‌ عمومی از طریق (‌رفراندوم )‌ یا انتخابات عمومی، ‌این امر صحت ندارد،‌ بلكه به همان روش محدود گزینشی یاد شده انجام گرفت. پس از نظرخواهی از مردم بحرین،‌ گیچیاردی داده‌ها و نتایج كسب شده را در گزارشی به دبیركل تسلیم كرد تا بر اساس آن تصمیم نهایی درباره سرنوشت بحرین اتخاذ شود. در گزارش مذكور آمده بود:‌ هیأت اعزامی دریافتند كه مردم بحرین پیشنهاد و درخواست ایران و انگلستان برای نظرخواهی و مساعی جمیله سازمان ملل را در این راه مورد ستایش و تقدیر قرار دادند،‌ هیچ گونه تلخكامی و خصومتی از سوی مردم بحرین نسبت به ایرانیها مشاهده نشد و اظهار امیدواری شده بود كه "‌ادعای [مالكیت]‌ ایران [بر بحرین]‌ یكباره و برای همیشه كنار رود ".

 

ضمنا آمده بود كه مردم بحرین پس از حل مسأله بحرین، ‌خواستار روابط نزدیكتر خود با سایر كشورهای عرب و نیز ایران هستند، ‌اینكه خواهان یك "‌كشور مستقل و با حاكمیت كامل " سیاسی هستند و بالاخره اینكه اكثریت تام مردم احساس می‌كنند كه بحرین یك كشور عربی است. ضمنا در گزارش نوشته شده بود كه هیأت اعزامی به تفاوتهای مختصری در نظر جمعیت شهری و روستایی بحرینی‌ها پی برده‌اند،‌ از جمله در مورد ایرانی تبارها، ‌افراد دارای تحصیلات بالا و گروهها دیگر اجتماعی؛ ولی این تفاوتها از نظر نتیجه‌گیری نهایی اعضای هیأت جنبه حاشیه‌ای (‌و نه اساسی )‌داشتند.12

 

رئیس هیأت اعزامی ‌گزارش خود را با این نتیجه گیری به پایان رسانده بود كسب نظر و مشورتهای وی در بحرین "‌او را متقاعد كرده است كه اكثریت تام مردم بحرین خواهان شناسایی هویتشان در یك شورا كاملا مستقل و دارای حق حاكمیت و آزاد برای ایجاد روابطشان با سایر كشورها می‌باشند"‌. گزارش یاد شده از سوی دبیر كل به شورای امنیت ارجاع شد و شورای امنیت نیر با استناد به نتیجه گیری نهایی گزارش تدوین شده مفاد آن را راجع به استقلال بحرین و جدایی‌آن از خاك ایران در تاریخ 30 آوریل 1970 مورد تأیید و تصویب قرار داد. ایران نیز در ماه مه (‌اردیبهشت 1349 ) برای شناسایی رسمی قطعنامه شورای امنیت در مورد استقلال بحرین در جدایی از خاك كشور دست زد. چنانكه هیأت دولت قطعنامه‌ای را به منظور تصویب تصمیم شورای امنیت به مجلس شورای ملی تقدیم كرد.

 

این قطعنامه در تاریخ 24 اردیبهشت 1349 با 187 رأی مثبت و چهار رای منفی (از كل 101 نماینده حاضر ) به تصویب مجلس شورای ملی رسید. مجلس سنا نیز در 28 اردیبهشت ماه آن را به اتفاق آراء (60 رأی كل نمایندگان ) تصویب كرد نمایندگان مخالف از سوی جناح پان ایرانیسم به رهبری محسن پزشكپور رهبری می‌شدند.13 حاكم بحرین برای اولین بار در آذرماه 1349 (دسامبر 1970) ‌از ایران بازدید كرد و موافقتنامه اولیه مربوط به فلات قاره دو سرزمین به امضا رسید. موافقتنامه اصلی و نهایی پس از مسافرت اردشیر زاهدی (وزیر امور خارجه )‌ به بحرین در خرداد ماه 1350 امضا شد. این موافقتنامه برای ایران و هم برای بحرین از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود،‌ چرا كه تعداد میدانهای نفتی واقع در مناطق نشانه گذاری شده قابل توجه بود از نظر بحرین و ناظران نفتی نیز همكاریهای ایران و بحرین در زمینه اكتشاف استخراج نفت در مناطق همجوار خط نشانه‌گذاری شده اهمیت فراوان داشت.

 

نتیجه گیری اعلامیه استقلال بحرین در تاریخ 14 اوت 1971 منتشر شد. دولت ایران تنها یك ساعت پس از استقلال بحرین آن را به رسمیت شناخت. یك روز بعد (‌15 اوت )،‌ بحرین و انگلستان یك قرار داد دوستی با هدف (مشورت ) در مواقع ضروری با یكدیگر امضا كردند! بدین ترتیب،‌ مسأله بحرین پس از یك و نیم قرن منازعه و كشمكش به نقطه حل رسید دلیل آن نیز از نظر سیاسی،‌ سازش و توافق پنهانی انجام شده بین ایران و قدرتهای غربی بر سر نقش آتی ایران در منطقه خلیج فارس و اعطای امتیاز به ایران درباره یك مسأله دیگر ارضی كشور یعنی جزایر سه گانه بود. در واقع باید گفت بحرین قربانی یك بده و بستان سیاسی شد و آخرین بخش جدا شده از خاك ایران در دوران معاصر بود.

 

اما باز پس گرفتن جزایر سه‌گانه به این آسانی صورت نگرفت. دولت ایران در برابر تبلیغات گسترده عراقیها كه او را به امپریالیسم و سلطه‌جویی متهم می‌كردند سخت ایستادگی كرد و شاه در اوایل خرداد 1349 اعلام كرد كه ایران هیچ گونه نقشه امپریالیستی در خلیج فارس ندارد و آماده امضای یك پیمان دفاعی با كشورهای منطقه است تا ثبات آن را پس از خروج انگلیسیها در آذر 1350 تأمین نماید. ولی در ضمن حق دارد به تقویت نیروی نظامی خود برای رویارویی با رژیم‌های "ماجراجوی" خاورمیانه بپردازد.

 

موضع سرسختانه ایران مورد حمایت تركیه و پاكستان و كشورهای غربی قرار گرفت. اما در عین حال ایران از ترس اینكه مبادا عراق بیش از پیش بسوی شوروی كشانده شود،‌ در صدد یافتن راه‌حل مسالمت‌آمیزی برای مسئله اروندرود برآمد و از طریق اورخان اورالب معاون وزارت خارجه تركیه به عراق پیشنهاد كرد حاضر است نیروهایش را از مرز عراق عقب بكشد مشروط بر اینكه عراق هم عینا چنین كند. ضمنا در صدد جلب دوستی سایر كشورهای منطقه خلیج‌فارس در آمد. هنوز استقلال بحرین اعلام نشده بود كه منوچهر ظلی معاون وزارت امور خارجه ایران در رأس یك هیئت "حسن نیت" به آن كشور رفت و برای نخستین بار در 23 خرداد 1349 یك هیئت بحرینی از ایران بازدید كرد. مقررات روادید بین دو كشور لغو شد و یك سال بعد ضمن دیداری كه زاهدی وزیر امور خارجه ایران از بحرین كرد قرارداد مربوط به تعیین حدود فلات قاره بین دو كشور امضاء شد.

 

 

 

پی نوشتها: 

1. اصغر جعفری ولدانی، بررسی تاریخی اختلافات مرزی ایران و عراق، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه، چاپ دوم1370، ص310.

2. همان، ص311.

3. اصغر جعفری ولدانی، نگاهی تاریخی به جزایر ایرانی تنب و ابوموسی، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه، چاپ اول1376، صص301-300.

4. همان، ص301.

5. م.ع. منشور گرگانی، نفت و مروارید، سیاست انگلیس در خلیج فارس و جزایر بحرین، تهران: انتشارات مظاهری، 1325، صص130-129.

6. اسدالله اعلم، یادداشتها، انتشارات مازیار، 1383، ص292.

7. اصغر جعفری ولدانی، بررسی تاریخی اختلافات مرزی ایران و عراق، پیشین، صص312-311.

8. اصغر جعفری ولدانی، نگاهی تاریخی به جزایر ایرانی تنب و ابوموسی، پیشین، ص302.

9. جهت مطالعه بشتر مراجعه كنید به: اصغر جعفری ولدانی، كانونهای بحران در خلیج فارس، موسسه كیهان، چاپ اول1371.

10. عبدالرضا هوشنگ مهدوی، سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی، نشر البرز، چاپ سوم 1375، ص363.

11. همان، صص365-364.

12. اصغر جعفری ولدانی، بررسی تاریخی اختلافات مرزی ایران و عراق، پیشین،ص313.

 

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : بحرین ,انگلستان ,دولت ,خلیج ,فارس ,حاكمیت ,خلیج فارس ,دولت ایران ,مردم بحرین ,حاكمیت ایران ,جعفری ولدانی، ,اصغر جعفری ولدانی، ,بررسی تاریخی اختل
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : تاریخ بحرین و جداشدن بحرین از ایران


بهرام ,خاقان ,ارتش ,هزار ,آنان ,چوبين ,بهرام چوبين ,ارتش ايران ,خسرو پرويز ,بهرام چوبین

بهرام چوبین و شاهکارش در جنگ با خاقان

:: بهرام چوبین و شاهکارش در جنگ با خاقان
بهرام ,خاقان ,ارتش ,هزار ,آنان ,چوبين ,بهرام چوبين ,ارتش ايران ,خسرو پرويز ,بهرام چوبین

. 28 نوامبر سال 588 ميلادي ، ارتش ايران در جنگ با خاقان «شابه Shabeh» در بلخ از سلاح تازه اي که در آن نفت خام بکار رفته بود استفاده کرد. در اين جنگ فرماندهي ارتش ايران را ژنرال بهرام مهران معروف به بهرام چوبين برعهده داشت که در تاريخ نظامي جهان از او به عنوان يک نابغه نظامي نام برده اند. 

    «هرمز» شاه وقت از دودمان ساسانيان، وقتي شنيد كه خاقان شمالغربي چين وارد اراضي ايران در شمالشرقي خراسان (تاجيکستان فعلي و شمال افغانستان) شده ، بلخ را مرکز خود قرار داده و عازم تصرف کابل و بادغيس است ژنرالهاي ايران را به تشکيل جلسه اي در شهر تيسفون (نزديک بغداد) پايتخت آن زمان ايران فراخواند و تصميم خود را به اخراج او از ايران به آنان اطلاع داد و خواست که ترتيب کار را بدهند. هرمز گفت که طبق آخرين اطلاعي که به ارتشتاران سالار (ژنرال اول ارتش ايران ) رسيده، « خاقان شابه» داراي 300 هزار مرد مسلح و چند واحد فيل جنگي است.

    ژنرالها پس از تبادل نظر، بهرام چوبين را براي انجام اين کار خطير برگزيدند و او پذيرفت. بهرام از ميان ارتش پانصد هزار نفري ايران، 12 هزار مرد جنگديده 30 تا 40 ساله (ميانسال) را برگزيد که اضافه وزن نداشتند و ميهندوستي آنان قبلا به ثبوت رسيده بود و بيش از سايرين قادر به تحمل سختي بودند و در جنگ سوار و پياده تجربه داشتند .و ي به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات کافي عزم بيرون راندن زردها را از خاک وطن کرد. 

    بهرام به جاي انتخاب راه معمولي، از تيسفون به اهواز رفت و سپس از طريق يزد و کوير خود را به خراسان رساند به گونه اي که خاقان متوجه نشد. بهرام که در جنگ اعتقاد به روحيه سرباز بيش از هر ابزار ديگري داشت هر دو روز يک بار سربازان را جمع مي کرد و براي آنان از اهميت وطندوستي و رسالتي که هر فرد در اين زمينه دارد سخن مي گفت و آنان را اميد ايرانيان مي خواند - مردماني که مي خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زيست کنند.

    خاقان زماني از اين لشکر کشي آگاه شد که بهرام چهار روز تا بلخ فاصله داشت، و چون شنيد كه بهرام باكمتر از 13 هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با تمامي مردان قادر به حمل سلاح خود که مورخان يکصد تا سيصد هزار تن گزارش کرده اند به مقابله با بهرام شتافت.

    بهرام به واحدهاي آتشبار (نفت اندازان) توصيه کرد که حمله را با پرتاب پيکانهاي شعله ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرايش سپاهيان خاقان بر هم خورد و قادر به تنظيم آن هم نباشند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که همزمان با حمله نفت اندازان با تير چشم فيلها را هدف قرار دهند، و سپس خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را مورد حمله قرار داد. خاقان که انتظار حمله مستقيم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه عظيم او متلاشي گرديد و پسر وي نيز بعدا به اسارت درآمد و جنگ فقط يک روز طول کشيد که از شگفتي هاي تاريخ است.

    بهرام چوبين در" ري " به دنيا آمده بود و از خانواده مهران بود .در دوران ساسانيان بهترين افسران ارتش امپراتوري ايران از فاميل مهران برخاسته بودند.

    بهرام که به علت بلندي قد و عضلاني بودن اندام به چوبين( مانند چوب) معروف شده بود در زماني که از سوي شاه ايران حاکم چارك شمالغربي بود (از ري تا مرز شمالي گرجستان و داغستان کنوني شامل ارمنستان، آذربايگان و کردستان - يک چهارم کل ايران . در آن زمان، ايران به چهار ابر استان تقسيم شده بود كه هركدام را چارك نوشته اند) هنگام بازديد از محل فوران نفت خام در ناحيه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبي غربي درياي مازندران و آگاهي از قدرت اشتغال اين ماده، تصميم گرفت که از آن نوعي سلاح تعرضي ساخته شود و اين کار به مهندسان ارتش واگذار شد . ظرف مدتي کوتاهتر از يک سال، پيکاني ساخته شد که بي شباهت به راکت هاي امروز نبود و اين پيکان حامل گوي دوکي شکل آغشته به نفت خام بود که از روي تخته اي که بر پشت قاطر قرارداشت پرتاب مي شد. طرز پرتاب آن بي شباهت به کمان نبود. دستگاه از يک زه (روده) و چوب گز (نوعي درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته سوار مي كردند و داراي يک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکيل مي دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند ، نفر سوم نشانه گيري مي کرد و فرمانده اين آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پيکان) بود و مهمات رساني مي کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و هر واحد آتشبار، هشت نيزه دار دفاع مي کردند. 

     هنگامي که بهرام سرگرم پس راندن خاقانيان به آن سوي کوههاي پامير و سين کيانگ امروز بود، شنيد که در پايتخت، پسر شاه (خسرو پرويز) بر ضد پدرش کودتا کرده است که برق آسا خود را به تيسفون در ساحل دجله رساند. خسرو پرويز فرار کرد و به امپراتور روم پناهنده شد و بهرام تا تعيين شاه بعدي زمام امور را به دست گرفت که پرويز فراري با دريافت کمک از امپراتور روم به جنگ او آمد. قسمتي از ارتش ايران هم به پرويز پيوستند که بهرام پس از چند زد و خورد مختصر، خروج از صحنه سياست را بر ادامه برادرکشي و قتل ايراني به دست ايراني که امري ناپذيرفتني بود ترجيح داد و به خراسان بازگشت و تا پايان عمر در همانجا باقي ماند. به نوشته بسياري از تاريخ نگاران، سامانيان که باعث احياء زبان فارسي و فرهنگ ايراني شدند از نسل بهرام چوبين هستند.

 

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : بهرام ,خاقان ,ارتش ,هزار ,آنان ,چوبين ,بهرام چوبين ,ارتش ايران ,خسرو پرويز ,بهرام چوبین
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : بهرام چوبین و شاهکارش در جنگ با خاقان


گیلان ,سلطان ,سلیمان ,امیر ,دیباج ,عباس ,امیر دیباج ,ولایت گیلان ,ادوار بعدی

جنبش های دوره صفوی (جنبش گیلان)

:: جنبش های دوره صفوی (جنبش گیلان)
گیلان ,سلطان ,سلیمان ,امیر ,دیباج ,عباس ,امیر دیباج ,ولایت گیلان ,ادوار بعدی

جنبش گیلان

زمینه جنبش گیلان، از عهد شاه اسماعیل، وجود داشت و در ادوار بعدی دولت صفوی، قوت و ضعف یافت. ولایت گیلان از گذشته ی دور، از جمله مناطقی بود که همواره بر ضد تعدی حکام دولت مرکزی بر می خاست و از زمینه ی مذهبی خاص برخوردار بود.
در آغاز دولت صفوی نیز، امیر دیباج، ملقب به مظفر سلطان، از سلاطین اسحاقیه که خود را از اولاد اسحاق نبی (ع) می دانست، بر این ولایت حکم می راند و از حمایت خاندان صفوی برخوردار بود، تا این که با ازدواج وی با دختر شاه اسماعیل (1526 م.) و پیچیدن آوازه قدرت سلیمان - سلطان عثمانی - امیر دیباج تغییر روش داده و برای استقبال قوای سلطان سلیمان با سپاهیان خود عازم اردوگاه سلیمان در خوی و سلماس می شود و به او می پیوندد، کمک نظامی سلیمان به امیر دیباج نیز نمی تواند از مشکلات وی به کاهد، وی پس از شکست در گیلان، به شیروان نزد سلطان خلیل می گریزد اما پس از مرگ سلطان خلیل، امیر دیباج در تبریز دستگیر و به دار آویخته می شود (1536 م.) و از جانب شاه طهماسب، خان احمد از خاندان، کیابیه پیش جهت جانشینی وی در (بیه پس تعیین می شود. این تغییر و تبدیلات هم چنان ادامه می یابد، ولی هرگز فریاد اعتراض فئودال ها خاموش نمی شود. در سال هفتم حکومت شاه عباس اول 1593 م. مردم گیلان، بیه پس و بیه پیش، با هم متحد شده و ندای اعتراض سر داده و حتی استقلال گیلان را اعلام نموده و لاهیجان را مقر حکومتی خود قرار دادند ولی شاه عباس با نیروی خود آنان را سرکوب نمود. جنبش گیلان در ادوار بعدی از ویژگی های دیگری برخوردار بود. پس از مرگ شاه عباس اول، در سال 1629 م. مردم گیلان که در نتیجه تحمیل مالیات های سنگین زندگی بر آنان دشوار شده بود، از فرصت استفاده کرده و سعی در استقلال ولایت گیلان نمودند. مردم، پسر جمشید، به نام کلنجار سلطان غریب شاه را فرمانروای گیلان کرده و به او لقب عادلشاه دادند. آنان لاهیجان را تصرف انبارها و مخازن دولتی را در اختیار گرفتند، ولی ساروخان طالشی، که از امیرنشینان وفادار شاه صفی بود، در سال 1639 م. جنبشیان را در ناحیه کوچصفهان شکست داد. عادلشاه در اصفهان شکنجه شد و بدین سان جنبش گیلان به انجام رسید.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : گیلان ,سلطان ,سلیمان ,امیر ,دیباج ,عباس ,امیر دیباج ,ولایت گیلان ,ادوار بعدی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : جنبش های دوره صفوی (جنبش گیلان)


تبریز ,فرقه ,والی ,والی تبریز

جنبش های دوره صفوی (جنبش تبریز)

:: جنبش های دوره صفوی (جنبش تبریز)
تبریز ,فرقه ,والی ,والی تبریز

جنبش تبریز

در سال 1571 م. مردم شهر تبریز علیه تعدی و ظلم والی تبریز و دستگاه دولتی قیام کردند. این حرکت جنبشی مذهبی بود و رهبری آن را یکی از اهل فتوت به نام پهلوان یاری بر عهده داشت. هسته ی اصلی این حرکت که در مبارزات فرقه ای نضج گرفته بود، در میان دو فرقه ی حیدری و نعمتی قوت یافت فرقه حیدری، خود را منسوب به شیخ حیدر صفوی، می دانستند و فرقه نعمتی، خود را به شاه نعمت الله ولی ماهانی، منتسب می کردند گذشته از اهل فتوت و پهلوانان، نمایندگان دیگر مردم، مانند پیشه وران، کسبه و اهل صنوف نیز در این حرکت شرکت داشتند. با این حرکت، ظرف مدت کوتاهی خانه والی و دیگر اشراف تبریز ویران شد و قدرت به دست مردم افتاد. برای فرو نشاندن این جنبش، از جانب شاه طهماسب، یوسف بیک - استاجلو، به سمت والی تبریز انتخاب شد، وی موفق شد که با آنان به مذاکره بنشیند، اما چون مذاکرات به توافق نرسید، دامنه مبارزات گسترده تر شد و به ویژه این که برخی از علمای شیعه نیز فتوای قتل شورشیان را مشروع اعلام کردند. سرانجام در سال 1573 م. قوای نظامی جنبشیان سرکوب شد. اگرچه این جنبش نابود شد اما شاه طهماسب مجبور به صرفنظر کردن از پاره ای عوارض و مالیات پیشه وران گردید و سپس شهر را از پرداخت عوارض دیوانی معاف کرد.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : تبریز ,فرقه ,والی ,والی تبریز
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : جنبش های دوره صفوی (جنبش تبریز)


محمد ,سلطان ,آنان ,اسماعیل، ,توانست ,ناحیه ,محمد فلاح ,وجود آورد ,ناحیه خوزستان ,هزار تومان ,علاء الدوله

جنبش های دوره صفوی (نهضت مشعشعیان)

:: جنبش های دوره صفوی (نهضت مشعشعیان)
محمد ,سلطان ,آنان ,اسماعیل، ,توانست ,ناحیه ,محمد فلاح ,وجود آورد ,ناحیه خوزستان ,هزار تومان ,علاء الدوله

نهضت مشعشعیان

در حدود سال 1437 م. در دوره تیموری در خوزستان نهضتی مذهبی از غلات شیعه به رهبری سید محمد فلاح، از شاگردان احمد بن فهد علی، نضج گرفت و دامنه آن به عهد صفوی کشانده شد. ایام کودکی فلاح، در شهر واسط سپری شد و در ایام جوانی به حله رفت و در نزد ابن فهد با اصول مذهبی تشیع آشنایی یافت اما به تدریج جنبه های صوفیانه در افکار وی پدید آمد و حرکت خود را با چنین زمینه ای و با اعتکاف در کوفه آغاز کرد و به زودی در واسط و نواحی اطراف آن پیروانی یافت و دعوی مهدویت نمود. وی طریقت ویژه ای را به وجود آورد بیماری استاد وی ابن فهد - فرصت بیش تری به محمد فالح داد وی توانست بر کتابی از ابن فهد که راجع به علوم غریبه بوده است یابد. ظاهرا آگاهی از علوم غریبه یکی از آرزوهای محمد فلاح بود و دستیابی به آن می توانست جنبه عقاید وی را تسریع بخشد.
کاری که ابن فهد، هرگز با آن موافق نبود و حتی در نتیجه آن حکم قتل وی را صادر کرد اما وی توانست با ادعای سید سنی صوفی بودن، از این فتوی رهایی یابد، وی از آن پس، در هویزه و حوالی آن به تبلیغ پرداخت و توانست به پیروان خود بیفزاید.
تبلیغات پسرش مولانا، علی، نیز به افزایش پیروان، وی کمک کرد و در این زمان - 1441 م. - با جنگ و غارت و فروش اموال، نیروی خویش را با تجهیزات جنگی آراست و به نواحی دیگر هویزه روی آورد و قدرتی به هم رساند و نام مشعشع - که ریشه ای مذهبی و قوی در تشیع دارد، بر خود گذارد. مشعشعیان معتقد به منشاء واحد انبیاء و اولیاء و متمایل به عقیده حلولیه بودند و با این عقاید، حکومتی مجهز به نیروی روحانیت علوی برپا کردند که در شخص محمد فلاح متجلی بود. پرتقالی ها، پس از استقرار در بندر گوا، در ساحل غربی هندوستان شروع به دست اندازی به نواحی اطراف نمودند. در تابستان 1507 م. دریاسالار پرتقالی آلفونسو آلبوکرک، با ناوگانی مرکب از شش کشتی جنگی، روانه ی خلیج فارس شد. و ابتدا مسقط و شهرهای ساحلی عمان، را تصرف نمود و آتش زد. سپس جزیره هرمز، واقع در دماغه خلیج فارس و بندر گمبرون، واقع در ساحل جنوبی ایران را اشغال کرد و راه سیادت پرتقالی ها را بر ناحیه خلیج هموار نمود.
از جانب دیگر، طوایف ازبک و ترکمن، مرتبا خراسان را مورد تجاوز و غارت قرار می دادند و چون با هیچ گونه مقاومتی روبرو نمی شدند، در حملات خود جسورتر می گردیدند. بدین ترتیب در آغاز قرن شانزدهم میلادی استقلال ایران، از سه طرف در معرض خطر نابودی از جانب بیگانگان بود.
شاه اسماعیل، برای آن که لشکرکشی او به نواحی مزبور، باعث نگرانی ترک ها و مصریان نشود، سفیری به نام قلی بیک را به دربار سلطان بایزید دوم و سفیر دیرگی به نام ذکربابیک را نزد سلطان مصر، فرستاد و به آنان اطمینان داد که این لشکرکشی، برای امنیت سرحدات ایران ضروری است و در دوستی آنان هیچ خللی وارد نخواهد نمود.
شاه اسماعیل، در سال 1507 م. علاء الدوله را در محلی به نام البستان، شکست داد و توانست قلمرو او و اماکن مقدسه، کربلا و نجف را ضمیمه ایران نماید.
حرکت بعدی شاه اسماعیل، حمله به بغداد بود. در این زمان امیر مبارک، از جانب سلطان مراد آق قویونلو، در بغداد حکومت می کرد که در مقابل سپاهیان شاه اسماعیل، تسلیم گردید و سراسر میان رودان بین النهرین در سال 1509 م. به تصرف ایرانیان درآمد و مذهب شیعه، در عراق عرب نیز مذهب رسمی اعلام گردید.
سپس شاه اسماعیل، به ناحیه خوزستان آمد و شیخیان علی اللهی هویزه، را به شدت تنبیه کرد و رهبر آنان را به قتل رساند. سپس لرستان فارس را تحت اطاعت درآورد و از آن جا به شیروان رفت و پس از تصرف شیروان (دربند) جسد پدرش حیدر، را به اردبیل انتقال داد و طی مراسمی در آرامگاه شیخ صفی، به خاک سپرد
درگذشت سلطان حسین بایقرا، آخرین پادشاه تیموری که بر هرات و قسمتی از خراسان، سلطنت می کرد باعث شد که شاه اسماعیل، به آسانی آن جا را ضمیمه خاک خود نماید.
شاه عباس، هم چنان که در اندک زمانی سرداران خودسر و صاحب نفوذ را به نیروی تدبیر با شمشیر از میان برداشت، سراسر ایران را به فرمان حکومت مرکزی یعنی اراده ی شخصی خویش آورد. با روسای طوایف و عشایری هم که می خواستند در قلمرو ایل و عشیره ی خود مستقل و فرمان روا باشند، از در مخالفت درآمد و هر یک را که سر از قبول فرمانش باز زد، بی ملاحظه و درنگ از میان برداشت به خصوص با آن دسته از ایل های کرد که در سرحدات غربی آذربایجان و کردستان به سر می بردند و در جنگ های ایران و عثمانی در عهد پادشاهی پدرش، سلطان محمد خدابنده به سبب اشتراک مذهب از دولت ایرانی روی بر تافته و به سلطان عثمانی پیوسته بودند با کمال سرسختی و بی رحمی رفتار کرد.
شاه عباس، غالبا برای مطیع ساختن این یاغی، ابتدا برای آن که از قدرت و تسلط آن ایل در قلمرو دیرینه اش به کاهد، چندین خانوار از مردم آن را، به ولایتی دور دست می فرستاد و جای ایشان را به دسته ای از مردم ولایات، دیگر ایران می داد و یا در همان حال، افراد ایل را به گناه یاغی گری جریمه می کرد و مبالغ هنگفت از ایشان می گرفت.
از آن جمله در سال 1003 ه.ق. برای تنبیه شاهوردی خان عباسی لر، حکمران لر کوچک به لرستان لشکر کشید، دویست خانوار لر را به ولایت خوار فرستاد، و بسیاری از اموال و احشام ایشان را تصرف کرد، و با ایل بیات را جریمه و بیش از سه هزار اسب و مادیان و سه هزار تومان زر نقد از ایشان گرفت هم چنین حسن خان، حکمران ایل کهگیلویه و خاک بختیاری را دستگیر و به زندان انداخت. قبایل الوار بختیاری و رعایای جانکی و بندانی فهبذ و ممسنی و غیر و ذلک را تا ده هزار تومان جریمه نبود و یا ایل مکری را قتل عام کرد. چون شاه عباس، در سال 1013 ه.ق. هنگامی که در آذربایجان و ارمنستان با سنان پاشا، وزیر اعظم سردار عثمانی، معروف به چغال اغلی، سرگرم جنگ بود، با این نیت که لشکر دشمن را از آذوقه و آب و علف محروم سازد، فرمان داد تا تمام شهرها و دهکده هایی را که در ارمنستان بر سر راه سپاهیان عثمانی بود، ویران کنند و بسوزانند. مردم آن جا، مخصوصا ارامنه شهرهای جلفا و ایروان و اطراف آن را، که به یک روایت پیش از شصت هزار خانوار بودند، به نواحی مختلف ایران، خاصه اصفهان و گیلان فرستاد.
آنان در حلقه ای می نشستند و ذکر، علی اللهی و غیره گفته و به حالت روانی جدیدی دست می یافتند و می توانستند کارهای خلاف عادت، مانند بلعیدن شمشیر برهنه و مقابل شمشیر و تیر رفتن را انجام دهند. شهرت محمد فلاح به زودی در ناحیه خوزستان گسترده شد و موجبات نگرانی مقامات حکومتی و دست نشاندگان محلی حکومت را به وجود آورد. در نتیجه، لشکری از جانب شیراز، در سال 1442 م. جهت سرکوبی آنان رهسپار شد رشادت پیروان وی موجبات پیروزی قوای او را به وجود آورد اما به زودی با جمله دیگری از جانب حکام محلی، به کمک اسفند - شاهزاده قراقویونلو - پراکنده شدند. محمد فلاح، پس از چند سال مجددا به خوزستان باز می گردد و در ناحیه هویزه دولتی تاسیس می کند. به زودی مشعشعیان بر سرزمینی از ناحیه اهواز تا حله، استیلا یافتند و شهر نجف را در سال 1454 م. تسخیر و غارت کردند. در سال 1457 م. قوای مشعشع به رهبری مولاعلی، پسر محمد فلاح توانست بغداد را به تصرف درآورد. با مرگ مولاعلی در 1457 م. و سپس محمد فلاح در 1462 م.، پسر دیگرش محسن، سرپرستی نیروهای جنبشی را بر عهده گرفت، اما با فوت وی در 1489 م. این نهضت تضعیف شد و در اولین سال های به قدرت رسیدن دولت فوی، شاه اسماعیل در سال 1510 م. به علت آن که سلطان فیاض مشعشعی علی اللهی پادشاه بوده و دعوی الوهیت می کرد عازم هویزه شد و به قول اسکندربیک ترکمان، پس از جنگی سخت فیاض بدسگال، با بسیاری از اهل ضلال، به تیغ تیز غازیان ظفر مال، به راه عدم، استعجال نمودند، بعد از آن اگرچه والیان خوزستان از سادات مشعشعی انتخاب می شدند و بالاترین مقام ولایت را در دولت صفوی داشتند، اما امرای مشعشعی اغلب از دست نشاندگان دولت صفوی بودند، در سال 1524 م. در عهد شاه طهماسب امیر دست نشانده آنان به نام علاء الدوله رعناشی، سر به شورش برداشت در نتیجه شاه طهماسب، برای سرکوبی وی عازم خوزستان شد. با فرار رعناشی به بغداد، حکومت آن ناحیه به شجاع الدین مشعشعی رسید، اما دیگر از این نهضت چیزی باقی نمانده بود.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : محمد ,سلطان ,آنان ,اسماعیل، ,توانست ,ناحیه ,محمد فلاح ,وجود آورد ,ناحیه خوزستان ,هزار تومان ,علاء الدوله
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : جنبش های دوره صفوی (نهضت مشعشعیان)


یزیدی ,طریقت ,اکراد یزیدی

جنبش های دوره صفوی (جنبش اکراد یزیدی)

:: جنبش های دوره صفوی (جنبش اکراد یزیدی)
یزیدی ,طریقت ,اکراد یزیدی

اکراد یزیدی

در همان اوایل سلطنت شاه اسماعیل، اولین اعتراض مذهبی بر ضد وی، از جانب کردهای یزیدی در میان رودان (بین النهرین) و نواحی غرب ایران آغاز شد موسس این فرقه به قولی شاهد بن جراح است اما ایشان خود را به یزید بن معاویه و نیز یزید بن اونس خارجی، منسوب می دانند، که از مروجان طریقت یزیدی بودند.
از دیگر مروجان و شیوخ این طریقت حسن بد عدی بن مسافر اموی (مرگ 557) می باشد که نام دیگر این فرقه عدویه می باشد.
یزیدیان مانند دیگر طرائق، دارای شیوخ و مقامات معنوی می باشند. در سال 1506 م. پیروان این طریقت بر ضد موسس دولت صفوی قیام کردند. رهبری آنان را شیر صارم، بر عهده داشت اسماعیل با سپاهی گران به اتفاق سردار معروف خود بایرام بیگ قهرمانی، عازم سولوک اقامتگاه وی شد و شکست سختی به صارم داد و این اعتراض را در نطفه خفه نمود.

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : یزیدی ,طریقت ,اکراد یزیدی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : جنبش های دوره صفوی (جنبش اکراد یزیدی)


محمود ,دوره ,آنان ,نقطویان ,نمود ,معتقد ,محمود پسیخانی ,پسیخانی گیلانی، ,یکدیگر بودند ,تبدیل موجودات ,مذهبی سیاسی ,محمود پسیخانی گیلانی، ,نهضت

جنبش های دوره صفوی (جنبش نقطویان)

:: جنبش های دوره صفوی (جنبش نقطویان)
محمود ,دوره ,آنان ,نقطویان ,نمود ,معتقد ,محمود پسیخانی ,پسیخانی گیلانی، ,یکدیگر بودند ,تبدیل موجودات ,مذهبی سیاسی ,محمود پسیخانی گیلانی، ,نهضت جنبش های دوره صفوی (جنبش نقطویان)

مهم ترین نهضت مذهبی - سیاسی عهد صفوی نهضت نقطویان یا پسیخایان است. موسس این نهضت، محمود پسیخانی گیلانی، از قریه پسیخان در نزدیکی رشت بود.
محمود پسیخانی گیلانی، در سال 800 ه.ق. این طریقت را با الهام از نهضت حروفیان به وجود آورد، که در قرن های نهم و دهم هجری پیروان بسیاری در سراسر ایران، هندوستان و آسیای صغیر پیدا نمود. محمد، به زودی دعوی مهدویت نمود و دوره جدیدی به نام دوره ی استعجام در اسلام را متذکر شد. این دوره که هشت هزار سال به طول خواهد کشید، توسط اولین ایشان - یعنی محمود - رهبری خواهد شد.
محمود، به تفسیر قرآن پرداخت و آیات آن را مطابق با اندیشه ی خود تفسیر کرد. نقطوریان به رستاخیز، بهشت و دوزخ معتقد نبودند و انسان کامل را به نام مرکب مبین، و آتش و باد و خاک و آب را که از عناصر قابل احترام بودند و به نوعی می پرستیدند، آنان هم چنین معتقد به تغییر و تبدیل موجودات به یکدیگر بودند و از این جهت به تناسخ و رجعت اعتقاد داشتند.
به تقطوریان بنابر اعتقاد و رسوم شان اسامی مختلفی داده شده است:
1 - تقطریان و اهل نقطه زیرا که پیدایش همه چیز را از نقطه (خاک) می دانستند.
2 - محمودیه، زیرا که نام موسس آن محمود بود.
3 - واحدیه، زیرا که زناشویی نکردن را می ستودند.
4 - پسیخانیان، زیرا که موسس آن محمود، اهل پسیخان بود
5 - امناء زیرا که پیروان متاهل فرقه را امین می خواندند.
6 - ملاحده و تناسخیه، زیرا به خداوند و بهشت و دوزخ و رستاخیز عقیده نداشتند و معتقد به تغییر و تبدیل موجودات به یکدیگر بودند.
7 - اهل احصاء، زیرا مدعی بودند که از خوی، کردار و دیدار کنونی هر چیز، پی به پیکر و صورت اولیه آن می بردند.
8 - اهل زندقه، زیرا که محمود تفسیرهای جدیدی از آیه های قرآن ارائه می داد.
محمود پسیخانی معتقد بود دین اسلام، برافتاده و دوران سلطه ی، اعراب به آخر رسیده است و از این پس، دین، دین او، و دوره، دوره ی عجم است و این دوره هشت هزار سال دوام خواهد یافت. محمود شانزده کتاب و هزار و یک رساه نوشته و هر یک را نامی مخصوص نهاده است.
پیروان آیین نقطوی - پس از مرگ محمود - در سراسر ایران پراکنده شدند و به تبلیغ آیین خود پرداختند. چنان که در ولایات کاشان و نطنز، به خصوص در محله ی فین، مجتمع بوده اند و بسیاری از سخن سنجان و شاعران این ولایت از آیین محمود پیروی می کردند.
شاه طهماسب، تعداد زیادی از آنان را در قزوین، محبوس یا کور نمود. شاه عباس نیز که مصمم به سرکوبی آنان بود، در سال چهارم پادشاهی خود، ابوالقاسم آمری را - که در زمان شاه طهماسب، کور و زندانی شده بود - به واسطه ی شورش طرف داران اش توسط بنیاد خان، حاکم فارس، دستگیر و قطعه قطعه نمود، و تعدادی از نقطویان را از بین بردند و بقیه هم به هندوستان گریختند، زیرا، جلال الدین اکبرشاه، مرد معتدل و دانشمندی بود و با آنان مهربانی نمود و آنان می توانستند آزادانه به ترویج آیین خود به پردازند شاه عباس، در سفری که به قصد زیارت امام رضا (ع) پیاده از اصفهان به مشهد می رفت، دو تن از همراهانش را به نام های درویش تراب و درویش کمال را که تمایل به نقطویه داشتند، کشت. فرار دانشمندان نقطوی به هند، باعث شد زبان فارسی در عهد اکبر، در هند گسترش فراوان یابد. با تعقیب دستگیری و کشتار اهل نقطه در عهد شاه عباس یکم نهضت مذهبی - سیاسی نقطویان از بین رفت

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : محمود ,دوره ,آنان ,نقطویان ,نمود ,معتقد ,محمود پسیخانی ,پسیخانی گیلانی، ,یکدیگر بودند ,تبدیل موجودات ,مذهبی سیاسی ,محمود پسیخانی گیلانی، ,نهضت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : جنبش های دوره صفوی (جنبش نقطویان)


پایتخت ,تهران ,دوران ,سیاسی ,تبریز ,کشور ,انتقال پایتخت ,دوران باستان ,پایتخت‌های ایران ,کنونی ایران ,داشته باشد ,سیاسی کنونی ایران ,مرزهای سیا

تاریخچه پایتخت در ایران

:: تاریخچه پایتخت در ایران
پایتخت ,تهران ,دوران ,سیاسی ,تبریز ,کشور ,انتقال پایتخت ,دوران باستان ,پایتخت‌های ایران ,کنونی ایران ,داشته باشد ,سیاسی کنونی ایران ,مرزهای سیا

تاریخچه پایتخت در ایران

the capital in iran2 تاریخچه پایتخت در ایران

مقوله پایتخت یا مرکزیت سیاسی در ایران، همانند محدوده های سیاسی آن، در طول تاریخ فراز و نشیبهای زیادی داشته است و به تبعیت از تغییر حکومت، پایتخت آن نیز، جز در موارد معدود، از شهری به شهر دیگر جا به جا شده است.

نگاهی به گذشته تاریخی این تغییر و تحول حاکی از انگیزه های مختلفی است که به تناسب زمان، مکان و ساختار اجتماعی حکومت، با محفوظ داشتن استراتژی سیاسی و مسایل ژئوپولیتیکی زمان، موجب جا به جایی مرکز سیاسی کشور شده است.

این انگیزه‌ها عمدتاً‌ در وهله نخست، سیاسی- امنیتی و در وهله دوم اقتصادی- اجتماعی بوده است.

پایتخت‌های ایران در دوران باستان و پیش از اسلام

دوران باستان حدود ۵۰۰/۱ سال (هزاره قبل از میلاد تا ظهور اسلام) را شامل می‌شود و محدوده جغرافیایی وسیعی را در بر می‌گیرد که از یک طرف شهرهای آسیای میانه در سمت شرق، و از طرف دیگر، کرانه‌های دجله و فرات در سمت غرب را شامل می‌شود.

در این دوره، که از مهمترین دوره های سیاسی کشور کهنسال ایران است، شهرهای متعددی با ویژگیهای مختلف به مرکزیت درآمده و یا به پایتختی ایران انتخاب شده‌اند.

بقایای شهرهایی نظیر مرو، نسا، صد دروازه، اصطخر، مدائن، تخت سلیمان، نیشابور و امثال آنها، که حاصل کاوشهای باستان شناختی ۵۰ سال اخیر و همچنین تحقیقات به جای مانده از مورخین است، حکایت از عظمت و شکوه این شهرها در آن روزگاران دارد.

مرز سیاسی ایران از دوران باستان تا دوران معاصر دستخوش تغییرات زیادی بوده و عمدتاً نیز محدود شده است، لذا باید حتی‌المقدور شهرهایی مورد بررسی قرار گیرند که در محدوده مرزهای سیاسی کنونی ایران زمین واقع شده باشند.

همچنین سلسله‌ها و حکومتهای مختلف، پایتختهای متفاوتی داشته اند.

عیلامیان : آوان • شوش

مادها : هگمتانه

هخامنشیان : هگمتانه • شوش • تخت جمشید

سلوکیان : سلوکیه • انطاکیه

اشکانیان : صد دروازه • تیسفون

ساسانیان : تیسفون • بیشاپور • کازرون • شوشتر

the capital in iran4 تاریخچه پایتخت در ایران

پایتخت‌های ایران در دوران پس از اسلام

در دوران پس از اسلام، سلسله‌های کوچک و بزرگ زیادی بر سرزمین ایران حکمرانی کردند و برای اداره کشور، شهرهایی را به عنوان پایتخت خود قرار دادند.

در این خصوص توجه به دو نکته حایر اهمیت است:‌ نخست اینکه طی دوران ۱۴۰۰ ساله پس از اسلام، دهها سلسله و طایفه بر ایران حکم راندند که برخی از آنان فقط در بخشی از سرزمین و یا در مدت کوتاهی حکومت کردند.

در اینجا از ذکر پایتخت حکومتهای کوچک خودداری می‌گردد و عمدتاً سلسله‌های مهم تاریخی و پایتختهای کشوری ذکر می‌شود. دوم اینکه برخی از پایتختهای دوران اسلامی در محدوده مرزهای سیاسی کنونی ایران واقع نمی‌شوند، به عنوان نمونه می‌توان از دمشق پایتخت امویان، بغداد پایتخت عباسیان و یا بخارا پایتخت سامانیان نام برد که از ذکر آنها خودداری می شود.

بنابراین ممکن است در روند بررسی پایتختهای ایران، برخی از مقاطع تاریخی حذف گردد.

از آنجایی که در قرون اولیه پس از اسلام، محدوده کنونی ایران از مقر حکومت مرکزی به دور بوده است، لذا در این دوران پایتخت کشوری و مقتدری در این پهنه از سرزمین وجود نداشته است و عمدتاً پایتختهای ولایتی و منطقه‌ای که مستقل هم نبودند، بر مردم ایران حکومت می‌کردند.

ایرانیان هنگامی که پس از گذر از ستم بنی‌امیه، اندک ‌اندک ستم بنی‌عباس را نیز دیدند، به آرایش پایتخت مردمی خویش در دوران پس از اسلام برخاستند و از همه سو بدان روی آوردند. این شهر نیشابور بوده است.

طاهریان : مرو • نیشابور

صفاریان : زرنج

علویان : آمل

سامانیان : بخارا

زیاریان : گرگان

بوییان : شیراز

غزنویان : غزنین • لاهور

سلجوقیان : نیشابور • مرو • اصفهان • همدان

اتابکان آذربایجان : تبریز

اتابکان فارس : شیراز

اتابکان لرستان : ایذه • خرم‌آباد

قراختاییان : کرمان

خوارزمشاهیان : گرگانج

ایلخانیان : مراغه • سلطانیه • تبریز

کرتیان : هرات

مظفریان : یزد

سربداران : سبزوار

the capital in iran1 تاریخچه پایتخت در ایران

چوپانیان : تبریز

جلایریان : تبریز • بغداد

تیموریان : سمرقند • هرات

قراقویونلوها : تبریز

آق‌قویونلوها : تبریز

پایتخت‌های ایران در دوران معاصر

صفویان : تبریز • قزوین • اصفهان

افشاریان : مشهد

زندیان : شیراز

قاجاریان : تهران

پهلوی‌ها : تهران

جمهوری اسلامی : تهران

بیشترین پایتخت تبریز بوده است.

the capital in iran3 تاریخچه پایتخت در ایران

انتقال پایتخت

در گذشته، امنیت، عامل اصلی انتخاب و یا انتقال پایتخت بوده است اما امروزه با توجه به پیشرفت فنون به ویژه در عرصه‌های امنیتی و تغییر شیوه های جنگی و همچنین اهمیت یافتن گردش اطلاعات و ارتباطات در این عرصه، عامل مذکور کم رنگ شده است و در مقابل مرکزیت ثقل اقتصادی اهمیت یافته است.

امروزه اگر پایتختی انتخاب می شود و یا انتقال می یابد عمدتاً به دلایل غیرامنیتی است. تمرکززدایی، حل مشکلات موجود در یک پایتخت، تسلط مناسب بر اقتصاد کشور و یا انتخاب رأس مناسب برای هرم سلسله مراتب شهری است.

تجارب عملی انتقال پایتخت در کشورهای برزیل، پاکستان، آلمان و … و مباحث نظری مطروحه در ایران در قرن حاضر همگی شاهد این مدعاست که انتقال هیچ یک از پایتختهای کشورهای مذکور به دلایل نظامی نبوده است. اشاره مختصری به تجارب این کشورها، علاوه بر بررسی ابعاد مختلف، این نکته را نیز روشن می کند.

واقعیت تاریخی این نکته را روشن می سازد که هم در ایران و هم در جهان کمتر پایتختی هست که عمری کوتاه چون تهران داشته باشد و یا چون تهران جوان باشد.دویست و اندی سال برای پایتخت کشور کهنسالی که بستر و گهواره یکی درخشانترین تمدنهای بشری بوده است عمر زیادی نیست.واقعیت دیگر این است که حتی در این دویست سال هم تهران کمتر آن فرصت و فراغت را داشته است که به سر و وضع خود برسد.

تهران را پادشاهان قاجار به پایتختی برگزیدند و می دانیم که آنان هرگز سلاطین مقتدری نبودند تا چنان امنیتی در مملکت پدید آورند که منجر به اطمینان خاطر مردم و سبب عمران و آبادانی شود.پادشاهان قاجار، اگر هم فرصتی برای اندیشیدن به ساخت ساز و آبادانی می یافتند، حداکثر چند کاخ دیگر برای خود می ساختند.

مردم ” رعیت ” بودند و نه ” شهروند ” شهر و کل مملکت، ملک مطلق پادشاه بود، نه سرزمین و میهن مشترک همه ایرانیان.باری، تهران در قیاس با بسیاری از شهرهای کهنسال ایران، شهر نسبتا جوانی است. نهالی است که خیلی زود رشد کرده، و هرس هم نشده است.نه تنها تهران بلکه همه آنچه امروز مظاهر و نمادهای تمدن جدید شمرده میشوند و تهران نیز از آنها برخوردار است سابقه ای چندان دیرین ندارند.

یکی از توجیه‌های کارشناسی برای ضرورت جابه‌جایی پایتخت، وجود چندین گسل فعال در تهران و حومه و زلزله خیز بودن این منطقه و هجوم مردم عادی از تمام نقاط کشور به این شهر برای زندگی بهتر می باشد.
طبق مصوبه مجمع تشخیص مصلحت نظام تا سال ۱۴۰۴، پایتخت باید از شهر تهران به نقطه جدید انتقال یابد.

گفته می شود که فعلا دو نقطه اصلی (سمنان و شاهرود) برای انتقال پایتخت در نظر گرفته شده که دارا بودن حداکثر ۵۰۰ هزار نفر جمعیت یکی از معیارهای این انتخاب خواهد بود.و پایتخت جدید از شعاع ۲۰۰ تا ۲۵۰ کیلومتری تهران دورتر نخواهد بود.

هر چند که آقای جهرمی وزیر سابق کار گفته بود طبق برنامه ریزی های به عمل آمده، جمعیت پایتخت جدید، حتی تا ۵۰ سال آینده نباید از ۲۵۰ هزار نفر تجاوز کند.زیرا هر شهری که بیش از ۲۵۰ هزار نفر جمعیت داشته باشد یارانه و هزینه های اداره آن شهر به صورت تصاعدی افزایش می یابد.

و یکی دیگر از طرح ها می توان به جدا کردن مراکز سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و … پایتخت و قرارگیری جداگانه هر یک از آنها در برخی از شهرهای کشور در کنار انتخاب پایتخت جدید به مانند دیگر کشور ها، به عنوان پایتخت های کاری و تخصصی اشاره نمود.

** با توجه به مشکلات متعدد زیرساختاری و زیربنایی و طراحی در اکثر شهرهای ایران و عدم رعایت استانداردهای معماری و شهرسازی و احتمال هجوم مردم عادی به پایتخت جدید، پیشنهاد می شود تا در یک نقطه مناسب، شهری جدید و پایتختی مدرن و پیشرفته و مطابق با استانداردهای معماری و شهرسازی احداث و ساخته شود.

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : پایتخت ,تهران ,دوران ,سیاسی ,تبریز ,کشور ,انتقال پایتخت ,دوران باستان ,پایتخت‌های ایران ,کنونی ایران ,داشته باشد ,سیاسی کنونی ایران ,مرزهای سیا
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : تاریخچه پایتخت در ایران


امام ,حسین ,مورد ,حضور ,مجاهد ,تاریخ ,امام حسین ,حضور امام ,محمد حنفیه ,تاریخ طبری،

حضور امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در جنگ اعراب با ایران

:: حضور امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در جنگ اعراب با ایران
امام ,حسین ,مورد ,حضور ,مجاهد ,تاریخ ,امام حسین ,حضور امام ,محمد حنفیه ,تاریخ طبری،

حضور امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در جنگ اعراب با ایران

presence of imam hassan and hussain in iran 1 حضور امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در جنگ اعراب با ایران

در ترجمه تاریخ طبری، جلد پنجم، صفحه 2116 از حضور امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در جنگ مسلمانها با ایرانیها خبر می دهد. چنین خبری از چند جهت قابل اشکال است و نمی توان آن را پذیرفت:

الف) خلفای سه گانه مورد غضب امام علی و به تبع او، فرزندانش بودند. با این حال چگونه قابل قبول است اینان زیر پرچم خلفا بروند؟ بله با توجه به اینکه در عمل اداره ی اسلام در دست آنها بود، گاهی امام علی(ع) آنان را راهنمایی می کرد اما هیچگاه جزء دار و دسته ی آنها نشد. حتی عمر در ابتدا می خواست فرماندهی سپاه اسلام در حمله به ایران را به امام علی بسپارد اما حضرت نپذیرفت.

ب) خلفای سه گانه که جای خود دارد، اساسا سیره ی ائمه این بود که زیر پرچم غیر معصوم نمی رفتند برای همین همواره مورد آزار و اذیت حاکمان بودند.

ج) اگر امام حسن و امام حسین در چنین جنگی حضور داشتند، منابع متعدد آن را نقل می کردند. مخصوصا با توجه به اینکه این قضیه مربوط به زمان حکومت عثمان است و چون بخاطر تخلفاتی، نسبت به عثمان بدبینی بوجود آمده بود، برای جذب دیگران، نیاز داشتند حضور این دو امام در جنگ را بزرگ کنند.

د) طبق روایتهای متعدد، امام علی بسیار مراقب جان امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بود و ظاهرا هدف اصلی امام علی این بود که آنها پس از او عهده دار امامت شوند. در عین حال از اینکه فرزند دیگرش محمد حنفیه در خط مقدم جنگ باشد، ابایی نداشت. یک بار منافقان به محمد حنفیه گفتند: چرا امیرالمؤمنین تو را در جنگ جلو می اندازد و حسن و حسین را نه؟ جواب داد: چون آن دو، چشمان اویند و من دست راست او و او با دست راستش از چشمانش دفاع می کند. (برای آگاهی از این دست روایتها به دانشنامه امام حسین(ع)، ری شهری، ج 2، ص 396 ـ 401 مراجعه شود)
از این روایتها هم به دست می آید که امام علی به آنها اجازه شرکت در جنگ ایران نمی داده است.

هـ) خبری که در تاریخ طبری آمده از نظر سند نیز قابل خدشه است. در سند آن می خوانیم: عمر بن شبه از علی بن محمد از علی بن مجاهد از حنش بن مالک نقل می کند که گفت: … (متن عربی تاریخ طبری، ج 4، ص 269)
من تنها در مورد علی بن مجاهد تحقیق کردم. به چند نقل در مورد او توجه کنید:

ـ علی بن مجاهد حدیث جعل می کرد و او کتابی در مورد جنگها نوشت و برای سخنان خود، سندهایی را جعل می کرد. (تاریخ بغداد، الخطیب بغدادی(م 463ق)، ج 12، ص 106 همچنین نقلهای متعدد دیگر مبنی بر دروغگو بودن او را ذکر می کند؛ تهذیب الکمال، مزی (م 742ق) ج 21، ص 118)
ـ علی بن مجاهد دروغگو است. (الجرح و التعدیل، تألیف ابوحاتم رازی(م 327)، ج 6، ص

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : امام ,حسین ,مورد ,حضور ,مجاهد ,تاریخ ,امام حسین ,حضور امام ,محمد حنفیه ,تاریخ طبری،
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : حضور امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در جنگ اعراب با ایران


پهلوی ,ثریا ,محمد‌رضا ,قطبی ,دیبا ,تهران ,محمد‌رضا پهلوی ,قرار گرفت

زنان شاه از فوزیه تا فرح

:: زنان شاه از فوزیه تا فرح
پهلوی ,ثریا ,محمد‌رضا ,قطبی ,دیبا ,تهران ,محمد‌رضا پهلوی ,قرار گرفت

زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah زنان شاه از فوزیه تا فرح

 نخستین همسر محمد‌رضا پهلوی که خواهر ملک فاروق پادشاه مصر بود ـ در مهر 1327، شاه ایران درصدد یافتن همسر تازه‌ای برای خود بود اما او از میان دهها دختری که برایش در نظر گرفته بودند، هیچ یک را نمی‌پسندید. تا اینکه حضور ثریا در اروپا و اوصافی که از او بر می‌شمردند، محمد‌رضا را بر آن داشت تا خواهرش شمس را برای دیدار ثریا به لندن بفرستد. شمس او را پسندید و ترتیب ملاقات او با برادرش را در پاریس داد. محمد‌رضا نیز با دیدن ثریا، موافقت خود را برای ازدواج با او اعلام کرد. از آن پس موضوع ازدواج دوم محمد‌رضا، در ایران بر سر زبانها افتاد. ثریا به تهران آمد و در مجلسی خصوصی رسمآً از او خواستگاری شد. در 19 مهر 1329 دربار ایران در اعلامیه‌ای خبر نامزدی محمد‌رضا پهلوی با ثریا اسفندیاری بختیاری را به اطلاع مردم ایران رساند و در 23 بهمن همان سال مراسم عقد آن دو در کاخ مرمر تهران برگزار شد و ثریا با مهریه‌ای شامل یک جلد کلام‌الله مجید، یک عدد نیم‌تاج برلیان، یک گلوبند(گردنبند) برلیان و پنج میلیون ریال وجه نقد رایج کشور به عقد محمد‌رضا پهلوی درآمد و از آن هنگام به عنوان ملکه ایران شناخته شد. زندگانی فرح دیبا همسر سوم محمدرضا پهلوی که بی شباهت به زندگانی سیندرلا قهرمان داستانی والت دیسنی نبود در 22 مهر ماه 1317ش در بیمارستان آمریکاییان تهران آغاز شد. پدرش سهراب دیبا از خانواده‌های بزرگ آذربایجان و مادرش فریده قطبی از خاندانهای قدیمی گیلان بود. در 9 سالگی پدر خود را از دست داد و تحت قیمومت دایی خود محمدعلی قطبی قرار گرفت. وی تحصیلات خود را در مدرسه ژاندارک ادامه داد و پس از اخذ دیپلم به دنبال پسردایی خود رضا قطبی به فرانسه رفت تا در رشته معماری مشغول به تحصیل گردد. در همانجا بود که با شاه آشنا شد و مورد توجه قرار گرفت. 29 آذر 1338 فرح دیبا در کاخ گلستان طی مراسم باشکوهی به عقد شاه درآمد و به کاخ سلطنتی قدم نهاد تا شانس خود را برای ارتقا به مقام ملکه پهلوی بیازماید. 

shah 1 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 2 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 3 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 4 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 5 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 6 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 7 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 8 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 9 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 10 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 11 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 12 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 13 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 14 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 15 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 16 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 17 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 18 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 19 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 20 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 21 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 22 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 23 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 24 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 25 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 26 زنان شاه از فوزیه تا فرح

shah 27 زنان شاه از فوزیه تا فرح

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : پهلوی ,ثریا ,محمد‌رضا ,قطبی ,دیبا ,تهران ,محمد‌رضا پهلوی ,قرار گرفت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : زنان شاه از فوزیه تا فرح


آمار ,کشته‌شدگان ,میلیون ,زمان ,میلادی ,نیروهای ,آمار کشته‌شدگان ,نیروهای درگیر ,میلادی نیروهای ,کدام بودند؟ ,خونین‌ترین نبردهای ,میلادی نیر

خونین‌ترین نبردهای تاریخ کدام بودند؟

:: خونین‌ترین نبردهای تاریخ کدام بودند؟
آمار ,کشته‌شدگان ,میلیون ,زمان ,میلادی ,نیروهای ,آمار کشته‌شدگان ,نیروهای درگیر ,میلادی نیروهای ,کدام بودند؟ ,خونین‌ترین نبردهای ,میلادی نیر

خونین‌ترین نبردهای تاریخ کدام بودند؟

what were the bloodiest battles in history خونین‌ترین نبردهای تاریخ کدام بودند؟

جنگ رفتاری خصمانه بین کشورها یا گروه‌ها است که از جمله دلایل آن منافع اقتصادیِ طرف‌های درگیری است. دود آن اما فقط در چشم مردم بی‌گناه می‌رود.

 
از زمان اختراع باروت، آتش جنگ دامان جمعیت بیشتری از غیرنظامیان را گرفته است. جوامع بشری هیچ‌گاه نتوانسته‌اند کاملا دست از دشمن‌تراشی بردارند و طعم صلح را بچشند. به عبارتی می‌توان گفت آمار سال‌های سپری شده در حالت صلح نسبت به جنگ تقریبا ناچیز است.
 
آلبرت انیشتین یکی از مشهورترین و موثرترین فیزیکدانانی است که تاکنون پا به جهان گذاشته است. او اما نقل‌قولی معروف در ارتباط با جنگ دارد: «من نمی‌دانم جنگ جهانی سوم چگونه به وقوع خواهد پیوست، اما می‌دانم که مردم در جنگ جهانی چهارم با چوب و سنگ به جنگ هم می‌روند!» او معتقد بود در جنگ جهانی چهارم همه با چوب و سنگ به جنگ یکدیگر می‌روند.
 
در واقع شاید بتوان گفت که اختراع باروت نقطه عطفی در تاریخ جنگ بوده است، چرا که فلسفه جنگ را دچار تغییر و تحول کرد. اهداف جنگی نظام‌مند شد و دکترین‌های متفاوتی برای جنگ‌ها تعریف شد؛ البته ماهیت جنگ دست‌نخورده باقی ماند: کشتار و کشتار و کشتار. کودکان و زنان بی‌دفاع همواره از قربانیان اصلی جنگ‌ها بوده‌اند.
 
اما خونین‌ترین نبردهای پایان یافته در تاریخ کدام بودند؟ در ادامه 10 نبرد خونین تاریخ را به ترتیب آمار کشته‌شدگان بخوانید.
 
1- جنگ جهانی دوم
زمان: بین سپتامبر ۱۹۳۹ تا اوت ۱۹۴۵
نیروهای درگیر در جنگ: بیش از سی کشور
گسترده‌ترین جنگ تاریخ که بیش از ۱۰۰ میلیون نفر در آن جنگیدند. در طول این جنگ کشورهای مختلف تمام توان اقتصادی و علمی خود را بر محور ساخت تسلیحات جنگی متمرکز کردند.
آمار کشته‌شدگان: بین 50 تا 85 میلیون نفر
 
2- فتوحات مغول‌ها
زمان: 1206 تا 1337 میلادی
نیروهای درگیر در جنگ: کشورهای آسیایی و شرق اروپا
یورش مغولان یکی از بدترین فجایع تاریخ بشر محسوب می‌شود. آن‌ها در اواخر سده ششم خورشیدی نیروی جنگی سهمگینی ایجاد کردند که بیشتر آسیا و شرق اروپا را به تصرف خود درآورند. مغول‌ها حدود  599 خورشیدی به ایران حمله کردند و در ایران با عنوان ایلخانان بیش از یک قرن حکومت کردند.
آمار کشته‌شدگان: بین 30 تا 60 میلیون نفر
 
3- فتوحات دودمان چینگ
زمان: 1616 تا 1662 میلادی
نیروهای درگیر در جنگ: دودمان چینگ و مینگ در چین
سلسله چینگ آخرین سلسله پادشاهی در چین بود که از سال ۱۶۴۴ تا ۱۹۱۲ میلادی بر چین حکمرانی می‌کرد. این دودمان با براندازی دودمان مینگ به قدرت رسید و با تشکیل جمهوری چین عمر این سلسله پایان یافت.
آمار کشته‌شدگان: 25 میلیون نفر
 
4- شورش تای‌پینگ
زمان: 1850 تا 1864 میلادی
نیروهای درگیر در جنگ: دودمان چینگ، پادشاهی آسمانی تایپینگ، بریتانیا، آمریکا و فرانسه
در سال۱۸۵۰ میلادی، بزرگترین قیام مردم چین به نام قیام تایپینگ‌ها آغاز شد. براندازی حکومت چین و اسقرار حکومت تایپینگ در راس برنامه‌ها قرار داشت. دامنه این شورش نیمی از چین را فرا گرفت.
آمار کشته‌شدگان: حداقل 20 میلیون نفر
 
5- شورش آن لوشان
زمان: 755 تا 763 میلادی
نیروهای درگیر در جنگ: دودمان‌های تانگ و یان در چین
در دوره سلسله تانگ، ژنرال آن لوشان در شمال چین خود را امپراتور نامید و سلسله یان را تاسیس نمود. ارتش او از فانیانگ به سرزمین‌های جنوب سرازیر شد.
آمار کشته‌شدگان: 13 میلیون نفر
 
6- جنگ جهانی اول
زمان: 1914 تا 1918 میلادی
نیروهای درگیر در جنگ: بیش از بیست کشور
جنگ جهانی اول مستقیم و غیرمستقیم نقش بزرگی در تعیین تاریخ سده بیستم داشت. این جنگ نقطه پایان تعدادی از نظام‌های پادشاهی در اروپا بود.
آمار کشته‌شدگان: حداقل 10 میلیون نفر
 
7- شورش دانگان
زمان: 1862 تا 1877 میلادی
نیروهای درگیر در جنگ: امپراتوری چینگ و مسلمانان هوئی
شورش دانگان جنگی قومی و نژادی به رهبری قوم هوئی و دیگر اقوام مسلمان در قرن ۱۹ در چین بود.
آمار کشته‌شدگان: 8 تا 12 میلیون نفر
 
8- جنگ داخلی روسیه
زمان: 1917 تا 1922 میلادی
نیروهای درگیر در جنگ: ارتش سرخ و ارتش سفید
پس از فروپاشی تزارها در روسیه زنجیره‌ای از درگیری‌های چند سویه رخ‌ داد که به سرنگونی دولت موقت روسیه، به قدرت رسیدن بلشویک‌ها و برپایی اتحاد جماهیر شوروی انجامید. در دو سوی اصلی این درگیری‌ها، یکی ارتش سرخ بلشویک‌ها بود که گاه با دیگر گروه‌های چپ‌گرای پیش از انقلاب متحد می‌شد و دیگری ارتش سفید بود.
آمار کشته‌شدگان: 5 تا 9 میلیون نفر
 

9- جنگ سی ساله
زمان: 1618 تا 1648 میلادی
نیروهای درگیر در جنگ: کشورهای پروتستان‌ و کاتولیک اروپایی
درگیری بین دو مذهب کاتولیک و پروتستان و همچنین رقابت بین حکومت‌های هابسبورگیِ اتریش و اسپانیا با قدرت‌های دیگر منطقه دوران سختی را در اروپای مرکزی به وجود آورد. این جنگ قحطی و بیماری‌های گوناگونی را به همراه داشت.
آمار کشته‌شدگان: 7.5 میلیون نفر
 
10- جنگ‌های ناپلئونی
زمان: 1803 تا 1815 میلادی
نیروهای درگیر در جنگ: چندین کشور اروپایی
ناپلئون بناپارت سردار پیروزمند جنگ‌های دوران انقلاب فرانسه در سال 1799میلادی قدرت را در دست گرفت. وی نظم و امنیت را به فرانسه بازگرداند و یک امپراتوری بزرگ را به وجود آورد.
آمار کشته‌شدگان: بین 3.5 تا 7 میلیون نفر

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : آمار ,کشته‌شدگان ,میلیون ,زمان ,میلادی ,نیروهای ,آمار کشته‌شدگان ,نیروهای درگیر ,میلادی نیروهای ,کدام بودند؟ ,خونین‌ترین نبردهای ,میلادی نیر
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : خونین‌ترین نبردهای تاریخ کدام بودند؟


مایا ,مایاها ,تمدن ,می‌د ,باستانی ,حقیقت ,تمدن مایا ,آمریکای مرکزی ,استفاده می‌د ,مورد تمدن ,حقیقت مایاها ,ادامه دارد… حقیقت ,اولین تمدنهایی ب

تمدن اسرارآمیز مایا چه بود و چگونه شکل گرفت؟

:: تمدن اسرارآمیز مایا چه بود و چگونه شکل گرفت؟
مایا ,مایاها ,تمدن ,می‌د ,باستانی ,حقیقت ,تمدن مایا ,آمریکای مرکزی ,استفاده می‌د ,مورد تمدن ,حقیقت مایاها ,ادامه دارد… حقیقت ,اولین تمدنهایی ب

تمدن اسرارآمیز مایا چه بود و چگونه شکل گرفت؟

مایا نام گروهی از اقوام سرخ پوست در جنوب مکزیک و شمال آمریکای مرکزی و نام تمدنی قدیمی در همین منطقه است. مایاها که از مشهورترین قبایل سرخپوست بودند، معمولاً شهرهایشان را در دل جنگل های بارانی می‌ساختند. حوزهٔ زندگی و فعالیت مایاها حدود جنوبی کشور مکزیک و نیز سرتاسر گواتمالا و السالوادر را شامل می‌شد.شما کاربران عزیز آسمونی در این مقاله می توانید اطلاعات جامع و کاملی در مورد تمدن مایا و اینکه این تمدن چگونه شکل گرفت را مطالعه نمایید.
Treatment of Mayan civilization8 تمدن اسرارآمیز مایا چه بود و چگونه شکل گرفت؟

در امریکای مرکزی، کوره راه باریکی از میان جنگل‌های مرطوب و پر باران می‌گذرد و به کشور بلیز (که پیش از این هندوراس انگلستان خوانده می‌شد) و به محلی مسطح به نام واکاپلاتوا می‌رسد. در انتهای این کوره راه، درختانِ در هم تنیده‌ی جنگل از هم باز می‌شوند و ستون‌هایی از نور خورشید به میان جنگل راه می‌یابد که در روشنای آن، ویرانه‌هایی چند در میان انبوهی درخت و گیاه در هم پیچیده، دیده می‌شود. این ویرانه‌ها آخرین بقایای شهری است که قوم مایا آن را ساخته‌اند و باستان شناسان به آن کاراکول نام داده‌اند که به زبان اسپانیایی، حلزون معنی می‌دهد.

کاراکول دست کم پنجاه کیلومتر مربع مساحت دارد. این شهر، سی صد سال قبل از میلاد بنا گردید و سپس رفته رفته از صورت یک شهر ساده به مرکز فرهنگ سرخ پوستان مبدل شد. حدود هزار سال بعد، شهر از سکنه خالی شد و سپس جنگل انبوه آن را پوشانید. بیست و هفت سال پیش، یک زوج باستان شناس از دانشگاه فلوریدا، به نام آدلن و دیان‌چیس، در ویرانه‌های این شهر در جستجوی آثاری بودند که می‌توانست روشن‌گر چگونگی اضمحلال و فروپاشی فرهنگ مایاها باشد. زوج باستان شناس در باز آفرینی خود از شهر باستانی کاراکول، چنین تصویری از شهر ارائه دادند: هرم کاآنا، مرکزی مقدس بود و در کنار آن محراب‌های مدور و مسطح، سنگ قبرهای باریک و بلند، ساخته‌های هنری، مجسمه‌های سنگی در شکل‌های مختلف، حجاری‌هایی با خط هیروگلیف و هم‌چنین میدان مسابقات توپ بازی قرار داشته است.

قوم مایا پدیدآورندهٔ یکی از تمدن‌های بسیار پیشرفته آمریکای مرکزی بوده که دست‌آوردهای بسیار چشمگیری در هنر، معماری، ستاره‌شناسی و ریاضیات داشته‌است. هم‌اکنون نیز گروه‌هایی از اقوام مایا در مکزیک و گواتمالا بسر می‌برند. مایاها با بهره‌گیری از تمدن‌های گذشته خود نظیر اولمک توانستند در خلال سال‌های۲۵۰ تا۹۰۰ پس از میلاد تمدنی عظیم را در آمریکای مرکزی پایه‌گذاری نمایند. تاریخ مایاها به سه دورهٔ مهم بخش‌بندی شده‌است و دوران‌های پیشاکلاسیک یا زندگی ابتدایی و دوران کلاسیک یا عصر طلایی و دورهٔ پساکلاسیک یا افول این تمدن را شامل می‌شود. این قوم که به گویش‌های متعدد زبان مایایی تکلم می‌کردند و نوعی خط ابتدایی هیروگلیفی نیز داشتند که آثاری را به آن می‌نوشتند. تمدن مایا به دست اقوام مجاور ضعیف شده و سرانجام با هجوم اسپانیایی‌ها از میان رفت. پیش از این اضمحلال، مایاها به دلیل نامشخصی به یکباره تمدن و شهرهای عظیم را رها کردند و به دامان کوهستان‌ها پناه بردند که دلیل این رویداد به سبب از میان رفتن آثار مکتوب آن دوره و روایات گوناگون، هنوز مشخص نیست. پس از آن تمدن مایا رها شد و اقتدار مایاهای کوهستان نیز ابتدا به دست آزتک‌ها و سپس اسپانیایی‌ها از میان رفت. جمعیت مایاهای امروزی که از بازماندگان فرمانروایان دوران باستان آمریکای مرکزی می‌باشند، حدود هفت میلیون نفر است که بیشتر در جنوب مکزیک و نواحی کوهستانی گواتمالا و بلیز به‌سر می‌برند.

گمانه‌زنی دربارهٔ زمان ورود مایاها به آمریکای مرکزی به حدود قرن دهم پیش از میلاد معطوف می‌شود و نخستین نشانه‌های استقرار و سکونت بومیان در اکتشاف‌های باستان‌شناسی مربوط به ۲۶۰۰ پیش از میلاد در کشور بلیز تعیین شده‌است. تقویم مایایی به ۳۱۱۴ پیش از میلاد اشاره دارد و البته یک داستان قدیمی پذیرفته شدهٔ مایایی نیز، حوادث ۱۸۰۰ پیش از میلاد را توصیف کرده‌است. در دوران آغازین پیدایی مایاها آن‌ها ابتدا از نواحی شمالی آمریکا به سمت جنوب آمدند و با سکونت در ارتفاعات گواتمالا تمدن عظیمی را بوجود آوردند. تاریخ تمدن مایاها به سه دورهٔ پیشاکلاسیک، کلاسیک و پساکلاسیک دسته‌بندی شده‌است.

Mayan civilization تمدن اسرارآمیز مایا چه بود و چگونه شکل گرفت؟

دانستنی های مفیدی در مورد تمدن مایا:

1)با توجه به تقویم باستانی مایا ها جهان در 11 اگوست 3114 پیش از میلاد {یعنی تقریبا شش هزار سال پیش } به وجود امد و شمارش تقویم خود را از این تاریخ یاد میکنند .

2)برخلاف باور رایج …مایاها هرگز ناپدید نشدند بلکه بر اساس تحقیق هفت میلیون از نژاد مایاهای باستانی در کشور امریکای امروزی زندگی میکنند

3)اولین شهرک مایاها در تاریخ 1800 قبل از میلاد یعنی 3800 سال پیش ساخته شد . که اصطلاحا دوران پراکلاسیک میگویند یا دوران تکوینی

4)شهر پِتن یا petenدر همین دوران یکی از بزرگترین شهر باستانی ساخته شده باستانی در امریکای مرکزی میباشد

5)در اواخر قرن هشت میلادی و اوایل قرن نهم اتفاقاتی مهم در تمدن مایاها افتاد که منجر به لرزش پایه های این تمدن شد

6)از دستاوردهای انتزاعی مایاها به قول محققین ریاضیات و نجوم بود

7)مایاها با سواد بودند زبان نوشتاری داشتند و همچنین کتب زیادی نوشتند

8)سیستم نوشتاری هیروگلیف مایایی یکی از پیچیده ترین سیستمهای نوشتاری باستانی در کره زمین میباشد و تازه از دهه 1950 میلادی دانشمندان توانستند بخشی از این هیروگلیفهای تصویری را معنا و رمزگشایی کنند

9)تمدن مایاها یکی از اولین تمدنهای بشری بود که عدد صفر را اختراع و استفاده کرد

10)مردان و زنان مایایی هر دو در بدنهای خودشان طرح هایی را تتویا خالکوبی میکردند انها یکی از اولین تمدنهایی بودند که هنر خالکوبی را اختراع کردند.

11)بالاترین مقام در تمدن مایا یا یک شخصیت مهم و خاص را را auau مینامیدند که میتوان از ان به معنی خدا یا نجیب یاد کرد.

12)یکی از کوچکترین مراکز مایاها سایت کوچکی به نام تیکال است و بزرگترین انها 123 کیلومتر مربع مساحت دارد.

13) مایاها معماری و مهندسی بی نظیری در ساخت معابد و اهرام داشتند و یکی از بزرگترین هرم انها حتی در دنیا نامش The peak of La Danta بود.

14)حتی بنا به گفته مورخین و محققین این هرم حتی از هرم بزرگ مصر هم سنگین تر است و 99 میلیون فوت مکعب سنگ پر دارد.

15)مایاها بسیار بسیار زیاد به ستاره شناسی و نجوم تسلط و علاقه مند بودند و از روی انها تقویم های پیچیده و دقیقی درست میکردند انها اعتدال پاییزی و زمستانی را در معابد خود مشخص میکردند

16) انها یک ورزش رسمی و باستانی داشتند که با یک توپ پلاستیکی انجام میشد و از طریق یک حلقه باید ردش میکردند !!

17)یکی از اولین تمدنهایی بودند که سونا و شنا وو حمام عرق را اختراع کردند و انجام میدادند.

18)محصولات اصلی کشاورزی مایاها ذرت –لوبیا-فلفل تند – اووکادو – اناناس – پاپایا – کاکائو –کدو بود.

19)به گفته محققین مایایی اخرین سایت ساخته شده به دست مایاهای باستاتی سایت باستانی Tayasal در سال 1696 برای پادشاهشان بود.

10 حقیقت جالب در مورد تمدن اسرارآمیز مایا

گفته شده که مایاها تمدنی نیمه آمریکایی هستند که تنها با خط کاملا پیشرفته پیش از کلمبیایی شناخته می‌شدند، در زمینه هنر، معماری و تجهیزات نجومی ‌و ریاضیات نیز شهرت داشتند. تصورات اشتباه خیلی زیادی در مورد تمدن مایا وجود دارد و این فهرست مطمئنا خط بطلانی بر حداقل یک یا دو مورد از این اشتباهات خواهد کشید. علاوه براین در این متن حقایقی که شما هیچ وقت در مورد تمدن مایا نمی‌دانستید در اختیارتان می‌گذاریم.

Mysterious Maya civilization3 تمدن اسرارآمیز مایا چه بود و چگونه شکل گرفت؟1-راز باستانی

حقیقت: هیچ کس واقعا نمی‌داند که چه چیزی باعث نابودی فرهنگ مایا شد.

به خاطر دلایلی که هنوز هم مورد بحث اند، مناطق اصلی زندگی مایا که در سطحی پایینتر از زمین اصلی قرار داشت به مرور و در طول قرون 8 و نهم شیب بیشتری پیدا کرد و پس از آن کم کم رو به نابودی رفت. این ادعا با نوشته‌های تاریخی و سازه‌های معماری در مقیاس بزرگ پیوند دارد.

تئوریهای غیر اکولوژی در مورد نابودی مایا به چندین زیر گروه در یک رده، مثل زیاد شدن جمعیت، تاراج خارجیها، شورش و طغیانهای محلی و فروپاشی مسیرهای تجاری  دسته بندی می‌شوند. فرضیه‌های اکولوژی شامل حوادث طبیعی، ‌بیماریهای واگیردار و تغییرات آب و هوایی می‌شوند. حالا دلیل و شاهدی دال بر افزایش جمعیت اضافه بر ظرفیت محیط بوده که موجب فرسودگی پتانسیل‌های زراعتی و شکار بیش از اندازه حیوانات می‌شده و همین عامل نابودی تمدن مایا را تضمین می‌کرده است. برخی از محققین به تازگی استدلال کردند که خشکسالی 200 ساله شدید و سختی منجر به سقوط و فروپاشی تمدن مایا شده است.

Mayan civilization1 تمدن اسرارآمیز مایا چه بود و چگونه شکل گرفت؟

2-زندگی ادامه دارد…

حقیقت: تقویم مایایی پایان جهان را پیشگویی نمی‌کند.

اول از همه اینها باید بگوییم که مایاها فقط یک تقویم ندارند بلکه آنها تقویمهایی دارند که با هم ارتباط دارند. در افسانه‌هایی گفته شده که در این تقویم long count  (که در بالا آورده شده) زمان به پایان رسیدن جهان مشخص شده است.

طبق افسانه‌های مایا ما در جهان چهارم یا جهان «آفرینش» که در افسانه‌ها ازش صحبت شده زندگی می‌کنیم. در تقویم long count آخرین خلق یا آفرینش در 12.19.19.17.19 به پایان می‌رسد. که این سلسله مراتب دوباره در 20 دسامبر 2012 اتفاق می‌افتد. طبق این گفته مایاها الان زمان جشن بزرگ به خاطر رسیدن به انتهای چرخه آفرینش فرا رسیده است.

این سخن به معنی رسیدن به پایان جهان نیست بلکه منظور از این جمله شروع یک عصر جدید است. مگر 31 دسامبر هر سال پایان جهان محسوب می‌شود؟ خیر- ما در این روز وارد سال جدیدی می‌شویم. این مساله شبیه دوره‌های آفرینشی تمدن مایاست. درحقیقت مایاها ارجاعهای زیادی به تاریخهایی دارند که بعدها در سال 2012 رخ می‌دهد. در حقیقت نظریه پایان یافتن جهان در سال 2012 (باتوجه به افسانه مایایی) را اولین بار خوزه آرگیولس سال 1987 در کتابش به نام The Mayan Factor: Path Beyond Technology مطرح کرد.

Mysterious Maya civilization4 تمدن اسرارآمیز مایا چه بود و چگونه شکل گرفت؟

3-آخرین قلمرو حکومتی مایا

حقیقت: آخرین حکومت تمدن مایا تا سال 1697 وجود داشت.

شهر جزیره‌ای  تایاسال مکان آخرین پادشاهی مستقل تمدن مایا محسوب می‌شد و برخی از کشیشان اسپانیایی تا سال 1969 با مسالمت و آرامش آخرین پادشاه ایتزا یعنی کانک Canek را ملاقات و موعظه می‌کردند. پادشاهی ایتزا بالاخره در  13 مارچ 1697 تسلیم اسپانیایی‌ها شد.  حالا مصنوعات و بناهای باستانی در چیچن ایتزا که همه ما می‌شناسیم، در این آخرین منطقه خودمختار واقع شده است. قابل توجه اینکه بیشتر زمینهایی که این مکانهای باستانی در آنجا واقع شده، جزو زمینهای خصوصی یک خانوده محسوب می‌شود، درحالیکه دولت آنها را متعلق به خود و درحقیقت خود را اداره کننده این مکانها می‌داند.

4-سونا

حقیقت: مایاها از سونا استفاده می‌کردند!

حمامهای آرامش بخش یا zumpul-ché جایی بود که مردم مایایی زمان باستان خودشان را در آنجا تطهیر و شستشو می‌کردند. این حمامها خیلی شبیه سونای امروزی و ساختاری، دیوارهای سنگی و سرپوشیده داشت همراه با یک دریچه یا سوراخ کوچک در قسمت سقف. آبی که از صخره‌های سنگین وارد اتاق می‌شد تولید بخار کرده و این روند شرایطی فراهم می‌کرد که تمام ناپاکیها و کثیفیها نابود شود. پادشاهان مایا عادت داشتند بعد از ملاقاتهایشان حمام سونا بگیرند تا احساس سرزندگی و همچنین پاکی داشته  باشند.

Treatment of Mayan civilization7 تمدن اسرارآمیز مایا چه بود و چگونه شکل گرفت؟5-Ball Courts

حقیقت: مایاها ball court را به عنوان محلی برای بازی کردن می‌ساختند.

بازیهای توپی Mesoamerica ورزشی با انجمنهای آیینی بود که مردم پیش-کلمبیایی بالغ بر 3000 سال از این ورزش استقبال می‌کردند. در طول دوره ای هزار ساله انواع مختلفی از این بازی در سرزمینهای مختلف وجود داشته و هنوز یک نمونه مدرن از این بازی به نام ulama در معدودی از مکانها  و بین افراد بومی ‌طرفدار دارد.

Ballcourts مکانهایی عمومی ‌بودند که برای حوادث مهم فرهنگی و فعالیتهای آیینی مثل جشنواره‌ها و اجراهای موسیقی مورد استفاده قرار می‌گرفتند. این مکان از سراشیبی‌های پله دار تشکیل می‌شد که به صحن مراسم یا پرستشگاه‌های کوچک منتهی می‌شد، ball court‌ها شبیه حرف “I” بود که تقریبا در تمام شهرهای کوچک مایا یافت می‌شد.

6-مواد مخدر

حقیقت: مایاها از مسکن و مواد مخدر استفاده می‌کردند.

مردم مایا در مراسم مذهبی‌شان به طور مرتب از داروهای توهم زا استفاده می‌کردند (که از مواد طبیعی تهیه می‌شد)، اما در زندگی روزمره‌شان نیز برای تسکین درد نیز از این مواد استفاده می‌کردند. معمولا  از گیاهانی مثل peyote، نیلوفر، بعضی از قارچها، تنباکو و گیاهان دیگر برای ساختن نوشیدنی‌های الکی استفاده می‌کردند. علاوه براین همانطوری که در شعرهای مایایی گفته شده و بر سنگها تراشیده شده؛ آنها از برای جذب سریعتر و تاثیرگذاری بیشتر مواد مخدر، داروی مایع و آیینی را به خودشان (از راه مقعد مانند عمل تنقیه)  تزریق می‌کردند. در بالا تصویر مجسمه مایایی را می‌بینید که از تزریق این مایع به بدنش لذت می‌برد!

7-قربانیان

حقیقت: بعضی از افراد مایا هنوز هم قربانی و خونریزی دارند.

قربانی کردن انسان برای اهداف مذهبی و یا پزشکی یکی از موضوعاتی است که اکثر مردم در مورد مایاها می‌دانند- اما آنچه اغلب مردم نمی‌دانند این است که آنها هنوز هم قربانی می‌کنند. اما هیجان زده نشوید! الان خون مرغ جای خون انسان را گرفته است. امروز هنوز هم اقوام مایا سنتهای آیینی اجدادشان را حفظ کرده اند. آیین نماز و دعا، هدایا، قربانی‌های خونی (که الان مرغها جای انسان را گرفته اند)، رقصها، مهمانی‌ها، و نوشیدنی‌های آیینی هنوز هم از رسومات دینی و سنتی آنها محسوب می‌شود.

Treatment of Mayan civilization4 تمدن اسرارآمیز مایا چه بود و چگونه شکل گرفت؟

8-دکترهای عالی

حقیقت: مایاها روشهای درمانی بسیار خوب و جالبی دارند.

سلامت و علم پزشکی در میان مایای باستانی ترکیب پیچیده ای از ذهن، بدن، مذهب، مراسم آیینی و دانش محسوب می‌شد. مهم‌تر از همه اینها کسانی برای وظایف پزشکی انتخاب می‌شدند که آموزشهای عالی و درستی دیده بودند. این مردان «شامان» نامیده می‌شدند و به عنوان واسطه ای بین دنیای فیزیکی و دنیای معنوی عمل می‌کردند.

آنها برای رسیدن به هدفشان یعنی شفا بخشیدن بیماران، و پیش‌بینی کردن و کنترل کردن حوادث فوق طبیعی تمرین جادوگری هم می‌کردند. از زمانیکه دانش پزشکی شدیدا با جادوگری و مذهب غرابت پیدا کرد، برای شامانها هم بسیار ضروری و واجب بود که مهارتهای پزشکی و دانش خود را توسعه بخشند. معروف بود که مایاها زخمها را با موی انسان بخیه می‌زدند، شکستگی استخوان را درمان می‌کردند و حتی در زمنیه جراحی دندان هم مهارت داشتند از سولفید آهن برای پر کردن دندان استفاده می‌کردند و ابزارهای جراحی می‌ساختند.

Mysterious Maya civilization تمدن اسرارآمیز مایا چه بود و چگونه شکل گرفت؟

9-دوران کودکی مایا

حقیقت: مایاها به زیبایی و تربیت بچه‌هایشان اهمیت می‌دادند.

مایاها همواره آرزو داشتند بچه‌هایشان تواناهایی جسمی‌ غیرطبیعی داشته باشند. برای مثال در سنین خردسالی تخته‌هایی را روی پیشانی بچه‌ها محکم فشار می‌دادند تا پیشانی پهنی داشته باشند. یکی دیگر از معیارهای زیبایی برای بچه‌های مایا چپ بودن چشمها محسوب می‌شد!

بنابراین پدر و مادرها برای رسیدن به این هدف اشیائی را جلوی چشمهای نوزاد تازه به دنیا آمده آویزان کرده و آن را تکان داده تا بر اثر مداوت و تکرار این عمل چشمهای بچه دیگر برای همیشه چپ بشود!!

حقیقت جذاب دیگر در مورد کودکان مایا این است که بیشتر آنها را بر اساس روزی که در آن به دنیا می‌آمدند نام گذاری می‌کردند. هر روز سال برای بچه‌های پسر و دختر و والدین اسم خاصی داشت و ازشان انتظار می‌رفت که این سنت را انجام دهند.

10-فرهنگی که ادامه دارد…

حقیقت: هنور افراد زیادی از تمدن مایا در مناطق خاص خودشان زندگی می‌کنند

درحقیقت بالغ بر 7 میلیون مایایی در مناطق خاصی زندگی می‌کنند، تعداد زیادی از آنها نیز طوری زندگی می‌کنند تا بتوانند آنچه از میراث فرهنگی برایشان باقیمانده را حفظ کنند. بعضی از آنها به طور کامل با فرهنگ مدرن منطقه ای که در آن زندگی می‌کنند خودشان را وفق داده اند، در حالیکه دیگران زندگی ویژه سنتی و باستانی خود را ادامه می‌دهند و اغلب اوقات به یکی از زبانهای مایایی به عنوان زبان اول صحبت می‌کنند.

بیشترین جمعیت از افراد مایا در ایالتها و شهرهای مکزیک مثل Yucatán، Campeche، Quintana Roo، Tabascoو Chiapas، و در بعضی کشورهای آمریکای مرکزی مثل Belize، گوآتمالا و قسمتهای غربی هوندوراس و الساوادور پراکنده اند. و جالب است بدانید امکان دارد بعضی از کلمات مثل shark به معنی کوسه و cocoa به معنی کاکائو از زبان مالایی گرفته شده باشند. حالا برایتان یک جمله مالایی را می‌نویسیم تا اگر با یک مالایی برخورد کردید  حداقل بتوانید یک جمله صحبت کنید!

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : مایا ,مایاها ,تمدن ,می‌د ,باستانی ,حقیقت ,تمدن مایا ,آمریکای مرکزی ,استفاده می‌د ,مورد تمدن ,حقیقت مایاها ,ادامه دارد… حقیقت ,اولین تمدنهایی ب
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : تمدن اسرارآمیز مایا چه بود و چگونه شکل گرفت؟


جواهرات ,ساخته ,الماس ,موزه ,زمرد ,پهلوی ,هجری قمری ,«دریای نور» ,میلادی ساخته ,زمان فتحعلی‌شاه ,محمدرضا پهلوی ,زمان فتحعلی‌شاه ساخته

جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقت

:: جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقت
جواهرات ,ساخته ,الماس ,موزه ,زمرد ,پهلوی ,هجری قمری ,«دریای نور» ,میلادی ساخته ,زمان فتحعلی‌شاه ,محمدرضا پهلوی ,زمان فتحعلی‌شاه ساخته

جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقت

Farah4 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتپس از فرار شاه به خارج از کشور زمانی که وی در کشورهای مختلف اقامت می کرد و یکی پس ازدیگری از سوی حاکمان آن کشورها اخراج می شد، هر یک از حاکمان این کشورها به ثروت غارت شده ملت ایران توسط شاه دستبرد می زنند و در این میان جواهرات و اشیاء گرانبهایی به تاراج می رفت.

موزه‌ی جواهرات ایران، خانه‎ی با ارزش‌ترین گنجینه‌ی جواهرات ایران است که در بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران نگهداری می‎شود. گنجینه‎ای که هیچ تخمینی از ارزش جواهرات آن نمی‏‌توان داشت و شامل زیباترین و قدیمی‎ترین تاج‎ها و تخت‌های پادشاهی ایران و همچنین سنگ‎های قیمتی کم‎یاب و نایابی مانند الماس «دریای نور» است.

این موزه یکی از هیجان‌انگیزترین موزه‌های کشور است که بسیار مورد توجه گردشگران خارجی هم هست و هربار که به دیدن این موزه بروید، حتما چند گردشگر خارجی در حال دیدن زیباترین و نفیس‎ترین جواهرات ایران هستند. این موزه زیر نظر بانک مرکزی است و برای بازدید از آن می‏‌توان ساعت 14 شنبه تا سه‎شنبه به خزانه‌ی بانک مرکزی در خیابان فردوسی روبه‎روی سفارت آلمان رفت، چون فقط در این روزها، خزانه روی علاقه‎مندان باز است.

این موزه، سیستم حفاظتی خاصی هم دارد، برای رفتن به موزه باید ابتدا وسایل خود را از زیر دستگاه رد کنید، سپس از سه دروازه‌ی امنیتی عبور کنید. البته هیچ وسیله‎ای هم نمی‌‏توانید همراه داشته باشید و باید همه‌ی وسایل خود، حتی کیف دستی را به صندوق امانات موزه بسپارید. برای دیدن این موزه، گاه باید در صف طولانی بایستید، چون علاقه‎مندان بسیاری خواهان دیدن جواهرات خزانه‌ی ملی هستند. البته اگر مجبور به انتظار کشیدن برای دیدن موزه شوید، باز هم دیدن جواهرات زیبا و پر زرق و برق این موزه به این انتظار می‌ارزد.

تخت طاووس یا تخت خورشیدFarah5 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتبعد از عبور از لایه‎های حفاظتی موزه و تحویل دادن وسایل، به زیرزمینی وارد می‌‏شوید که به خزانه‌ی موزه می‌رسد. در اینجا «تخت طاووس» اولین شی‌ء باارزش موزه است که چشم شما را می‎گیرد که پشت شیشه قرار دارد و بیرون از گنجینه‌ی اصلی نگهداری می‎شود.

این تخت به فرمان فتحعلی‌شاه در سال 1216 هجری قمری و با جواهرات و طلای موجود در خزانه ساخته شد و به‌دلیل وجود نشان خورشید در بالای تخت، به این نام معروف شده است. البته بعد از ازدواج فتحعلی‌شاه با «طاووس تاج‌الدوله» تخت طاووس نام گرفت.

گنجینه‌ی اصلی موزه تقریبا تاریک است و فقط نوری کم‌جان، گنجینه‎ را روشن می‎کند. این گنجینه‎ نسبت به هرگونه برخوردی، حساس است و با کوچک‌ترین ضربه‌ای، آژیرها فعال می‎شود.

در سالن اصلی، گنجینه‎های بسیاری وجود دارد که از قدیمی‏‌ترین و گرانترین جواهرات ایران تا جواهرات دوره‌ی پهلوی، در آنجا نگهداری می‎شود که هریک با هنرمندی خاصی ساخته شده‌اند و چند راهنما به زبان انگلیسی و فارسی این اشیا را معرفی می‎کنند. برخی از این جواهرات زیبا و قیمتی، در ادامه معرفی می‌شوند:

تُنگ میناfarah6 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتاین تُنگ، تصاویر گل‌وبوته دارد و بالای آن، تصویر چند زن دیده می‎شود. این تنگ از زیباترین نمونه‎های میناکاری ایران به‌شمار می‎آید که در اواخر قرن 18 میلادی ساخته شده است.

شمعدان سلام عیدfarah7 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتشمعدان طلا، آراسته به لعل، زمرد، یاقوت، شرابه‎های مروارید و آویز زمرد. این شمعدان با جفت خود، در آیین «سلام» عید نوروز در دو سوی تخت طاووس قرار داده می‌شد و اوایل قرن 19 میلادی ساخته شده است.

کوزه قلیان با تخم شترمرغfarah8 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتاین کوزه‌ی نارگیلی‌شکل از تخم شترمرغ است و بسیار ظریف حکاکی شده و پایه‎هایی از طلا دارد.

کوزه قلیان فیروزهfarah9 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتاین کوزه مرصع به فیروزه و یاقوت است که در نیمه‌ی دوم سده‌ی 13 هجری قمری ساخته شده است.

الماس دریای نورfarah10 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتشاید این الماس در میان جواهرات ملی ایران، مقام نخست را داشته باشد. این الماس در کنار الماس «کوه نور»، یک زوج دانسته می‌شود. در حالی که از نظر تراش و رنگ، هیج وجه مشترکی با هم ندارند. هر دو گوهر متعلق به نادرشاه بوده‏‌اند و بعد از مرگ نادرشاه، الماس «کوه نور» به افغانستان برده شد. سپس به شاه‌شجاع رسید و بعد به‌دست سردار هندی، شیرپنجاب، رسید و سپس به‌دست کمپانی هند شرقی افتاد که به‌وسیله‌ی آن‏‌ها به دربار انگلیس رفت و به ملکه ویکتوریا هدیه داده شد. اکنون این الماس در انگلیس است و در تاج ملکه مادر نصب شده است.

ناصرالدین‌شاه معتقد بود، الماس «دریای نور» یکی از گوهرهای تاج کوروش بوده، او به این الماس علاقه‏ داشته و گاهی آن را به کلاه و گاهی به سینه‌ی خود می‎زده است. وزن الماس «دریای نور» 182 قیراط است و رنگ آن صورتی است که از کمیاب‏‌ترین رنگ‌ها در میان الماس‌ها است.

تخت نادریfarah11 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتاین تخت اگرچه تخت نادری خوانده می‎شود، اما هیچ‎گونه رابطه‎ای با نادرشاه ندارد؛ براساس کتیبه‎های تخت، این اثر در زمان فتحعلی‌شاه ساخته شده است. شاه از این تخت در ییلاق‏‌های اطراف تهران استفاده می‌کرد. به همین منظور، قطعات تخت به‌صورت جداگانه و قابل حمل ساخته شده که 12 تکه دارد و تعداد جواهرات آن بیش از 26هزار قطعه است. این تخت در دو مراسم تاج‎گذاری پهلوی نیز استفاده شد.

کلاه عباس‌میرزاfarah12 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتکلاه مروارید‌ دوزی‌ شده‌ی عباس میرزا (پسر فتحعلی‌شاه) به‌شکل تاج و از پارچه‌ی اطلس و مخمل قرمز است که روی آن، مروارید دوزی و پولک ‎دوزی شده و در بالای آن، یک تخمه‌ی زمرد درشت با گیلاوی الماس در چنگ طلا نصب شده است. این کلاه را عباس‌میرزا در آیین‎های رسمی و «سلام» استفاده می‌کرد.

سنجاق سینه‌هاfarah13 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتسنجاق‌سینه‎های این موزه با مرواریدهای بسیار درشت در قرن 19 میلادی ساخته شده‎اند. نقش اردک با مروارید سیاه و نقش قو با مروارید سفید ساخته شده است.

انفیه‎دان زمزدfarah14 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتاین انفیه‎دان از 92 قطعه زمرد بسیار اعلا، خوش‌رنگ و صاف تشکیل شده است.

آفتابه و لگنfarah15 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتاین آفتاب و لگن طلای مینا برای شستن دست در زمان فتحعلی‌شاه ساخته شد.

جقه نادریfarah17 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتاین جقه‌، آراسته به الماس و زمرد است که در وسط آن، تخمه‌ی زمرد دامله خوش‌رنگی نصب شده است. در زیر جقه، سه آویز زمرد خوش‌رنگ امرودی آویخته شده است. قسمت بالای جقه، هفت شقه است، در دو طرف شقه‌ها هم دو ریسه برگ و گل الماس‎نشان ساخته‌اند و از نوک شقه‎های جقه دو آویز زمرد بسیار اعلای سعیدی امرودی آویخته شده است.

در بالای تخمه وسط، هلال الماس‌نشان و در پایین دو سو، شبیه درفش، طبل، لوله توپ و سر نیزه نصب شده است. پارچه درفش به سه ردیف یاقوت الماس و زمرد کم‎رنگ تقسیم شده است. تمام جقه آراسته به الماس‎های فلامک خوش‎رنگِ درشت و ریز است. این جقه در سده 12 هجری قمری در ایران ساخته شده و گاهی رضاخان پهلوی هم از آن استفاده می‎کرده است.

تاج کیانیfarah18 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتتاج فتحعلی‌شاه، معروف به تاج کیانی که آراسته به الماس، زمرد، یاقوت و مروارید است. این تاج در زمان فتحعلی‌شاه در ایران ساخته شد و مورد استفاده‌ی شاه‌های قاجار بوده است. این تاج اولین تاجی است که بعد از دوران ساسانی، به این صورت ساخته شده است.

کُره‌ی جواهرنشانfarah19 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتاین کُره در سال 1291 به‌دستور ناصرالدین‌شاه و توسط گروهی از جواهرسازان ایرانی به سرپرستی ابراهیم مسیحی از جوهرات پیاده‏‌ای که در خزانه موجود بود، ساخته شد. وزن طلای به‌کار رفته در این کُره، 34 کیلوگرم و وزن جواهرات آن بیش از سه کیلوگرم است و بیش از 52هزار قطعه جواهر روی این کُره نصب شده است. پیدا کردن کشورهای مختلف روی کره کار آسانی نیست، چون کشورها به دقت مشخص نشده‏‌اند. دریاها روی کره به وسیله‌ی زمرد و خشکی‎ها به‌وسیله یاقوت نشان داده شده، ایران نیز با الماس روی این کره نشان داده شده است.

قطر کُره تقریبا 66 سانتی‎متر است و روی پایه‏‌ای تماما از طلای آراسته به جواهرات قرار گرفته است.

جبه تاج‌گذاری رضاشاهfarah20 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتاین جبه از ابریشم دست‌بافت است، زمینه‌ی سفید و بته‌جقه‎ای درشت دارد. حاشیه‌ی آن، شش سانتی‎متر پهنا دارد و زردوزی شده است. این جبه برای مراسم تاج‎گذاری رضاشاه دوخته شده و در مراسم تاج‌گذاری محمدرضا پهلوی در سال 1346 نیز مورد استفاده قرار گرفت، وزن مرواریدهای شنل بیش از 21 مثقال است.

تاج پهلویfarah21 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتتاجی که قبلا در تاج‌گذاری‎های دوران قاجار به‌کار می‎رفته، تاج کیانی است؛ ولی رضاخان نمی‏‌خواسته از این تاج استفاده کند. بنابراین به‌دستور او، تاج پهلوی را گروهی از جواهرسازان ایرانی، روس و قفقاری ساختند که در آن تخمه‌های درشت زمرد، یاقوت کبود و مروارید استفاده شده است.کلاه تاج، ابره مخمل قرمز است و در قبه‎ی آن تخمه زمرد خیاره در چنگ نشانده، قرار دارد. تاج در چهار طرف دارای چهار کنگره پله‌پله به‌شکل تاج‏‌های شاهنشاهی ساسانی است که در زیر کنگره‌ی پیشین آن، خورشیدی زرین با شعاع‎های الماس‌نشان و تخمه الماس زرد درشت نصب شده است. وزن تاج از زر و گوهر و مخمل، حدود دو کیلو و 80 گرم است.

تاج فرح پهلویfarah22 جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقتاین تاج در سال 1346 از میان جواهرات ملی توسط وان کلیف و آرپل ساخته شده است. وزن این تاج یک کیلو و 489 گرم است و از الماس، برلیان، زمرد، لعل، یاقوت و مروارید ساخته شده است.این جواهرات معرفی‌شده، فقط بخش کوچکی از زیباترین دست‎ساخته‎های ارزشمندی است که هریک از آن‌ها بیان‏گر هنرمندی جواهرسازان ایرانی است که گنجینه‌ی جواهرات ملی ایران را می‎سازند.

املاک محمدرضا پهلوی در خارج از ایران

علاوه بر آنچه از املاک بنیاد پهلوی گفته شد و قصر‌ها و باغ‌هایی که مستقیما به نام محمدرضا پهلوی و خاندان وی در آمده بود، شاه خارج از کشور نیز املاک بسیاری داشت که می‌توان به گران‌ترین خانه و پارک در حومه لندن، قصر و باغ‌های استیل مانس که ملکه الیزابت دوم در آنجا متولد شد، اشاره کرد.

 

همچنین گران‌ترین باغ و ساختمان در ناپل (ایتالیا) متعلق به او بود. شاه در کاپری یک باغ بزرگ و ویلایی مجلل داشت. همچنین در ژنو قصر قدیمی معروف به کاخ گل سرخ را خریده بود و قصر مجللی هم در سنت‌موریس داشت که زمستان‌ها را در آنجا می‌گذراند به نحوی که سنت‌موریس سوییس در بین دیپلمات‌های خارجی به پایتخت زمستانی ایران معروف بود!

 

شاه در سال ۱۳۵۰ یک جزیره در اسپانیا به مبلغ ۷۰۰ میلیون دلار خریداری کرد و در مرکز جزیره یک ساختمان مدرن ساخت و اطراف آن را با دیوارهای مرتفع به سبک قرون وسطی محصور کرد و بقیه اراضی را هم به قطعات چند هزار متری تقسیم کرد و به سران نظامی و رجال سیاسی فروخت.

 

طبق نوشته روزنامه «دیلی‌اکسپرس» چاپ لندن مورخ ۲۸ مارس ۱۹۷۸ شاه یک ملک بزرگ هم در منطقه کوه‌های راکی آمریکا به قیمت یک میلیون پوند انگلیس خریده بود. میزان ثروت و دارایی‌های شاه مخلوع در خارج از کشور به حدی بود که تنها اشرف پهلوی، ‌خواهر وی در نوروز سال ۵۳ در یک قمارخانه در شهر کن در یک شب ۱۵ میلیون فرانک باخت!

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : جواهرات ,ساخته ,الماس ,موزه ,زمرد ,پهلوی ,هجری قمری ,«دریای نور» ,میلادی ساخته ,زمان فتحعلی‌شاه ,محمدرضا پهلوی ,زمان فتحعلی‌شاه ساخته
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : جواهرات فرح پهلوی، از تاراج تا سرقت


کورش ,نبونئید ,بابل ,آبان ,اورارتو ,هفتم ,کورش بزرگ ,درون بابل ,گاهنگار نبونئید ,هفتم آبان ,نروایی نبونئید ,فرما نروایی نبونئید

چرا 7 آبان روز کورش بزرگ است ؟

:: چرا 7 آبان روز کورش بزرگ است ؟
کورش ,نبونئید ,بابل ,آبان ,اورارتو ,هفتم ,کورش بزرگ ,درون بابل ,گاهنگار نبونئید ,هفتم آبان ,نروایی نبونئید ,فرما نروایی نبونئید

چرا 7 آبان روز کورش بزرگ است ؟

7 آبان روز کورش بزرگسورنا فیروزی-بررسی درست و مستند تاریخ یک رخداد برجسته ی تاریخی، نه تنها برای استوارسازی گفته و دانشی ساختن آن نیاز است،بلکه شوند گرایش به بزرگداشت یاد آن رخداد در آن روز تاریخی نیز می شود.بسیار نیکبختی است که گاهنگار نبونئید یا همان داریوش مادی امروزه در دست است که به یاری اش،میتوان چند کردار پارسیان در بابل را با دردست داشتن روز و ماه و سال درست آن بررسی کرد و تاریخ آنها را نگاشت.گاهنگار نبونئید به روشنی می گوید که کورش بزرگ در هفتم آبانماه سال 539 پیش از میلاد (برابر با سال هفدهم فرمانروایی نبونئید) ، درون بابل شده است.

 

فرجامین فرمانروای نوبابلی یا کلدانی، با دو گونه نام گزارش شده است. در نوشته های توراتی و اسلامی از وی با نام داریوش مادی نام برده شده  و در بن نوشتهای میانرودانی و یونانی، نبونئید، نبونیدوس و یا لابونیت. این که چگونه از دو فرد با یک شمار سال حکومت (هر دو 17 سال) برای یک نقطه ی جغرافیایی، به عنوان فرمانروا نام برده شده، یک چیستان به چشم می آید. اما ابن عبری این چالش را چاره کرده است:

 

داریوش مادی، یونانیان او را "نابونیدس" « گویند... در عصر پادشاهی او، دولت نبطیان کلدانی منقرض شد و پادشاهی آن قوم به پارسیان رسید. ( ابن عبری، فصل دولت پنجم، رویه ی 62)

 

با توجه به نمونه هایی از آیین رایج در میانرودان، که فرمانروایان هم دارای یک نام آیینی و هم یک نام شخصی بوده اند، این گمان پیش می آید که آیا به استناد کتاب دانیال از تورات که یک سند کمابیش مستقیم از روزگار یادشده است، نام شخصی این واپسین فرمانروا، داریوش و تبارش مادی بوده و نام آیین میانرودانی اش، نبونئید بوده باشد؟ دور از ذهن نیست. اما آنچه در اینجا کانون پژوهش است، داده های در پیوند با کورش از گاهنگار نبونئید است که ریشه ی بسیاری از آمارهای تاریخی امروزه، به ویژه رخداد روز هفتم آبان ماه است. در اینجا، به آگاهی های برآمده از این گاه نگار پرداخته میشود:

 

1- در سال ششم از فرمان روایی نبونئید ( 550پیش از میلاد)، ایشتو مگو (آستیاگس؛ واپسین فرمان روای مادی)، ارتشش را گردآوری و برضد کورش به راه انداخت، اما این ارتش برضد شاه ماد شورید و او را زندانی و سرانجام به کورش سپرد. پیرو نوشته های هرودوت در کتاب یکم اش میدانیم که شوند این شوریدن، هارپاگ، وزیر زخم دیده از شاه بوده است. در این بخش از گاه نگار، کورش، شاه انشان خوانده شده است. در پی این رخداد، کورش به سوی هگمتانه رفت و داراییها از هگمتانه به انشان جابجا شد.

 

2- در سال نهم از فرمانروایی نبونئید ( 547 پیش از میلاد)، از کورش این بار با نام، شاه پارس نام برده شده است .

 

این مساله در کنار نوشته های کاخهای پاسارگاد، ارزشمندترین مواردی است که از تبار و هویت پارسی کورش یاد میکنند و گفتمان ناپارسی بودن کورش را نیرومندانه پوچ میسازند. پیرو گاهنگار یاد شده، کورش از دجله در پایین اربیل گذر میکند. از اینجا به بعد، دانسته نیست چه کسی به اورارتو لشگر کشیده و در این لشگرکشی فرمانروای اورارتو کشته شده است. برخی نگرش بر یورش کورش به اورارتو دارند و برخی دیگر بر یورش بابلیان به رهبری ولیعهد به اورارتو. بایستی دانست که فرمانروایی اورارتو پیشتر به دست مادها برانداخته شده بود و از این رو، روشن نیست این اورارتو، کدام هستی تاریخی میتوانسته باشد؟

 

3-در سال شانزدهم از فرما نروایی نبونئید 538  پیش از میلاد، که پیشینه ی داده هایش  از میان رفته است، نام سرزمین و کشور پارس به روشنی آورده شده که این نیز نشان می دهد، هویت لشگریانی که در شرف درونش به بال هستند، پارسی است.

 

4- در سال هفدهم از فرما نروایی نبونئید( 539 پیش از میلاد)، در شهر اُپیس، لشگریان نبونئید، کشتاری به راه انداختند. نبونئید خود در مانده بود. در همین سال » طما « شهر بیابانی اوگبارو یا ،» اولولو « در روز شانزدهم از ماه همان گئوبرووَ  (گوبریاس)، که فرماندهی ارتش کورش و فرماندار گوتیوم بود، درون بابل شد و آن را آماده ی آمدن کورش ساخت. در روز برابر با هفتم آبان ماه » ارَحسمنَ « سوم از ماه سال 539 پیش از میلاد، کورش بزرگ همراه با پسر بزرگش، کمبوجیه ی دوم، در آرامش و صلح کامل و به دور از خونریزی، درون بابل شد. پیرو استوانه ی او، بابلیان از این پارسی استقبال و نبونئید را نفرین کردند. می دانیم که برپایه ی نوشته ی برسوس، تاریخ نگار معتبر یونانی زبان میانرودانی، کورش نبونئید را به کرمان فرستاد.

 

در هفتم فروردین سال بعد برابر با روز چهارم از کمبوجیه نیز محترمانه، درون یک ،» نیسانو « ماه نیایشگاه شد.

 

در یک نگاه، چنانکه دیده میشود، روزنگار چیرگی بر هگمتانه و بابل و رخداد درونش کورش بزرگ به بابل به دور از خونریزی در هفتم آبان ماه، سراسر مستند و معتبر بوده، این روز به راستی روز کردار بزرگ کورش است.

سورنا فیروزی - هفته نامه ی امرداد - شماره ی 330

....................

یاری نامه:

1- ابن عبری، غریغوریوس بن هارون، مختصر تاریخ الدول، ترجمه عبدالحمد آیتی، 1377 ، تهران، نشر علمی و فرهنگی،1377 ، چاپ اول.

2 - لوحه ی ABC7

http://www.livius.org/cg-cm/chronicles/abc7/

abc7_nabonidus1.html

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : کورش ,نبونئید ,بابل ,آبان ,اورارتو ,هفتم ,کورش بزرگ ,درون بابل ,گاهنگار نبونئید ,هفتم آبان ,نروایی نبونئید ,فرما نروایی نبونئید
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : چرا 7 آبان روز کورش بزرگ است ؟


معنی ,اوستا ,فارسی ,پهلوی ,کلمه ,بهمن ,اعتدالی خورشیدی ,پارسی باستان ,گاهشماری اعتدالی ,عالم روحانی ,حمایت بهمن ,گاهشماری اعتدالی خورشیدی ,ممال

گذری بر فلسفه نام ماههای ایران

:: گذری بر فلسفه نام ماههای ایران
معنی ,اوستا ,فارسی ,پهلوی ,کلمه ,بهمن ,اعتدالی خورشیدی ,پارسی باستان ,گاهشماری اعتدالی ,عالم روحانی ,حمایت بهمن ,گاهشماری اعتدالی خورشیدی ,ممال

گذری بر فلسفه نام ماههای ایران

 

ماه های ایرانی

فروردین

 

فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می روند...

اردیبهشت

اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء:

جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد. صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به بهترین راستی و درستی است.  در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین  به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت((مانند بهشت))هم آمده است.

 

خرداد

خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.

 

تیر

تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه,در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شدهکه یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می شود و کشتزارها سیراب میگردد. تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد.

 

امرداد

امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ,در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء:

اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال می شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از :

نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.

 

شهریور

شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه,در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند.

 

مهر

در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این ؟آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.

آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم  ((میترس))میستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر خلط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.

 

آبان

در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.در اوستا بارها ((آپ))به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان میدانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد, ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد.

 

آذر

در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت  میدادند.ایزد آذر نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد.

 

دی

در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند. مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.

 

بهمن

در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: ((وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد.خروس که از مرغکان مقدس به شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است.بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می شود.و در طب نیز این گیاه معروف است.

 

اسفند

دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن . بنابراین ارمتی به معنی فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در  روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ  می باشد.

 

گذری بر فلسفه نام ماههای ایران

 

 

میانگین امتیار کاربران: / 2
بسیار بدبسیار خوب 

 

 

ماه های ایرانی

فروردین

 

فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می روند...

اردیبهشت

اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء:

جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد. صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به بهترین راستی و درستی است.  در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین  به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت((مانند بهشت))هم آمده است.

 

خرداد

خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.

 

تیر

تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه,در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شدهکه یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می شود و کشتزارها سیراب میگردد. تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد.

 

امرداد

امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ,در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء:

اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال می شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از :

نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.

 

شهریور

شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه,در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند.

 

مهر

در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این ؟آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.

آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم  ((میترس))میستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر خلط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.

 

آبان

در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.در اوستا بارها ((آپ))به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان میدانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد, ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد.

 

آذر

در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت  میدادند.ایزد آذر نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد.

 

دی

در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند. مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.

 

بهمن

در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: ((وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد.خروس که از مرغکان مقدس به شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است.بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می شود.و در طب نیز این گیاه معروف است.

 

اسفند

دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن . بنابراین ارمتی به معنی فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در  روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ  می باشد.

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : معنی ,اوستا ,فارسی ,پهلوی ,کلمه ,بهمن ,اعتدالی خورشیدی ,پارسی باستان ,گاهشماری اعتدالی ,عالم روحانی ,حمایت بهمن ,گاهشماری اعتدالی خورشیدی ,ممال
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : گذری بر فلسفه نام ماههای ایران


قلعه ,باستاني ,شهريار ,واقع ,جوقين ,بوده ,آثار باستاني ,دوران ساساني ,طبيعت گردي ,مردم محلي ,کاوش‌هاي انجام ,آثار باستاني مکشوفه

شهريار شهري 4000ساله

:: شهريار شهري 4000ساله
قلعه ,باستاني ,شهريار ,واقع ,جوقين ,بوده ,آثار باستاني ,دوران ساساني ,طبيعت گردي ,مردم محلي ,کاوش‌هاي انجام ,آثار باستاني مکشوفه

شهريار شهري 4000ساله

شهرستان سر سبز و زيباي شهريار يکي از شهرستان‌هاي غربي استان تهران است که با وسعتي بيش از 1300 کيلومتر مربع و در ارتفاع 1160 متري از سطح دريا واقع است. شهريار داراي بخش مرکزي است و شهر شهريار مرکز اين شهرستان است که در اين ميان شهر علي شاه عوض به دليل آنکه از سال 1333 شهرداري در آن مستقر بوده مشهور‌تر است.

در کتاب «بستان سياحه» آمده است که: «شهريار بلوکي است از بلوکات تهران که در يک منزلي آن واقع است. آبش فراوان و هوايش معتدل و خاکش نيکو است.

باغ‌هاي فراوان دارد و انگورش ممتاز است.»

اين شهرستان با توجه به خاک حاصلخيز و هواي معتدلي که دارد؛ يکي از مهمترين مراکز کشاورزي استان به شمار مي‌آيد.

بيشتر وسعت بخش مرکزي شهريار را باغ‌ها در بر گرفته‌اند و يکي از فعاليت‌هاي عمده ساکنان بومي آن کشاورزي است.

از مهمترين محصولات آن مي‌توان به انگور معروف شهريار، گلابي، گوجه سبز، گيلاس، سيب و خرمالو اشاره کرد؛ که در اين ميان سيب کهنزي از شهرت بسياري برخوردار است.‏

‏*قدمت تاريخي‏

شهريار به لحاظ قدمت و سابقه سکونت انساني يکي از مهمترين مناطق استان تهران بوده و آثار باستاني مکشوفه در آن به بيش از 4000سال قبل مي‌رسد.

بناها و آثار باستاني به جا مانده از دوره ساساني و اسلامي از جمله تپه باستاني جوقين، قره تپه، تخت رستم، تخت کيکاووس و قلعه دختر و قلعه کبري و استحکامات و آتشکده‌هاي متعدد موجود در آن نشان از اين مهم دارد.

از بزرگان ادب و فرهنگ اين شهرستان نيز مي‌توان به «عماد الدين عمادي شهرياري» شاعر قرن ششم اشاره کرد که ديوان شعر وي در دست است؛ و در بيشتر تذکره‌ها به نام وي اشاره شده است.

*‏ قلعه دهشاد شهريار

قلعه دهشاد در روستايي به همين نام، در 10کيلومتري شرق شهريار و در محدوده شهر باغستان واقع است.

اين قلعه با قدمت بيش از 200 ساله خود يکي از قلعه‌هاي متعدد شهرستان شهريار است که از اغلب آنان چيز زيادي باقي نمانده است و به علت کم توجهي مسئولان مربوط بخش اعظم قلعه‌ها (همچون قلعه فرامرز، قلعه چهل دختر در حصار ساتي و...) تخريب شده است.

ديوار قلعه دهشاد تقريبا سالم مانده و قلعه هنوز مسکوني است.

قلعه به سبک معماري اوايل دوره قاجار ساخته شده است و ابعاد آن100 متر در 100متر و به شکل مربع است.در چهار گوشه قلعه برج ديدباني قرار داشته است.

اين قلعه در صورت باز سازي مي‌تواند به يکي از جاذبه‌هاي مهم گردشگري تبديل شود.

* تپه و قلعه جوقين

تپه جوقين از جمله آثار باستاني دوران ساساني است که چون نگيني بر بستري از گل و گياه آرميده است؛ قلعه‌اي کهنسال و افسانه‌اي که در عين اينکه يکي از کهن‌ترين آثار باستاني منطقه به شمار مي‌آيد؛ يکي از ناشناخته‌ترين آنان نيز هست. قلعه‌اي بزرگ که با همه عوامل ويرانگر مقابله کرده و با عظمت و شکوه ديرينش استوار مانده است.

تپه و قلعه جوقين که به تمامي از خشت بنا شده در 10 کيلومتري جنوب غرب شهريار در شهر وحيديه واقع است. قدمت و استقرار مردم در آن با توجه به مسکوکات و ساير اشياي مکشوفه دست کم به دوره يزدگرد سوم ساساني مي‌رسد.

‏در اين قلعه باستاني که بخشي از آثار باستاني به دست آمده از آن در موزه ايران باستان نگهداري مي‌شود؛ هنوز حفاري و کاوش‌هاي باستان شناسانه در مراحل اوليه است که قدمت آثار مکشوفه لزوم تسريع در اين امر را ياد آوري مي‌کند.

قلعه جوقين يکي از مهمترين و بزرگترين بناهاي خشتي منطقه است، که برج و باروهاي آن و مصالح و خشت‌هاي استفاده شده در آن آثار معماري پيش از اسلام را نشان مي‌دهد. سفالينه‌هاي کشف شده در تپه جوقين نيز نظر به اينکه هيچکدام از آنها داراي لعاب نيست، حائز اهميت ديرين شناسانه است.

‏نام جوقين بنا بر برخي گفته‌ها گويا برگرفته از نام بهرام چوبين سردار و قهرمان ملي ايران در عهد خسرو پرويز ساساني است که بعدها در دوره يزدگرد سوم رونق گرفته و مورد استفاده بوده است. تپه جوقين و قلعه ديگري که در مرکز روستاي قديمي جوقين واقع است (به دليل ساخت و سازهاي بعدي در بستر شهر مدفون شده) را نيز به همين دليل به بهرام چوبين نسبت مي‌دهند.‏افسانه‌هاي بسياري در مورد اين اثر باستاني و گنج‌هاي موجود در آن توسط مردم محلي نقل مي‌شود که جمع آوري و توجه به آنها جدا از مسايل باستان شناسانه، از نظر اسطوره شناسي و مردم شناسي حايز اهميت است.

‏‏ * قره تپه

قره تپه در 36 کيلومتري جنوب غرب تهران و از نظر جغرافيايي در جهت مخالف چشمه علي واقع است و کاوش‌هاي انجام شده تشابه اين دو تمدن باستاني را از نظر قدمت نشان داده و سابقه سکونت در آن را 4500 تا 5000 سال پيش از ميلاد تخمين مي‌زنند.

‏با کاوش‌هاي انجام شده در منطقه آثاري از جمله ابزار‌ها و سلاح‌هاي سنگي، چخماق، و اشياي سفالي قرمز رنگ با نقش و نگار در آن کشف شده است.

کشف تعداد زيادي پياله و کاسه سفالي با شکل‌ها و اندازه‌هاي مختلف و با طرح‌ها و نقش‌هاي گوناگون، حکايت از رونق سفالگري در منطقه داشته و از اين جهت با شهر سوخته قابل مقايسه است.بيشتر آثار باستاني مکشوفه در قره تپه به موزه‌هاي کشور انتقال يافته و هنوز فعاليت‌هاي اکتشافي بر روي آن ادامه دارد.

‏‏* تخت کيکاووس

‏ قدمت تخت کيکاووس که در 18 کيلومتري شهر شهريار در روستاي بيدگنه واقع است،به دوران ساساني باز مي‌گردد.

اين اثر که در 12 کيلومتري غرب تخت رستم واقع است جايگاه مقدسي براي برگزاري آيين‌هاي مذهبي در دوران باستان داشته و شامل سه بنا است که هر سه در پاي يک تپه بلند به ارتفاع 100 متر قرار گرفته‌اند.

‏اين تپه به شکل تيغه ايست که در دشت پيش رفته و در نوک آن سکويي به شکل ذوزنقه به اضلاع 10 و 11 و 8 متر وجود دارد؛ و دسترسي بدان از طريق راهي عريض در دل کوه که به قسمت جنوب سکو منتهي مي‌شود، امکان پذير است.

‏اين بنا از سنگ‌هايي که با ملات ويژه‌اي از گچ به هم متصل

شده اند، ساخته شده است. چهار طاقي تخت کيکاووس در پاي بنا قرار دارد و نقشه آن به شکل مربع است؛ با درگاهي در شمال به عرض 230 سانتي متر و ديوارهايي به قطر 77 سانتي متر و به طور کلي در شمار چهار طاقي‌هاي عهد ساساني

طبقه بندي مي‌شود.

‏ * تخت رستم

اثر باستاني تخت رستم که يکي از آتشکده‌هاي مهم منطقه در دوران ساساني بوده است؛ در دهستان جوقين و حدود 20 کيلومتري غرب شهريار؛ در کنار روستاي قجر تخت رستم واقع است.

‏‏ «آندره گودار» در کتاب خود درباره اين اثر گفته است: نماي کلي تخت رستم مانند ديگربناهاي مشابه است که در مذاهب و کيش‌هاي باستاني وجود داشته است. هدف از ساخت اين بنا انجام آيين آتش در آن بوده است؛ که فقط موبدان زرتشتي بدان راه داشته اند.

‏در اين آتشکده، آتش در حجره‌هاي وسط محوطه مدور سنگي روشن بوده است که در شب از 150کيلومتري در معرض ديد قرار داشته است.

در قسمت پايين کوه يک سکو و يک بناي کوچک وجود دارد. اين بناي کوچک که در 15 متري سکو قرار دارد و تقريبا سالم مانده است سقف کوتاهي دارد؛ فاصله راس گنبد آن تا سطح زمين 238 سانتيمتر بوده و داراي دو مدخل با طاق‌هايي به سبک معماري‌هاي پيش از اسلام است.

تخت رستم تا امروز هم تقدس خود را تا حدود زيادي حفظ کرده و مردم محلي آيين‌ها و اعياد ملي، جشن‌هاي محلي را دور اين بناي باستاني برگزار مي‌کنند و به ويژه در روز سيزده نوروز در باغ‌هاي اطراف تخت رستم جشن‌هايي را برگزار کرده و پس از صرف ناهار همگي در کنار اين کوه باستاني- آييني جمع شده و مردان محلي اقدام به چوب بازي مي‌ کنند.

‏‏* اماکن مذهبي‏

بي بي سکينه (س)دختر گرامي امام موسي کاظم (ع) و خواهر بزرگوار امام رضا (ع) است که آرامگاه آن در دهستاني به نام

بي بي سکينه واقع است.

اين امامزاده با توجه به کرامات فراوانش و صفا و معنويتي که در آن موج مي‌زند از گذشته‌هاي دور مورد توجه مردم بوده و از آن در کتب قديمي نام برده شده

است.

اين امامزاده هرسال پذيراي بيش از يک ميليون زائر از سراسر کشور است.

‏‏ *طبيعت شهريار‏

به طور کلي گردشگري شهريار از دو جنبه طبيعت گردي و فرهنگي قابل بررسي است که در هر دو زمينه استعداد بالايي در اين شهرستان وجود دارد.

در زمينه طبيعت گردي مي‌توان گفت شهرياربا وجود باغ‌هاي پر بار و دشت‌هاي سر سبز، به ويژه دشت منحصر

به فرد شقايق در بهار و هواي معتدل در تمام فصول از خوش آب و هواترين مناطق اطراف تهران است.

‏دشت شقايق در دامنه‌هاي منطقه اخترآباد، در غرب شهرستان شهريار هر سال ميزبان هزاران بازديد کننده و تور طبيعت گردي از مناطق مختلف کشور است.

از اواسط ارديبهشت تا اواخر خرداد، دامنه کوه‌ها و تپه‌هاي زيباي اختر آباد به وسعت چندين هکتار پوشيده از گل‌هاي شقايقي مي‌شود که سرخي آن از دور دستها نيز قابل مشاهده است؛ چنان که گويي چادري سرخ بر روي دشت کشيده شده است.

‏دشت شقايق مي‌تواند با توجه بيشتر مسئولان به يکي از مهمترين جاذبه‌هاي گردشگري تبديل شود.

 

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : قلعه ,باستاني ,شهريار ,واقع ,جوقين ,بوده ,آثار باستاني ,دوران ساساني ,طبيعت گردي ,مردم محلي ,کاوش‌هاي انجام ,آثار باستاني مکشوفه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : شهريار شهري 4000ساله


منزل ,كردم ,تومان ,بودند ,كرده، ,كرده ,رفتم منزل ,خورده، خوابيدم ,آمدم منزل ,حقوق انتظار ,انتظار خدمت ,فريضه به‌جا آورده، ,رسمي ميرزا ابوالحسن ,

یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم5

:: یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم5
منزل ,كردم ,تومان ,بودند ,كرده، ,كرده ,رفتم منزل ,خورده، خوابيدم ,آمدم منزل ,حقوق انتظار ,انتظار خدمت ,فريضه به‌جا آورده، ,رسمي ميرزا ابوالحسن ,جمعه، 30 خرداد 1309:
صبح برخاسته، بعد از ورزش شيرچاي خورده، رفتم منزل ياسايي. آمد بيرون. بعد از تعارف، شرح قضاياي خودم در انتخابات پارلماني دوره گذشته، كه وزير دربار اطمينان داد و به‌وسيله سردار اسعد وزير جنگ قول شرف داد [و] حقيقت نداشت و دروغ بود، نقل كرده، تقاضا كردم وزير دربار را ملاقات و راجع به من مذاكره كند كه اگر نظري دارند اقدام نكنم. يادداشت در كتابچه بغلي خودش كرد. بعد در انتخابات قدري صحبت كردم. گفت: دربار و شاه‌نظر دارد وكلا نسبت به شاه صميمي و موافق باشند. متجدّد، مطيع، با خضوع و حسين طهراني نظر موافق دارند كه وكيل شوند. از دكتر آصف‌الحكماء سؤال كرد كه رأي دارد يا خير، واسطه او پيش من آمده اقدام كنم. قدري تعريف كردم. از محتشم‌السلطنه، پدرزنش، صحبت كرد كه نظر موافق در وكالت او دارند. بعد از من تقاضا كرد تحقيق كنم كي‌ها زمينه در طهران دارند. از بيانات او همچو فهميدم كه در انتخابات طهران فقط نظر منفي انتخاب مي‌شوند مثل محتشم‌السلطنه، مُهمل باشند. از دادن سه هزار تومان سالار مؤيد كه وكيل شد نقل كردم. گفت: به طهران دادند يا همان‌جا خوردند؟ معلوم شد طهران هم پول مي‌گيرند. خلاصه، بعد از ساعتي برخاسته، خداحافظي كرده، آمد اطاق جلو. ديدم جمعيت زيادي به انتظار نشسته‌اند (بيچاره مردم). رفتم منزل افسر. جمعي بودند. قرار شد روز يكشنبه بروم آن‌جا، برويم وزارت داخله وزير را راجع به حقوق انتظار خدمت ملاقات كنيم. قريب ظهر مراجعت به منزل كردم. همشيره توران رفته بود دروازه قزوين فاتحه‌خواني. نهار خورده، خوابيدم. عصر رفتم در حوض. فريضه عصر و شام به‌جا آورده، رفتم دروازه قزوين تكيه حاج رجبعلي سنگلج منزل صحت‌الدوله، ديدن صادق‌الدوله برادرش كه تازه از مشهد آمده پسرهاي خود را اگر از امتحان خوب درآمدند جزو شاگردان اعزامي به فرنگ بفرستد. كوچه‌ها، كثيف، تاريك [و] بي‌چراغ بود. فكر مي‌كردم كه اين مردم چه‌قدر نالايق و بي‌غيرت هستند كه هيچ اظهار و تقاضاي نظافت و روشنايي نمي‌كنند. منزل گرمي بود. قدري نشستم. شربت [و] ميوه آوردند. صرف شد. زن‌ها خيلي قال‌قول مي‌كردند. گله كردم كه راجع به مرحوم فخرالزمان، با اين‌كه سال‌ها مريض بود، به من اظهار نكرد. جواب داد: سنوات اخيره من معالج نبودم و بعد از تجويز معلوم شد ميكروب... ، كه سل باشد، خيلي رشد كرده بود و كهنه بود. بعد نقل كرد كه صحت‌الدوله و اعلم‌الدوله در علم تسخير ارواح كار مي‌كنند. من منكر بودم، حالا كه ديدم قبول كردم و قطع نمودم. مخصوصاً كه گفتم روح شيخ شيپور را حاضر كردند و سؤال چند سال قبل را كه مشهد منزل من آمده بود كردم، [كه] چه خورده است. جواب داد: توت و دوغ خورده. صحيح هم بود. خلاصه ساعت 4 برخاسته آمدم منزل. شام خورده، خوابيدم. توران صبح رفت. منزلي كه كلفت شده است.

شنبه، 31 خرداد 1309:
صبح برخاسته، پس از ورزش شيرچاي صرف كرده، محمدتقي از منزل مادرش آمد. گفتم: قالي ترشيزي اطاق دفتر را جمع كرده برد بانك رهني دولتي خيابان علاءالدوله گرو گذاشت 25 تومان پول گرفت آورد. بانك پول خيلي كم مي‌دهد. دو سال قبل كه مشهد بودم، همين قالي را همشيرة محمدتقي در مؤسسه كليمي‌ها گرو گذارد به چهل و پنج تومان. قريب ظهر رنگ حنا در حوضخانه بستم به سرم. بعد از ساعتي شستم. خوب رنگ گرفته بود. خيال كردم من دز منزل رنگ حنا ببندم نزديك به صرفه است. ضعيفه گرگاني كاملي آمد براي كلفتي. قرار شد ماهي دو تومان خشكه بدهم با خرج ظهر. نهار خورده، در حوضخانه روي يخدان‌هاي خوابيدم. خيلي گرم بود. عرق كردم. عصر رفتم در حوض. فريضه به جا آوردم. عصر قدري روزنامه خواندم. كاغذي از حاج‌محمد جعفر كشميري از مشهد رسيد كه در موضوع انتخاب بلديه و وكالت من اقدام خواهد كرد. اول غروب ميز و صندلي در حياط چيدند. اول شب، كي‌استوان، بعد امامي آمد. مشغول صحبت شديم. امامي گفت: كاغذي به وزير دربار نوشته وقت ملاقات خواستم و توسط امام‌جمعه، پدرم، هم اقدام كردم. سابقاً هم با شاه مذاكرده كرده بودم، به‌طوري كه شاه جواب داده بودند مرا از پارتي‌هاي مدرس قلمداد كرده بودند. كي‌استوان اخباري اظهار كرد كه داور گفته من داخل بازي انتخابات نيستم و شاه شخصاً در اشخاص نظر دارند و تحت نظر مستقيم خودشان جريان دارد. بعد كردند كه اگر وسيله به دست مي‌آورديم مي‌فهميديم كه روس‌ها در چه كارند خوب بود، زيرا شنيدم سليمان‌ميرزا و يك نفر ... هستند و يقين با اتكال به روس‌هاست. من هم شرح ملاقات خودم را با ياسايي گفتم. كي‌استوان از بي‌حقيقتي ياسايي شرح داد كه در دوره ششم مانع انتخاب او بودند. رفت خودش را به نفع حزب بست. معلوم شد... خط نفت خوريان، كه ياسايي طرفدار بود، آن‌ها اخلال مي‌كردند. نوشته سپرد و تسليم شد. داور هم از سر سپرده‌هاي نفت است. قرار شد شب چهارشنبه جلسه همين جا تشكيل شود. ساعت چهار رفتند. من شام خورده، خوابيدم.

يكشنبه، اول تيرماه 1309:
صبح از خواب برخاسته، پس از ورزش شيركره صرف كرده، رفتم بيرون. از ... خيابان عين‌الدوله تلفون كردم بروم منزل افسر. گفتند نيستند. رفم بازار آهنگرها بابت تعمير سوختگي چادر دماوند دو تومان به سليمان كليمي دادم. وارد حجرة عبداللهيان شدم. كاغذي از عبداللهيان مشهد داشتم. بابت اجازه ژوئن سي و هشته تومان حواله كرده و دو تومان هم بابت تعمير پشت‌بام كسر كرده بود. شش تومان طلب حسن‌آقا كسر، سي و دو تومان گرفته رفتم بازار. يك سير چاي خليلي [؟] و لاهيجاني يك‌هزار و سيصد دينار خريده، رفتم سراي حاج‌ محمداسماعيل، نزديك چهار سو كرچك كه شعبه بانك ملي آن‌جاست. از پله‌هاي دست راست بالا رفته وارد حجره نماينده مدير حبل‌المتين، كه جوان لاغر و از بستگان مدير حبل‌المتين است [و] سابقاً تجارت مي‌كرده، شدم. بعد از پرسش حال، دو تومان بابت 6 تومان آبونمان يك‌ساله دادم. از آن‌جا رفتم حجره ميرزا علي‌اصغر دانش. نبود. دم دكان شسخ عبدالحسين خرازي، كه در بازار سقط‌فروش‌هاست، نشستم و [انتخاب] او را به وكالت بدي تبريك گفتم. قسم خورد كه من مايل نبودم. پسرهاي من رأي ندادند. كانديدي است كه دولت كرده، عمله و حمال‌ها را برده رأي داده‌اند. قدري با عابرين و زن‌ها شوخي كرد و زير پيراهني تور توسط او خريدم به نه قران و هفتصد دينار. رفتم مطب متين همايون. گفتم: پس فردا شب يادش نرود. يك نفر آن‌جا بود كه بر ردّ بهايي‌ها كتاب طبع كرده و مدير روزنامه شده است. قرار شد براي من بفرستد. از آن‌جا كلاه‌دوزي رفته، پنج‌هزار داده، كلاه تعميري خود را سر گذارده. هوا گرم بود. سوار درشكه شده، آمدم منزل. نهار صرف كرده، قدري استراحت نموده، عصر رفتم در حوض. فريضه به جا آورده، عصر رفتم منزل افسر. ركن‌الدوله آمد، برادر سردار مسعود بجنوردي. غروب آمدم منزل. گفتم محمدتقي ميز صندلي در حياط گذاشت. تا ساعت 4 منتظر شدم. كاشف و دانش نيامدند. حدس زدم كه چون به دانش گفتم كه حقوق نمي‌دهم، به ضرر من خواهد بود. كاشف ديد نمي‌تواند استفاده ببرد، نيامد. شام خورده، خوابيدم.

دوشنبه، 2 تيرماه 1309:
صبح از خواب برخاستم. پس از ورزش، شيركره صرف كردم. محمد، آدم حائري‌زاده، آمد كه سيدكاظم يزدي تلفون كرده فردا عصر بياييد منزل. كاغذ كشميري و عبداللهيان و ضياءالاطبا را دادم محمدتقي برد پستخانه. ظهر نهار صرف كرده، راحت [كردم]. عصر توي حوض رفته، فريضه به جا آورده، مشغول روزنامه شدم. اول شب، موسوي، دكتر، عادل خلعت‌بري ـ مدير روزنامه آينده ـ آمدند. صحبت در بين آمد. از عمليات غلط ... و اختلافات و لجاج و خودخواهي مدرس و سياست ايران گفتم كه در اين مدت خلعت‌بري نشنيده بود. بالاخره مطلب رفت روي تجمع و تحزّب. ساعت چهار شام خورده، رفتند. من هم خوابيدم.

سه‌شنبه، 4 تيرماه 1309:
صبح با حالت كسالت، ديرتر از خواب برخاسته، بعد از ورزش شيركره صرف كردم. اسناد مؤسسه كليمي، كه پارسال در 26 و 29 محرم اسباب سه فقره گرو گذارده شده بود مدت يك‌سال تا امروز گذشته، دادم به محمدتقي و ده تومان كه برود و فرع آن‌ها را داده، سند را تجديد كند. قريب ظهر مراجعت و انجام داده بود. ظهر نهار صرف و راحت كردم. عصر رفتم منزل سيدكاظم. سر خيابان باغ سپهسالار، شري‌الدوله بني‌آدم را ديدم. با پسرش بود. احوالپرسي كرديم. وارد منزل سيدكاظم شدم. ديدم داور، وزير عدليه، با احتشام‌زاده تخته‌نرد مي‌زنند. نجومي، نماينده دروغي‌آباده، و فخام‌السلطان، مستخدم مجلس، و دكتر طاهري هم آن‌جا هستند. وزير عدليه دست داد. سايرين برخاسته تواضع كردند. وزير عدليه هم برخاست. تعارف كرديم. از فرح‌بخش پرسيدند. گفتم: آبش خشك شده است. تخته تمام شد. وزير عدليه [و] احتشام‌زاده [و] طاهري رفتند. سيدكاظم، فخام، نجومي قدري ترياك كشيدند. از انتخابات تحقيقات كردم. گفتند: تمام با وزير دربار است. چند نفري خارج مي‌شوند. تكليف هيچ‌كس هم معلوم نيست. نجومي گفت: ‌برويم دماوند. آن‌ها نيز رفتند. سيدكاظم گفت: بچة خان شوكت مرده، مي‌خواهم بروم پرسش حالي كرده، تسليت بگويم. من هم ... شدم. جوانك خوش‌روي يزدي وارد شد. او هم با ما آمد تا دم منزل خان‌شوكت سر خيابان صفي عليشاه. منزل نبود. پسرش آمده تأثرات خود را پيغام داده مراجعت كرديم. سر خيابان خانقاه، سيدكاظم خداحافظي كرد، رفت. من با يزدي سمت سرچشمه روان شديم. معلوم شد شيخ‌الاسلام اردستان است، كلاه گذارده. به اميرامجد رسيده، تعارفي كرده، رد شديم. سرچشمه از او جدا شده آمدم منزل. كي‌استوان بود. در زمينه تشكيلات و اجتماعات صحبت كردم. گفت:‌من حاضرم داخل تشكيلات كه مي‌گوييد بشوم. امامي نيامد. اميرارفع وارد شد موقعي كه با كي‌استوان شطرنج مي‌زدم. بردم. او بازي كرد بردم. مشروب خوردند. بيست زديم. ساعت چهار رفتند. شام خورده، خوابيدم.

چهارشنبه، 4 تيرماه 1309:
صبح برخاسته، پس از ورزش شيركره صرف كرده، رفتم منزل آصف‌الحكماء. به زوار تلفون كردم عصر بيايد منزل. به شاهزاده افسر تلفون كردم برود براي حقوق انتظار خدمت وزير داخله را ببيند. با دكتر قرار داديم روز جمعه برويم كرج. از آن‌جا رفتم خيابان صاحب اختيار، مطبعه پيكرنگار. صد عدد كارت به هفت هزار دادم چاپ كرده بود. گرفتم، پنج هزار دادم. تقاضا كرد بيگلري را ببينم پلاك برنجي درها را به او بدهم. قبول كرده، به منزل مراجعت كردم. ضعيفه گرگاني رفته بود. بابت نوكر و كلفت بد مي‌گذرد. گفتم: توران كه جاي ديگر كلفتي مي‌كند بيايد اين‌جا ماهي دو تومان مي‌دهم. نهار صرف كرده، بعد از خواب در حوض رفته، فريضه به‌جا آورده، عصر صندلي ميز در حياط گذاردند. كاغذي افسر نوشته بود كه وزير داخله گفته از اول خرداد منظور خواهد شد. زوار آمد. به او گفتم: قرار شد فردا وزير داخله را ديده، جديت كنيد، بلكه از فروردين منظور شود. عباس ميرزا، محمد ولي‌ميرزا، فرخ‌ميرزا، طريقتي با عيالش، رفيع‌السلطنه و برادرش آمدند. تا ساعت چهار بودند. زوار لودگي كرد، همه خنديدند. رفتند. طريقتي را اصرار كردم با خانمش، كه دختر معززالملك است، شب نرود. قبول نكرد. رفت. من هم شام خورده، خوابيدم.

جمعه، 13 تيرماه 1309:
صبح برخاسته، بعد از ورزش شيرچاي صرف كرده، رفتم منزل ميرزا عبدالله ياسايي نماينده سمنان. جمعي در اطاق به انتظار نشسته بودند. هوا فوق‌العاده گرم بود. بعد از مدتي آمد بيرون. فكر كردم كه احتياج چگونه مردم را پست و طرف را اهميت مي‌دهد كه يك ساعت مردم را منتظر مي‌گذارد و افاده مي‌كند. قدري نشسته، برخاستم بيايم. گفت:‌ مطلبي دارم. در صندلي پهلو نشستم. گفت: با وزير دربار راجع به وكالت شما صحبت كردم پاره‌اي اظهارات عدم موافقت كرد كه فلاني به درد امروز نمي‌خورد زيرا خيلي عاليجنابانه حركت مي‌كند و هر دوره يك قسم آدم لازم است. به‌علاوه گفت: جم والي خراسان به من تلگراف كرده كه پدر ميرممتاز مرحوم شده او را روانه داريد. تعجب كردم كه چه نقشه‌اي است [كه] والي همچو تلگرافي نموده، در صورتي‌كه پير ارسال در ماه ذيقعده ابوي مرحوم شده است. گفتم: پدر من ذيقعده 1347 مرحوم شده است. او هم مثل من تعجب كرد. بالاخره گفت: خوب است ملاقاتي از وزير دربار بكنيد، زيرا عدم مراوده و ملاقات را حمل بر بي‌اعتنايي مي‌كنند و آن‌چه فهميدم عدم موافقت هم همين زمينه است. خلاصه گفتم: جنابعالي داراي تجربه هستيد. روزگار هميشه به يك منوال نيست، نوبت ما هم يحتمل برسد، قدري حوصله و صبر لازم است و اين ترتيب قابل دوام نيست. تصديق كرد. خداحافظي كرده،‌ رفتم منزل زوار. اتومبيل او را حاضر كردند. سوار شديم. در سرچشمه حاج‌محمد اسماعيل نام مشهدي را، كه گفته خوب مي‌خواند، توي اتومبيل گذاشت. رفتيم دم دواخانه شرق متعلق به دكتر آصف. دكتر و عباس‌ميرزا منتظر بودند. سوار شده رفتيم دربند. هوا خيلي گرم بود مثل شهر. مردم در حركت بودند. از رودخانه رد شده رفتيم در يك باغچه كه بالاخانه داشت. حاجي رفت قاليچه [و] اسباب آورد. لخت شديم از گرما. حاجي آمد. يك جواني كه لهجه رشتي داشت، معلوم شد معلم مدرسه پهلوي است [و] ويلون مي‌زند، با يك خانم و ويالون وارد شدند. خانم چشم‌هاي درشت مشكي داشت. بدگل نبود. تا چادر سر داشت مورد توجه بود. چادر را كه برداشت كيفيت و توجه تمام شد. زوار مشروب خورد و چرند گفت و گرفتن حقوق وكالت را جنابت مي‌گفت. عصر نهار خورديم. ورق‌بازي كرديم. از شدت گرما در حوض رفتيم. مثل شهر بود. قريب غروب آمديم. سر پل دربند. خيلي شلوغ بود مثل شهر. سوار اتومبيل شديم، رسيديم سر پل تجريش. جمعيت فوق‌العاده از سواره و پياده در حركت بودند. عمله‌جات مشغول خراب كردن ساختمان‌هاي تجريش نزديك پل بودند. اجرت مي‌گرفتند راه پهلوي سعدآباد را درست مي‌كردند كه توي باغ بيندازند. راه دربند را از پشت باغ گنجه‌اي درست مي‌كردند و ديوار خيلي بلندي مي‌كشيدند. گويا احتياط مي‌كنند. سر پل ديدم تيمورتاش توي اتومبيل از خيابان پهلوي مي‌آمد. ما هم طرف خيابان پهلوي روانه شديم. از سر پل به طرف شهر مقداري از طرفين خيابان را مشغول ساختمان منازل بودند. هوا گرم [و] روي شهر غبار گرفته بود. رسيديم سر خيابان كه آب كرج مي‌آمد. جمعيت زيادي با درشكه و پياده در حركت بودند. از دوازده دولت وارد شهر [شديم]. سه راه سيدعلي، من، دكتر، عباس ميرزا با زوار خداحافظي كرده، قرار شد هفته آتيه برويم دماوند. دكتر رفت ملاقات نصيرالسلطنه برادرزنش. من عباس ميرزا رفتيم صنيع‌السلطان. از گرما آه [و] ناله مي‌كرد. روي تخت نشستيم. با شاهزاده تخته زديم. دو قران باختم. قرار شد كرايه درشكه داده شود. ساعت 3 با درشكه آمديم سه‌راه امين‌حضور پياده شديم. شاهزاده رفت منزل. من هم آمدم منزل. كسل بودم. بچه‌هاي جاي خودشان را توي حياط پهلوي حوض انداخته بودند. همشيره توران كرسي‌هاي بزرگ را پهلوي هم گذاشته، براي خودش جا درست كرده بود. قدري خورش خورده، خوابيدم. هوا حبس و گرم بود. تصميم گرفتم بروم دماوند.

شنبه، 14 تيرماه 1309:
صبح از خواب برخاستم. بعد از ورزش شيرچاي صرف كردم. ابوالقاسم پسر داية عيال دكتر آصف، كه جوان بيست و دو ساله، چشم راست كور، سفيدپوست، كه قرار داده بوديم ماهي سه تومان مواجب [و] مخارج بدهم، آمد. باغچه‌ها را آبپاشي كرد، مشغول خدمت شد. كليمي قوم حاجي‌موسي كه مي‌خواهد باغ خودش را بفروشد آمد. جواب دادم كه ديشب كاغذ سيدجواد آمد. زمين باغ را بيست تومان قيمت كرد، و سي تومان هم اعيان را. گفتم: من زير شانزده تومان مي‌خرم، اگر خواستيد بياييد عمل آن را تمام كنيم و الا من طالب نيستم. او رفت. مشغول نوشتن ياداشت يوميه شدم.

شنبه، اول آذر 1309:
صبح آفتاب زده بود. برخاسته، بعد از ورزش معمولي و صرف شيرچاي، دايي دوست‌محمد آمد براي همشيره‌اش كه مي‌خواهد [به] دماوند مراجعت كند. پول خواست. چون نداشتم، موكول به فردا كردم. لباس پوشيده، رفتم پستخانه سه‌راه امين‌حضور. پاكتي كه به ميرزا ابراهيم، مباشر دشت مزار، به جهت كاشتن بادام نوشته بودم، به رئيس پست، كه ميرزا رحيم‌خان خاكپور است، دادم سوار واگون شده سيصد دينار دادم. ميدان سپه پياده شده رفتم پست تلگراف. در محاسبات اداره ملزومات پيش شاهزاده عباس ميرزا قدري نشسته، چاي خورده، با رضوي رئيس محاسبات و شاهزاده صحبت كرده، رفتم وزارت داخله اطاق ميرزا احمدخان، مدير مركز. از حواله خرج سفر زوار، كه بابت طلب [به] من واگذار كرده، سؤال كردم. گفت: هنوز صادر نشده است. رفتم بازار، حجره عبداللهيان، پنج تومان براي خرجي قرض كردم. و يك پالتو باراني [به] پنج تومان خريدم. از او مراجعت كرده، ساعت طلاي خود را كه داده بودم پاك كنند گرفتم. سه هزار اجرت دادم. ديوان بيگي را ديدم. پرسش كردم. معلوم شد هنوز از بلوچستان انتخاب نشده است. رفتم مطلب دكتر متين. دو قران به نايب علي آدمش دادم چلوكباب آورد، خوردم. از دختر ملك‌آرا، كه آن‌جا مي‌رود، شرحي گفت. دكتر نبود. رفتم دكان خياطي. نيم‌تنه برك را پُرپ كرد. از محله كليمي‌ها به كوچه شهاب‌الملك منزل ميرزا ابوالحسن‌خان نرستي، داماد آقازاده، وارد شدم. پسر حاج‌مجتهد نيشابوري، كه چند روز است طهران آمده، ديدم. از آن‌جا به منزل آصف‌الحكماء رفته، ميوه، آجيل خوردم. با تلفون از زوار و انتخاب او جويا شدم. گفت:‌ ضياءالاطبا را از ترشيز [و] مسعود ثابتي، پسر نايب‌التوليه مرحوم كه پسره هرزه معيوب است، از بجنورد معين كرده‌اند انتخاب شوند. و معتضدالدوله ، برادر ابتهاج‌السلطان نوكر شوكت‌الملك، از بيرجند. ولي تكليف من و اقبال‌السلطان و محل در جز هنوز معلوم نيست. در صورتي كه صدرالتجار ديروز مي‌گفت در جز را هم در ازاي چهار هزار تومان به اقبال‌السلطان واگذار كرده‌اند. و... هم مسعود ثابي با خانم فرنگي كه تازه گرفته مهماني كرده و به وكالت بجنورد منصوب گرديده است. با آصف‌الحكماء در خيابان قدري گردش كرديم. هوا قدري سد شده. بعد به منزل مراجعت، فريضه به‌جا آورده، مشغول يادداشت شدم. از اواخر مهر كه از دماوند مراجعت نمودم تا امروز يادداشت خود را ننوشتم. در خيابان پيشخدمت وزارت داخله گفت: در محاسبات شما را خواسته‌اند. منزل كه وارد شدم، گفتند آدم وزارت داخله دو سه مرتبه آمد، گفت حكم حكومت آوردم. قرار شد فردا صبح بيايد. دانستم حكومت چهارمحال است. با اين‌كه او رد كردم و بعد كه مجدداً اصرار كردند با شرط پرداخت حقوق انتظار خدمت گذشته موقتاً تا شب عيد قبول كردم. هنوز تكليف حقوق انتظار خدمت را معين نكرده‌اند، حكم فرستاده‌اند. ساعت چهار شام خورده خوابيدم.

يكشنبه، 2 آذر 1309:
صبح برخاسته. بعد از ورزش و صرف شيرچاي، محمدخان پيشخدمت پرسنل وزارت داخله آمد، حكم حكومت چهارمحال اصفهان را با ماهي صد و بيست و چهار تومان مواجب، با يك مراسله مبني بر تأكيد حركت آورد. رسيد و دو تومان انعام دادم. نمرة حكم 6269، نمرة مراسله 6277. بعد رفتم وزارت داخله، ادارة محاسبات. رئيس ميرزا مهدي‌خان فهيم‌السلطان است. بعد از تعارفات معلوم شد حقوق انتظار خدمت مرداد هذه‌السنه را براي من حداقل رتبه 6 را منظور و ضمناً وزير داخله، اديب‌السلطنه، معين كرده كه پانزده تومان از آن را بدهم به حسين‌خان وثوق. حواله صندوق خزانه كل كردم. يك حواله چهل و يك تومان [و] چهار هزار و هشتصد دينار بقيه را به من دادند كه از خزانه بگيرم. رفتم اطاق اداره مركز، با مدير مركز صحبت كرده، دو سية بلديه شهر كرد مركز چهارمحال را ديدم. اسامي وكلاء انجمن را يادداشت نموده، مراجعت به منزل كردم. نهار صرف و چرتي زدم. روزنامه ايران آوردند. ديشب شاه از دزداب وارد خاش بلوچستان شده‌اند. كنفرانس لندن تشكيل، دولت انگليس حاضر شده است هند را مستعمره بشناسد و استقلال داخلي بدهد. عصر كاغذي به افسر نوشته، بابت قيمت منزل دويست تومان خواستم كه تلگرافي به راه كند. كاغذي به ضياءالاطبا نوشتم براي گودميلوك مستأجر پيدا كند. به عبداللهيان نوشتم بازديد حاج محمدرضا معمار را بفرستد. به گرايلي نوشتم صد تومان سبزواري را بدهد عيال براي من پيدا كند، از توقف اشخاص در مشهد اطلاع دهد. عصر و اول شب فريض به جا آورده، رفتم درب منزل فرخ‌ميرزا. حواله حقوق را دادم كه فرخ‌ميرزا بگيرد، بيست تومان طلب خودش را بردارد. از آن‌جا رفتم منزل مشير معظم. تنها بود. گفتم: دويست تومان از برادرش براي من قرض كند. صحبت متفرقه پيش آمد. گفت:‌عباس‌ميرزا اسكندري و مدير رمز هيئت وزراء نظر به ارتباط با روس‌ها بر اثر يادداشت‌هاي آقابيگوف، كه در جرايد فرانسه درج مي‌شود، دستگير و توقيف شده‌اند و روزنامه فرانسه پول‌هايي كه تيمورتاش گرفته، به جزو درج كرده، و مشهور است در قسمت مربتطين با روس‌ها و گرفتن پول ذي‌مدخل بوده. آقابيگوف اسم او را هم كه از خوشتاريا پول مي‌گرفته ذكر كرده است. ساعت سه به منزل مراجعت، شام خورده، خوابيدم.

دوشنبه، 3 آذر 1309:
صبح برخاسته، ورزش نمودم. شيرچاي صرف، كاغذهاي پست هوايي را دادم دوست‌محمد برد پستخانه سه‌راه داد. روزنامه ايران آوردند. ديروز شاه وارد اينشهر بلوچستان (فهرج) شده‌اند. ظهر نهار صرف، قدري راحت، عصر و مغرب فريضه به‌جا آورده، سه توپ برك براي فرخ‌ميرزا فرستاده، رفتم منزل حائري‌زاده. دكتر آصف آمد. ساعت چهار مراجعت، شام خورده، خوابيدم. ابوالحسن مبتلا به درد گلو و پا شده بود. نهار حاج‌محمود دلال آمد.

سه‌شنبه، 4 آذر 1309:
صبح برخاسته. ديدم دوست‌محمد رفته. خيال كردم رفته شير بگيرد. بعد از ساعتي، دايياو كه دستفروشي مي‌كند آمد كه مادر دوست‌محمد مي‌خواهد برود دشت‌مزار، دوست‌محمدبيايد او را ببيند. ساعتي معطل شد. نيامد. معلوم شد لباس‌هاي كهنه خود را برداشته، فرار كرده كه با مادرش برود. اين هم دهاتي متقلب. آدم فرخ‌ميرزا دو توپ برك پس آورد. براي گرفتن حقوق انتظار [خدمت] و مهر كردن ليست خزانه، مهر مرا خواسته بود. جوف پاكت فرستادم براي او. گوهر كليمي با دو نفر مرد كليمي آمد. فرستادم محضر رسمي ميرزا ابوالحسن تربتي او را معرفي كند قبال ملك دشت‌مزار نوشته شود. دلال كليمي آمد. گفت: زن بيوه پيدا كردم ماهي صد تومان عايدي دارد. رفت عصري بيايد. رفتم تلگراف‌خانه، عباس‌ميرزا را ديده، از عبداللهيان شش تومان قرض كرده، برگشتم منزل كلفت و نوكر نداشتم. همشيره محمدتقي نهار حاضر كرد. خوردم. قدري راحت كردم. هوا ابر و سرد بود.

دوشنبه، 10 آذر 1309:
صبح برخاستم. خاتون را كه در اطاق مجاور خوابيده بود، بيدار كردم. بعد از ورزش، شيرچاي صرف، كاغذي در جواب افسر راجع به معامله منزل نوشتم و خواستم پول بفرستد. لباس پوشيده، پاكت را به پستخانه سه‌راه امين‌حضور براي [ارسال] هوايي داده، با درشكه رفتم بازار. خيابان‌ها بي‌نهايت گِل بود. اتومبيل‌هاي كرايه دو زرع گِل به اطراف پرتاب مي‌كرد. حقيقتاً با تمام تظاهرات، گشاد كردن خيابان‌ها و نقاشي دكان‌ها، شهر كثيفي است. زمستان از گل و تابستان از گرد و خاك قابل عبور نيست. رفتم حجره عبداللهيان براي معامله منزل‌هاي ديگر. حاج ‌محمدابراهيم ميلاني آمد. مذاكره كرد كه بايرة قباد نيشابور، كه هر يك نصف شريك و مالك هستيم، ثبت داده شود و هر يك هم صد تومان بدهيم خرج قنات شود. با عبداللهيان قرار داديم فردا برويم حضور رسمي ميرزا ابوالحسن خراساني عمل معامله دو منزل ديگر را با او تمام كنيم. از آن‌جا رفتم مطب دكتر متين. پسر ملك‌آرا، كه عضو بلديه وارتين [؟] است، آن‌جا بود. بعد مدير علاج [؟] مزخرف بي‌حقيقت آمد. فرستادم يك ظرف چلوكباب آوردند. صرف كردم. رفتم محضر ميرزا ابوالحسن [در] بازارچه شهاب‌الملك. قدري در خصوص معامله صحبت كردم. از آن‌جا رفتم منزل حاج‌معتضدالدوله. پسر بزرگش باد فتق داشت در مريضخانه عمل كرده بودند. آورده بودند منزل. اندروني زير كرسي نشسته بودند. مشايخي، كه رئيس ابتدايي مشهد بود سابقاً، آن‌جا بود. قدري از من تعريف كرد. صحبت حكومت چهارمحال شد [و] انقلابات خراسان. بعد از ساعتي رفتم منزل حائري‌زاده. چند نفري بودند. ميرزا حسين جلال آشتياني، كه سابقاً نوكر عين‌الدوله بود، آن‌جا بود، حائري‌زاده سفارش كرد مشتري پيدا كند منزل او را در ده هزار تومان بفروشد. آمدم منزل. كاغذي از وزارت داخله آورده بودند. نمره 6500. روي پاكت نوشته بودند: خيلي فوري. باز كردم. نوشته شده بود: حتماً دو روزه به طرف چهارمحال حركت كنيد و از وزارت دربار تأكيد شده بود. بعد شام خورده، خوابيدم. ابوالحسن كرسي گذارده بود. هوا صاف و سرد بود.

شنبه، 11 آذر 1309:
صبح، آفتاب زده بود برخاستم. هوا صاف و سرد بود. علي‌اكبر شير آورد. خاتون چاي حاضر كرد. بعد از ورزش، شيرچاي صرف و اصلاح نموده، با درشكه رفتم بازار. كوه البرز را تا پائين برف مستور كرده. خيابان‌ها فوق‌العاده گل بود. بين راه جناب دماوندي را ملاقات كردم. از حجره، با عبداللهيان به كوچه شهاب‌الملك، كه سابقاً بازارچه بود، منزل ميرزا ابوالحسن تربتي، كه محضر رسمي دارد، رفتيم. دو باب منزل متصل به هم، كه دكتر اكاپيوف سكني دارد، يكي را با يكي ديگر كه مريضخانه كرده بود به انضمام گاراژها فروختم به حاج ميرزااحمد عبداللهيان به مبلغ پنج هزار و ششصد و هفتاد و هفت تومان،‌كه دو هزار و ششصد و كسري را نقد و سه هزار تومان را هم بعد از ثبت اسناد، 6 ماهه از قرار ماهي پانصد تومان بدهد. صيغه را ميرزا ابوالحسن جاري، پانصد تومان اسكناس عبداللهيان همراه داشت، دست گردان شد و بابت پول داد. قرار شد قبال و سند رسمي دو روزه نوشته و امضاءو تمبر و ثبت دفتر شده، بقيه پول را بدهد. ظهر برخاسته، عبداللهيان رفتم حجره، و من پانصد تومان را برداشته، آمدم منزل. نهار خورده، خاتون را فرستادم منزل ميرزا مرتضي‌خان اعضاء پست، از باب مادرش، كه بگويد خانم عيال او بيايد. بعد از ساعتي آمد. مذاكره شد چهار صد تومان بگيرد، منزل بيروني و اندروني را بيع شرط بگذارد و نصف از منزل اندروني به ماهي 6 تومان واگذار كند كه همشيره [و] محمدتقي با نور چشمي ابوالحسن منزل كنند و در غياب من آن‌جا باشند. هرگاه خواستم بيايند چهارمحال، اسباب‌ها را در يك اطاق ريخته، كرايه آن را از بابت ماهي شش تومان كسر، بقيه را مرتضي‌خان ماه به ماه بدهد. فقط اختلافاتي ايجاد شد كه من گفتم ساختمان رو به قبله را واگذار كنند. او خواست پشت به قبله را بدهد. و قرار شد شب با شوهرش مشاوره نموده، فردا صبح اطلاع بدهد. ميرزاحسين آشتياني دلال آمد. رفت. فريضه عصر وشب را به جا آوردم. از ديشب كرسي گذارده بودند. رفتم زير كرسي مشغول تحرير شدم.

منبع:«مطالعات سیاسی»، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ج 2، ص 66 تا 140

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : منزل ,كردم ,تومان ,بودند ,كرده، ,كرده ,رفتم منزل ,خورده، خوابيدم ,آمدم منزل ,حقوق انتظار ,انتظار خدمت ,فريضه به‌جا آورده، ,رسمي ميرزا ابوالحسن ,
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم5


منزل ,كردم ,كرده، ,ميرزا ,گفتم ,كرده ,رفتم منزل ,ارديبهشت 1309 ,خورده، خوابيدم ,آمدم منزل ,ساعت چهار ,خورده، خوابيدم يكشنبه، ,ايران آوردند خواندم ,

یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم4

:: یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم4
منزل ,كردم ,كرده، ,ميرزا ,گفتم ,كرده ,رفتم منزل ,ارديبهشت 1309 ,خورده، خوابيدم ,آمدم منزل ,ساعت چهار ,خورده، خوابيدم يكشنبه، ,ايران آوردند خواندم ,جمعه، 5 ارديبهشت 1309:
صبح از خواب برخاستم بعد از ورزش، صورت اصلاح، زير شب آب انبار مشغول شست‌وشو بودم. محقق‌الدوله و ميرزا احمدخان امور آمدند دم در، كه صنيع‌السلطان فرستاده برويم حضرت عبدالعظيم چشمه‌علي. فوراً لباس پوشيده، شيرچاي صرف كرده، رفتم. به اتفاق آن‌ها درشكه سوار شده تا ... پياده شده. سلطان‌ نقي‌خان ـ يك نفر مشهدي كه من به سمت دهباشي‌گري داخل خدمت نظميه كردم ـ [را ديدم]. جوياي حال او شدم. گفت: [به] طهران منتقل شدم. سه، چهار روز است آمدم. در كميسري اين حدود مأمور هستم. آژان‌ها ديدم تغيير فرم داده، لباس، از كلاه و نيم‌تنه و شلوار الي بالاي شلوارها گشاد با مچ‌پيچ. كلاه، كلاه‌خودي از جلو و عقب آفتاب‌گردان‌دار، از جلو دوردار، ولي از عقب دو طرف گوش صاف، بعد دور دار شده، نشان بزرگ زرد شير و خورشيد بدون تاج جلو كلاه نصب، و تند پارچه‌اي هم براي زير چانه از دو طرف سر كلاه قلاب شده، و دور كلاه بالاي آفتاب گردان نوار زرد داشت. لباس عيناً مثل قشون انگليس بود. كه ديروز چهار[مين سال] تاجگذاري بود، لباس جديد را پوشانيده‌اند. با ماشين رفتيم حضرت عبدالعظيم. جمعيت زياد بود. پياده شده، از جلو ابن‌بابويه عبور كرده، طرف چشمه‌علي، كنار جوب، ديدم صنيع‌السلطان چادر زده، فرش كرده، سماور در جوش است. يك نفر روس آن‌جا بود. معرفي كردند كه ليانازوف معروف ـ صاحب امتياز شيلات رشت ـ است، كه به زور، دولت ضبط كرده است. جوان خوش‌رويي است. دست داديم. مهمان صنيع بود. صنيع هم، كه در سفارت تركيه منشي است، بود. با امور مشغول شطرنج شديم. صنيع كباب درست كرد و مي‌پخت. سر [و] كله را خراب، ظهر نهار صرف، خيلي مطبوع بود. قدري دراز كشيده، عصر ما سه نفر با صنيع، ليانازوف كه خيلي پريشان است، و ولي‌الله خان خداحافظي كرده، آن‌ها با اسباب [به] وسيله درشكه خواهند آمد. ما سوار ماشين شده، دم گار [؟] پياده شدم. آن دو نفر سواره رفتند. من پياده آمدم منزل. در منزل بسته بود. علي‌اكبر نبود. همشيره توران هم با ابوالحسن به قلهك صبح رفته بود منزل مادرش احوالپرسي، نيامده بود. قريب يك ساعت دم در روي سكو نشستم [و] راه رفتم. هوا ابر نم‌نم باران مي‌آمد. اوقات تلخي كردم. از منزل همسايه در را باز كردند. رفتم تو. آب مي‌آمد. به حوض انداختند كه ساروج او تمام شده بود. روزنامه حبل‌المتين شمارة 14 پست آورده بود. در سرمقاله خطاب به شاه اظهار عقيده كرده بود كه اگر انتخاب آزاد نشود و رفع عدم رضايت مردم نشود، مملكت انقلاب مي‌شود. حزب لازم است. و ضمناً از ياسايي تكذيب كرده بود كه در مجلس گفته: مَثَل شاه هم مَثَل دهباشي علي‌رضا درب خانه نايب‌السلطنه اميركبير [است]. چاپلوسي و تملق بيجا براي شاه خوب نيست. يا بايد قانون انتخابات درست و آزاد شود، يا يكي دو دوره مجلس تعطيل شود بهتر از اين مجلس تحميلي است. ضمناً از موضوع تخته قاپو شدن لُرها در قزوين تكذيب كرده بود. مدتي خواندم و از موضوع ياسايي خنديدم. ساعت پنج شام خورده خوابيدم.

شنبه، 6 ارديبهشت 1309:
صبح از خواب برخاستم. هوا ابر بود. بعد از ورزش، شيرچاي صرف كرده، كاغذي به سيدجواد دشت مزاري نوشتم كه به توسط عبدالله بيشكاري [؟] دماوندي پنج تومان پول و پنج من نخود قزويني به جهت بذر فرستادم به مشهدي بدهد. رسيد هنوز نرسيده است. كاغذي هم به جناب نوشتم كه يك نفر عمله بفرستد جلو شكاف قنات فرح‌بخش را باز كند، سنگي كه افتاده بردارد. بعد مشغول رسيدگي به حساب علي‌اكبر شدم. محمدتقي آمد. گفتم: قالي كوچك... را ببرد بانك گرو بگذارد. مراجعت كرده، آورد كه سي تومان بيشتر نمي‌دهند. گفتم: عجب بي‌انصافي هستند. مؤسسه رهني كليمي چهل و پنج تومان داده بود. گفتم: فردا ببرد پيش كليمي‌ها بگذارد، پول بگيرد كه يك دينار پول ندارم. حساب فروردين را كه رسيدگي كردم، كليه مخارج و بَرج هفتاد و سه تومان و سه هزار خرده شده است. نهار آش‌رشته صرف، قدري راحت كرده، عصر فريضه به جا آورده، قدري راه رفتم در حياط. آصف‌الحكماء فرستاده بود بروم آن‌جا. عذر خواستم مغرب مشغول اداي فريضه شدم. ابوالحسن آمد جلوي جانماز دوزانو نشست. خنده‌ام گرفت. اعتراض كرد، گفت: اين چه‌جور نمازخواندني است. بچه باهوشي است. در سن پنج سال [و] نيم حرف‌هاي فهميده عاقلانه مي‌زند. ساعت يك، دلاك آمد. گفتم: شب چهارشنبه بيايد. كاغذي به حاج محمدجعفر نوشتم براي طلب از بلديه و موضوع معاونت ايالت و عضويت انجمن بلدي و معامله منزل. ساعت چهار شام خورده، خوابيدم.

يك‌شنبه، 7 ارديبهشت 1309:
صبح از خواب برخاسته، بعد از ورزش شيرچاي صرف كرده، ضعيفه كليمي براي پول ملك دشت‌فراز آمد. گفتم فردا بيايد. قدري در حياط گردش، و بچه گربه‌ها را تماشا كردم. روزنامه خواندم. ظهر نهار صرف كرده، راحت نموده، عصر صورت اصلاح نموده، رفتم منزل افسر. نبود. در حياط نشستم. ميرزا محمدخان، پسر وثوق‌السلطنه، و رفيع‌السلطنه آمدند. افسر وارد شد. بعد از قدري صحبت چون شب جلسه انجمن ادبي بود، عده‌اي وارد شدند. من برخاسته، افسر را به حياط صدا كردم. براي حقوق انتظار خدمت گفتم. گفت: امشب وزير داخله خواهد آمد اين‌جا، سفارش مي‌كنم. براي ملاقات با تيمورتاش پرسيدم. گفت: روز سه‌شنبه مخصوصاً رفتم، چون رئيس‌التجار وارد شد مذاكره نكردم. گفتم: سه سال زود نيست، مذاكره و تكليف را معلوم دارند. براي معامله منزل كاغذ كشميري را نشان دادم. گفت: شاهزاده خانم شجاع‌السلطان مراجعه كرده است. قرار شد فردا با پست هوايي بنويسد و تأكيد كند. خداحافظي كردم. آمدم درِ منزل فرخ‌ميرزا احوالپرسي كردم. طاس‌هاي زيرخاكي را گرفتم. منزل محقق‌الدوله. صنيع‌السلطان، دكتر متين، محمد ولي ميرزا، اميرامجد آمده بودند. يگانه [و] رضاقلي ميرزا نيامدند. دكتر گفت: طمع دارند. قرار شد چيزي به آن‌ها داده شود. سيف‌السلطنه دير كرد. تلفون كردند. معلوم شد پسر برادرزنش ناخوش بوده، طبيب انژكسيون عوضي زده، حالش بهم خورده، گرفتاري پيدا كرده. عذر خواست. دكتر قدري تار زد. خوارك صرف شد. دختر محمد ولي‌ميرزا هم آمده بود، با نوة محقق‌الدوله بازي مي‌كردند. ساعت چهار متفرق شديم. دكتر آمد منزل من. مشغول خواندن روزنامه حبل‌المتين شد راجع به ياسايي و دهباشي علي‌رضا. خيلي خنديديم. بعد از ساعتي خوابيدم.

دوشنبه، 8 ارديبهشت 1309:
صبح برخاستم. خيلي كسل بودم. شيرچاي صرف شد. دكتر گفت: يك نفر اظهار مي‌كرد كه با صنيع و سيف‌السلطنه دوره داريد. و مي‌گفت: صنيع‌السلطان و محقق‌الدوله [و] سيف‌السلطنه [و] شما بهايي هستيد، و من نسبت اطلاع به شما را تكذيب كردم. گفتم: عجب آدم با اطلاعي بوده! و چه تصورات باطل. معاشرت [و] دوستي دليل نمي‌شود كه شخص هم مذهب هم باشد. پس به اين قاعده، مسلمان‌ها با هر از ملل متنوعه كه معاشرت مي‌كنند هم‌دين آن‌ها هستند. به‌علاوه، بهايي امروزه موضوع ندارد. يك تشكيلات سياسي هم ديانت بود و خاريج‌ها از اين اختلاف استاده مي‌كردند. دكتر رفت. قدري در حياط راه رفتم. محمدتقي آمد. چهل و پنج تومان قالي را در مؤسسه كليمي گرو گذارده، پول آورد. طلب‌هاي حساب علي‌اكبر را دادم. مواجب به او دادم. نهار صرف كرده خوابيدم. عصر هوا منقلب و به شدت شروع به آمدن تگرگ كرد. ناودان اطاق بزرگ وسط گير كرده و آب در بام جمع، يك‌مرتبه از سقف و بخاري سرازير شد [و] خرابي كرد. اسباب‌هاي اطاق را جمع كردند يك ربع بارندگي طول [كشيد] و هوا صاف شد. علي‌اكبر كه رفته بود از دولا كاهو بخرد آمد. خيس شده بود. كاغذهاي كشميري، جناب، سيدجواد را داد پستخانه. كاغذي براي معامله منزل به افسر نوشتم. فرستادم. منزل نبود. اول شب حاجي ‌خان آمد. قدري مشق كرده، شام خورده، خوابيدم.
در ورزنامه امروز ايران، خبر استعفاي ارباب كيخسرو از مديريت تلفونخانه طهران بود. گوهر كليمي آمد پول گرفت.
سه‌شنبه، 9 ارديبهشت 1309:
صبح، بعد از ورزش شيرچاي صرف كردم. رفيق طوبي آمد. كلفت آورد. پول گرفت. با كلفت صحبت كردم. پيرزن زرنگ دنيا ديده[اي] بود؛ مادرش شيرازي، پدرش خراساني، بزرگ شده طهران. قرار شد ماهي دو تومان مواجب با ارسي [و] چادرنماز بگيرد. رفت [كه] فردا بيايد. روزنامه ايران آوردند. شماره 3230. گراور داور وزير عدليه، دادگر رئيس مجلس، ياسايي مخبر كميسيون عدليه، ارگاني مخبر كميسيون عرايض نيرالملك رئيس محكمه كفيل ديوان عالي تميز، ميرزا رضاخان ياسي مدعي‌العموم تميزف وجداني مستشار تميز، صدر ـ پسر صدرالاشراف ـ مدعي‌العموم ديوان جزا، سلطان احمدخان راد مستشار تميز، مشرف‌الملك مستشار تميز، ملكي وكيل مدافع. [و گراور] نصرت‌الدوله با لباس رسمي وزارت طبع و شرح محاكمه و دوسيه را درج كرده بود و موضوع اين بود كه حسن‌آقا مهدوي، پسر حاج حسين‌آقا امين‌الضرب، براي رفع توقيف املاك خودشان در مقابل طلب بانك سابق روس و حالية ايران، 16 هزار تومان رشوه به نصرت‌الدوله داده و آن را گندم به انبار ماليه فروخته، پول آن را نصرت‌الدوله گرفته است به‌وسيله ارباب علي آقاي يزدي. و كساني كه در اين مسئله واسطه و شاه و رشوه دهنده و گيرنده بوده كه در محاكمه بايد حاضر شوند: حسن‌آقا مهدوي، ارباب علي‌آقاي صابري يزدي، حشمت‌الله خان منشي نصرت‌الدوله، جهان‌بخش ميرزا نوكر نصرت‌الدوله، سلطان حسين ميرزا رخشاني رئيس سابق ارزاق، سليمان خان سپانلو محاسب ارزاق، صدرالدين خان، ميرزا علي‌اكبر خان علي‌آبادي، مسيو آلبرت سابق محاسبات بلديه، هدايت قلي‌خان رهبري. ده نفر را اسم برده بود. خواندم و حيرت كردم كه اين رجال دزد چگونه خادم مملكت، و آن‌وقت لايحه قانوني به مجلس مي‌آورند براي مختلسين عمال دولتي و اين اولين مرتبه محاكمه وزراء است و ان‌شاءالله ادامه پيدا خوادهد كرد، و اين دزدها يكي بعد ديگري محاكمه و مجازات شوند. براي دورة پهلوي نام تاريخي است. همشيره توران رفت دروازه قزوين، مهمان بود. نهار، آبگوشت، خودم كشيدم. علي‌اكبر آورد. خوردم. خوابيدم عصر چاي خورده، تحرير و مشق كردم. علي‌اكبر از منزل فرخ ميرزا، نهال گل حنا آورد، دور باغچه كاشت. گفت: روز شنبه مي‌روم دماوند. از اظهار او عصباني شدم، كه چند مرتبه نوكر آوردم، نگذاشتند. حالا مي‌گويد مي‌روم. اول غروب دو نفر آمدند، حياط را ديده رفتند. غروب همشيره توران آمد. من رفتم سر اصلاح كنم [در] خيابان عين‌الدوله، محقق‌الدوله را ديدم. گفت: پسر ... الدوله، برادرزن سردار سيف‌السلطنه، مرحوم شده است بر اثر همان انژكسيون عوضي. و مي‌رفت ديدن اقبال‌السلطان، پسر مقبل‌السلطنه، كه از همراهي پدرش مراجعت كرده است. سر راه، دكان سلماني، اصلاح كرده، [به] منزل مراجعت كردم. دلاك نيامده بود. در منزل فرخ‌ميرزا رفتم. توي اطاق، دايي او براي مطالبه ارثيه از پدرش براي فرخ‌ميرزا استشهاد مي‌نوشت. در خراسان مأمور كارگزاري بود و پول مي‌گرفت. داشت عرق مي‌خورد. فرخ ميرزا گفت: مي‌خواهم پانزده تومان از بابا بگيرم، به شراكت ملكي با هم بخريم، زندگاني كنيم. به آدم شاهزاده گفتم: يك نفر نوكر براي من پيدا كند. ساعت چهار شام خورده خوابيدم.

چهارشنبه، 10 ارديبهشت 1309:شب خواب ديدم در حياطي هستم. خواستم از اطاقي عبور كنم، زن‌ها گفتند بفرماييد وارد اطاق شدم. ديدم محل شاه‌نشين است. دست راست شاهزاده مرحوم اميرتومان نشسته و همان‌طور كلاه دوبر كوتاه بر سر دارد كه در 1318 قمري، سي سال قبل، ديده بودم. فوراً تعظيمي كردم. گفتند: آه، فلاني است. و دراز كشيدند. من به تصور اين‌كه اين‌جا اندرون شاهزاده است، با كمال سرعت از پلكان‌هايي كه از شاه‌نشين توي اطاق مي‌رفت‌، سرازير شده وارد اطاق ديگر شدم. باز شاه‌نشين بود. پله مي‌خورد. پايين پله، كف اطاق دست چپ ديدم رختخواي افتاده و يك نفر زن زير او خوابيده و مثل اين‌كه زن شاهزاده است. لحاف را سرش كشيد [كه] من نبينم. فوراً سرازير شدم و از پايين رختخواب عبور كرده، از اطاق خارج شدم. وارد حياط، از خواب بيدار شدم. مدتي در فكر بودم كه [اين] خواب چيست و شاهزاده كه سي سال قبل مرحوم شده، چگونه به نظر مي‌آيد و اين چه خلقت و طبيعتي است. خلاصه مدتي قلبم ضربان داشت. آفتاب بلند شده بود. برخاسته، بعد از ورزش، شيرچاي كره صرف كرده، رفتم حمام خيابان نايب‌السلطنه، رنگ حنا بستم. يك نفر پيرمردي وارد شد. اسكلت، پوست [و] استخوان بود. حيرت كردم كه انسان در پيري چه شكلي پيدا مي‌كند. گفت: در 1288، قحطي ده پانزده ساله، بوده است. حساب كردم، هفتاد و پنج سال داشت، خيال مي‌كردم كه بعد از بيست سال ديگر اگر زنده بمانم، من هم به اين سن خواهم رسيد [و] همچو شكلي پيدا كنم، چگونه زندگاني خواهم كرد. يك نفر آن‌جا بود شعر فردوسي خواند. پيري و بدبختي. آدم خوش‌تركيب و [با] وجاهت چطور بدتركيب مي‌شود و مردم از او نفرت مي‌كنند. ظهر از حمام بيرون آمدم. به حمامي [و] جامه‌دار براي نوكر سپردم. نهار خورده، راحت كردم. عصر فريضه به‌جا آورده، روزنامه ايران كه شروع محاكمه نصرت‌الدوله شده، خواندم. از زمينه محاكمه معلوم مي‌شود محكوم خواهد شد. عصر، رفيع‌السلطنه و ركن‌الدوله، مشير معظم، گرايلي، معززالملك و [و] كمالاتي آمدند. مدتي موضوع محاكمه نصرت‌الدوله مطرح بود؛ گفتند: مردم براي تماشا ازدحام كرده بودند. بليط سيصد صندلي تماشاچي فروخته بودند. تظاهر غريبي در اين موضوع مي‌شود. گفتم:‌ در مجلس نصرت‌الدوله [و] مدرس طرف شدند. مدرس ريشش را گرفت [و] گفت: خواهي رفت! و گفت: تو خواهي رفت. بالاخره در مدت كمي هر دو رفتند [و] محبوس شدند. منتها نصرت‌الدوله با فضاحت و رسوايي، زيرا يك آدم جاني خائن به مملكت است. از قرارداد، كودتا و غيره هميشه دستش داخل و عامل قوي بوده. معززالملك گفت: حاج اميرمسعود مايل است منزل‌هاي طهران خود را در خيابان فرمانفرما با منزل‌هاي مشهد عوض كند. گفتم: حاضرم. آن‌ها رفتند. عباس ميرزا موثقي، پسر خازن‌السلطان كه در پست مستخدم است، آمدند. شاهزاده گفت: خانم خازن‌السلطان كه منزل حاج مشيراعظم رفته بود، از وصلت شما صحبت شده، اظهار تمايل كرده‌اند. حالا اگر مايل هستيد، داخل مذاكره شوند. گفتم: مذاكره دختر ركن‌الدوله و دختر اشرف‌الملك هم در بين است. پسر خازن‌السلطان قدري تار زد. خوب نمي‌زد. چند دست تخته با عباس ميرزا زدم. رفتند. ساعت چهار شام خورده، خوابيدم. آدم فرخ‌ميرزا نوكر آورده بود. گفتم: صبح بياورد.

پنج‌شنبه، 11 ارديبهشت 1309:
صبح برخاستم، آدم فرخ‌ميرزا نوكر آورده بود. پسند نكردم. علي‌اكبر گفت: ديشب در صحراي دولاب يك نفر مرد و يك نفر زن كشته شده است. ميرزا عبدالله قبض اجاره منزل را آورد. ده تومان بقيه اجاره ماه گذشته را گرفت. بعد از ورزش، شيركره صرف كردم. كليمي جوهر قرمز آورد. علي‌اكبر آرد برد بدهد نان بپزند.

پنج‌شنبه، 18 ارديبهشت 1309:
صبح از خواب برخاسته، هوا خيلي گرم. بعد از ورزش، چون شير بريده و كره نبود، نان و چاي صرف كرده، محمدتقي آمد. فرستادم بابت اجاره منزل اكاپيوف سه تومان از حسن آقا مساعده گرفت، آورد، نهار را راه انداخت. مشغول نوشتن كاغذ به حاج‌محمد جعفر شده، وكالت خود را فرستادم كه منزل مسكوني دكتر را به ثبت بدهد. نهار صرف كرده، عصر از شدت گرما، كه تقريباً 26 درجه بالاي صفر بود، رفتم در حوض‌خانه. محقق‌الدوله فرستاد كه غروب با مبشرالسلطنه، كه سابقاً مبشر ديوان [و] رئيس خراسان بود، بيايد ملاقات من. عذر خواستم. پاكت كشميري توسط پست هوايي رسيد. فوراً جواب نوشته، دادم سيف‌الله ببرد پستخانه. قريب غروب فريضه به جا آورده، نماز مغرب [و] عشاء هم خوانده، رفتم طرف منزل تدين. رسيدم به منزلي كه جنب منزل تدين [است و] سيدكاظم ـ نماينده يزد ـ مي‌نشست و در دورة وكالت خواستم اجاره كنم. ديدم دكتر سنگ ـ نماينده مازندران ـ لخت ايستاده. گفت: تازه خريدم، مشغول بنايي هستم، در شش هزار تومان، هزار و دويست ذرع است. مرا برد تو تماشا داد. اطاق‌هاي بزرگ را كوچك كرده، تصرفاتي نموده برود. اغلب وكلاء در دوره وكالت، بر اثر مواجب زياد يا استفاده، منزل خريداري كرده‌اند و تقريباً متوقف طهران شده‌اند. از جمله خود من. منتها پول نداشتم منزل بخرم. رفتم منزل تدين و سيدكاظم و صنيع‌السلطان. نبودند. رفيع‌السلطنه [و] برادرش رسيدند. رفتيم منزل رئيس‌التجار. گفت: درخواست رفيع‌السلطنه [را] به وزير دربار داده، به اسدي سفارش كرده [كه] به او كاري رجوع كنند. رئيس‌التجار قدري از وضعيت خودش دلتنگي كرد. قاضي‌زاده آن‌جا بود. بعد از دو ساعتي برخاسته، آمديم. در سه‌راه امين‌حضور، رفيع‌السلطنه [و] برادرش رفتند. من هم آمدم منزل. شام خورده، خوابيدم.

جمعه، 19 ارديبهشت 1309:
امروز عيد اضحي است. صبح برخاستم. بعد از ورزش، شيرچاي صرف كردم. چون پول نداشتم، و اسبابي كه گرو بگذارم نبود، گوسفند قرباني، برخلاف سنوات، نخريدم. و از اين جهت طبعاً متأثر بوده، شكر خدا كردم. لباس پوشيده، رفتم منزل محقق‌الدوله. عذرخواهي ديروز كردم. از آن‌جا رفتم منزل حاج معتضدالدوله. لب تلخ، وسط باغ، روي نيمكت نشستيم. گفت: پنجاه هزار تومان قرض دارم، فكر كردم كه خودم را از دادن ماهي پانصد تومان فرع خلاص كنم. قريب سي هزار ذرع زمين، زاويه راه شميران بيرون دروازه‌دولت، دارم، ذرعي 12 قران مي‌خرند. خيال كردم بفروشم، باغ و منزل شهر را هم بفروشم، قرض‌ها [را] بدهم و خودم را راحت كنم. شش هزار ذرع زمين بيرون مي‌ماند، ساختمان كرده، منزل، و آخر عمري راحت كنم. خيال او را تأييد كردم كه دنيا ارزش ندارد. برخاسته، تا در باغ مشايعت كرد. بين راه گفت: جمعه گذشته رفتم حضرت عبدالعظيم، سر قبل مرحوم ميرزا سيديوسف، پدر حاج ساعدالسلطان. قبر ديگر آن‌جا ديدم. تعجب كرده، پرسيدم. گفت: قبر داداش بيگ، پدر اعليحضرت پهلوي، است كه تازه مطلع شدند و تشريفات قاري قرار دادند. گفتم: در صورتي كه سال‌ها پدر شما و خود شما لشكرنويس فوج سوادكوه بوديد، چگونه از فوت مرحوم داداش بيگ، سلطان فوج، و محل دفن او خبر نداشتيد؟! مثل كريم‌خان زند تويسركاني و مسافرت تويسركان و بينا شدن كور سر قبر پدر كريم‌خان و تغيّر كريم‌خان به او [را] نقل كردم. فوق‌العاده خنديديم. رفتم منزل افسر. انتخاب‌الملك [و] صدرالتجار [و] جمعي آن‌جا بودند. صدرالتجار گفت: چندر روز است از مشهد مراجعت كرده، مي‌خواست برود مهماني. خداحافظي كرده، رفتم منزل سردار نصرت كلالي. دو گوسفند قرباني مي‌كردند. منزلش فقرا جمع بودند. رفتم تو. شربت آوردند. تنقيد محاكمه نصرت‌الدوله و وضعيت مجلس و وكلاء را كرد. گفت: شاه امروز به موقر تغيّر مي‌كردند كه در خوزستان عمارت ساخته است. آمدم منزل. خيلي عرق كرده بودم. در حوضخانه نشستم. نهار خوردم. خوابيدم. طوفان سختي شد، به‌طوري كه نگذاشت بخوابم. رفتم اطاق بالا. يك ساعت طوفان امتداد داشت. هوا ساكت [و] گرما خفيف شد. روزنامه ايران خواندم. در سلماس زلزله شديدي شده. شهر خراب [و] دو هزار نفر تلف شده‌اند. شاه اعانه داده است. امير اعلم رفته است با طبيب و دوا. وضو گرفته، فريضه به‌جا آورده، لباس پوشيده، با درشكه رفتم بيرون دروازه‌دولت، منزل منصورالملك ، كه ديروز آمده است. فردا مي‌رود. امير نصرت ، نماينده تبريز، حاج صدق‌السلطنه ، وكيل دورة گذشته، پسر سپهدار و وفا و يك نفر ديگر بودند. بعد حاج مشير اعظم وارد شد به فاصله كمي. چاي خورديم. منصورالملك وارد شد. فقط به حاج مشيراعظم دست داد، آمد زير دست من نشست. موقع نشستن ملتفت شد كه هستم. دست گرمي با فشاري داد: نسبت به من تعارف چرب نرمي كرد. پرسش حال نمود. از ملاقات [و] رفتن من اظهار خوشوقتي [و] امتنان نمود. بعد از نيم ساعت، امير نصرت [و] صدق‌السلطنه برخاستند. با هم آمديم بيرون. هر سه نفر در اتومبيل امير نصرت نشستيم. [در] ولي‌آباد، صدق‌السلطنه پياده شد. من هم سر خيابان حاج سقّاباشي پياده شدم. بين راه، امير نصرت از قائم‌مقام‌الملك عدل شكايت مي‌كرد، كه ضديت مي‌كند، دسته‌بندي مي‌كند. رفتم منزل اسدي كه [مي]گفتند اين دو روزه مي‌رود. نبود. پسر خُل نامربوطش، كه وكيل مجلس است ، بود با موتمن دفتر. قدري صحبت كرديم. سربه‌سر اسدي‌زاده گذاشتيم كه وكالت چرند است، موضوع ندارد. موتمن دفتر، كه محاسب آستانه است، گفت: خالصي‌زاده، مستأجر املاك عراق آستانه، اجازه نمي‌دهد. اوين را از او منتزع و به رعايا اجاره داديم. گفتم: اگر او واگذار نمود من براي اجاره حاضرم. غروب برخاسته، رفتم منزل ياسايي. كارت دادم. رفتم منزل نيرالدوله. سردار ساعد [و] او مي‌آمدند بيرون. گفت:‌اين چند روزه مي‌روم. سوار اتومبيل خواستند بشوند. به نيرالدوله گفتم: منزل باغ را بفروش. سردار ساعد گفت: چند نفر،‌كه يكي داگر است ، سي هزار تومن مي‌خرند، نمي‌دهد. ديدم پارسال با مبل [و] اسباب بيست و هفت هزار تومان مي‌گفت، نمي‌خريدند، حالا سي مي‌گويد. آن‌ها رفتند. من هم رفتم در منزل امير حشمت، مشيرمعظم، صدرالتجار، سيدكاظم، مشاورالوزاره، فرشي ، امير امجد. نبودند. آمدم طرف منزل [در] سرچشمه به صنيع‌السلطان، شاهزاده عبدالباقي ميرزا [برخوردم]. به اتفاق آمديم در منزل عباس ميرزا. نبود. آمدند منزل من. با صنيع چند دست تخته زديم. رفتند. گفته بودم كاهو بياورند. نياورده بودند. اوقاتم تلخ شد. چايي روسي نداشتيم. جوهر سفيد نبود. جوهر قرمز نبود. شكر خدا كرده، شام خورده، خوابيدم.
هوا از عصر تغيير كرده، چهار پنج درجه پايين آمد. شب روزنامه ايران مي‌خواندم. بر اثر توقيف گاندي در تمام نقاط، هندي‌ها عزا گرفته و سرتاسر هندوستان انقلاب است. زلزله در هندوستان شده. هندي‌ها گفته‌اند بر اثر توقيف گاندي است، خداوند غضب كرده است. عصر، ساعدالسلطنه الهامي، رئيس سابق استيناف خراسان، مستشارالدوله امير نصرت، فرشي آمدند. منزل نبودم.

شنبه، 20 ارديبهشت 1309:
صبح از خواب برخاسته، بعد از ورزش معولي، نان [و] چاي [و] شير صرف كرده، مشغول نوشتن كاغذ به حاج‌محمد جعفر در خصوص منزل، و حاج ميرزاحسين در خصوص طلب از زوار شدم. يادداشت يوميه كردم. مشق نمود. اندازة مچ پا، زير زانو [و] ماهيچه پا را گرفتم. از 20 اسفند 1308 كه اندازه گرفته بودم، نصف سانتي‌متر كلفت‌تر شده، ولي ران يك سانتي‌متر باريك‌تر شده، معلوم مي‌شود از كپل و ران لاغر مي‌شوم. فقط خيال سل، كه تصور مي‌كنم از مرحومه فخر‌الزمان سرايت كرده و دركمون است، مرا زحمت مي‌دهد و ماليخوليا شده كه روز به روز لاغر و بنيه ضعيف مي‌شود، بعد بروز مي‌كند. در صورتي كه زيادي سن سبب لاغر شدن است. گرچه تاريخ ندارم، ولي از حساب اوقات تكليف، كه در سال 1308 قمري [در] مشهد زير كرسي شيخ ابوتراب نزديك حمام شاه شدم، عصر موقعي كه سيوطي مي‌خواندم پيش او، حالا بايد پنجاه و شش هفت سال از عمر من گذشته باشد. به‌هرحال، از دو سال قبل، وصلت حاج رفيع‌الدوله، به واسطه صدمات، از حيث صورت و بدن شكسته شدم. ظهر، همشيره آمد توي مطبخ و حياط. اين زن پير هفتاد [ساله]، اظهاراتي كرده، اوقاتم [را] تلخ نمود. به او گفتم: همشيره، محمدتقي هم آش‌رشته مي‌پخت! بعدازظهر، نهار صرف كرده، خوابيدم. مرحوم پدرم را خواب ديدم كه زير كرسي نشستيم، مشق مي‌كنم. ايشان هم مشق مرا تماشا مي‌كردند نيم ورقي درشت [و] ريز نوشته بودم. در اين بين، در پشت سر، توي درگاهي، يك نفر سلام كرد. برگشتم. ديدم ميرزا عبدالحسين، منشي تفتيش نظميه خراسان [در] اوقات تصدي من، 1333، كه قريب پانزده سال است فوت كرده، با سر برهنه، صورت رنگ پريده، سرداري سفيد در برف ايستاده. اجازه جلوس به او دادم. آمد از پشت سر من پهلوي پايه كرسي آقا نشست. اظهار مي‌كرد: حاضر نيستم قبول كنم اين خدمت را. بيدار شدم. مدتي فكر مي‌كردم كه اين خواب چيست و اين چه نشئه‌اي است. قدري مشقش كردم. وضو گرفتم، فريضه بجا آوردم و از تغيّر نسبت به همشيره پشيمان شدم. رفتم ايوان. همشيره خواست برود. نگذاشتم. مهرباني كردم. بعد از مغرب، فريضه بجا آورده، بين دو نماز از دنيا و گذشته فكر مي‌كردم. در طاقچه عكس مرحومين ميرزاتقي مستوفي شاهرودي و آقاحسن، فراشباشي مرحوم جهانسوز ميرزا حاكم شاهرود، كه در 1317 قمري انداخته بوند [، بود]. من هم منشي‌باشي بودم. تماشا و فكر آن تاريخ را، كه سي دو سال است، مي‌كردم. مثل خواب بود. عجب دنيايي است. بعد، قدري مشق كرده، شام خورده، خوابيدم.

يكشنبه، 21 ارديبهشت 1309:
صبح از خواب برخاستم. خيلي كسل بودم. بيرون نرفتم. بعد از ورزش، شيرچاي صرف كرده، كاغذي از ميرزا عزيزالله مشرف و ضياءالطباء رسيد. خوانده، جواب ضياء را نوشتم. همشيره خداحافظي كرده، رفت. روزنامه ايران آوردند. خواندم. انقلابات هند سخت شده، در تمام نقاط آذربايجان زلزله شده است. قدري مشق كردم. محمدتقي آمد. گفتم دو تخته زري قديمي و دو طاقه شال سفيد آبي را برد بانك ملي گرو بگذارد و پول بگيرد كه هيچ پول نداريم.

سه‌شنبه، 23 ارديبهشت 1309:
صبح برخاسته، بعد از ورزش شيركره صرف كردم. سيف‌الله رختم [را به] حمام برد. رفتم حمام خيابان نايب‌السلطنه، رنگ حنا بسته، قريب ظهر آمدم منزل. روزنامه ايران آورده بودند. خواندم. موضوع مهم انقلاب هندوستان بود. نهار صرف و راحت كردم. عصر، خليفه كليمي آمد بابت جوهر پنج هزار گرفت و اصرار داشت دختر اشرف‌الملك را بگيرم. هوا منقلب و باد مي‌وزيد. فرستادم حاجي‌خان آمد. قدري مشق حجازي و كسري كردم دو هزار دادم. رفت [كاغذي به حاج‌محمد جعفر و ضياءالاطباء نوشتم. به حاج‌محمد جعفر براي فروش منزل و انتخاب بلديه نوشتم كه صلاح است در انتخابات شركت، او و من عضو انجمن شويم و در اين موضع وضع ماليات به مردم مشهد خدمتي كرده باشيم. به ضياءالاطبا حواله كردن پانزده تومان بقيه اجاره گاراژها و مستأجر براي گود سيلوك پيدا كردن.] صبح، كاغذ كشميري و ضياءالاطبا را دادم برد انداخت به صندوق پست. ساعت چهار، شام خورده، خوابيدم.

چهارشنبه، 24 ارديبهشت 1309:
صبح از خواب برخاستم. بعد از ورزش، عوض شير گفتم خاكشير سكنجبين يخ مال درست كنند، بخورم براي دفع زرداب و صفرا. و اين تجويز دكتر حسين‌خان نراقي مشهد بود. و دو سه سال قبل به او... دادم، چاق و ضربه شده بودم. ولي بعد از حركت از مشهد تا مرحومه فخرالزمان ترك شد، به همان نسبت بنيه ضعيف شد. بعد از قدري فاصله، چاي [و] نان [و] كره خوردم. روزنامة ايران آوردند. خواندم. موضوع مهم واگذاري بانك شاهنشاهي (بانك انگليس) امتياز طبع اسكناس به دولت ايران در مقابل گرفتن دويست هزار ليره مطابق قراردادي بود متضمن چند ماده و حق گرفتن اموال غيرمنقوله مردم و خريد آن با اجازه نگاهداري يك سال. دولت در اين خصوص موفقيتي حاصل كرده، با طبع اسكناس خودش چه‌قدر اعتبار داشته باشد. ظهر نهار صرف كرده، راحت كردم. عصر گفتم سيف‌الله صندلي [و] مبل آورد در حياط، زير درخت گلابي، بعد حياط را آبپاشي كرد. عصر، سعدالسلطان و امير سپهري [و] برادرش آمدند. قبلاً ميرزا هاشم‌خان محيط، مدير وطن، آمد [و] در اطراف وضعيت و پريشاني مردم و پيشامد، پاره‌اي مذاكرات و در تشكيل شركت و طبع سهام حرف‌هايي زد [و] رفت. بعد، اول شب آن دو نفر هم رفتند. ملك‌زاده، رئيس معارف خراسان [و] برادر ملك‌الشعرا، با رفيع‌السلطنه و اخويش آمدند. [از] قراداد دولت راجع به بانك انگليس تعريف كردند. خوراكي صرف كردند. ساعت چهار آن‌چه اصرار شام كردم، نمانده، رفتند. چون شام آبگوشت داشتيم، گفته بودم محمدتقي احتياطاً چلو قزويني تهيه كرده بود، با خورشت قرمه‌سبزي آوردند، خوردم. خيلي بدخورشي بود. بعد از شام خوابيدم.

پنجشنبه، 25 ارديبهشت 1309:
صبح از خواب برخاسته، بعد از ورزش معمولي، خاكشير سكنجبين با يخ حاضر كرده بودند. صرف و بعد كره و چاي خورده، لباس پوشيده رفتم منزل رفيع‌السلطنه [با او و] برادرش آمديم به مسجد سر كوچه دردار، به فاتحه پدر دكتر آصف. توي مجلس نشستيم. جمعيت نبود. محتشم‌السلطنه، پدرزن دكتر، و نصيرالسلطنه ، پسرش، كه والي فارس بود و نديده بودم، آمدند. سردار اسعد [و] برادرش امير جنگ آمدند. آقاضياء پسر شيخ فضل‌الله، كه نديده بودم، وارد شد با كلاه پهلوي و عينك. خيلي نامربوط بود. هيكلش هم مثل اخلاقش بود. قريب ظهر، وزير داخله، اديب‌السلطنه بيعرضه، آمد، ختم را جمع كرد. حضار رفتند. من با دكتر آمدم منزلش. برد تو. چند نفر ديگر هم بودند. نهار صرف شد. بعد آمدم منزل راحت كردم. عصر صورت را اصلاح، لباس پوشيده، رفتم منزل محقق‌الدوله. دم حضو نشستيم. گفتم: شنيدم ميرزا علي‌خان سياسي، مدعي‌العموم ديوان جزا، همسايه شما، به علت اجاره‌كاري [؟] منتظر خدمت شد. گفت: من هم شنيدم. پول خواست. گفتم ندارم. گفت: از عباس ميرزا صد تومان براي من قرض كنيد... به وي مي‌دهم. قريب غروب رفتيم سه‌راه امين‌حضور. توي واگون سوار شديم تا ميدان. از آن‌جا اتومبيل سوار شده، ميدان شاهپور پياده شده، كرايه را من دادم. رفتيم خيابان گمرك منزل دكتر متين. سر كوچه، شيخ‌باقر نجم‌آبادي... ، اميرامجد، محمدولي ميرزا، عباس ميرزا، يگانه، رضاقلي ميرزا، صنيع‌السلطان، سيدجواد خان ... آمدند. مجلس گرم و حضرات شروع كردند. دكتر خيلي تشريفات فراهم كرده بود. سردار سيف‌السلطنه رفته بود قزوين و عذر خواسته بود. آخر شب حاج علي‌اكبر خان شهنازي آمد. معركه كرد. رضاقلي ميرزا [و] پسر اناري [؟] مي‌خواندند. شهنازي تار، يگانه ويولون مي‌زدند. خوراك صرف، نصف شب حركت كرديم. شب جمعه قرار شد منزل محمد ولي ميرزا [و] محمد ولي ميرزا نشسته، يكي دو قران داده، در منزل محقق‌الدوله پياده شده، هر يك به منزل خود رفته. خوابيدم.

جمعه، 26 ارديبهشت 1309:
صبح فوق‌العاده كسل، دير برخاستم. خاكشير خوردم با نان [و] كره. حالت ورزش نداشتم. خوابيدم. نزهت آمد. با او شوخي كردم. بعدازظهر از روي بي‌ميلي غذا خوردم. اسباب‌هاي توي اطاق وسط را به ملاحظه گرما بردند در حوضخانه گذاردند. عصر رفتم منزل حاج معتضدالدوله. دم حوض، وسط باغ نشستيم. خيلي باصفا بود. بعد برادرش آمد كه نديده بودم. راجع به باقره، نزديك اوين، ملك آستانه با او شور كردم. صلاح نديد. گفت: اجاره كاري آستانه بي‌اعتبار است. ده هزار تومان قيمت هوايي و خرج قنات كه به او داده مي‌شود، ممكن است ملك شش‌دانگي خريد. به خيالم چسبيد. منصرف شدم. غروب برخاستم. آمدم خيابان دوشان‌تپه. چون امروز اسبدواني بودف مردم دسته‌دسته مراجعت مي‌كردند. آمدم در خيابان شاه‌آباد. به مشير معظم برخوردم. با سلطان محمد خان عامري تعارف كرديم. با مشير معظم رفتيم منزلش. توي خيابان سر درخت‌ها قاليچه انداختند. تخته زديم. كباب خورديم. حرف زديم. گفتم: امير امجد مي‌گفت را پُرت مؤسسه را راجع به سرسال خدمت كه متقاعد شود، دولت تصويب كرده است و بايد متقاعد شود. نوكري به درد نمي‌خورد. نقل كرد كه دودانگ منزل بيروني پيش وكيل ملاير و چهاردانگ پيش پسر سالارالدوله گرو است، توماني دو پول فرع. از پسر سالارالدوله تعجب كردم كه از كجا پول آورده است. ساعت چهار آمدم منزل. شام خورده، خوابيدم.

شنبه، 27 ارديبهشت 1309 (عيد غدير):
صبح از خوا برخاسته، بعد از ورزش خاكشير سكنجبين صرف، و پس از آن چاي كره خوردم. مشغول مشق شدم. كبري آمد. شوهرش دم در حياط به ملاحظه عدم اطمينان به او، كه پسره شوفري است، نشسته بود. رفتم در حوضخانه. مجله عصر جديد، كه مدير آن فرخ‌الدين پارساست آورند. ماهانه را هفتگي كرده است. خواندم. نهار آش‌رشته پخته بودند. خوردم. راحت كردم. عصر گوهر كليمي و دخترش آمدند يك نفر سيّد كه در دشت فراز ساكن است آمد كه مقني است در قنات فرح‌بخش كار كند. تحقيقاتي از مزرعه مستوفي‌الملك، كه در آن‌جا مقني‌گري كرده، كردم. گفت بااستعداد است. گفتم چند روز ديگر بيايد جواب قطعي بدهم. لباس پوشيده رفتم منزل مستوفي‌الملك كه در كوچه معزالدوله است. نبود. مدير نظام، ميرزا ارسطو خان كه در 1330 قمري جزو معلمين اردو بود [و] دوست بوديم، رسيد. به اتفاق رفتيم منزل دكتر حسين‌خان. قدري صحبت كرديم. تخته زديم. غروب خداحافظي كرده رفتيم منزل فرشي و سيدكاظم. نبود. در مغازه كمپاني اتومبيل فروشي ورندرز، ميرزا علي‌اصغر كاسب را برداشته رفتيم خيابان لاله‌زار در دواخانه كه جديداً لتر . قپان گذارده بود. چهارشاهي داده و خود را وزن كردم. شصت و هفت كيلو كه 22 من و 13 سير مي‌شود بودم. از 20 اسفند سال گذشته تا حال، كه دو ماه و خورده است و جوهر صرف مي‌كنم، يك من و سيزده سير وزين‌تر شدم. خيلي خوشحال شدم كه از پارسال بنيه‌ام قوي‌تر شده است. در خيابان، ميرزا قاسم‌خان بانك را ديدم. قدري صحبت كرده، از اقدام به شركت و تشكيل تجارتخانه شرح دادم. تأييد و تشويق نمود. به كاشف گفتم: نظامنامه آن را مطابق قانون تجارت بنويسد، حاضر كند. عصر آمدم منزل. همشيره براي تبريك عيد مي‌خواهد برود. گفتم نرود همين‌جا باشد. قبول كرد. شام خورده، خوابيدم.

يكشنبه، 28 ارديبهشت 1309:
صبح برخاستم. ورزش نمودم. خاكشير سكنجبين بعد چاي كره خوردم. همشيره رفت. فرستاد حاجي خان بيايد، نبود. مشغول نوشتن يادداشت يوميه شدم. قريب ظهر شيخ محمدحسين آمد. نقل كرد كه چهار روز قبل دماوند رفته، مراجعت كرده. [از] قنات فرح‌بخش مثل سابق آبي جاري نيست. خيلي تعجب كردم [كه] چه‌طور قناتي است كه با اين‌كه بهار است آب آن جاري نشده است. پول قرضي مي‌خواست. گفتم: منزل كه فروخته شد مي‌دهم. نهار خورد، رفت. راحت كردم. عصر قدري مشق كردم.

سه‌شنبه، 27 خرداد 1309:
صبح زود برخاسته، از پشه‌بند بيرون آمده، عذرا را در اطاق بيدار كرده، ورزش معمولي نموده، چون نزهت ديروز با مادرش رفته بود برود حمام، كسي نبود برود شير بگيرد. نان چاي صرف كرده، لباس پوشيده، رفتم از دواخانه خيابان عين‌الدوله تلفن كردم منزل ياسايي. نبود. رفتم دكان كلاه‌دوزي سرچشمه نشستم. مقواي كلاه مرا نبريد. اندازه گرفت. قرار شد ماهوت بخرد درست كند. قريب ظهر منزل مراجعت كردم. نهار خورده خوابيدم. عصر روزنامه ايران خواندم. انقلاب هندوستان [را] نوشته و مرخصي نصرت‌الدوله را، كه روز عاشورا مسوفي‌الممالك حضور شاه توسط كرده، درج بود. وضو گرفته، فريضه به جا آودرم. رفتم منزل امير ارفع نبود. رفتم منزل حاج معتضدالدوله. در حوضخانه نشستيم. مشغول صحبت شديم. به‌طوري كه اظهار كرد، در امامزاده قاسم، باغ مشير نظام نوري را، كه قريب پنج هزار ذرع است، سه هزار تومان خريداري كرده است و خيال دارد علاقجات شهريش را كم و تقليل كند. او هم پيش‌بيني وضعيت بدتر را مي‌كرد. قريب غروب برخاسته، سري به منزل زده، رفتم منزل ميرزا جوادخان امامي، پسر امام جمعه خويي، كه دوره ششم وكيل خوي بود و به تازگي منزل سابق سردار منظم گرگاني [را] اجاره كرده در خيابان عين‌الدوله ماهي چهل تومان. در حياط كوچك بيروني نشستيم. بعد كي استوان آمد. صحبت شروع شد در اطراف اقدام در انتخابات. قرار شد امامي بدواً از تيمورتاش وقت خواسته، ملاقات و مذاكره نموده، زمينه خود را به دست بياورد، تا [به] دنبال ما هم تعقيب كنيم. كي‌استوان گفت: به‌طوري كه شنيدم در باجگيران خراسان انقلاب شده، بيرق سرخ كشيده‌اند و وضعيت آذربايجان هم خوب نيست. امامي گفت: يك نفر خواب ديده كه از طرف آذربايجان شعله آتش بلند شده، طرف طهران آمده، فضاي طهران را گرفته، به طرف خراسان رفته، آن‌جا خاموش شده است. باز نقل كرد كه ديگري خواب ديده كه در محلي اجتماع زيادي است. گفتند: شاه مي‌آيد بعد از قدري انتظار شاه وارد شدند. در صورتي كه داراي عمامه و ريش بلند و عبا هستند. با حالت انقلاب و تشويق مردم را مخاطب ساخته، مدتي صحبت كردند. بعد امر كردند مردم نشستند. ايشان هم نشسته باز مشغول صحبت شدند با يك حرارت و حدّت. در اين بين رفتند. خيلي حيرت كرديم و استغاثه نموديم كه خدا رحم كند. با اين وضعيت معلوم نيست چه خواهد شد. خلاصه، امامي پيشنهاد كرد كه خوب است ما سه نفر روي اصول رفاقت و تعاون متحد شويم [و] وكالت يكي از كارهاي تعاوني باشد. من قبول كردم. كي‌استوان تأييد و تقويت نمودند و ... شمردند در تشكيل مثلث و فوايد آن. هر سه نفر برخاسته، دست داده، تعهد معيت و رفاقت مادام‌العمر كرديم. قرار شد هفته‌اي دو شب، شب يكشنبه و شب چهارشنبه، سه نفري جلسه داشته، مذاكرات كنيم. كي‌استوان موقع ورود دو قران از من گرفت داد درشكه‌چي، موقع رفتن هم دو قران ديگر دادم سوار درشكه شود. جلسه آتيه منزل من شد. آمدم منزل، شام خورده، در ايوان توي پشه‌بند خوابيدم. شب نزهت با مادرش آمده بودند.

چهارشنبه، 28 خرداد 1309:
صبح برخاسته، بعد از ورزش، شيرچاي صرف كرده، رفتم منزل ياسايي. نبود. رفتم منزل افسر. در حياط يكتاي پيراهن نشسته بود. گفتم: آمدم شما را ببرم به وزارت داخله كه راجع به حقوق انتظار خدمت با وزير مذاكره كنيد. قبول كرد. تلفون كرد سردار ساعد نيشابوري با اتومبيل آمد. گفتم: آمدن من لازم نيست. شما برويد. سردار ساعت را سفارش كرده، ‌رفتم منزل امير تيمور. نبود. رفتم منزل حاج معين‌الممالك رشتي، نوة سپهسالار ... ، كه داخل نظام بود؛ از جنگ شاهسون‌ها تعريف كرد. قدري خُل به‌نظر من آمد. بعد از ساعتي با حاج معين‌الممالك آمديم بيرون. سوار اتومبيل شديم. سر كوچة حمام عين‌الدوله پياده شدم. خوب زيرزميني ساخته شده. از قوام‌السلطنه پرسيدم. گفت: منزل... دارد، بد مي‌گذرد. خيال دارد برود شميران يا دماوند. با كسي مراوده نمي‌كند. يك دست بيست زديم. آمدم حوضخانه. خنك شدم. لباس پوشيدم. محمدتقي صندلي‌ها [را] در حياط زير درخت‌ها گذاشت. شيخ محسن كمالاتي، عضو ثبت اسناد، آمد. بعد فرخ ميرزا و مشيرمعظم و امير ارفع و رفيع‌السلطنه و برادرش و سالار مكرم آمد. مشغول صحبت شدند. معلوم شد رفيع احمق حاكم ترشيز شده است. ساعت سه شب، كمالاتي، فرخ‌ميرزا، سالار مكرم رفتند. من [و] امير ارفع مشغول بازي بيست شديم. باختم. دكتر آصف آمد. با رفيع‌السلطنه و برادرش، قرار شد فردا شب برويم ديدن حاذق‌الدوله، برادر صحت‌الدوله ـ رئيس صحيه لشكر شرق. ميعادگاه دواخانه آصف معين شد. ساعت 4 همه رفتند. من شام خورده، در پشه‌بند خوابيدم.

پنجشنبه، 29 خرداد 1309:
صبح برخاسته، پس از ورزش شيرچاي صرف كرده، رفتم مؤسسه تقاعد. بين راه حاج مشاورالوزاره، برادر كمال‌الوزاره، كه مقاعد شده [را] ديدم. شرح دعوت به ثبت اسناد و مأموريت اصفهان را نقل كرد كه مشغول تحصيل اطلاعات است. اعظمي گفت: سند خدمت را در 31 سال [و] 5 ماه صادر نموده. امضا نمودم. پيش فريور، رئيس مؤسسه، بود. او ايراد كرده كه حكم اصل نيست، اشكال دارد. بعد قرار شد اعظمي تعقيب و به امضاي او برساند. رفتم وزارت‌ داخله، مهذب‌السلطان رئيس كابينه. قدري نشستم. عبوس كرده، چيز مي‌نوشت. قيافه تلخي داشت. دمغ است، خوشم نيامد. برخاسته، خداحافظي كرده، در اطاق ميرزا احمدخان، مدير مركز، قدري نشستم. برخاسته، آمدم. از قاپوچي دم در پرسيدم: افسر ديروز آمده؟ گفت: خير! تعجب كردم كه عجب نامردي است. رفتم اطاق ميرزاعلي اصغرخان دانش. قرار شد با كاشف شب دوشنبه براي مذاكره شركت بيايند منزل من. رفتم حجرة عبداللهيان. يك تومان از حسن‌آقا قرض كردم. پول نداشتم. رفتم مطب دكتر متين. يگانه ويلون زن آن‌جا بود. دكتر مرا اطاق عقب برد، راجع به تشكيلات تجمع صحبت كرد. قرار شد شب سه‌شنبه با يكي دو نفر بيايد منزل صحبت كنيم، زيرا من تجمع و تشكيلات را با عدم ميل دولت... مي‌دانم. با يگانه سوار اتومبيل شده، كرايه او را داده، آمدم منزل. هوا خيلي گرم بود. نهار خورده، خوابيدم. عصر برخاسته، رفتم توي حوض آب سرد. ليمو [و] گل گاوزبان خورده، لباس پوشيده، رفتم منزل دكتر حسن‌خان. دو نفر بودند، ... مي‌زدند. رفتند. مدتي با دكتر مشغول صحبت وضعيت بوديم. گفت: اگر در مجلس ده نفر با من بودند، مخالفين آزادي مردم را، كه شاه را اغفال مي‌كنند، تكان مي‌دادم. به فروغي پيغام دادم، قبول نشد. از انتخاب آتيه خود اميدوار بود، در صورتي كه معلوم نيست. ساعت دو، برخاسته رفتم منزل اميرارفع. توي باغچه نشسته بود. ميرزا محمدعلي‌خان كركاني آن‌جا بود. رفت. مشروب آوردند. صرف كرد. بيست زديم. تقويم سيدجلال را آوردند. خواندم. حيرت كردم. از ناخوشي مصنوعي اميراعلم در مشهد موقع استنطاق نقل كرد و از جفربهاءالتوليه، وزير آستانه رضوي، تعريف كرد كه تعجب‌آور بود. بعد خوابي را نقل كرد كه چند ماه قبل ديده. خيلي غريب بود. گفت: ديدم شاه در بين زمين [و] آسمان ايستاده، مثل پرده سينما يك‌مرتبه غايب شد. به‌جاي شاه طفلي با تاج سلطنت نمايان شد. پس از قدري، پرده قلمكاري از پهلو نمايان و بالرزش و موج حركت كرده جلوي طفل را گرفت و حايل شد، بعد محو گرديد. ساعت چهار آمدم. منزل، شام خورده، در پشه‌بند خوابيدم.

 

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : منزل ,كردم ,كرده، ,ميرزا ,گفتم ,كرده ,رفتم منزل ,ارديبهشت 1309 ,خورده، خوابيدم ,آمدم منزل ,ساعت چهار ,خورده، خوابيدم يكشنبه، ,ايران آوردند خواندم ,
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم4


منزل ,كردم ,كرده ,ميرزا ,ديدم ,گفتم ,رفتم منزل ,خورده، خوابيدم ,اسفند 1308 ,آمدم منزل ,روزنامه ايران ,روزنامه ايران آوردند ,كردم روزنامه ايران ,موز

یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم3

:: یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم3
منزل ,كردم ,كرده ,ميرزا ,ديدم ,گفتم ,رفتم منزل ,خورده، خوابيدم ,اسفند 1308 ,آمدم منزل ,روزنامه ايران ,روزنامه ايران آوردند ,كردم روزنامه ايران ,موزشنبه، 3 اسفند 1308:
قبل از ظهر بيدار شدم. به خاطرم آمد كه در عالم رويا ديدم رئيس كابينه وزارت ماليه شدم. پشت ميز نشستم. كاغذ يادداشت مي‌كنم. ميرزا ابوالقاسم خان، رئيس سابق كابينه، اوراق را بهم مي‌زدند و مغلطه و اخلال مي‌كند. بعد از ورزش، شيرچاي صرف كردم. گوهر كليمي براي پول زمين آمده بود. گفتم: ندارم. قدري آرد خواست. گفتم توران داد. باد مي‌وزيد. مشغول نوشتن جواب هاشم‌آقا، نوه دايي پدرم، شدم كه تقاضا كرده بود برادرش كه در آلمان تحصيلات طياره‌راني طي كرده، به طهران بيايد در خدمت دولت و نظام مشغول شود. و جواب ميرزا غلام‌رضا حيدرزاده، و همشيره كوچكم شدم. بعد از اتمام تمبر چسبانيد، دادم برد توي صندوق پست انداخت. نهار فرني خوردم. باز حالت سستي در من پيدا شد. قدري راه رفتم. زير كرسي لميدم. نيم ساعت به غروب برخاستم. درجه حرارت زير زبانم گذاردم. بعد از پنج دقيقه ديدم پنج عشر ضعف دارم. معلوم شد حالت خستگي و سستي از ضعف است كه تصور تب مي‌كردم. بخاري توي اتاق نشيمن خود را، كه كرسي گذاردم، به ملاحظه گرم شدن هوا و عدم احتياج و ضرورت برداشتم. توران گذاشت در انبار: قريب غروب اصلاح كرده، عازم منزل وثوق‌السلطنه شدم. آصف‌الحكماء كاغذي نوشته براي فردا شب دعوت كرده بود. رفتم منزل فرخ ميرزا براي منزل دكتر اطلاع دادم. گفت: با چند نفر قرار داريم برويم ونك، زودتر برگشتيم مي‌آيم. وارد منزل وثوق‌السلطنه شدم. يمين‌السلطنه، سردار فاخر، فهيم‌الدوله، غلام‌حسين خان، پسر مانوي [؟]، عظيمي، بيست مي‌زدند. جهانگير ميرزا، پسر يمين‌السلطنه، آمد. دو دستي بيست زديم. پنج هزار باختم بيگلري آمد. ساعت 8 شب با اتومبيل او آمدم منزل. شام خورده، خوابيدم.

يكشنبه، 4 اسفند 1308:
صبح بيدار شدم. خواب ديدم با تقي‌زاده طرف مباحثه هستم و موضوعي است كه مربوط به مجلس و ملت است. اختلاف‌نظر من با او اين بود كه من مي‌گفتم: يك شاهي، 2 شاهي، 3 شاهي، 4 شاهي. او مي‌گفت: 1، 2، 3، 5. خواهش كردم با من موافقت كند، زودتر بگذرد. قبول كرد. بعد خواب ديدم با وثوق‌السلطنه جايي هستيم، زولبيا آورده مي‌خوريم. بعد از ورزش، شيرچاي صرف كرده، آدم آصف‌الحكما پاكتي به‌عنوان ميرزااحمدخان امور آورده بود. دادم برد منزل فرخ ميرزا آدمش برساند. جواب كاغذ نماينده حبل‌المتين را نوشته، از ارسال روزنامه اظهار امتنان كردم كه قريباً ارسال دارد. رفتم در حياط. ديدم مرغي كه در احمدآباد خريداري شده بود، از راه‌پله پشت‌بام مي‌آيد. گفتم: يقين مرغ تخم كرده. ابوالحسن دويد، از ايوان جست، بالا رفت. بالاي پله‌ها آمد پائين. با طرز شيريني فرياد زد: تخم! تخم! از ايوان پريد پائين. تخم از دسستش افتاد، شكست. همشيره توران رفت، برداشت، برد جايش گذاشت كه باز برود همان‌جا تخم كند. اول شب نم‌نم باران مي‌آمد. حائري‌زاده آمد. رفتيم منزل آصف‌الحكما. سالار همايون آن‌جا بود. بعد دكتر حاج رضا‌خان، ميرزا احمدخان امور، فرخ ميرزا، امير امجد، سالار نصر و پسرش، و پسر حاج رضاخان آمدند. متعاقب، دو نفر از مشايخ اكراد ساوجبلاغ مكري، كه شاه به طهران خواسته، آمدند. شال سفيد دورسر پيچيده و لباده ماهوت مشكلي بلند در بر داشتند و جلوي سينه‌زنان پهن ماهوت گذارده بودند كه به وسيله تكمه سينه‌هاي لباده را به هم وصل مي‌كرد. من هم در 1317 قمري، كه منشي‌باشي شاهزاده جهانسوز ميرزا امير تومان حاكم شاهرود بسطام بودم، همين‌طور لباس مي‌پوشيدم يك نفر از آن‌ها خيلي باهوش بود. به كنايه از طهران و زن‌هاي طهران بد مي‌گفت كه ما بايد در عبور چشم‌هاي خود را بگيريم. آن‌ها رفتند. من و امور [و] حائري‌زاده رفتيم اطاق عقب زير كرسي. اول من و امور مشغول شطرنج شديم. بعد حائري‌زاده [و] امور بازي كردند. من به حائري‌زاده كمك مي‌كردم. حائري‌زاده تازه حركات مهره ياد گرفته. بعد عباس ميرزا، ولي ميرزا، خازن‌السلطان پسر موثق الملك، خليل خان آمدند. اطاق بزرگ، جمعيت زياد بود. ساعت 6، من [و] امور [و] حائري‌زاده [و] فرخ‌ميرزا خداحافظي كرده، آمديم. باران مي‌آمد. قرار شد فردا شب برويم منزل حائري‌زاده. ورود منزل شام خورده خوابيدم.
امير امجد شب آمده بود منزل. يادداشتي نوشته بود كه در آخر كاغذ مستخدمي به وزارت ماليه علاوه كنم [كه] اگر ابهامي به نظر وزير مي‌رسد به تقاعد و مستشاري حقوق مراجعه كند. نوشته، براي امير امجد فرستادم.

دوشنبه، 5 اسفند 1308:
سحر خواب ديدم كه از مشهد عازم طهران هستم. رفتم به آستانه مقدسه رضوي مشرف شده خداحافظي كنم و مرخصي بگيرم. وارد صحن جديد شدم. ديدم پله‌هاي صحن خراب و بهم ريخته است. وارد قسمت پايين خيابان شدم. آن‌جا را هم مخروبه ديدم. به صحن قديم ورود كردم. آن‌جا را هم خراب شده ديدم. به‌علاوه ديدم بالاي گنبد اللهورديخان پنجره دارد و دو قسمت آن را خراب كرده، طرف شمال سمت بازار سرشور باقي است. پرسيدم: كي اين كارها را كرده؟ گفتند: اسدي اين كارها و خرابي‌ها را كرده كه بسازد. آمدم بيايم طرف بست پايين خيابان، يك نفر از دربان‌ها آمد، گفت: ماليات مستغلات دكان‌ها را بدهيد. گفتم: دكان‌ها خراب شده، چه مالياتي مي‌خواهيد؟ گفت: مأمورم بگيرم. تندي كردم، بد گفتم. سختي كرد كه بايد بدهيد. فكر كردم كه يقين اين را بهانه كرده‌اند كه نگذارند من بروم. از شدت اوقات تلخي بيدار شدم و مدتي در فكر گنبد مطهر بودم و آن منظره خرابي از نظرم محو نمي‌شد.
بعد از ورزش شيرچاي صرف كرده، فرستادم حاجي خان آمد مشق‌هاي گذشته را دوره كردم. دو هزار دادم، او رفت. كاغذي به افسر نوشتم و موضوع حقوق انتظار خدمت و معامله منزل را يادآوري كردم. مرغ باز هم تخم كرده بود... را كه با اسباب طلاي زنانه، محمدتقي برده بود گرو بگذارد، توسط علي‌اكبر پس فرستاده بود كه ... هستند. طلا را گذاشته، پنج تومان فرستاده بود. گفتم علي‌اكبر شب رخت حمام را ببرد، رنگ 8 مثقال، حنا 4 مثقال بگيرد، مخلوط كند، ببرد سر حمام. يك ساعت به غروب، لباس پوشيده رفتم دم دروازه دولاب، درِ منزل آصف‌الحكما. نبود. پيغام دادم باشد تا من مراجعت كنم. رفتم درِ منزل گرايلي. نبود. پاكتي كه به حاج‌محمد جعفر نوشته بودم سفارش از او، دادم به نوكرش. از همان كوچه سرازير شدم طرف خياببان اسماعيل بزاز، كه تازه وسيع كرده‌اند. از كوچه‌هاي تاريك كه با قلوه سنگ، مثل كوچه‌هاي مشهد، فرش كرده بودند، گذشته وارد خيابان شدم. از سرچشمه و پامنار، طرف جنوبي شهر، خيلي منزل‌هاي قديمي كوچك زياد است،‌ مثل شهرهاي ديگر. خيابان خيلي باروح بود. رفتم ميدان بوذر جمهري كه سجل، كريم‌آقا ، رئيس بلديه و وزير معارف، است و به نام خودش اسم گذاشته. از خيابان ماشين مجدداً مراجعت كرده، رفتم منزل آصف‌الحكما. آمد بيرون. به اتفاق رفتيم درِ منزل فرخ‌ميرزا. او را هم برداشته، رفتيم درِ منزل امور. او و ميرزا هادي‌خان برادرش را، كه رئيس تعليمات وزارت معارف و بسيار جوان حاضر جواب باهوشي است، برداشته رفتيم منزل حائري‌زاده. حاجي خان، پدرزن حائري‌زاده، و چند نفري بودن. علاوه بر شب‌هاي پذيرايي، روي ميزها پسته و زلوبيا گذارده بودند. با چاي صرف شد. روزنامه ايران آوردند. راج به اقتصاديات و موازنه اسعار خارجي، لايحه مشتمل بر چند ماده دولت تنظيم كرده كه به قيد دو فوريت از مجلس بگذراند، و براي اين كار كميسيوني مركب از نماينده وزارت ماليه و وزارت اقتصاد و بانك‌هاي خارجي تشكيل شود. و در ضمن معلوم شد وزارت اقتصادي هم در نظر گرفته شده است. حدس زده شد كه وثوق‌الدوله وزير اقتصاد شود، يا مستشار انگليسي بياورند، و اين گربه‌رقصاني‌ها براي اين منظور است. ساعت پنج خداحافظي كرده، حضرات رفتند منزل‌شان. من هم رفتم حمام خيابان نايب‌السلطنه. رنگ حنا بسته، كيسه كشيده، ساعت 7 آمدم منزل. شام خورده، خوابيدم. ديشب به صورت‌حساب‌هاي مشهد مراجعه و مرور مي‌كردم. تاريخ تولد نورچشمي سيدابوالحسن را ديدم كه در جزو صورت مخارج يوميه يادداشت كرده بودم. تاريخ مولود شب جمعه 11 ربيع‌الاول 1343 هجري مطابق شب 17 برج ميزان 1303 شمسي، ساعت هفت از شب گذشته، در منزل واقع [در] چهارباغ مشهد، مقابل باغ دارالتوليه، كه ميرزا غلامرضا حيدرزاده، نويسنده حاج‌محمود تاجر هراتي، شوهر ملوك همشيره‌زاده، كرايه كرده و پيش همشيره‌زاده گذارده و ماهي ده تومان مخارج مي‌دادم،‌ متولد شده است. كه تا امروز 5 سال [و] 4 ماه [و] 18 روز از سنين عمر او گذشته است.

سه‌شنبه، 6 اسفند 1308:
قبل از ظهر برخاسته. بعد از ورزش، شيرچاي صرف كرده، كاغذي به حاج‌ميرزا محمود عبداللهيان راجع به اجاره منزل و طلب بلديه نوشتم. قدري مشق كردم. بعد از ظهر، نهار صرف نموده، عصر رفتم منزل معتضدالدوله. توي باغ مشغول درخت‌كاري بود. قدري با هم گردش كرديم. طرف شمالي باغ اطاق گلخانه ساخته بود كه تازه تمام شده و مي‌خواست رديف آخر آن را تا آخر بسازد و جوب را برگردانيده بود. قطعه زميني پشت باغ بود طرف شرق پشت منزل همشيره دكتر عليرضا خان يوشي. گفت: مي‌فروشند ولي بدراه است. رفتيم طرف اطاق. نزديك درگاهي حوضخانه... را به من نشان داد، قرمز كه هميشه خشك مي‌شود. بايد نبات در دهن بگذارم. توپ انداختند. چاي آوردند، صرف شد. يك ساعت از شب گذشته، رفتم منزل صدرالتجار. نماينده دروغي بجنورد آمد. چاي آوردند. از مندرجات حبل‌المتين، كه به رئيس‌التجار و افسر بد نوشته، تعريف و تمجيد كرد و گفت: رحيم‌زاده صفوي نوشته. حدس زدم كه نظر رئيس‌التجار درست بوده و او بي‌دخالت نبوده است. جوان... بي‌حقيقتي است. در صورتي كه وكالت بجنورد را افسر براي او درست كرده بود، اما فحش مي‌دهد و تكذيب مي‌كند. از بياناتش همچه فهميدم [كه] از انتخاب آتيه خود مأيوس است. اظهار مي‌كرد، بعد از اتمام انتخابات، امان‌الله ميرزا ـ فرمانده لشكر شرق ـ فرستاد از من پول خواست، ندادم. معلوم شد به او هم پول وعده كرده و نداده است. از آن‌جا رفتم منزل آقاسيد كاظم. اطاق جلو وسط، ديدم با سلطان محمدخان عامري و خان شوكت نشسته، صحبت مي‌كنند. به همه دست داده رفتم اطاق عقب. منقل [و] وافور و سماور كوچك مغرض وسط اطاق [بود]. شيخ محمدتقي يزدي، كه فعلاً با رتبه 3 در ثبت اسناد طهران متصدي دفتر املاك است، با يك جوان خوشگل زيبايي، كه بعد معلوم شد شاهزاده است، نشسته. وارد شدم. بعد از مجلس، خان شوكت وارد شد، روي مرا بوسيد، نشست. سيدكاظم آمد، گفت: چرا ثبت اسناد نرفتيد؟ خيلي ملامت كرد. گفتم: به ملاحظه ماه رمضان، و نظريه خود را گفتم. تأكيد در رفتن كرد. مشغول تخته نرد با خان شوكت شد. بعد علايي ـ معاون سابق ماليه كه بعد از نصرت‌الدوله معزول شد ـ آمد، دو بست ترياكي زد، با خان شوكت تخته بازي كرد، ساعت 6، من [و] علايي آمديم بيرون. او رفت طرف منزلش، من هم آمدم منزل شام خورده، خوابيدم.

چهارشنبه، 7 اسفند 1308:
صبح برخاسته، بعد از ورزش، شيرچاي صرف كرده، فرستادم حاجي‌خان آمد، مثنوي، كه خيلي خوشم مي‌آيد، مشق داد. دو هزار دادم. رفت. كاغذي به احمدآباد دماوند، به محسن خان‌‌نوايي [؟] نوشتم و از وضعيت هواي آن‌جا و آب قنات فرح‌بخش جويا شدم. بعدازظهر، نهار اشكنه خورده. هوا ابر و ديشب برف باريده. روي درخت‌ها پر برف بود و كم‌كم هم مي‌باريد. عصر اصلاح كرده، قريب غروب رفتم بيرون. دم دروازه توشان‌تپه زمين خيلي بود [؟]. رسيدم جلو منزل ناصرالسلطنه، كه خزعل منزل داشت. قطعه زمين محصوري است مقابل منزل پاشاخان نظميه. معتضدالدوله گفت مي‌فروشند. گفتم براي من بخرد. قدم كردم. 45 قدم عرض، 52 قدم طول آن بود. قريب هزار ذرع مي‌شود. پسنديدم. شيخ‌الاسلام ملايري رسيد. احوالپرسي كردم. مي‌خواهد منزلش را گرو بگذارد. از آن‌جا رفتم منزل مشير معظم. نبود. رفتم منزل وثوق‌السلطنه. كي استوان، جهانگير ميرزا بودند. بعد، حاج مشيراعظم، فهيم‌الدوله، يمين‌السلطنه آمدند. مشغول بيست شدند. من و كي‌استوان و جهانگير ميرزا بيست زديم. نباختم بلكه دو قران بردم. به برادر زوار تلفون كردم كه چرا تكليف پول را معين نمي‌كند. براي بعد از رمضان اقدام سخت خواهم كرد. ساعت 8 برخاسته آمدم بيرون با كي‌استوان. گفت: وضعيت دولت خوب نيست. وثوق‌السلطنه وزارت اقتصاد را قبول نمي‌كند. به من گفت: افسر را ببينيد كه راجع به وكالت شما با تيمورتاش مذاكره كند. تا چهارراه مخبرالدوله پياده آمدم. برف مي‌باريد، سرد بود. درشكه رسيد. سوار شده، دم منزل پياده شدم. سه هزار دادم. گفت: چهار هزار. اوقات تلخي از بي‌انصافي آن‌ها كردم. شام خورده، خوابيدم.

پنج‌شنبه، 8 اسفند 1308:
صبح در زدند، بيدار شدم. فراش پست كاغذ سفارشي از امين ماليه دماوند آورد، پسر احسن‌الدوله، كه جواز آرد براي او صادر كنم، در صورتي كه به واسطه زيادي گندم در انبار ماليه و نظر به اين‌كه زودتر مصرف شود، جواز مي‌دهند كه مصرف خبازخانه زيادتر و نانِ خانه كمتر خورده شود. بعد از ورزش، ديشب كره گرفته بودند، شيركره صرف كردم. قدري مشق نمودم. به ملاحظه كم‌خوابي كسل بودم. زودتر نهار خورده، لميدم. تمام در فكر مرحومه فخرالزمان و ناخوشي و فوت او و عروسي و مسافرت از مشهد بودم و به دنيا و بي‌وفايي او لعنت كردم و خيلي متأثر شدم. عصر صورت را اصلاح كرده، رفتم منزل امير ارفع و حاج مقبل‌السلطنه و افسر و شيخ‌الاسلام ملايري. همگي نبودند. رفتم سرخندق و از خيابان فخرآباد، متعلق به فخرالدوله عيال مرحوم امين‌الدوله، و خيابان دوشان‌تپه و خيابان عين‌الدوله و خيابان نايب‌السلطنه گردش كردم. هوا سرد، سوز داشت. رفتم منزل فرخ ميرزا چند دست تخته زديم. گفتند: دختره شاگرد مدرسه شكمش به بخاري آهني خورده، سوخته، به مريضخانه بردند، فوت كرده است. فرخ ميرزا گفت: توسط آصفي، پسر آصف‌الممالك شيرازي، مهمان خودش، از وزارت ماليه تحقيق اعتبار منتظرين خدمت وزارت داخله را كرده. گفته‌اند موجودي دارد. رفتم منزل محقق‌الدوله. صنيع‌السلطان بود. بعد سردار سيف‌السلطنه، امير امجد، محمدولي ميرزا، عباس ميرزا آمدند. مشروب صرف كردند. تخته زدند. نوة محقق‌الدوله، دختر ميرزا عبدالحسين خان همشيره‌زاده حاج‌حسين آقاملك كه از مشهد همراه او آمده، آمد در اطاق. به سن هفت ساله، خيلي خوشگل، صورت گرد، لب دهن گلي، خوش‌تركيب، دماغ قلمي كوچك سرخ و سفيد، چشم‌هاي ميشي. فقط قدري چشم‌ها گود بود. خيلي ملوس و خوشم آمد. فكر كردم، كاشكي چنين زني مي‌داشتم با اخلاق خوب، چند صباحي خوش بودم. ساعت 6 متفرق شديم و قرار شد شب‌هاي دوره، شب دوشنبه باشد و جلسه آتيه هم نوبت من شد. آن‌ها را به منزل وثوق‌السلطنه دعوت كردم. سيف‌السلطنه گفت: آن‌جا مجلس قمار، و خوب نيست ما داخل شويم. گفتم: اين‌طور نيست. گفت: در خارج اين‌طور شهرت دارد. به‌حال وثوق‌السلطنه بيچاره متأثر شدم كه توسط پذيرايي از شما .. [ناخوانا] منزلش معروف به قمارخانه شده است. خيال كردم او را ملاقات و از اين رويه منصرف كنم. ورود به منزل خوابيدم.
منزل محقق گفته شد خدايار خان اميرلشكر سكته كرده است ناقص.

جمعه، 9 اسفند 1308:
به واسطه كسالت شب، قريب ظهر برخاستم. خيلي كسل بودم. سينه‌ام درد مي‌كرد بر اثر خوردن سالاد و سركه. ورزش كرده، شيركره صرف كردم. نهار خوردم. مشق كردم. راه رفتم. عصر رفتم روي خندق گردش كردم. زمين‌هاي دولاب، كه زراعت مي‌شود، سبز شده بود. هوا مثل بهار بود. اذان، مراجعت به منزل كردم. روزنامه حبل‌المتين [را] پست آورد. شمارة 8 بود. از نداشتن ايران بلديه قانوني تنقيد كرده بود و از وثوق‌الدوه بد نوشته بود. قدري خواندم. امير سپهري با پسرش آمد. رفتم اطاق بيروني. بعد، شاهزاده سيف‌الله ميرزا كافي آمد. متعاقب، قديمي [از] اجزاء امنيه آمد. امير سپهري، برادر مورخ‌السلطنه، با سيف‌الله ميرزا مشغول تخته شدند. قديمي، كه از شركاء حفاري ظهيرآباد و جاده ابن‌بابويه بود، راجع به پولي كه داده است مذاكره كرد كه به عدليه شكايت كنيم. بعد اظهار كرد كه نزديك جعفرآباد ورامين ملكي است چند تپه دارد و در يك تپه آن مشغول حفاري شده قبل از زمستان، چند سكه طلا پيدا كرده و قبري كشف شده كه از دور مثل اين است [كه] ميت در چرم پيچيده شده و بعد از زمستان خيال دارد بشكافد [كه] موميايي است يا خير. گفت: محتمل است دفينه هم پيدا شود. سكه‌ها را نشان داد. يكي نقره، يك طرف آن عكس جمشيد و يك طرف ديگر با خط ميخي نوشته شده بود. تعجب كردم. چند هزار سال چگونه نقره دوام آورده. سكه‌هاي ديگر طلا به قدر اشرفي معمولي حاليه، يك طرف خط كوفي و طرف ديگر خط نسخ به نام ابوسعيد بود و تاريخ يكي از آن‌ها 772 بود كه تا تاريخ امروز 576 سال مي‌گذرد. مايل شدم با او شركت كنم. گفت حاضرم. ساعت 6 رفتند. من هم شام خورده، خوابيدم. به واسطه دود ذغال‌سنگ اطاق، بيشتر سينه‌ام درد گرفت.

شنبه، 10 اسفند 1308:
قبل از ظهر برخاستم. به‌واسطه درد سينه باز خيالم قوت گرف كه آثار سل نباشد. واقعاً اين خيال مرا اذيت مي‌كند. مخصوصاً لاغر شدن ران و سينه و اندام بيشتر تقويت مي‌كند، و معلوم نيست لاغر شدن اندام به ملاحظه نخوردن مشروب يا مقدمه پيري است. زيرا به حساب تخميني و از تاريخ تكليف بلوغ تا حال كه حساب مي‌كنم پنجاه و شش و پنجاه و هفت سال از عمر من مي‌گذرد. پنجاه و پنج كه قطعي است. و از پارسال كه دچار اضطراب و انقلاب ناخوشي و فوت مرحومه فخرالزمان بودم و صدمه روحي ديدم، آثار پيري و شكستگي در من آشكار و ظاهر شد، و الا قبلاً در حدود چهل سال به نظر مي‌آمدم. و خيال اين‌كه ميكروب سل به واسطه معاشرت با آن مرحومه داخل بدن من شده بيشتر مرا اذيت مي‌كند. خدا انصاف بدهد به همشيره كوچكم و حاج‌رفيع‌الدوله كه باعث اين وضعيت و اين همه صدمه داد نم شدند.
خلاصه، بعد از ورزش، شيركره صرف كرده، كاغذي به افسر نوشتم، كه موضوع حقوق انتظار خدمت را تعقيب و شب عيدي مرا راحت كند. چون پول نبود بفرستم حاجي‌خان بيايد مشق بدهد دو هزار او را بدهم، مشغول تحرير يادداشت يوميه شدم. بعدازظهر نهار خوردم. ژيلت، تيغ، تمام شده. با ژيلت‌هاي كاركرده صورت را اصلاح كرده، عصر رفتم منزل دكتر حسين‌خان ميرزا. ارسطو عالي، مدير نظام، كه در 1319 قمري جزو معلمين قشوني و با من دوست بود و اخيراً صاحب‌منصب امنيه خراسان شده بود و زياد عرق مي‌خورد، ترياك مي‌كشيديم، آن‌جا بود. و از فجايع احمدآقاخان و مظالم او شرح داد و گفت: قريب چهل ورقه تلگرافات از اقدامات او از دوسيه‌ها برداشته سواد گذاشتم، كه روزگاري معلوم شود اين چه جاني بوده است. بعد از نيم ساعت رفت. با دكتر حسين خان مشغول صحبت شديم. خيلي از وضعيت تكذيب و اظهار نگراني مي‌كرد كه يك روزي فشار دربار و اعمال تيمورتاش اين مملكت را رو به انقلاب خواهد برد. و مي‌گفت: تمام اين كارها از ناحيه تيمورتاش است و اين آدم از طرف انگليسي‌ها كنترل شاه است. شاه مي‌گفت من نظر دارم كه كابينه زود زود بايد عوض شود، وزير دربار با خيال من موافق نيست. معني اين حرف للـه‌گي او است. و اين تضييقات بر مردم به منفعت روس‌هاست و انگليسي‌ها اشتباه مي‌كنند. انگليسي‌ها به شاه و وزير دستور مي‌دهند كه نگذاريد از احدي صدا بلند شود. روس‌ها هم ساكت و مايل به اين فشار هستند كه يك روزي مردم به ستوه آمده، انقلاب كنند. و مي‌گفت: يقيناً روس‌ها تشكيلات دارند، ماها خبر نداريم. اين موضوع اقتصاد و تضييقات به تجار اسباب حرف و صدا خواهد بود. اظهار داشت: تلگراف كردند قوام‌السلطنه نيايد. نظميه پسر مدرس را خواسته و اظهار داشته، سياستي بود [كه] مدرس تبعيد شد، هر كاري داريد انجام مي‌شود. از اين بيانات و دلجويي معلوم مي‌شود، مدرس را تلف كرده‌اند. گفتم: او را احضار كرده بودند. گفت: اين هم هو و دروغ و اغفال بوده است. قريب غروب آمدم طرف منزل. هوا سرد و سوز داشت. دست‌هاي من در دست‌كش يخ كرده بود. دم خانه حاج‌ امين‌الضرب رسيدم. مردم ماه شوال را به هم نشان مي‌دادند و بشاشت مي‌كردند كه فردا عيدفطر است. آمدم منزل يك ساعت از شب گذشته، رفتم منزل فرخ ميرزا. با آصفي شام مي‌خوردند. چند دسته تخته زديم. ساعت چهار آمدم طرف منزل. بين راه اين خيال برايم پيش آمد كه اگر مسلول شدم و معالجه نشد يك اولاد بيش ندارم بسپارم به مدرسه آمريكايي كه شبانه‌روز در همان‌جا باشد، او را تربيت كنند. و منزل‌هاي كوچك كه در اجاره دكتر آكاپيوف است و ماهي چهل تومان مال‌الاجاره مي‌دهد اختصاص دهم براي مخارج تحصيلات و معاش او كه ماه به ماه مدرسه آمريكايي بگيرد خرج او كند تا بزرگ شود و بعد تحصيل طبابت نمايد. علاقه نيشابور و اثاثيه را هم به همشيره توران واگذار، سهميه ارثيه پدر را هم به همشيره‌ها ببخشم، و در تعيين تكليف علاقه دماوند و منزل بزرگ مردد بودم كه به منزل رسيدم و باز مدتي اين فكر را مي‌كردم. ساعت 5 شام خورده، خوابيدم.

يك‌شنبه، 11 اسفند 1308:
صبح از خواب برخاستم. بعد از ورزش، شيركره صرف كردم. محقق‌الدوله و ملك‌زاده، اخوي ملك‌الشعراء، رئيس معارف خراسان كه چند ماه است در طهران متوقف است، آمدند. بعد، معاون‌الوزراء، رئيس سابق پست خراسان، وارد شد. مدتي مشغول صحبت بودند. ملك‌زاده گفت: سيدجلال در تقويم سال نو اسمي از سلامتي شاه نبرده. به علاوه نوشته سقوط يك نفر رجال نزديك شاه، كه به وزير دربار حدس زده مي‌شود، و اختلاف بين لشكري و كشوري. اول قريب چندهزار به ولايات فرستاده، پس از انتشار مال طهران را منتشر كرده بود. حالا هو بلند شده [و] دولتي‌ها متوجه شده، توقيف كردند. بعد ديدند در همه ايران منتشر شده، از توقيف خارج كردند. از ادارات و عدم دلبستگي مستخدمين به كار مذاكره شد كه همه در صدد مشاغل ديگر برآمده براي دولت دل‌سوزي نمي‌كنند، و اين مسئله باعث كسر عايدات و خرابي ادارات شده است. از ملك‌الشعراء جويا شدم. گفت: اوّل تحت نظر بود و از طرف تأمينات در مراوده سختي مي‌شد، ولي چندي است مرتفع شدها ست. بعد از ساعتي قيسي و آجيل و چايي صرف كرده، رفتند.

جمعه، 16 اسفند 1308:
صبح برخاسته، شيركره چاي، بعد از ورزش معمولي صرف كرده... بيايد به اتفاق برويم منزل افسر. نيامد. خود من به تنهايي رفتم. توي حياط، جلو حوض، طرف غربي... دوره گذارده بودند. با حضار كه عبارت از زوار و مرتضي ميرزا و خجسته، كه به تازگي از كرمان آمده، دست داده، كنار افسر نشستم. چند نفر ديگر هم بودند، نشناختم. بعد، دكتر سنگ آمد. صحبت متفرقه در بين بود. زوار به سنگ گفت: ميرممتاز را معلوم مي‌شود فراموش كرديد. گفت: خير، و در 1329 كه با پدرم رفتيم مشهد و براي تحصيل عازم فرنگ بودم، پدرم با فاضل بسطامي، كه آن‌وقت عضو انجمن ايالتي بود، آشنايي داشت. رفتيم انجمن ايالتي. ديدم ميرممتاز، كه آن‌وقت ... منشي نظام داشت، سردار سعيد رئيس قشون كه كفيل ايالت بود، آورده بود انجمن به رياست نظميه .... وقتي كه به مجلس آمدم، شناختم، ارادت دارم. خلاصه، قريب ظهر خداحافظي كرده با سنگ و زوار آمديم بيرون. سنگ گفت: در مجلس ديروز به لايحه دولت رأي دادند. يك نفر از وكلاء كه رأي داده بود و برخاسته بود، از... پهلويي پرسيد: موضوع چه بود؟ در جواب گفت: نفهميدم. او هم از رفيق ديگر پرسيد. جواب داد:‌ ندانستم. خنديدم. گفتم: اگر از همه مي‌پرسيدند كه به چه رأي داديد، همه اظهار بي‌اطلاعي مي‌كردند. اين است ملت و پارلمان و مشروطه و حكومت ملي، كه وكيل نمي‌داند به چه و چه رأي داده است. سر كوچه، زوّار مرا به اصرار برد ... براي اين‌كه ديروز در خصوص طلب خودم نوشته بودم كه تا امروز صبر مي‌كنم. خواست تسكين بدهد، گفت: يك جفت قاليچه دارم، تو از عيالم هشتاد تومان خريده و يك قالي هم در اطاق دفتر دارم، اشياء منقوله من همين است. برداريد بابت صد تومان مخارج عدليه. گفتم: قاليچه‌ها سي تومان هم ارزش ندارد، متعهداً بفرستيد گرو مي‌گذارم. در خصوص طلب گفت: به اخوان تلگراف مي‌كنم وكالت بدهند، يك سهم زوزن، ملك خواف، كه ... ما از تيمورتاش است، بابت طلب به شما واگذار مي‌كنم و سهمي هزار تومان ارزش دارد. خيلي آه و ناله كرد كه خودم را انتحار مي‌كنم. ضمناً اظهار كرد: در مجلس يك كلمه به فرخي گفتم خفه شود. روس‌ها پولي كه به من مي‌دادند نمي‌دهند. به‌علاوه، قرار بود اجازه عمل دو هزار [و] پانصد ... (پوست) بدهند، بفروشم به تجار. ندادند. و خيال مي‌كنم باز هم بروم التماس كنم، بلكه بگيرم. اگر اين پيشامد نشده بود، حالا طلب شما را نقد مي‌دادم. آن‌وقت دانستم كه حرف ديشب كي‌استوان، كه زوار ماهي سيصد تومان از سفارت روس پول مي‌گيرد و راپرت مجلس و دربار را مي‌دهد، راست بوده است. عجب دربار و تيمورتاش و مصادر اموري هستند كه تا به‌حال نفهمديه و اين مردكه بي‌شرف خائن را ميرقليج خود قرار داده‌اند. در جلسه آخر ماه رمضان، وزير دربار به من تلفون كرد كه روس‌ها به مجلس مي‌آيند براي موضوع لايحه اقتصاديات و منع ورود... . فرخي مي‌خواهد حرف بزند، ولو پشت تريبون هم باشد بزن توي سرش، بينداز پايين.
خلاصه، نهار آش‌رشته... صرف شد. برخاسته آمدم منزل. باد و طوفان شديدي بود. عر، حسن‌آقا عبداللهيان آمد. رفتيم منزل حاج‌خان را ديد. آصف‌الحكماء هم آمد. حسن‌آقا نپسنديد. رفت. با دكتر رفتيم منزل ياسايي. [ياسايي] در اطاق عقب مشغول درس فرانسه بود. و معلوم شد روزهاي جمعه، قبل از ظهر، پذيرايي مي‌كند. قالي و قاليچه‌هاي كار سمنان، كه خيلي خوب بافته بودند، افتاده بود. يادم آمد [از] دو سال قبل كه فرش‌هاي كهنه در اطاقش افتاده بود. از خبر تازه پرسيدم. گفت: وزير دربار مبتلا به مرض كليه، و چند روز است... است. وزير عدليه هم لوزتين‌اش ورم كرده، محتاج به عمل شده، مريض است. و براي وزارت اقتصاد هم فروغي، علايي، تقي‌زاده به نظر گرفته بودند، بالاخره فروغي تصويب و احضار شد. برخاسته، رفتيم منزل آقاسيدكاظم. نبود. سر راه، منزل شاهزاده امير حشمت ، پسر مرحوم حشمت‌الدوله، كه دوره گذشته وكيل بود و اين دوره محروم ماند. نبود. كارت داديم. از خيابان شاه‌آباد با درشكه رفتيم توي ارك ديدن كازروني مشهد كه منزل صحت‌السلطنه يزدي منزل كرده است. رفتيم بالاخانه. دو سه نفر بودند. چاي صرف شد. يك نفر گفت: در طهران... است چهل روز، روزي يك گردو اضافه، كه روز آخر چهل گردو مي‌شود مي‌دهند بوقلمون بلع مي‌كند، خيل چاق مي‌شود و گوشت خوش‌طعم لذيذي پيدا مي‌كند. چند روز قبل [در] مهماني خوردم. كازروني گفت: روز سه‌شنبه با طياره به اتفاق زن و بچه مي‌رويم. بعد از ساعتي برخاسته، در ميدان سوار اتومبيل شديم. دكتر، سرچشمه من سر كوچه آبشار پياده، وارد منزل شدم. بعد از ساعتي مشق، شام خورده، خوابيدم.

يك‌شنبه، 31 فروردين 1309:
صبح از خواب برخاسته، بعد از ورزش، شيرچاي صرف كرده، صورت را اصلاح نموده، ابوالحسن و علي‌اكبر را همراه بردم بيرون. براي ابوالحسن يك توپ بازي به ده‌شاهي و يك جفت به دو قران [و] پانزده شاهيف و دو جفت جوراب به يك قران [و] چهارشاهي خريده، او را با خوشحالي به منزل عودت دادم. خودم رفتم مؤسسه تقاعد. اعظمي گفت: چند روزي مهلت بدهيد دوسيه را مطالعه كهنم. از آن‌جا رفتم بازار. زير نقاره‌خانه، مسعودخان، معاون سابق بلديه مشهد، را ديدم كه حالا دكان فرش فروشي [و] دلالي دارد. گفتم: احوال تاجرباشي! گفتم، شما مدتي كه وكيل بوديد هيچ گفتيم وكيل‌باشي؟! از كسادي كسب شكايت مي‌كرد. دهنه بازار به ميرزا ابراهيم گرايلي رسيدم. به اتفاق رفتيم حجرة عبداللهيان. از حسن‌آقا پرسش حالي نموده، آمديم بازار. چند نقطه ارسي قيمت كرديم، تا در بازار كنار خندق از خراززي ارسي برقي مال آلمان را، چند روز قبل ديده بودم، به شش تومان خريدم. گرايلي گفت: امان‌الله ميرزا، اميرلشكر شرق، آمده. عصر، من و اخوي مي‌آئيم منزل شما، به اتفاق از او ديدن كنيم. با اتومبيل آمديم طرف منزل. از حالا در دكاكين را بيرق مي‌زدند براي شب 4 ارديبهشت كه سال پنجم تاجگذاري اعليحضرت پهلوي است. جلو وزارت‌خانه‌ها و ميدان سپه را هم مشغول تزئين بودند. منزل نهار صرف و راحت كردم. عصر، رفيع‌السلطنه و گرايلي آمدند. رفتيم سر سه‌راه. هوا ابر بود. درشكه دانگي نشستيم، نفري يك قران بدهيم. رفتيم خيابان. وثوق‌الدوله دست چپ، بالاي منزل فرمانفرما منزل كرده بود. پياده شديم. من قران خود را دادم. درشكه رفت. رفتيم. در منزل نظامي بود. گفت: نيستند. كارت داده، رفتيم در منزل كي‌استوان. نبود. از زير در كارت انداختيم. درب منزل صنيع‌السلطان، برادرها خداحافظي كرده، رفتند منزل رئيس‌التجار. من وارد منزل صنيع شدم. سردار سيف‌السلطنه با عده[اي] بود. بعد، دكتر و يگانه و رضاقلي ميرزا و امير امجد و محمد ولي ميرزا [و] محقق‌الدوله آمدند. رفتيم اطاق ديگر. سر ميز حضرات مشغول ترنم شدند. صنيع جبة پشمي زرد چرخ‌دوزي پوشيده و كلاة سفيد بلند شيطاني سر گذارده، مي‌رقصيد. خيلي مضحك و خوشمزه بود. ساعت چهار متفرق شديم. سيف‌السلطنه اول شب مي‌گفت: امروز دو نفر كسبه كه گويا سلماني بودند با يكي دو نفر از صاحب منصبان كوچك از طرف قلعه بيگي دستگير شدند. دكتر بازي مازي نداشته باشد كه با معاشرت ساده يك وقتي اسباب زحمت نشود. گفتم: تصور نمي‌كنم داخل شيوه و حقه باشد، زرنگ و حساس است، اما از وضعيت باطن او اطلاع ندارم. آشنايي من با او موقعي شد كه در اوايل دورة پارلماني به طهران آمدم و تشكيلات حزبي دمكرات دادم. او را چند نفر معرفي كردند داخل شد. بعد كه تشكيلات بهم خورد، به‌عنوان رفاقت سابقه معاشرت داريم. گاهي هم دندان دادم ساخته. ديگر از وضعيت روحي او اطلاعي [ندارم]. به‌علاوه، ما منظوري نداريم، با كسي طرف نيستيم، حرف سياسي نداريم، منظور ... و دور هم بودن است. چه احتياطي داريد. ديدم بيچاره احتياط مي‌كند. اگر چه با وضعيت بداخلاقي اين مردم احتياط هم دارد. ولي كسي كه حسابش پاك است از محاسبه چه باك است. من و محقق‌الدوله و يگانه آمديم منزل. خوابيدم.

دوشنبه، اول ارديبهشت 1309:
صبح ديرتر برخاسته. خيلي كسل بودم. بعد از ورزش معمولي شيرچاي صرف كرده، صورت را اصلاح نمودم. هوا ابر، باد مي‌وزيد. رفتم درب ممنزل حائري‌زاده، زن يزدي آمد دم در. جوياي حال حائري‌زاده شدم. گفتند: تلفوني سلامتي خود را اطلاع داده و ما هم چند روز ديگر مي‌رويم يزد. مستأجري هم هنوز براي منزل پيدا نشده است. رفتم منزل حاج معتضدالدوله. كنار ديوار شرقي باغ، روي نيمكت چوب نشسته بود. جوف عبا. مشغول صحبت شديم. از منزل عين‌الدوله مذاكره كردم كه ذرعي بيست و پنج هزار مي‌شود خريد و ذرعي ده تومان مصالح دارد، و بيست هزار ذرع است، پنجاه هزار تومان نقد [و] نسيه مي‌شود خريد. سه هزار [و] ششصد ذرع طويله او است. به همين قيمت طلبكارها و پسرش مي‌فروشد. بيست هزار تومان پول لازم دارد. شركت كنيم. گفت: منافع خيلي دارد و بيش از صد هزار تومان در عمارت باغ خرج كرده، ولي جنجال خيلي دارد، به درد ما نمي‌خورد. با پسر بيعرضه نالايقش اسباب دردسر است. برخاسته، مراجعت به منزل كردم. موزع روزنامه ايران را ديدم. سپردم از امروز يك نمره روزنامه بياورد و هفته يك مرتبه پول يك نمره بگيرد. ضعيفه كليمي، كلفت دماوندي صبح آورده بود. تا من مراجعت كردم، رفته بود. از روزي كه توران [و] مادرش رفته‌اند، كلفت نداريم. فقط نزهت، كه دختر خرفت كجي با اين‌كهده سال دارد مانده به همشيره توران كمك مي‌كند. نهار صرف كردم. روزنامه ايران آوردند. خبر تازه، كفالت ماليه حاج مخبرالسلطنه رئيس‌الوزراء بود. قدري راحت [كردم]. عصر رفتم منزل افسر و نيرالدوله. نبودند. كارت دادم. ولي همچو فهميدم [كه] سردار ساعد منزل نيرالدوله توي اطاق بود. رو پنهان كرد و پرده‌هاي شيشه را كشيد. رفتم طرف منزل امير تيمور. با اتومبيل مي‌رفت فرانسه بخواند. پياده شد. اصرار [كه] برگردم. قبول نكرد. با هم سوار شده، خيابان شاه‌آباد پياده شده، رفتم منزل آقاسيدكاظم بود. خان شوكت آمد. موقرالملك، حاكم سابق شاهرود، وارد شد. چند دست تخته نر زديم. با سيدكاظم و خان شوكت قرار داديم برويم چند روزي دماوند گردش. سيدكاظم گفت: محتمل است مجلس يك سال فترت پيدا كند. دو ساعت از شب با درشكه مراجعت به منزل كردم. گفتند، دلاك آمده. رفتم حمام. حنا رنگ بستم. پسرة دلاك كيسه كشيد. آمدم بيرون. شش قران با دو قران به حمامي دادم. حمامي، پسر حمامي بود كه پريشب بيچاره مرحوم شده. دلجويي از او كردم. از سهم‌الملك عراقي، پدر سهام‌السلطان، تعريف كرد كه موقع مردن وصيت كرد به هر زراعي يك تومان پول، بيست من گندم دادند. آمدم منزل. شام خورده، خوابيدم.

سه‌شنبه، 2 ارديبهشت 1309:
صبح بيدار شدم، به خاطرم آمد كه شب خواب ديدم در عمارت باغي هستم. طياره در هوا پيدا شد. آمدم تماشا، ديدم مثل لاك‌پشت ساخته و با رنگ‌هاي خوش سياه، سفيد، درشت، ريز آن را نقاشي كرده‌اند. گفتم: طرح تازه است. شروع كرد به بازي كردن. نزديك زمين، معلق زد. ته طياره به زمين خورد. وحشت كردم. آتش گرفت و طياره افتاد. فرياد كرده، دويدم و كمك خواستم. عده‌اي رسيدند. از حوض، آب ريختند. خاموش نشد. نزديك رفتم. ديدم طياره‌چي به سقف چسبيده، سوخته و ذغال شده است. با تأثر بيدار شدم.
بعد از ورزش، شيرچاي خورده و اصلاح نموده، رفتم بيرون سر سه راه. پياده رفتم ميدان سوار اتومبيل شدم. علي‌اصغرخان، معلم نظميه مشهد، كه در زمان رياست خودم داخل خدمت كردم و حالا در نظميه طهران است، نايب اول شده است، سوار اتومبيل شد. با هم مشغول صحبت شديم. در خصوص انتخابات مرا تشويق مي‌كرد كه به وسيله دربار اقدام كنم. و مي‌گفت: «راه همين است. در انتخابات گذشته طهران خود من رأي مي‌دادم به اشخاص مي‌بردم در حوزة انتخابيه و خودم هم تصديق هويت رأي‌دهندگان را در انجمن نظار مي‌كردم، و يك نفر را چندين مرتبه به حوزه‌هاي انتخابيه بردم رأي دادند. ديدم اول خيابان سپه، كه بانك پهلوي ساخته بودند و چندي قبل كاشي سر در آن را كنده بودند، مجدداً به اسم بانك سهامي پهلوي كاشي نصب كرده‌اند با خط طلايي. علي‌اصغر خان گفت: اين براي صاحب منصبان است كه پول‌هاي خودشان را تحويل بدهند. خيابان سپه را از سمت چپ مشغول خراب كردن بودند تا چهارراه حسن‌آباد، كه حقيقتاً خوب ساخته شده و مشغول تمام كردن هستند. سر خيابان بازارچه آقا شيخ‌هادي پياده شدم. لب ايوان، تابلوي دكتر نادري ديدم نصب است. به نشاني دانستم منزل فتح‌الله ميرزا است. در زدم. ديدم منزل است. رفتيم بالاخانه. منظر خوبي دارد. مشغول صحبت شديم. من مختصري تاريخچه زندگاني خود را از سنه 1321 قمري، كه با هم دوتايي دربند بوديم، براي او نقل كردم تا حال. او هم شرح زندگاني خود را گفت، كه به سمت طبابت داخل قشون شده بود، در جنگ ستارخان با فوج همدان مأمور شده، در قضيه جنگ بين‌المللي در زنجان، موقع شليك روس‌ها دو سه گلوله خورده، كه حاليه هم يك پايش كوتاه و مي‌لنگد. در آن‌جا علاقه پيدا كرده، عيال گرفته، چند پسر و دختر دارد، و حاليه از صحيّه رشت مراجعت و استعفاء كرده، خيال دارد در زير بالاخانه‌ها مغازه پارچه‌فروشي و دواخانه داير كند. عيالش گلدوزي و نقاشي بلد است. پرسيدم: از كي طبيب شدي؟ گفت: همان‌طوري كه تو وكيل شدي! گفتم: وكالت فني نيست. قدري خنديديم و خيلي خوشوقت شدم كه رفيق سي ساله را ديدم. خلاصه كنياك براي پذيرايي، نهار به اصرا نگاهداشت. چلوخورشت كنگر آورد. صرف شد. پسر كوچكش آمد. سبزه و خيلي باهوش بود. بعد از نهار، آمدم منزل راحت كردم. روزنامه ايران آوردند. خبر تازه، محاكمه نصرت‌الدوله، و تعيين ميرزاخان ملكي و سيدهاشم را با فطن‌الملك به وكالت خود، ساختمان پل سفيد رود رشت، الصاق اتيكت به اجناس دكاكين براي فروش. عصر مأمور عدليه براي طلب از زوار آمد. گفتم: عصر با وكيل بياييد، تقاضاي تعقيب كنم. شب، ترابي دلال آمد در خصوص معامله منزل عين‌الدوله. گفتم: به درد نمي‌خورد، عمل طويله را تمام كند در ذرعي بيست و پنج‌هزار. او رفت. قدري مشق كرده؛ شام خورده، خوابيدم.

چهارشنبه، 3 ارديبهشت 1309:
شب در عالم خواب ديدم انجمن انتخابات وكلاي دورة هشتم تشكيل گرديده، من هم عضو هستم. فاضل بسطامي هم عضو، و با انتخاب من مخالف، و از انتخاب خودم نگران و پريشان‌خاطر بودم. صبح برخاستم، رفتم مبال. عمله مشغول ماله زدن ساروج حوض بود. نزهت به علي‌اكبر گفت شير بگيرد. شروع به غرغر كرد كه نسيه نمي‌دهند، پول ندارم، از مستراح بيرون آمدم، گفتم: پول نداري، مزخرف گويي ندارد. به او بد گفتم. درشتي كرد. لب باغچه زدمش بر زمين. عمله مرا رد كرد. اوقاتم خيلي تلخ شد. چاي خوردم و قدري راحت كردم. كاغذي به حسن‌آقا نوشتم كه دو سه تومان بدهد علي‌اكبر، طلب او بشود ده تومان. رفت، گرفت، آورد. گفت: كربلايي عبدالعلي احمدآبادي را ديده ـ شريك قنات فرح‌بخش. گفت: يزويك [؟] شكافته، خرابي كرده، آب قنات پس زده، بالا آمده است. تعجب كردم كه چه‌طور مردمي هستند. نكرده‌اند جلوي آن را باز كنند يا به من اطلاع دهند. فوراً فرستادم استاد حسينعلي مقني‌باشيف كه پارسال آن‌جا كار مي‌كرده و امروز صبح آمده بود در منزل جواب گفتم، بگويد در قهوه‌خانه مشهدي محمدعلي پامنار بيايد. گوهر كليمي آمد. گفتم پول ندارم. نهار شيربرنج خورده و رفت. كليمي دلال آمد. صحبت كرد. رفت. عصر حسينعلي آمد. قرار شد فردا با عبدالعلي بيايد ببينم چه‌قدر خرابي كرده، او را بفرستم برود. مأمور عدليه براي طلب از زوار آمد. حاج ميرزا حسين وكيل من هم وارد شد. قرار شد مطابق مسوده... در حوش ماجرا به عدليه نوشته، تقاضا كنم اموال منقوله او را توقيف كنند. آن‌ها رفتند. ميرزا عبدالله، صاحب‌خانه آمد. گفت: همشيره‌ام گفته منزل دو هزار تومان. گفتم: نمي‌خواهد بفروشد. تقاضاي اجرا از عدليه را نوشتم. رفيع‌السلطنه [و] برادرش وارد شدند. بعد فرخ ميرزا با اميرامجد آمدند. معززالملك وارد شد. اميرامجد گفت: حاج مخبرالسلطنه، رئيس‌الوزراء، همه روزه مي‌آيد ماليه مشغول كار است. تخته دوره زديم. قيسي [و] آجيل آوردند. خوردند. ساعت دو [و] نيم، همگي برخاسته رفتيم بيرون. اميرامجد سرچشمه رفت طرف منزلش. با چهار نفر رفتيم طرف ميدان توپخانه تماشاي چراغاني تاجگذاري. بين راه مرتضي ميرزا [را] ديديم. مست است. گفت: مأمور سجل احوال كرمان شدم. دكاكين خيابان بعضي چراغان كرده بودند. وارد ميدان شديم. بلديه و نظميه و پست تلگراف [و] بانك شاهي چراغان كرده بودند. بلديه از نقطه‌نظر بنا خيلي باشكوه بود. نظميه و پست تلگراف مفصل بود. وزراء و هيئت رئيسه مجلس و نمايندگان خارجه در سالون بلديه به شب‌نشيني دعوت داشتند. بانك انگليس در سر درب‌هاي جديد، دو طرف بالا را چراغ‌هاي برق كوچك الوان‌زده و عكس شاه را در تيره بالا نصب و يك چراغ برق بزرگ در بالاي عكس نصب و بيرق ايران دست راست و بيرق انگليس را دست چپ عمارت نصب كرده بود. وسط ميدان را هم... زده بودند. ازدحام غريبي از جمعيت بود. از جلو تلگرافخانه عبور كرديم. در گوشه‌هاي ميدان، ماشين‌هاي آبپاشي براي احتياط حريق نگاه داشه بودند ظاهر بود. از آخر عمارت تلگراف كه با عجله سر در وسط آن را درست كرده و گفتند دو روز قبل يك نفر تاوه بر از بالا با تاوه پرت شده. طرف باب همايون رفتيم. بين راه تاريك و چراغ‌هاي خيابان همه خاموش بود به ملاحظه چراغاني ميدان. وارد خيابان ناصريه شديم. معززالملك مي‌گفت: شاه بعد از احضار چراغعلي‌خان و امر به هبة دارايي خود به وليعهد و غيره، با لگد به بيضه‌هاي او زده كه چند ساعت در ضعف بوده است. سر خيابان ناصريه ايستاديم. آتشبازي در ساعت چهار شروع شد. منظره خوبي داشت. وسط آتشبازي به طرف منزل سه نفري حركت كرديم. معززالملك با اتومبيل رفت منزلش. در يك اتومبيل عده‌اي عمله طرب مشغول نواختن بودند و اتومبيل در ميدان اول خيابان ناصريه در حركت بود خيلي مصنوعي. سه راه امين‌حضور دو نفر خداحافظي كرده رفتند منزل. من هم وارد منزل شده، قدري جوهر قرمز استعمال، شام شيربرنج خورده، خوابيدم.
روزنامة ايران امروز خبر توقيف نصرت‌الدوله در نظميه را داشت. كبري، ما در ابوالحسن، دو عدد مرغابي براي او آورد. خواست ببرد شميران، مانع شدم.

پنجشنبه، 4 ارديبهشت 1309:
صبح برخاستم. عمله مشغول زدن سنگ به ساروج حوض بود. شب خواب ديدم با شاه در باغي هستم، نسبت به من اظهار ملاطفت نمودند. در كوچه رئيس‌التجار را با حال پريشان ديدم. متوسل به من شد كه تلفن به شاه [و] از او توسط و تمجيد كنم.
بعد از ورزش معمولي، شيرچاي صرف كرده. موزع روزنامه ايران روزنامه آورد. خبر اشتداد انقلاب هندوستان و امضاء قرارداد بحري دول عظيم و خبر محاكمه نصرت‌الدوله را نوشته بود. كربلايي عبدالعي آمد. معلوم شد فقط يك سنگ از يزويك [؟] شكافته، خراب، و آب هم زياد نشده است. او رفت. ديدم گربه زير صندلي كه من نشسته بودم، ديشب بچه گذاشته. به فال نيك گرفتم. حسينعلي مقني آمد. گفتم: فعلاً رفتن دماوند لازم نيست. خودم بايد بروم. او هم رفت سر كار خودش. در حياط قدري راه رفته، ظهر نهار صرف، خوابيدم. عصر، هوا ابر و گرفته بود. جلو در اطاق نشستم. مشغول تحرير يوميه شدم. دو درخت گلابي انار افتاده است، غنچه كرده و بعضي گل‌هاي آن باز شده، روحي داشت. عصر وضو گرفته، فريضه به جا آوردم. روزنامه ايران آوردند. عكس شاه را گراور و اقدامات شاه را تقدير و سال پنجم تاجگذاري را تبريك گفته بود. امير يگانه، معاضد اعظم ـ رئيس ثبت اسناد عراق كه منتظر خدمت شده است ـ آمد. كارت داد. محمدتقي آمد. گفتم با علي‌اكبر پرده‌هاي اطاق وسط را آوردند به اطاق كنار، كه تازه نشيمن كردم، زدند. نان براي گربه، كه بچه كرده، بردم، خورد كردم. همين‌طور پهلوي بچه‌هايش خوابيده، شير مي‌داد. قدرت‌الله چه اثر و محبتي داده است. به ابوالحسن گفتم گل‌ها را آب داد. قدري راه رفته، فريضه مغرب و عشاء بجا آوردم. مشغول مشق و نوشتن يادداشت شدم. علي‌اكبر رفت چراغاني تماشا كند. ساعت چهار شام خورده، خوابيدم.
صبح كاغذي به ... نوشتم و قبض مال‌الاجاره ماه مه فرنگي 1930 چهل تومان نوشته براي او فرستادم كه از دكتر آكاپيوف دريافت دارد. دادم با پاكت تقاضاي اجراي حكم عدليه، علي‌اكبر برد، پاكت مشهد را سفارشي بدهد به پست و پاكت تقاضا را هم به حاج‌ميرزا حسين برساند. دو پاكت هم روز دوشنبه نوشته بودم. يكي به عبداللهيان كه ماليات مستغلات 1308 منزل‌ها را بپردازد تا اختلاف 1307 رفع شود. يكي هم به ضياءالاطبا كه وصول طلب از بلديه را تعقيب كند.

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : منزل ,كردم ,كرده ,ميرزا ,ديدم ,گفتم ,رفتم منزل ,خورده، خوابيدم ,اسفند 1308 ,آمدم منزل ,روزنامه ايران ,روزنامه ايران آوردند ,كردم روزنامه ايران ,موز
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم3


منزل ,كردم ,كرده، ,رفتيم ,تومان ,ميرزا ,امير امجد ,رفتم منزل ,بهمن 1308 ,هزار تومان ,خورده، خوابيدم ,خورده، خوابيدم پنجشنبه، ,رفتيم بيرون دروازه ,م

یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم2

:: یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم2
منزل ,كردم ,كرده، ,رفتيم ,تومان ,ميرزا ,امير امجد ,رفتم منزل ,بهمن 1308 ,هزار تومان ,خورده، خوابيدم ,خورده، خوابيدم پنجشنبه، ,رفتيم بيرون دروازه ,مجمعه، 4 بهمن 1308:
صبح از خواب برخواسته، بعد از ورزش و صرف شيرچاي لباس پوشيده رفتم منزل افسر. هوا فوق‌العاده سرد و زمين‌ها يخ بسته بود. و در اطاق ... يك نفر درب آن‌جا بود، شعر عربي گفته بود، مي‌خواند و تقاضاي مساعدت در دخول به خدمت داشت. چاي صرف كرده، افسر گفت: شاهزاده خانم از مشهد رفته بيرجند. شجاع‌السلطان نوشته كاغذ مرا راجع به معامله خانه براي او فرستاده است، هنوز جوابي نرسيده. برخاسته، با درشكه رفتم منزل شاهزاده اجلال‌الدوله، خيابان منيريه. براي ملاقات سيف‌الله ميرزا وارد باغ شدم. از ته باغ مي‌آمد... رفتيم اطاق دم در. خواست بخاري روشن كند، مانع شدم. كاكائو [و] نان برنجي آوردند، صرف شد. شاهزاده گفت: خيالم نهار مي‌آييد، تهية كبك پلو كردم. بعد اظهار كرد: از قراري كه شنيدم قوام‌السلطنه و سيدضياء دارند با احمدميرزا اقداماتي مي‌كنند، براي مخارج سرمايه تهيه كرده، و در ضمن قرارداد روس‌ها [و] انگليسي‌ها مذاكره شده كه روس‌ها در افغانستان انگشت و تحريكات نكنند، انگليسي‌ها هم در ايران. و همين سبب شده كه قوام‌السلطنه را بخواهند و رفتار با مردم ملايم شود. به‌علاوه، فلسفه عمدة خرابي خيابان‌ها و اين همه بنايي براي مشغول كردن كارگر و رسيدن اجرت به آن‌هاست كه پول از متمولين گرفته و به كارگر داده شود كه به اين وسيله از تبليغات بلشويكي جلوگيري شود. برخاسته، رفتم به كوچة مقابل سر چهارراه، منزل سردار مدحت [؟]. اسماعيل خان اميرلشكر و سردار همايون و شاهزاده يدالله ميرزا برادر فتح‌الله ميرزا، كه از دوستان سي سال قبل من بود، با آخوند سنگلجي، كه خيلي بافهم و اطلاع است، اين‌جا بودند. چاي [و] قهوه صرف شد. قريب ظهر برخاسته رفتم خيابان ارامنه، منزل دكتر طاهري ، كه تازه خريداري كرده است از حقوق مجلس. حائري‌زاده و آقامحمد حكيم‌زاده بودند. نهار آوردند. دورنگ خورش، كباب كبك ...، دو قاب چلوپلو دم نكشيده آوردند. حائري‌زاده صبح حليم خورده بود. بعد از نهار مشغول تخته نرد با دكتر طاهري و حائري‌زاده شديم. آقا سيدكاظم و ياسايي آمدند. سيدكاظم مشغول كشيدن ترياك شد. ياسايي تعريف مسافرت شاه را كرد در خوزستان، كه سوار خط آهن شدند و اطاق شاه آخر بود، دو خط خارج و قلاب آن خارج شده بود. بعد از قدري، جلويي‌ها ديده بودند كه اطاق شاه جدا و كج شده برگشته. شاه را سوار كرده بودند. خيلي خدا رحم كرده و اقبال شاه بلند بوده است. لكموتيف هم جاي ديگر آتش گرفته. بارندگي زياد و به همه بد گذشته بود. يك ساعت به غروب برخاستم، سوار درشكه شده، دم منزل پياده شدم. بخاري را روشن كردم. صنيع‌السلطان آمد، چاي خورد، رفت. بعد، فرخ‌ ميرزا، مشير معظم عباس ميرزا، محمدولي ميرزا آمدند. معتضدالدوله مرقع خط قديم را فرستاده، و قطعه‌اي هم به رسم يادگار ساخته، پشت آن چسبانيده بود. تا ساعت چهار، تخته دوره بازي كرديم. رفتند. شام خورده، با توران مزاح كرده، خوابيدم.

شنبه، 5 بهمن 1308:
صبح برخاسته ديرتر، و به خاطرم آمد كه در خواب آقازاده را ديدم. اوراقي به من داد، راجع به عروسي بود. بعد از ورزش، شيرچاي صرفف كاغذ شعبه ابتدايي را دادم محمدعلي بردند به منزل حاج‌ميرزا حسين كرمانشاهي. فرستادم حاجي خان آمد، قدري مشق آواز پيش‌درامد اصفهان داد. دو هزار دادم، رفت. همشيره خواست برود. چهار عباسي پول واگون دادم، خداحافظي كرد، رفت. قدري تحرير و مشق كردم، ظهر نهار صرف كردم.

سه‌شنبه، 8 بهمن 1308:
صبح برخاستم. هوا صاف و آفتاب، وي سرد بود. بعد از ورزش، شيرچاي صرف كردم. لباس پوشيده، رفتم منزل امير امجد. به اتفاق رفتيم وزارت ماليه. توي ارك، ميرزا اسماعيل خان نجومي، نمايندة دروغي آباده، را ملاقات و احوالپرسي كرده، قرار شد يك شب برويم آن‌جا. رفتيم اطاق مؤسسه كه فوقاني و سقف آن ضرب و آئينه‌كاري و منزل يكي از زن‌هاي ناصرالدين‌شاه بود. وارد شديم. چندين ميز و اجزاء مشغول كار بودند. اعظمي را ملاقات كرديم. صندلي گفت آوردند. نشستيم. بعد از صرف چاي گفت: با شاهزاده افسر كار دارم. گفتم: صبح جمعه بياييد منزل با هم برويم او را ملاقات كنيم. دارابي را ديدم. مشيري، مدافع وزارت داخله، هم آن‌جا بود. خواهش كردم سند خدمت مرا زودتر عوض كنند. توسط نيكونگر را كردم كه انديكاتورنويس اداره مركزي وزارت داخله است. گفت: اجزاء جزء بوده، ليست امضاء كرده، ممكن نيست مدير افخم، داماد اميرالدوله، آن‌جا بود ـ شوهر... الملوك ـ كه رئيس محاسبات ماليه خراسان و حالا منتظر خدمت است. تعارف كرديم. موقرالملك، حاكم سابق شاهرود بسطام، آن‌جا بود كه براي استفاده از نظام اجباري معزول شده است. پرسش حالي از او نموده، آمديم پايين. رفتيم در حياط عدليه. مدعي، مدعي عليه، وكلاء در حياط و اطراف حوض گردش مي‌كردند. ميرزا علي حق‌نويس، نماينده سابق قم، كه فعلاً وكالت مي‌كند، آن‌جا بود. امير امجد شرح استنكاف مستأجر ملك رشت خودش را بابت پرداخت مال‌الاجاره بيان، و قرار شد جمعه بيايند منزل من صحبت كنند. حق‌نويس پيشنهاد مي‌كرد كه چند نفر متحد بشويم، كمك به هم بكنيم. حاج ميرزا حسين كرمانشاهي را ديديم. گفت:‌تقاضاي صدور حكم اجراء را دادم تمبر زدند. از آن‌جا رفتيم دواخانة كهن كليمي در خيابان ناصري، كه در دماوند يك روز از او پذيرايي كردم. يك كيلوگرم [و] 13 سير روغن ماهي مال لندن از او خريدم 12 قران. يكي هم امير امجد خريد. آمديم منزل و با شاهزاده قرار داديم عصر برويم مطب آصف‌الحكماء. نهار صرف، قدري راحت كرده، عصر رفتم منزل دكتر. اميرامجد هم بود. قريب غروب رفتيم بيرون دروازه دولاب و اكبرآباد، كه محل كشيده عرق قرار داده‌اند، براي اين‌كه زمين‌هاي فروشي را ببينيم، اگر مرغوب است مقداري من بخرم. منزل بسازم. پسند نشد. از دروازه دوشان‌تپه وارد شديم. ديدم تمام اراضي آن حدود را در اين دو ساله منزل ساخته‌اند. دكتر با درشكه به مطب مراجعت كرد. ما دو نفر رفتيم طرف منزل وثوق‌السلطنه در خيابان شاه‌آباد. قائم مقام عدل، نماينده تبريز، را ديدم. احوالپرسي كردم. شاهزاده نادر ميرزا، كه سابقاً قونسول عشق‌آباد و با سفير روس دولت بلشويكي به مشهد آمد، ملاقات، و چون با امير امجد از تبريز سابقه داشت، تعارف كردند. رفيع‌السلطنه و برادرش و سالار مكرم ديده شدند. گفتند: شنيديم كابيه تغيير مي‌كند. اميرامجد گفت: در رفتن به ادارة ثبت اسناد طفره بزنيد يحتمل وزير تغيير كند و شما را وزير جديد رد كند. وارد منزل وثوق‌السلطنه شديم. يمين‌السلطنه، كي‌استوان ، مفتاح‌الدوه، بيگلري مشغول بازي بودند. من و اميرمجد، ممتاز الملك ، داماد ترجمان‌الدوله، تخته نرد زديم. ساعت چهار ما سه نفر خداحافظي كرده، ممتازالملك رفت منزلش. من [و] اميرامجد سوار درشكه شده، سر كوچه پياده، من آمدم منزل. حالم كسل و سنگين و عرق كرده بودم. از روي بي‌ميلي يك لقمه شام خورده، خوابيدم.

چهارشنبه، 9 بهمن، 1308:
صبح از خواب برخاستم. شب خواب‌هاي عجيب غريب ديدم. بعد از ورزش شيرچاي صرف كرده، حساب علي‌اكبر را ديدم. فرستادم عقب حاجي خان. مشق كردم، دو هزار دادم. رفت. كاغذي به يارمحمدخان افشار سردار كل ـ پسر وزير نظام، كه در خارج قزوين چند سال است مشغول زراعت كاري و از نوكري صرف‌نظر كرده و از رفقاي 29 سال قبل و موقعي يعني در 1319، كه من پيش وزير نظام پدرش منشي‌باشي بودم، او هم جواني بود تازه داماد شده و آجودانباشي كل شده بود، محشور و مأنوس بوديم ـ نوشتم [و] گله كردم و نظريه او را در خريداري ملك خواستم. ظهر نهار صرف كرده، قدري راحت نموده، عصر رفتم منزل امير امجد. حسين خان دارابي، صاحب ملك حصار دماوند، آمد براي معامله. قرار شد منزل مشهد كه فروش شد و پولش رسيد، آن‌وقت اطلاع دهم بيايد عمل را قطع كنيم. صداي شليك توپ بلند بود. گفتند مشق مي‌كنند. امير امجد گفت: دو روز قبل در باغشاه دوست‌محمدخان بلوچ را با نوكرش كه آژان مستحفظ را كشته بود تيرباران كردند. گفتم: اين هم فداي جلب‌نظر روس‌ها شد. قريب غروب برخاسته، با اميرامجد از خيابان صفي عليشاه فخرآباد رفتيم منزل ميرزا حسن معتضدالدوله. توي اطاق، جنب حوضخانه، زير كرسي نشستيم. پسر كوچك او كه خيلي مقبول است داشت مشق مي‌كرد. مشغول صحبت شديم. قدري شرح... از دورة ناصرالدين‌شاه نقل كرد و گفت‌: موقعي كه ناصرالدين‌شاه از سفر فرنگ ميرزاحسين خان سپهسالار را براي صدارت آورد، بزرگان و شاهزادگان و علماء مخالفت كرده گفتند دروازه طهران را بسته، شاه را راه نخواهند داد و شاه از بين راه سپهسالار را حاكم رشت كرد، برگردانيد، در ورود [به] طهران خيلي متغير، و ميرشكار كه ريش‌بلند... بود، چوب زد، و ميرزا سعيدخان، وزير امور خارجه، شاه را از تغيّر بازداشت. و موضوع عزيزالسلطان را شرح داد، و آتيه را خراب و جامعه را از فقر و فلاكت معدوم بيان، و اظهار داشت كه ليره سه تومان و پنج‌هزار، امروز هفت تومان شده و بانك انگليس ترقي داده، نقره توماني پنج‌هزار شده باعث خسارت مردم و تجار گرديده، كسي به فكر فقر عمومي نيست، مردم گدا شدند و بدتر مي‌شود و اين مملكت نيست و نابود مي‌شود. اشعاري كه براي من ساخته و پشت مرقع چسبانيده بودند، خواند و از 1312 كه با هم در بسطام سابقه و هم‌منزل بوديم شرح داد و اظهار داشت مي‌خواهد قاسم‌اباد نزديك شهر را پانزده هزار تومان بخرد. امير امجد تكذيب كرد. من تعريف باغ و ملك چشمه ديوان را كردم. هم‌چنين ملك كال دشت بالاي حصار را گفتم. وكالت داد، هر يك شد براي او بخرم كه در دماوند زندگي كند. ساعت سه برخاسته، امير امجد رفت منزل محمد ولي ميرزا، كه خواهر زنش را براي من مي‌خواست بگيرد، و پيشنهاد كرد كه چهار پنج هزار تومان دارايي دارد، ولي آبله‌روست. رد كردم. من آمدم منزل، پشت يخچال ادرار كردم. فراش پست، كاغذ حاج‌محمد جعفر كشميري را آورد كه دو ماه قبل نوشته دست پست‌خانه‌ها بود. همه چيز نوشته بود جز از پولي كه بدهكار است. شام خورده، خوابيدم.

پنجشنبه، 10 بهمن 1308:
صبح برخاسته، هوا صاف و آفتاب بود. بعد از ورزش، شيرچاي صرف و مشغول مشق و نوشتن يادداشت يوميه شدم. حيدر، پدرزن علي‌اكبر، از احمدآباد آمده بود. ديشب اين‌جا بود. چند سيب سوقات آورده بود. قدري خوردم. نهار صرف و قدري راحت كرده، عصر صورت را اصلاح نموده، رفتم منزل محقق‌الدوله. نبود. نوشتم بيايد منزل سيف‌السلطنه سردار، پسر وزير نظام، برادر سردار كل كه فعلاً جزو تفتيش وزارت جنگ است. رفتم منزل امير امجد. به اتفاق رفتيم بيرون. دروازه دولت رسيديم به محقق‌الدوله و صنيع‌السلطان. متفقاً وارد منزل سيف‌السلطنه، داماد ميرزا رضا مستوفي، شديم. از پله‌ها بالا رفتيم. عمارت شيكي ساخته، ولي بيشتر بنا راهرو و پلكان، و داراي دو اطاق كوچك و بزرگ است. وارد اطاق دفتر شديم كه مبله كرده است. پسرش اميرخان، كه سفيدرو و به سن 13 ـ 14 سال است، آمد [و] مشغول پذيرايي شد. بعد از نيم ساعت، خود سردار آمد. مشروب آورده، صرف كردند و مشغول بازي تخته دوره شدند. كاغذي كه به سردار كل نوشته بودم، دادم به سيف‌السلطنه كه جوف پاكت خود بفرستد. آلبومي از اشكاف درآورد، داد تماشا كرديم. اغلب عكس تاج‌السلطنه، دختر ناصرالدين‌شاه، بود كه به سيف‌السلطنه يادگاري داده و اظهار عشق‌بازي كرده بود. تاريخ 1323 و 1325 قمري بود، كه حالا عفريتي شده است. تماشا و تعجب كرديم. ساع چهار خداحافظي كرده، گفت اتومبيل آوردند. سوار شديم. دم دروازه، صنيع‌السلطان جدا شد، رفت. دم منزل امير امجد، او هم رفت. هوا خيلي سرد بود. دم منزل محقق‌الدوله، خداحافظي كرده آمدم منزل، خوابيدم.

جمعه، 11 بهمن 1308:
صبح از خواب برخاستم. هوا صاف و آفتاب بود. بعد از ورزش، شيرچاي صرف كرده، اعظمي آمد، به اتفاق رفتيم منزل شاهزاده افسر. آگاهي و وفا [و]‌ شجاع نظام [و] پرويز خان توسي [؟] و جمعي آن‌جا بودند. ساعتي نشستيم. افسر گفت: هنوز سابقه خدمت من از مؤسسه نگذشته. وفا گفت: مال سردار اسعد هم، با اين‌كه والي و وزير بوده، نگذشته است. چون مقتضي نبود، براي كار اعظمي كه توصيه از وزير دربار صادر كند، وزارت خارجه او را مأمور نيابت سفارت افغان كند، مذاكره نكرده برخاستم. موقع خداحافظي، افسر گفت: شاهزاده خانم از بيرجند رسيد، كاغذ را نوشته، راجع به معامله منزل بعد اطلاع مي‌دهد. بيرون آمده، براي ملاقات امير امجد رفتم. نبود. اعظمي رفت. من رفتم منزل حائري‌زاده كه مهمان بودم. كسي نبود. بعد يك نفر يزدي وارد شد. حجازي، كه در منچستر تجارت مي‌كرده و سابقاً اعضاء وزارت خارجه بوده، يك ماه است به طهران آمده. سيدكاظم ، سروش رئيس پرسنل وزارت داخله ، طاهري، ياسايي آمدند. گفتند: شاه ديشب وارد شد، به واسطه زيادي برف بين راه مقداري سواره آمده، بعد اتومبيل كريم‌آقا را سوار شده به شهر آمده‌اند... ايشان هنوز وارد نشده‌اند. و مذاكره شد، بين مشارالملك و داور مخالفت است. احتمال سقوط كابينه مي‌رود. محتمل است مستوفي رئيس‌الوزراء بشود. حائري‌زاده اظهار مخالفت كرد. رفتيم سر نهار. دو قاب چلوپلو روي ميز چيده بودند. بعد از صرف نهار در اطاق كوچك رفتيم در اطاق سالون كه حائري‌زاده مي‌گفت: مهمان‌‌خانه... هم هست. سيدكاظم مشغول كشيدن ترياك شد. ياسايي و سروش هم پوكر زدند. ياسايي گفت: از داور ابلاغ صادر كردم به عهدة بيگلري، كه شما تا آخر سال در ادارة ثبت اسناد طهران كار كنيد، كه از ترتيب ثبت اسناد مستحضر شويد به رياست ثبت اسناد خراسان برويد. بعد شروع به تخته‌بازي كرديم با ياسايي. گفت:‌ اگر من باختم ثبت اسناد خراسان را براي شما درست مي‌كنم، و اگر شما باختيد در انتخاب من كمك كنيد. گفتم: ما هر دو در انتخاب محتاج كمك هستيم. گفت: شما به درد وكالت اين دوره نمي‌خوريد، هر وقت مشيرالدوله روي كار آمد، شما بايد وكيل بشويد زيرا از تيپ او هستيد. (عجب وضعيتي است. هركس متين و سنگين و درست بود، بايد امروزه كنار باشد.) خلاصه، از او و دكتر طاهري، دستمال، جوراب [و] كراوات بردم. براي پذيرايي واردين منزل برخاسته آمدم منزل. معتضدالدوله آمد و عكس‌ها را تماشا مي‌كرد. بعد حاج ميرزاحسين وكيل آمد. متعاقب، اميرامجد، حق‌نويس، شاهزاده سيف‌الله ميرزا.... آمدند. حق‌نويس، كه سابقاً طلبه و پرحرف است، شروع به صحبت كرد. حاج‌ميرزا حسين مرا به اطاق جلو صدا كرد [و] محرمانه گفت: كاغذي به هاوارت نوشته، نظر به سابقه، و اين‌كه از جريان سياست چيزي بفهمم، وقت ملاقات خواستم و به پست شهري دادم. فوراً، به فاصله يك روز، جواب چرب‌تر مي‌رسيد كه همه روزه در ماه رمضان عصر منتظر ملاقات است. مي‌گفت: چون سياست ايران قدري تغيير كرده، مي‌خواهم بروم بفهمم چه خبر است. در منزل حائري‌زاده هم مذاكره در اين بود كه در حبل‌المتين از انتخابات ايران و مجلس و وكلاء خيلي بد نوشته بود. البته نظر انگليسي‌ها است كه او زمينه به دست مي‌دهد و تبليغ مي‌كند. به‌علاوه، ديكتاتوري اسپاني، كه اول ديكتاتوري دنيا بود، ساقط شده و ميكدونالد ـ رئيس‌الوزراء انگليس ـ فرياد كرده كه بايد ديكتاتوري در دنيا خورد شود. هم چه معلوم مي‌شود [كه] وضعيت ايران هم تغيير خواهد كرد و مردم از فشار ديكتاتوري راحت مي‌شوند. قيسي، آجيل، به‌ليمو آورده صرف كردند. معتضدالدوله از به‌ليمو خيلي تعريف كرد كه به جهت [؟] خانم‌هاست. حاج‌ميرزا حسين رفت. حق‌نويس و سيف‌الله ميرزا تخته نرد زدند. حق‌نويس باخت. ساعت سه، برخاسته همگي رفتند. صبح، دكتر متني آمده بود با يك نفر ديگر. نبودم. غرغر كرده بود. فردا اول ماه رمضان است. همشيره، توران، چون ناخوش است روزه نمي‌گيرد. من هم به ملاحظه تقويت بنيه و سينه روزه نمي‌گيرم و روغن ماهي مي‌خورم و از موضوع سرايت سل مرحوم فخرالزمان احتياط مي‌كنم. ساعت 6 شام خورده، خوابيدم.

شنبه، 12 بهمن 1308:
صبح به ملاحظه روز اول رمضان ديرتر برخاسته، بعد از ورزش شيرچاي صرف كرده، حساب علي‌اكبر را ديدم. چون پول نداشتم فرستادم حجرة عبداللهيان، كه برات پول از مشهد رسيده يا خير. و خودم مشغول تحرير مشق شدم. علي‌اكبر مراجعت كرد [و] پاكت حاج ميرزا احمد را آورد كه چهل تومان بابت اجارة يك ماهه منزل برات فرستاده است. رسيد كرده دادم علي‌اكبر برود پول بگيرد. روغن ماهي و بعد غذا صرف كرده، صورت را اصلاح نموده، عصر رفتم منزل دكتر حسينخان، وكيل طهران كه سابقاً رئيس مؤسسه تقاعد بود، نبود. رفتم منزل امير امجد. به اتفاق رفتيم دكان كلاه‌دوزي سر خيابان سرچشمه. دستور ساختن يك كلاه دادم به يك تومان. از آن‌جا رفتيم طرف مطب دكتر متين. بين ره حق‌نويس و بعد آقا سيدعبدالعظيم، مدعي العموم سابق استيناف خراسان، رسيد. گفت: آمدم، نبوديد. سالار حيدر، نماينده ساوجبلاغ مكري، رسيد. قرار شد شب جمعه از او ملاقات و ديدن كنم. منزلش بيرون دروازه دولت است. شاهزاده افسر رسيد. با حالت ضعف و انكسار گفت: البومين اذيت مي‌كند، هيچ نمي‌توانم بخورم. پيش خود فكر كردم كه سبحان‌الله! با اين حال و مرض خطرناك عجب حرصي دارد. راجع به حقوق انتظار خدمت گفتم. گفت: وزير را ديدم، هنوز نتيجه نگرفتم، تعقيب مي‌كنم. آن‌ها رفتند. ما هم رفتيم مطب دكتر، قدري صحبت كرديم. او... گفت: تار را از مدرسه شهنازي گرفته آوردم. گفتم: نمي‌رسم، بياورند منزل. قريب غروب برخاسته، آمديم منزل امير امجد. فريضه به جا آورده، رفتيم منزل ميرزا علي خان سياسي مدعي‌العموم استيناف نبود. برادرش آمد. تعارف كرد. تلفن كردم منزل وثوق‌السلطنه. كسي نبود. رفتيم منزل معاضد اعظم، پشت مدرسه كمال‌الملك، كه سابقاً در خراسان رئيس تذكره و داخل حزب دمكرات، و حاليه چندي است داخل خدمت ثبت اسناد و رئيس عراق شده است. وثوق‌السلطنه، حاج مشير اعظم، صدر ـ پسر صدرالاشراف، مدعي‌العموم ديوان جزا، كي استوان بودند. بعد هم ميرزا محمود خان بدر ، پسر نصيرالدوله، رئيس محاسبات وزارت فوايد عامه آمد. دو پارتي شده، مشغول بازي بيست شدند. من [و] امير امجد ... داده. ساعت 5 امير امجد تعطيل و فراشباشي مجلس دو چوب زير بغلش با يك پا راه مي‌رود. معلوم مي‌شود افليج شده. و فكر مي‌كردم بيچاره به چه زحمت مراقب كار است و براي معاش و تحصيل يك لقمه نان به درد مبتلا و مراقب است. منزل شام خورده، خوابيدم. عصر حاجي‌خان صاحب‌خانه را ديدم. يك دكان را خراب كرده، مي‌خواهد روي منزل بيندازد.

يكشنبه، 13 بهمن 1308:
صبح از خواب ديرتر از ديروز برخاسته، پس از ورزش شيرچاي صرف كردم. فرستادم حاجي‌خان آمد، قدري مشق كرده، دو هزار دادم. كاغذي به حاجي محمد جعفر كشميري نوشته... در تعيين تكليف طلب خود كردم. كاغذي هم به حاج‌ميرزا محمود عبداللهيان نوشتم كه با آكاپيوف مذاكره كند، منزل مسكوني او در سه هزار و پانصد تومان در تجديد اجاره ماهي سي [و] پنج تومان، منزل كوچك با گاراژ ماهي پانزده، هر دو منزل رويهم پنجاه هزار تومان يا دو هزار تومان نقد بدهد رهن، ماهي ده تومان هم دستي بدهد كه مي‌شود دو هزار تومان. سي تومان و بيست تومان و پنجاه تومان شمردم كه بدهم علي‌اكبر ببرد پستخانه. نهار صرف كرده، قدري راحت كردم. زن حمامي منزل حاجي خان كه خوشگل است زن داشت، آورد. او گفت: همه كار مي‌كند، ماهي سه تومان [و] نيم. قبول نكردم. علي‌اكبر را فرستادم تاري كه به مدرسه شهنازي برده بود، از مطب دكتر متين گرفت. آورد. عصر دكتر آصف‌الحكماء و امير سپهري آمدند. غروب رفتند. اول شب لباس پوشيده رفتم درِ منزل فرخ ميرزا. آمد بيرون به اتفاق رفتيم درِ منزل ديوان بيگي ، نماينده دروغي بلوچستان، كه با شاه رفته بود خوزستان. منزل نبود. كارت به كلفتي داده، رفتيم منزل تدين. بخاري نفتي در وسط اطاق مي‌سوزاند. از بوي نفت، دربي را باز كرد. چاي صرف و صحبت متفرقه و راجع به اجاره‌كاري، مذاكره تلفوني با نيرالسطان راجع به اجاره روح‌افزا و غيره كردم. وعده به روز جمعه داد. در اطراف بدي نوكري و خوبي زراعت‌كاري مذاكره. ساعت 3 برخاسته رفتيم منزل رفيع‌الملك عراقي. دو نفر ترياك كشيدند. يك نفر... مثل جوكي‌ها بود، چرت مي‌زد. اعتنايي به او نكردم. بعد معلوم شد پسر حاج‌آقا محسن عراقي و در اين دوره وكيل مجلس شده است. حاجي‌خان، حاكم دماوند، هم آن‌جا بود. اغلب ترياكي‌ها در آن‌جا جمع هستند. آن‌ها رفتند. روحي وكيل كرمان، و پسر حاج‌محمد اسماعيل ... احمدآقا سپهبد آمد. روحي اصرار به بازي... كرد. من و رفيع‌المللك، روحي، پسر حاج‌محمد اسماعيل، تقي‌خان برادر رفيع‌الملك، پنج نفري بليطي يك قران بازي كرديم. روحي باخت. من هم سه قران باختم. ساعت 6 آمديم منزل. شام خورده، خوابيدم.

دوشنبه، 14 بهمن 1308:
صبح دير برخاسته، بعد از ورزش، شير، چاي، كره خوردم. كاغذي از حاج ميرزا محمود عبداللهيان رسيد كه دكتر اكاپيوف در سه هزار و چهار صد تومان منزل مسكوني خود را مي‌خرد. هزار تومان نقد مي‌دهد، بقيه را هم بعد از گذشتن از ثبت اسناد. جواب نوشتم: سه هزار و پانصد. دو هزار تومان نقد...

سه‌شنبه، 15 بهمن 1308:
صبح برخاسته، شير [و] كره صرف كردم و ورزش نمودم. قدري راه رفتم. مشق كردم. ظهر نهار صرف كرده، عصر صورت را اصلاح كرده، رفتم سر سه راه امين‌حضور، سوار درشكه شده رفتم منزل كي‌استوان كه وعده كرده بودم، واقع در خيابان نظام وظيفه، كه اميراعلم منزل دارد دست راست پهلوي منزل دكتر... در زدم. خودش آمد، در را باز كرد. حياط كوچكي بود. وارد سرسرا، رفتيم بالا توي اطاق كه پرده‌هاي قلمكار ايراني آويزان، به ديوار بقچه‌هاي شال ترمه‌دوزي قديمي كوبيده و ترتيب اطاق مثل اروپايي بود، چون عيالش اروپايي است. گفت: كلفت و نوكر ندارم و در زحمت هستم. از كرايه منزل سؤال كردم. گفت: ماهي چهل تومان مي‌دهم. واقعاً براي ايراني گرفتن زن فرنگي كار غلطي است. بيچار با نهايت استيصال و معطلي، كه قوة نگاه داشتن نوكر و كلفتن ندارد، و به عوض گذران آن وقت مجبور است در محلي كه اروپايي‌ها منزل دارند خانه كوچك چهل توماني بگيرد. چاي با شكر آورد كه در قندان ريخته بودند. قدري شيريني فرنگي آورد. بعد يك نفر آمد كه مشهد ديده بودم. معلوم شد در قونسول خانه انگليس مستخدم بوده و حاليه در طهران تجارت مي‌كند، و از سياهي رنگ گويا هندي است. جوان شارلاتاني به‌نظر آمد. و به من گفت: سياست انگليس همه را وكيل مي‌كند، و خيال دارد امتياز حمل بار از اصفهان به محمره، كه خط آهن است، و نيز برعكس بگيرد، و با كي‌استوان اين فكر بكر را شور مي‌كرد. او پيشنهاد كرد با وزير دربار ملاقات كند و قرار شد توسط افسر مذاكره كند. او رفت. باكي‌استوان داخل مذاكره خصوصي شديم. عقيده او اين بود كه وضعيت تيموتاش وزير دربار خوب نيست ... اگر اين‌طور باشد او را رها مي‌كنند. بايد دسته درست كرد و به او كمك كرد و نگاهداري نمود. گفتم: موافقم، در صورتي كه وسايل ترضيه خاطر مردم، كه همه ناراضي هستند، فراهم و مردم آسوده شوند. قرار شد فردا عصر بيايد منزل من، طرق اقدام و عمل را مذاكره كنيم. قريب غروب برخاسته آمدم منزل وثوق‌السلطنه. منظورم از همفكري كي‌استوان اين است كه بلكه به اين وسيله تشكيلات دمكراسي مجدداً شروع و اين ريشه باز آبياري شده، وضعيت رو به مليت و مشروطيت مستقر شود و مردم از اين حالت خمودگي و انزجار خارج شوند. وثوق‌السلطنه اندرون بود. آمد بيرون. صحبت كي‌استوان پيش آمد. گفت: او خيلي به انگليسي‌ها متظاهر است و به همن جهت هم وكيل نشد و قرار بود داخل ثبت اسناد شود و از داور ملاقات كند، نكرد، و خودش را به سختي مبتلا كرد. مجدداً شرح دادند كه موقع حكومت كرمان، هاوارت توسط فتح‌الملكي ـ كه به طرفداري انگليسي‌ها معروف و سفير عثماني را موقع جنگ عمومي دزديد و برد ـ كرد كه كاري به او رجوع كنم، و گفت تا حال از بودجه سفارت به او كمكي نشده و حالا به ملاحظه تقليل بودجه محلي نيست و بيچاره به سختي افتاده است. من قبول نكردم و جواب دادم:‌ در مقام دوستي با شما اگر اين كار را بكنم به‌كلي هو و مفتضح مي‌شوم. و چندين مرتبه به كي‌استوان نصيحت كردم كه اين درجه تظاهر به موافقت انگليسي‌ها و ضديت با روس‌ها به ضرر تو تمام مي‌شود، و اگر بخواهي وكيل شوي روس‌ها مخالفت مي‌كنند. دولت هم براي خاطر تو با روس‌ها به هم نمي‌زند، چنان‌كه اسدالله خان كردستاني به همين درد مبتلا است و به‌قدري به انگليسي‌ها نزديك است كه با هاوارت مي‌رود فرنگ و با او مراجعت مي‌كند. چند روز قبل راجع به حدود املاك اختلافي داشت. رفتيم به ثبت اسناد. بناي شكايت و اعتراض گذاشت كه من فرنگ بودم، طرف حدود مرا به ثبت داده و مدت آن گذشته، در صورتي كه من نبودم. بيگلري گفت: كار تو از يك‌جا عيب دارد. هر چه علت را پرسيد نگفت. تا او رفت. پاي تلفون به من گفت: رفاقت با انگليسي‌ها. بعد من راجع به ادارة ثبت با ايشان شور و مصلحت كردم كه ياسايي با وزير عدليه مذاكره و ابلاغ صادر كردند به بيگلري كه تا اول سال بروم ادارة مركزي ثبت اسناد كار كنم. براي اول سال كه اطلاعاتي حاصل كردم، متصدي خدمت رسمي بشوم. گفت: اگر احتياج فوق‌العاده نداريد قبول نكنيد، زيرا ممكن است كار كوچكي و مأموريت ولايت جزء به شما رجوع كنند، اگر نرويد متخلف قرار مي‌دهند و اگر برويد چه نتيجه دارد. به علاوه، اگر نظر انتخاب شدن داريد، سه چهار ماه بيش باقي نيست، از آن كار مي‌مانيد. ممكن است حقوق انتظار خدمت را درست كنيد كمكي باشد، تا ببينيم چه مي‌شود. به‌علاوه، در سقوط كابينه و رفتن داور هم حرف‌هايي هست. فكر كردم ديدم بد نمي‌گويد. خلاصه، يمين‌السلطنه وارد شد. بعد بيگلري آمد. چهار نفري مشغول بيست شديم. شش هزار بردم. ساعت 6 با بيگلري آمديم طرف منزل. بيگلري از تحريكات ميرزا كاظم‌خان... ثبت اسناد، با او به همدستي چند نفر صحبت كرد و از سيف‌الله خان بد گفت... شده بود، اسباب عزل او شدم. وارد منزل شده، شام خورده، خوابيدم.

پنجشنبه، اول اسفند 1308:
قبل از ظهر بيدار شدم. بعد از ورزش، شيرچاي صرف كردم. چون پول نبود، كره نخريده بودند. محمدتقي، برادر توران، كه حاليه قصابي مي‌كند، دو تومان پول داده عراده را راه انداخته بودند. به حساب دفتر علي‌اكبر احمدآبادي دماوندي بابت ماه بهمن رسيدگي كرده، توي دفتر جمع خرج نمودم. مخارج يك ماهه پانزده تومان و چهار هزار، اجاره منزل چهل و نه تومان و هشت هزار و هفتصد و پنجاه دينار شد. و پاره[اي] بَرج‌ها هم از قبيل پول درشكه كرايه و دو هزار حاجي خان و غيره غروش بود. ولي آرد و برنج كه از دماوند آورده بودم در انبار بود، پول داده نشده است. به اين نسبت كليتاً ماهي شصت تومان مخارج فعلي من است. پاكت‌هاي پست را دادم علي‌اكبر برد. بعدازظهر نهار صرف كرده، قدري سنگين شدم. مثل اين‌كه نوبه مي‌كنم. دو سه روز است مزاجم درست كار نمي‌كند. بعدازظهرها عطسه مي‌كنم. حالم سنگين مي‌شود و ساعت چهار پنج شب عرق مي‌كنم. غذا به ميل نمي‌خورم. عصر خيال رفتن مؤسسه داشتم، هوا منقلب شد. قدري باران آمد. بعد صاف شد. صورت اصلاح كردم. آدم افسر پاكتي آورد كه با وزير داخله راجع به حقوق انتظار خدمت مذاكره كرده، جواب داده بايد از ماليه تحقيق شود [كه] اعتباري باقي است يا خير. اول شب رفتم منزل فرخ ميرزا. مهمان شيرازي او هم، كه بواسير دارد آمده طهران عمل كند، بود. مشغول شام خوردن بودند. شاهزاده گفت: ابلاغ شده كه پس‌فردا، سيم حوت، روز كودتا است و جزو اعياد معين شده بود، تعطيل نكنند و اجزاء به وزارت‌خانه بروند. چاي خورده، رفتم منزل افسر. رفيع‌السلطنه گرايلي و برادرش و سالار مكرم پسر سردار امنع [؟]، محمدحسين خان عينكي آن‌جا بودند. قدري صحبت، و از اقدام افسر اظهار امتنان نمودم. همگي آمديم بيرون، چون شب احياء 21 رمضان است و جلو مسجد سپهسالار از اياب و ذهاب خيلي شلوغ بود. آن‌ها رفتند مسجد. من آمدم منزل. بين راه خيلي عرق كردم. معلوم شد نوبه است. ورود منزل گرسنه شده بودم قدري آجيل خوردم. ساعت 7 شب شام خورده خوابيدم.

جمعه، 2 اسفند 1308:
صبح بيدار، بعد از ورزش،‌شيرچاي صرف كرده، مشغول راه رفتن و تحرير يادداشت يوميه شدم. هوا آفتاب و درجه 12 بالاي صفر بود. گفتم قيسي‌هاي باغ دماوند را آورده خوب و بد جدا كردند. عصر نهار صرف كرده، در ايوان آفتاب قدم مي‌زدم. به همشيره توران گفتم: تو برو نيشابورف من طهران يك زن مي‌گيرم، يا بروم نيشابور دختر بگيرم. حقيقتاً اين كار را بايد بكنم. يك زندگاني طهران و دماوند، يكي هم نيشابور براي خودم. ان‌شاءالله، درست مي‌كنم. بايرهاي نيشابور را داير مي‌كنم. نيشابور محل خوبي است. در مدت سه سال بيكاري كه نيشابور بودم، از محرم 1335 الي اواخر 1337، خيلي خوش گذشت. به توقف [در] نيشابور علاقمندم. دو ساعت از شب گذشته، آصف‌الحكماء، بعد فرخ ميرزا و مهمان شيرازيش و گوهير با پسرش آمدند. قيسي... و آجيل [و] چاي آوردند، مصرف شد. تخته نرد زدند. از بي‌حقيقتي مدير فلاح، گوهري صحبت كرد كه آدم مادي بي‌حقيقت احمقي است. ساعت 6 رفتند. شام خورده، خوابيدم.

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : منزل ,كردم ,كرده، ,رفتيم ,تومان ,ميرزا ,امير امجد ,رفتم منزل ,بهمن 1308 ,هزار تومان ,خورده، خوابيدم ,خورده، خوابيدم پنجشنبه، ,رفتيم بيرون دروازه ,م
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم2


منزل ,كرده، ,ميرممتاز ,كردم ,مجلس ,آن‌جا ,رفتم منزل ,وزارت داخله ,بهمن 1308 ,شده، رفتم ,خورده، خوابيدم

یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم1

:: یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم1
منزل ,كرده، ,ميرممتاز ,كردم ,مجلس ,آن‌جا ,رفتم منزل ,وزارت داخله ,بهمن 1308 ,شده، رفتم ,خورده، خوابيدمیادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیمحسين ميرممتاز نماينده مشهد در دوره ششم مجلس نماينده مشهد در دوره ششم مجلس شوراي ملي است. او به اين خاطر زندگي و علايق مِلكي خود را در خراسان ترك كرده و در تهران اقامت گزيده است. دوره دو ساله مجلس ششم در 22 مرداد 1307 به پايان مي‌رسد و ميرممتاز به مجلس هفتم راه نمي‌يابد. ميرممتاز به مشهد باز نمي‌گردد. او در تهران مي‌ماند تا سرنوشتش تعيين شود. اميد راه‌يابي به مجلس هشتم دارد. از همشهريان و دوستان متنفذ خود، كه همه از اطرافيان تيمور تاش‌اند، ياري مي‌جويد. ولي او مطبوع طبقه حاكمه جديدي كه اكنون ـ در دوران صعود رضاشاه به اوج ديكتاتوري ـ در حال شكل‌گيري است، نيست. عبدالله ياسايي ـ كارچاق‌كن تيمورتاش و مرد قدرتمند مجلس هفتم ـ به او مي‌گويد: «شما به درد وكالت اين دوره نمي‌خوردف هر وقت مشيرالدوله روي كارآمد، شما بايد وكيل بشويد زيرا از تيپ او هستيد.» ميرممتاز به خود مي‌گويد: «عجب وضعيتي است. هركس متين و سنگين و درست باشد، بايد امروزه كنار باشد.» ميرممتاز در آزمون نمايندگي مجلس ششم ـ كه مي‌توانست راه‌گشاي او به سوي قله‌هاي مقام و ثروت باشد ـ موفق نبوده است. معهذا او نوميد نيست. تلاش مي‌كند و بالاخره، احتمالاً، با ياري دوست نزديكشف شاهزاده شيخ‌الرئيس افسر، حكم حكومت چهارمحال و بختياري را مي‌گرد.
ميرممتاز، به سان بسياري از فرهيختگان زمان خود، اين عادت پسنديده را داشت كه وقايع يوميه را در دفترچه‌اي، بي‌كم و كاست، مي‌نگاشت. و از آن‌جا كه هنوز نشر خاطرات مرسوم نبود، اين نوشته نه به نيت ارائه به «اغيار» كه تنها به خاطر ثبت يادمان خود بود و لذا فارغ از شائبه‌ها و ملاحظه‌كاري‌هاي معمول. ميرممتاز تا اواخر سال 1309 در تهران اقامت داشت و با محافلي از نخبگان تازه رستة سلطنت پهلوي ـ كه بيشتر نمايندگان مجلس بودند ـ دمخور بود. از آغاز سال 1310 به حكومت چهارمحال و بختياري رفت، از 1313 تا اوايل 1315 حاكم لارستان بود، سپس در شهر شيراز اقامت گزيد و با دختر بنان‌الملك شيرازي وصلت كرد؛ كه سرنگرفته به متاركه انجاميد. او سپس، از اواخر 1315 تا 1320، حاكم (بخشدار) فيروزآباد فارس بود. طي اين دوران 12 ساله، ميرممتاز هرگاه دل و دماغي داشته وقايع يوميه را به رشته تحرير درآورده است. مجموعه اين يادداشت‌ها، هر چند ناقص و نامنظم، تصوير زنده و گويايي از گذاران زندگي در دوران سلطنت رضاشاه به دست مي‌دهد كه از ابعاد گوناگون واجد اهميت است. بخش اول يادداشت‌ها، كه از بهمن 1308 تا آذر 1309 را در بر مي‌گيرد، تصوير آئينه‌واري است از تهران آن زمان. و در بقيه اين خاطرات، چگونگي زندگي اجتماعي و به‌ويژه شكل‌گيري ديوانسالاري پهلوي در چهارمحال و بختياري، لارستان و فارس منعكس است.
متني كه فراروي خواننده ارجمند قرار دارد، يادداشت‌هاي روزانه ميرممتاز در قريب به يك سال اقامت او در تهران است. از يادداشت‌هاي ميرممتاز پيش از اين زمان، تنها چند برگ مربوط به دوران اقامت او در مشهد دست ماست كه نشان مي‌دهد وي پيش‌تر نيز خاطرات خود را مي‌نوشته است. از اين يادداشت‌ها، آن‌چه مربوط به دوران دو ساله نمايندگي او در مجلس ششم است قطعاً با ارزش است كه متأسفانه در دست ما نيست و از سرنوشت آن بي‌اطلاعيم. بقيه يادداش‌ها را ـ كه بيشتر از نظر تاريخ اجتماعي و محلي حايز اهميت است ـ اميدواريم در فرصتي ديگر به چاپ رسانيم.
يادداشت‌هاي ميرممتاز از عيناً و با وفاداري كامل به سبك و سياق نگارش او به چاپ مي‌رسد. تنها براي كمك به فهم روان‌تر متن، جملات از هم تفكيك شده و در مواردي اندك اضافاتي در داخل [ ] صورت گرفته است. براي آشنايي خوانندگان حتي‌المقدور معرفي كوتاهي از افراد در زيرنويس درج شده است.
سه‌شنبه اول بهمن 1308:
صبح برخاستم. برف [مي‌]باريد و هوا ابر بود. بعد از ورزش، شيرچاي صرف كرده، لباس پوشيده، رفتم خيابان. سوار اتومبيل شده، سر خيابان باب همايون ـ كه سر در آن را خراب، و دو طرف دكاكين را عقب برده [و] به طرح جديد ساختمان و نما درست مي‌كنند ـ پياده شده، رفتم طرف وزارت داخله. نزديك ماليه، حاج ميرزا حسين كرمانشاهي را ديدم. قرار شد فردا نهار بيايد منزل. وار وزارت داخله شده، رفتم اطاق ميرزا احمدخان مدير مركز. تعارف كردم. پاكتي آوردند كه سواد مراسلة وزارت داخله را به‌عنوان ايالت خراسان راجع به پرداخت بقيه طلب من از بلديه مشهد فرستاده بودند. رسيد، روي قبض ضميمه، دادم. نيكونگر، انديكاتورنويس اداره مركزي، ابوالقاسم خان، از من تقاضا كرد كه دارابي، متصدي كارهاي وزارت داخله در مؤسسه، را مقالات و سفارش او را بكنم كه داخلش شود. از آن‌جا رفتم اطاق مديرالدوله، مدير شرق و جنوب، قدري نشسته، صحبته كردم. دكتر سنگ ، نماينده مازندران، آن‌جا بود. خيلي اظهار خصوصيت كرد. برخاسته، رفتم اطاقا منتظم‌الدوله معاون. دكتر احياءالسلطنه ، رئيس سجل احوال، آن‌جا بود. وزير بي‌عرضه نامربوط، يعني اديب‌السلطنه ، كسالت داشت، نيامده بود. احياءالسلطنه، كه نشان سجل احوال به كلاه زده بود، رفت. انصاري، مهندس وزارت داخله، آن‌جا بود. در خصوص خط شوسه تبريز به انزلي صحبت مي‌كردند كه پل زياد بايد ساخته شود. همه رفتند. من گفتم: بعض رفقاي ... تصميم دارند براي من كاري بكنند، چه كار صلاح است؟ [منتظم‌الدوله] گفت: اولاً، از من براي شخص شما كاري ساخته نيست، زيرا در يكي دو مورد با وزير مذاكره كردم، موافقت نكرد. يا درست نمي‌شناسد، يا مخالف است. ثانياً، رئيس سجل احوال طهران تقلباتي كرده، توقيف است، پس او هم خالي است. يك صد و شصت و چهار تومان هم حقوق آن است كه مطابق رتبة شما است. ابلاغي از وزير دربار صادر نمائيد، [تا به] شما واگذار كنند. خداحافظي كرده، آمدم جلوي شمس‌العماره اتومبيل سوار شدم. مهذب‌السلطان، رئيس كابينه وزارت داخله، و سيدمحمود دستغيب، وكيل دوره 4 و 5 شيراز كه معمم و روضه‌خوان است، در اتومبيل بودند. تعارف كرديم. پول بليط من و مهذب را دستغيب داد. سر كوچه آبشار پياده شديم. عباس ميرزا ... رسيد. تعارف كرديم. او رفت منزلش. مهذب هم منزلش رفت. من هم وارد منزل شده، نهار صرف كرده، قدري راحت كردم. عصر خواستم بروم مدرسه شهنازي ، ديدم نيم ساعت از وقت گذشته، منصرف شده، رفتم منزل آصف الحكماء. چند مريض زن داشت، راه انداخت. چاي گفت آوردند با نان شيريني. بعد در بين صحبت از خواستگار همشيره‌اش گفت كه تاجري ترياك‌فروش خواست بگيرد، تحقيق كردم به توسط توسط سرتيپ مهديقلي‌خان ـ اخوي، معلوم شد زن و بچه دارد، حالا هم پسر معين‌الاسلام اروميه‌اي، كه در ثبت اسناد است، مي‌خواهد. و ضمناً تصور مي‌كنم مايل است به من بدهد. من هم بي‌ميل نيستم، زيرا خانواده شريفي هستند. قريب غروب برخاسته. برف مي‌باريد. رفتم منزل امير سپهري. سر كوچه مورخ‌السلطنه و سعد السلطان. برادرش، را ديدم. احوال‌پرسي كردم. معلوم شد آن‌جا نهار مهمان بودند. خداحافظي كرده، رفتم درب منزل. پسر كوچكش آمد تعارف كرد. رفتم تو. عالم‌الدوله ، كه زمان كلنل محد تقي‌خان در مشهد رئيس نظميه بود و در سفر شيراز ديدم [كه] در محاسبات ادارة قشوني آن‌جا مستخدم است، از اطاق درآمد. تعارف كرد. گفت: كار دارم، رفت. امير سپهري تنها بود. گفت: نهار برادرها مهمان بودند. پنج برادرند. يكي هم، لسان، حاكم قزوين است [به مدت] سه سال. مي‌گفت: با هاوارت، معاون سفارت انگليس، مربوط است و به همني جهت در حكومت باقي مانده است. موقع آمدن، آصف‌الحكماء گفت: شنيدم حاج مخبرالسلطنه ، رئيس‌الوزارء، به مدرس تلگراف تبريك و بشارت كرده از اين‌كه مورد مراحم ملوكانه واقع شده‌ايد، و اوامر شاه را ابلاغ نموده كه آزاد مي‌كند به هر نقطه تشريف ببريد، به شرط اين‌كه از ماسبق فراموش و داخل سياست هم نشويد. [مدرس] جواب داده: «اگر ماسبق را فراموش كنم، بشر نيستم، و سياست هم مال من است كه خالت كنم. غير از اين باشد، همين‌جا خواهم بود.» [مدرس] گويا در مشهد است. منزل امير سپهري چاي صرف كرده، آمديم بيرون. از خواهر آصف‌الحكماء تحقيق كردم، گفت: خانه‌دار، محجوب، نجيب، و در وجاهت متوسط. و از دختر سعدالسلطان، برادرش، هم تعريف كرد كه تحصيل كرده و وجيه‌تر از خواهر دكتر است. سر خيابان، او رفت منزل بنان‌السلطنه داماد آصف‌الدوله. من رفتم منزل وثوق‌السلطنه. برف كم‌كم مي‌باريد. دكتر جعفروف روس و ممتاز، داماد ترجمان الدوله، آن‌جا بودند. بيگلري آمد [و] رفت منزل مورخ‌الدوله. سايرين هم رفتند. با وثوق‌السلطنه، دو نفري بيست زده شش قران باختم. ساعت چهار [و] نيم برخاسته، آمدم منزل. خيلي خسته شدم. شام خورده، خوابيدم.

چهارشنبه، 2 بهمن 1308:
صبح برخاسته، هوا ابر، بعد آفتاب شد. بعد از ورزش، شيرچاي صرف كرده، صورت را اصلاح، و مشغول تحرير شدم. قريب ظهر، حاجميرزا حسين كرمانشاهي آمد. نهار صرف و مشغول صحبت شديم. از ملاقات با هاوارت و سابقه مذاكرات روس‌ها و توقيف در رياست وزرايي قوام‌السلطنه براي همين موضوع و اقدامات بر عليه قوام‌السلطنه در دورة چهارم و تشكيل دو [؟] كمتيه دمكرات و تهديد كردن وثوق‌الدوله در زمان رياست وزرايي تعريف، و تقاضانامه از محكمه پنجم ابتدايي راجع به صدور اجرائيه طلب از ... كرده، رفت. فرستادم عقب حاجي خان، برادر صاحب‌خانه، آمد. قدري مشق داد: تكليف اصفهان. چهار هزار بابت تعمير تار و دو قران اجرت مشق امروز را دادم، رفت. و مشغول مشق شدم. خوب ياد گرفتم و از مشق كردن پيش شهنازي به ملاحظه مشغله او و دوري راه منصرف شدم. ساعت پنج شام خورده، خوابيدم. شب كاغذي از بقراط نيشابوري رسيد كه سالار معتمد دو سهم زينل تنگ را مي‌فروشد، بخرم و شوري و مهدي‌آباد را هم از ورثه نيرالدوله خريداري كنم.

پنجشنبه، 3 بهمن 1308:
صبح برخاستم. سحر خواب غريبي ديدم، كه در مجتمع دمكرات مشهد جشن گرفته شده، جمعيت زيادي است از همه طبقات. حاج‌شيخ مرتضي بجنوردي مجتهد پهلوي من نشسته، يك نفر ديگر از علماء هم مقابل من نشسته، يك نفر پهلوي او نشسته تار مي‌زند. بعد از اتمام، بعضي‌ها دست زدند، اما مثل اين‌كه از علماء خجالت كشيدند، يواش [دست] زدند. فكر مي‌كردم در خواب كه عجب دوره‌اي شده است. با حاج ناظم دفتر براي رفتن توي اطاق تعارف مي‌كردم. خلاصه، بعد از ورزش معمولي شيرچاي صرف كرده، فرستادم عقب حاجي‌خان. آمد. قدري مشق كردم [و] دو هزار دادم، رفت. ديشب برف آمده و كم‌كم مي‌باريد. مشغول نوشتن كاغذ شدم. جواب بقراط را نوشتم. كاغذي به حاجي ميرزا محمود عبداللهيان نوشتم كه ايالت را مقالات، بقيه طلب از بلديه را وصول كند. كاغذها را تمبر زده، دادم علي‌اكبر برد توي صندوق پست انداخت. كاغذي هم به شعبه پنجم ابتدايي عدليه نوشتم كه ديروز سواد شده بود. نهار صرف كردم. آفتاب شد. قدري راحت كردم. عصر برخاسته، رفتم منزل محقق‌الدوله مجد. تكليف كرد بروم در باغچه او بنشينم و شركت تشكيل داده، كسب كنيم. بعد از ساعتي، سردار سيف‌السلطنه، برادر سردار كل، آمد. از خدمات خود و تعريف كردن شاه در تبريز شرح داد، و گفت: محكمة نظامي دوست‌محمدخان بلوچ را محكوم به حبس ابد كرده، و نوكرش را هم كه آژان را كشته، حكم اعدام داده و براي نوكرهاي ديگر هم دو سال، سه سال حبس معين كرده و يك نفر نوكرش كه اول جدا شده از او مرخص كردند. عقيده داشت [كه] يك قسمت بازي بوده، و روس‌ها يادداشت داده بودند كه هر كس از رؤساي ايالات شمال را گرفتند اعدام كردند، طرف جنوب را در مركز نگاهداري مي‌كنند. اين هم براي مغلطه بوده. بعد صحبت كردند [كه] زن براي من پيدا كنند و شب جمعه آتيه برويم منزل سردار. بعد از صرف چاي شيريني خداحافظي كرده رفتم فرخ ميرزا را در منزلش ديدم. احوالپرسي كردم. خيابان خيلي گِل بود. از دواخانه [به] منزل وثوق‌السلطنه تلفن كردم. گفت: امشب مي‌رود منزل شاهزاده يمين‌السلطنه. دكان سلماني اصلاح كرده آمدم منزل. همشيره تعريف اخلاق و فوت مرحوم ابوي را كرد. ساعت 5 شام خورده، خوابيدم.

 

لینک عضویت در کانال تلگرام تاریخ ایران زمین

   https://telegram.me/tarikheiranzamin95

 

منبع اصلی مطلب : ایرانویج
برچسب ها : منزل ,كرده، ,ميرممتاز ,كردم ,مجلس ,آن‌جا ,رفتم منزل ,وزارت داخله ,بهمن 1308 ,شده، رفتم ,خورده، خوابيدم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : یادداشتهای روزانه یک نماینده دوره رضاشاه از تهران قدیم1


اسناد ,بریتانیا ,مربوط ,آزاد ,تفرشی ,جهانی ,اسناد فارسی ,اسناد مربوط ,اسناد انگلیسی ,وجود دارد ,وزارت خارجه ,اسناد وزارت خارجه ,دکتر شاپور بختیا

اسناد ایران در آرشیو ملی بریتانیا

:: اسناد ایران در آرشیو ملی بریتانیا
اسناد ,بریتانیا ,مربوط ,آزاد ,تفرشی ,جهانی ,اسناد فارسی ,اسناد مربوط ,اسناد انگلیسی ,وجود دارد ,وزارت خارجه ,اسناد وزارت خارجه ,دکتر شاپور بختیااسناد ایران در آرشیو ملی بریتانیا

دکتر مجید تفرشی، پژوهشگر و نویسنده متخصص در اسناد بریتانیا، در مصاحبه ای با نشریه « تاریخ شفاهی ایران» اطلاعاتی راجع به آرشیو ملی بریتانیا و همچنین اسناد مربوط به ایران در آن مکان ارائه کرد. باهم این مصاحبه را می‌خوانیم :
ـ آقای دکتر تفرشی، از این که دعوت ما را برای مصاحبه پذیرفتید، بسیار ممنونم. به عنوان مقدمه، لطفاً برای خوانندگان ما به طور خلاصه آرشیو ملی بریتانیا را معرفی بفرمایید.
تفرشی: آرشیو ملی بریتانیا مؤسسه‌ای است که در سال 1836 میلادی یعنی حدود 180 سال قبل با نام اداره بایگانی عمومی/ Public Record Office (PRO) تأسیس شده است. این مؤسسه در سال 2003 با تغییر سازمان و گسترش حوزه فعالیت و ادغام شدن کمیسیون نسخ خطی تاریخی در آن، تغییر نام یافت و به آرشیوهای ملی/ The National Archives (TNA) معروف شد. قبل از 1977 ساختمان آن در مرکز لندن، در منطقه چنسرلی لین بود و از آن زمان به تدریج و در یک فاصله زمانی 13 ساله به مجموعه بزرگ و جدیدی در حومة جنوب غربی لندن در منطقه کیو(Kew) منتقل شد. شهرت منطقه کیو به باغ‌های بوتانیک و زیبایش است که هم جنبه تفریحی وگردشگری دارد و هم جنبه پژوهشی و علمی. جورج سوم این باغ‌ها و زمین‌ها را از مادرش به ارث برد. او این منطقه و چند منطقه دیگر را وقف مردم کرد که دو نقطة آن خیلی معروف است؛ یکی پارک ریچموند، که بزرگترین پارک درون شهری انگلستان است و دوم باغ‌های مشهور کیو و زمین‌ها و املاک اطراف آن.
بایگانی ملی بریتانیا تا پایان جنگ سرد به طور قانونی موظف بود همه اسناد ادارات دولتی بریتانیا به جز اسناد امنیتی را جمع‌آوری و به موقع آزاد کند. در بعضی مواقع به طور استثنایی اسناد خانوادگی و شخصی هم به این مرکز اهداء می‌شد. البته سنت اهداء اسناد شخصی و خانوادگی در بریتانیا به این شکل است که اسناد به کتابخانه‌های دانشگاه‌هایی اهدا می‌شوند که محل تولد یا تحصیل افراد بوده است. بنابراین عمدة اسناد این مرکز را اسناد دولتی شامل می‌شود. تقریباً اسناد مربوط به 1100 سال قبل در این مرکز نگهداری می‌شود. مشهورترین آن، سند مگناکارتا (Magna Carta) است که اولین سند دموکراسی در دنیا و سندی است که قوانین بریتانیا از آن تأثیر پذیرفته است. تا آن‌جایی که به ایران مربوط می‌شود، از حدود 600 سال پیش اسناد پراکنده در آن‌جا وجود دارد.
منظورم از موضوع ایران،‌ اسنادی است که در آن‌ها نام پرشیا (Persia) یا ایران آمده است: مثلاً کشتی به ایران آمده و نام مسافران و بار آن در سند ذکر شده است. و یا متن مذاکرات با شاهان ایران در دوره صفوی به بعد را می‌توان یافت. این اسناد به طور پراکنده تا قرن نوزدهم (که کم نیست) در این مرکز وجود دارد. اما به طور مشخص از ابتدای قرن نوزدهم اسناد مربوط به ایران منظم و مرتب است. این اسناد در شش بخش اصلی دسته‌بندی می‌شود:
1ـ اسناد وزارت خارجه (Foreign Office/ FO) که بعداً در میانه دهه 1960 میلادی با تغییر ساختار و سازمان به وزارت خارجه و مشترک المنافع (Foreign and Commenwealth Office/ FCO)تغییر نام یافت.
2ـ اسناد وزارت جنگ (War Office/ WO) که بعدها به وزارت دفاع(Ministry of Defencd/ MOD)
3 ـ اسناد نخست وزیری (Premiere Office/ PREM)
4 - اسناد هیات دولت(Cabinet Office/ CAB)
5 - اسناد وزارت دریاداری (Admirality/ADM). تا قبل از تأسیس اینتلیجنس سرویس در ابتدای قرن بیستم، وزارت دریاداری وظیفة سازمان امنیت بریتانیا را هم انجام می‌داد.
6- اسناد سازمان امنیت یا اینتلیجنس سرویس بریتانیا که خود سه بخش دارد: اسناد داخلی یا MI5، اسناد خارجی یا SIS که در بین عموم مردم به MI6 شهرت دارد و سازمان مرکزی شنود امنیتی (GCHQ).
تا پایان جنگ سرد فقط اسناد دولتی و غیر امنیتی به آرشیو ملی انتقال می‌یافت. بعد از جنگ سرد محققین اعلام کردند که حساسیت آن دوران تمام شده و باید اسناد امنیتی هم به آرشیو ملی بریتانیا انتقال بیابد و در دسترس عموم قرار گیرد. ابتدا دولت بریتانیا مقاومت کرد. (معمولاً هیچ دولتی چندان مایل به آزادی اسناد امنیتی نیست) برای مقدمه چینی جهت آزادی این نوع اسناد، ابتدا دو کتاب توسط دو نویسنده مشهور بریتانیایی براساس اسناد عمومی‌تر MI5 و MI6 نوشته شد. داستان‌ نوشتن این کتاب‌ها نیز جالب است. در دوران جنگ سرد دسترسی افراد غیرامنیتی به اسناد امنیتی ممنوع بود، لذا آن دو مورخ دانشگاه کمبریج را ابتدا به عضویت رسمی سازمان امنیتی در آوردند تا بتوانند از اسناد استفاده کنند. البته این کار خبرساز شد. دولت بریتانیا تلاش داشت (و هنوز هم دارد) که روند آزادسازی اسناد امنیتی را کُند و آهسته کند. به هر حال تا دوره جنگ جهانی دوم این سندها به کُندی و ناقص آزاد شده و این روند است.
ـ در بایگانی ملی بریتانیا چه تعداد سند راجع به ایران است؟ و شامل چه موضوعاتی می‌شود؟
تفرشی: به تخمین من کل اسناد مربوط به ایران حدود سی هزار پرونده شامل حدود سه میلیون برگ است. حدود 95 درصد اسناد مربوط به قرن نوزدهم و بیستم است که دورة قاجار و بعد از آن را شامل می‌شود. در این دوره ایران روابط خارجی منظم و گسترده‌ای پیدا می‌کند و بالطبع اسناد زیادی هم تولید می‌شود. عمدة این اسناد، گزارش‌های دیپلماتیک، سیاسی،‌اقتصادی، امنیتی و اجتماعی است. البته همة اسناد لزوماً مربوط به رابطه ایران و بریتانیا نیست.
مثلاً گزارش‌های نواحی مرزی و حتی فراتر از آن مثل آسیای مرکزی یا خلیج‌فارس زیرمجموعة ایران ارسال می‌شد، مثل گزارش‌های عمان یا ترکستان که در اسناد ایران دیده می‌شود. مورد دیگر مربوط به شنود تلگرافی ایران است. می‌دانیم خط تلگراف ایران را انگلیس ایجاد کرد و تحت کنترل آنها بود. تقریباً به طور منظم دولت بریتانیا همة تلگراف‌های دولت ایران را ضبط و کشف می‌کرد. مثلاً دولت ایران تلگرافی به دولت عثمانی می‌فرستاد، یک کپی نسخه از این تلگراف را در اسناد می‌بینید. تازه ترین اسناد آزاد شده درباره ایران به طور کلی تا سال 1982 و بعضاً تا سال 1985 میلادی است.
ـ در چند سال اخیر یک سری گزارش‌های هفتگی و سالانه سفارت انگلیس با عنوان «یادداشت‌های سیاسی ایران»، (Iran Political Diaries)(1) در چهارده جلد منتشر شده است. نظرتان درباره این اسناد چیست؟
تفرشی: مؤسساتی در بریتانیا، آمریکا، هلند و... هستند که گزیده‌ای از اسناد عمدتاً از قبل پرینت و تایپ شده را به صورت دوره زمانی یا موضوعی چاپ و به قیمت‌های گزافی می‌فروشند. اینها البته اسناد مهمی هستند. مشکل این‌جاست که افراد داخل ایران می‌پندارند که این کتاب‌ها همة اسناد آرشیو ملی بریتانیا درباره ایران است. در صورتی که به نظر من این کتاب‌ها یک صدم اسناد را هم منتشر نکرده‌اند. این اسناد از بخش Foreign office انتخاب شده که مشهورترین آن‌ها سه فایل را در بر می‌گیرد: F0248، F0371، F0416، در F0248 اسناد محلی و سفارت را دربر می‌گیرد، F0371 اسناد وزارت خارجه و F0416 اسناد قبلاً چاپ شده است که به صورت یک کتاب برای مأموران تهیه می‌شد. این مؤسسات اسناد این بخش را بدون تغییر به صورت افست چاپ کرده‌اند. پس اسناد این کتاب‌ها نسبت به کل مجموعه بایگانی ملی هیچ‌چیز نیست. البته برای کسی که دسترسی به هیچ اسنادی ندارد، حتماً خوب است.
ـ چه تعداد سند فارسی در بایگانی ملی موجود است؟
تفرشی: اسناد فارسی یک‌جا تجمیع شده، حدود یکصد هزار برگ سند در 160 پرونده را در بر می‌گیرد. البته در آرشیو هند در کتابخانه بریتانیا (Biritish Library) نیز حجم زیادی از اسناد فارسی نگهداری می‌شود. این مجموعه بسیار مهم است و ارزش آن را دارد که به ایران منتقل شود، چون به دلیل فارسی بودن اسناد مخاطب وسیع‌تری را در بر می‌گیرد. این اسناد هم ارزش نگهداری و هم ارزش چاپ دارند. در زمینة‌ تاریخ اجتماعی، سیاسی و دیپلماتیک ایران ارزش فراوانی دارد. البته این اسناد فارسی جای اسناد انگلیسی را نمی‌گیرد، ولی بُعد دیگری از حوادث را نشان می‌دهد. به نظر من هر کدام از این اسناد بخشی از تاریخ ما را روشن می‌کند و در هر صورت ارزشمند هستند. مثل اسنادی که توسط خُفیه‌نویس‌های سفارت از سراسر ایران گزارش شده است. در این گزارش‌ها اطلاعات جزیی وجود دارد که در منابع فارسی کمتر می‌بینیم، وضعیت روز به روز ولایات مختلف را در بر می‌گیرد.
دو نمونة آن‌ها پیش از این در ایران به چاپ رسیده است. یکی کتاب مخابرات استرآباد(2) که آقایان ایرج افشار و رسول دریاگشت چاپ کرده‌اند و دیگر کتاب وقایع اتفاقیه(3) که به کوشش آقای علی‏اکبر سعیدی سیرجانی منتشر شد. این دو کتاب پیش‌نویس گزارش خُفیه‌نویسان سفارت انگلیس است که به طور اتفاقی در خانوادة این افراد به جا مانده بود و یکی مربوط به استرآباد و دیگری مربوط به فارس است. این دو گزارش تصادفی در ایران مانده بود و اصل گزارش در جای دیگر نگهداری می‌شود. شما هر آن چه در یک شهر یا استان رخ می‌داد را می‌توانید در این گزارش‌ها و اسناد ببینید. از وضع تجارت، امنیت اجتماعی و سیاسی، تعدّی یا رفتار خوب یک حاکم با مردم و یا حتی وضعیت آب و هوا و طبقات مردم و... در این اسناد موجود است. خود خُفیه‌نویس‌ها هم در محلات مختلف شبکة خبرچین داشتند. اسناد فارسی لزوماً تاریخ روابط ایران و انگلیس نیست بلکه جنبه‌های مختلف تاریخ ایران را در بر می‌گیرد.
بعضی از این گزارش‌ها به انگلیسی ترجمه شده است. در بعضی مواقع اصل برخی از گزارش‌ها از بین رفته ولی خوشبختانه ترجمة انگلیسی آن‌ها باقی مانده است. مثل این‌ها، دهها مجلد گزارش از نقاط مختلف ایران وجود دارد که بیشتر مربوط به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است و نه تنها تاکنون به چاپ نرسیده‌اند، بلکه به ندرت توسط محققان مورد مطالعه واقع شده‌اند.
ـ در میان اسناد فارسی چه موضوعات دیگری می‏توان یافت؟
تفرشی: اسنادی است که مستقیم مربوط به انگلستان و مردم ایران است. افرادی بودند که توسط انگلستان به ایران تبعید شدند. این تبعیدی‌ها با سفارت انگلیس بر سر حقوقشان مکاتبه داشتند. بعضی اوقات در میان این مکاتبات افراد مشهوری نیز دیده می‌شوند. همیشه این مکاتبات به معنای جاسوسی و مزدوری نیست. دولت انگلستان این افراد را که به ایران تبعید می‌کرد،‌ وظیفه داشت که حداقل زندگی تبعیدی‌ها را تأمین کند و به آن‌ها حقوق بدهد. اگر از این چارچوب بیرون ببینید می‌پندارید که فرد، حقوق بگیر و جاسوس انگلیس بوده است. مثلاً فردی قصد سفر از اصفهان به مشهد را داشته و از کنسول انگلیس اجازه گرفته است. در زمان‌های خاص مثل دوران جنگ، نفوذ بریتانیا در ایران بسیار زیاد بود تا آن‌جا که در بعضی مناطق برای انتشار نشریه باید از کنسول انگلیس اجازه می‌گرفتند. بررسی این اسناد از یک طرف نشان‌دهندة شرایط آن روز و از طرف دیگر میزان سیطره و نفوذ بریتانیا است.
وجه دیگر این اسناد مربوط به افراد و خانواده‌هایی است که ما اطلاع کمی نسبت به آن‌ها داریم. مثلاً من حدود 25 سال قبل مقاله‌ای در مورد ابوالحسن میرزا شیخ‌الرئیس قاجار نوشتم. (که در جلد اول کتاب تاریخ معاصر ایران(4) به چاپ رسید) بعدها در جنگ جهانی اول پسر شیخ‏الرئیس به نام همایون‏شه‏ رئیس به نفع دولت عثمانی و علیه انگلیس فعالیت می‌کرد. نامه‌های تظلّم این خانواده به مقامات انگلیسی برای آزادی فرزندشان موجود است. نامه‌هایی نیز از دیگر دستگیرشدگان دو جنگ جهانی اول و دوم را هم می‌توان در این مجموعه یافت.
موضوع دیگر مکاتبات مأموران رسمی و دولتی از رئیس‏الوزراء گرفته تا دیگران با مقامات بریتانیایی است که در بسیاری موارد نسخه‏ای در آرشیوهای ایرانی از آنها باقی نمانده است.
مورد دیگر که کم هم نیست، کشف رمز مکاتبات تلگرافی مقامات دولتی ایران با دیپلمات‏های کشورهای دیگر است که به دلیل کنترل انگلستان بر امور تلگرافی ایران، در موارد حساس و مورد نیاز، این مکاتبات سرقت یا کشف رمز و برای مقامات لندن ارسال می‏شده است.
مسأله دیگر نیز نامه‏های عادی ایرانیان برای احقاق خود در امور داخلی ایران بود که به دلیل ناامیدی از رسیدگی مسئولان دولتی دست به دامان انگلیسی‏ها‏ می‏شدند. این مکاتبات ضمن نشان دادن مطالبات و دغدغه‏ها‏ی مردم عادی، بیانگر عمق و دامنه نفوذ بریتانیا در ایران و بیانگر روی آوردن مردم به بیگانگان در زمانه ناکارآمدی دولت‏های ایران و بی‏‏توجهی آنان به مشکلات مردم است.
ـ اسناد فارسی بیشتر مربوط به چه دوره‌ای از تاریخ ایران است؟
تفرشی: بیشتر قرن نوزدهم را در بر می‌گیرد. البته اوایل قرن بیستم را هم دربر می‌گیرد.
ـ دقیقاً تا چه دوره‌ای؟
تفرشی: تا اوایل دورة‌ سلطنت رضاشاه پهلوی.
ـ پس موضوع جنگ جهانی اول باید در این اسناد موجود باشد؟
تفرشی: درباره جنگ جهانی اول بسیار فراوان است، ولی به طور نسبی درباره جنگ جهانی دوم کمتر است، هرچه زمان رضاشاه به جلو می‌رسد، اسناد کمتر می‌شود.
ـ علت آن چیست؟
تفرشی: علت آن این است که مأموران خفیه‌نویس کم می‌شوند و گزارش‌ها منظم نیست. بعد از جنگ جهانی اول دولت بریتانیا به تدریج سیطره استعماری‌اش در ایران کم می‌شود. ظهور دولت پهلوی، یک آسودگی خاطر به لندن می‌دهد که خطر نفوذ روسیه در ایران کم می‌شود. به علاوه مشکلات مالی بعد از جنگ هم زیاد بود و نمی‌توانستند از عهده مخارج حضور نیروهای خود در ایران برآیند. تا قبل از جنگ جهانی اول مسئله هند و نفت و خلیج‌فارس برای انگلیس مهم بود. به خصوص هنگام جنگ، وقتی سوخت نیروی دریایی انگلیس به نفت تغییر می‌کند، اهمیت آن بیشتر می‌شود.
بخش دیگر اهمیت این اسناد مکاتبات ایرانی‌ها برای مقامات بریتانیایی است. شما اگر در سایت آرشیو ملی بریتانیا دو کلمه To Persians و From Persians را جستجو کنید بیشتر اسنادی که معرفی می‌شوند پرونده‏ها‏یی به زبان فارسی است. نکته دیگر هنگام دیدن این اسناد این مطلب است که ایرانی‌ها در نامه‌های خود عادت به نوشتن نام و تاریخ نداشتند. پشت برگه، سفیر، کنسول یا منشی و مترجم آنان ، نام کامل و تاریخ نگارش آن را نوشته است.
در این‌جا به نکته‌ای مهم اشاره می‌کنم. پدیده‌ای به نام Public Diplomacy داریم که از دهة 1960 توسط آمریکایی‌ها باب شد و به آن «دیپلماسی عمومی» یا «دیپلماسی مردم محور» می‌گویند. این پدیده جدیدی است که به مناسبات میان دولت‏ها و نمایندگان آنان با اتباع عادی یا نخبگان غیردولتی دیگر کشورها (و نه مقامات دیگر کشورها) مربوط است. ولی باید بدانیم ماهیت و نحوه ساز و کار دیپلماسی عمومی توسط انگلیسی‌ها از قرن نوزدهم در ایران راه انداخته شد؛ یعنی ارتباط مأمورین بریتانیایی با مردم عادی. در سفارت بریتانیا شخصی به نام کنسول شرقی (Oriental Consul) یا دبیر شرقی (Oriental Security) وجود داشت که کارشان با دولت نبود، بلکه وظیفه آنها ارتباط با مردم عادی بود. می‌باید با تجار صحبت می‌کردند تا نبض بازار را می‌فهمیدند و یا حتی با روحانیت صحبت می‌کردند.
در تاریخ معاصر چند نمونه مشهور از دبیران شرقی انگلیس در ایران سراغ داریم؛ مثل آلن چارلز ترات (Alan Charles Trott) بعد از شهریور 1320 و یا در دوران جنگ جهانی اول در مناطق جنوب و فارس بودند. در زمان مصدق هم دو دبیر شرقی معروف سراغ داریم. یکی از آنها به نام رابین زینر R. C. Zaehner را بنا به توصیه خانم آن لمبتون به ایران می‌فرستد. زینر یک شرق‌شناس برجسته و استاد دانشگاه آکسفورد بود. اما جاسوس خیلی بدی بود. درایران با محافل مختلف ارتباط داشت اما به کارهای عیاشی و الواطی و تریاک‌کشی و مشروب‌خواری مشغول شد و گفته می‌شود که به جای جمع‌آوری اطلاعات، اطلاعات را لو می‌داد. پس از مدتی قبل از قطع رابطه ایران و انگلیس با فضاحت به لندن برگردانده شد. به جای او سموئل/ سم فال را فرستادند. سم فال در بیستم فوریه 2014، یک روز بعد از تولد 95 سالگی خود درگذشت.
- سم فال فارسی بلد بود؟
تفرشی: تا جایی که خودش می‏گفت، در آن موقع تا حدی برای رفع نیاز بلد بود. او با برادران رشیدیان و شمار دیگری از ایرانیان مشهور به دوستی با لندن ارتباط داشت، با جمال امامی، دربار، بازار و مردم در ارتباط بود. منظورم از مثال‌ها این مطلب بود که این دبیران شرقی در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با مأموران خُفیه‌نویس در ارتباط بودند. اما بعد از کاهش قدرت امپراتوری در قرن بیستم، این شبکه خبرگیری منظم و سیستماتیک حذف شد و هرازگاهی گزارشی این‌چنینی نوشته می‌شد. اسناد فارسی موجود محصول اقتدار فراوان امپراطوری بریتانیا در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است.
- غیر از اسناد فارسی مربوط به خفیه‌نویس‌ها، می‌توانید دو سه نمونه از اسناد مربوط به تاریخ مردم را مثال بزنید؟
تفرشی: مساله تظلمات و مکاتبات مردمان عادی در رابطه با مشکلات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی با ماموران دولت ایران و یا افراد تحت الحمایه بریتانیا و یا مربوط به مستعمرات منطقه‏ای بریتانیا، اختلافات تجاری ایرانیان با یکدیگر و یا طرف‏های بریتانیایی آنان، تلاش برای احقاق حق افراد ایرانی دستگیر شده توسط نیروهای نظامی یا امنیتی بریتانیایی (به خصوص در دو جنگ جهانی)، اسناد مکاتبات خصوصی با مقامات ایرانی درباره مناسبات دوجانبه، منطقه‏ای و بین‏المللی و جاسوسی و کشف رمز مکاتبات مقامات ایرانی با مقامات دیگر کشورها.
- باید بحث ادبیات نیز در این اسناد قابل تأمل باشد؟
تفرشی: بله، بسیار، هم ادبیات و هم خط. نوع خط‌ها و ادبیاتی که آن موقع استفاده می‌شده است، شکل ادبیات انگلیسی‌ها با ایرانی‌ها و برعکس، خطاب‌هایی که نسبت به همدیگر در مکاتبات رسمی و یا خصوصی صورت می‌گرفته، نوع خوشنویسی که وجود دارد، نوع کاغذها، نوع گردآوری و طبقه بندی این مدارک و یا نحوه رسیدگی و پاسخ گویی به آنها (گاهی توسط سفیر، گاهی توسط مقامات پایین‏تر بریتانیایی و گاهی توسط مباشران و دستیاران ایرانی آنان)، همه را در این اسناد فارسی زبان می‌توان دید.
- در بحث جنگ جهانی اول، موضوع قحطی بزرگ در اسناد بایگانی ملی وجود دارد؟
تفرشی: در حدود 250 هزار برگ سند در بایگانی‌های انگلیس راجع به جنگ جهانی اول در ایران وجود دارد. اولاً من نظر بدبینانه پرفسور محمد قلی مجد دربارة اسناد انگلیسی و مسئله قحطی را تقریبا قبول ندارم. اشتباه نشود. نه این که به کلی قبول ندارم، بلکه دامنه و عمق آن را قبول ندارم. همه می‌دانند جنگ جهانی در ایران اشغال شده، مرگ و میر بسیار زیادی به همراه داشت، در این باره در اسناد انگلیسی سندهای فراوانی درباره قحطی، وبا، تیفوس، طاعون و دیگر امراض خطرناک مسری در ایران وجود دارد. نکته مهم برای من، آمارهای مختلف مورد ادعا یا منتشر شده توسط آقای مجد است که چندان قابل اتکا و استناد نیست. دلیلش هم مشخص است. ایشان و منابعی که در کتاب استناد کرده‌اند، به این نکته توجه نکرده‌اند که هر کاهش جمعیتی در مکانی به معنای مرگ و میر نیست.
در جنگ جهانی اول و دوم شاهد مهاجرت گسترده جمعیت در داخل و یا به خارج بوده‌ایم، مثلاً در هر دو جنگ بندر لنگه خالی از سکنه شد؛ این بدین‌معنا نیست که همه مردم لنگه مرده‌اند، بلکه به خاطر جنگ به عمان مهاجرت کرده‌اند. این آمار چند میلیونی که آقای مجد مطرح کرده درست نیست. چنان که آمار ایشان از جمعیت ایران در آستانه جنگ جهانی اول و پایان آن نیز دقیق و مستند نیست. متأسفانه در دورة رییس‌جمهور قبلی، این موضوع به یک فوتبال سیاسی تبدیل شد. تبدیل یک بحث آکادمیک به یک ابزار و دستاویز امور سیاسی کار اشتباهی بود. برای ایران هم فایده‌ای نداشت و دنیا هم آن را جدی نگرفت. در صورتی که به عنوان یک بحث علمی می‌توان دربارة آن خیلی صحبت کرد. من تصورم این است که این آمار اغراق‌آمیز است؛ اما حتماً مرگ و میر و کشتار زیاد بوده است.
این که چقدر آذوقه از ایران به خارج رفته، ما شواهدی داریم که نیروهای بریتانیایی در بعضی مکان‌ها و زمان‌ها آذوقه را برای نیروهای خود در جبهه‌های مختلف، از ایران می‌بردند و برعکس آن گاهی هم داریم که برای نیروهای خودشان و گاهی برای مردمان عادی، آذوقه به ایران می‌آوردند. سندهای هر دو وجه موجود است.
- در مقدمة کتاب قحطی بزرگ(5) آقای مجد اشاره می‌کند که تقاضای اسناد بایگانی انگلستان را می‌کند اما به او نمی‌دهند. الان برای او امکان دیدن این اسناد هست؟
تفرشی: به نظر من، دسترسی نداشتن به اسناد بریتانیا در این مورد و مقطع خاص یک حرف کاملاً نادرست و غیرفنی است. زمانی می‌شود که پرونده خاصی به دلایل مختلفی که به منافع ملی و مصالح امنیتی بریتانیا مربوط است که در اختیار افراد نمی‌گذارند یا حتی در زمان تولید سند یا مدتی بعد از آن، بنا به ملاحظات مختلف امنیتی یا ملی بریتانیا کلاً سند را امحا می‏کنند. ولی اسناد به جا مانده اغلب قابل ردیابی و دریافت است. درباره جنگ جهانی اول ادعا این است که همه اسناد نجات یافته آزاد و در دسترس هستند. لذا یا سندی اساساً موجود نیست و یا آزاد شده است. این که سندی موجود است و در اختیار محقق قرار نمی‏دهند، در این موضوع و مقطع تاریخی درست نیست.
خود من سال‏ها است که دنبال شناسایی اسناد آزاد نشده مربوط به ایران و موضوعات و مجموعه‌های خاصی در بین آنها هستم که از دسترس خارج است و در چند مورد نیز در این موارد موفق بوده‌ام. اما تا آن‌جایی که من می‌دانم، سندی راجع به جنگ جهانی اول نیست که اطلاعی از آن وجود داشته باشد و آزاد نشده باشد. آقای مجد اگر سندی را سراغ دارند، شماره یا دست کم سرنخی از آن را بدهند، من پیگیری می‌کنم. همان‌طور که گفتم حدود 250 هزار برگ سند راجع به جنگ جهانی اول در انگلیس الآن در دسترس عموم است. من واقعاً نمی‌دانم چه چیزی را به ایشان نداده‌اند.
- اشاره فرمودید می‌توان برای به دست آوردن اسنادی شکایت کرد. ماجرای شکایت چیست؟
تفرشی: تا سال 1997 امکان پیگیری اسناد از دسترس عموم خارج شده وجود نداشت. در مبارزات انتخاباتی 1997، یکی از شعارهای انتخاباتی حزب کارگر تصویب «قانون آزادی اطلاعات» بود. مبدع اولیه این طرح تبلیغاتی در بریتانیا، یکی از رهبران حزب به نام جان اسمیت بود. او با توجه به شکست حزب کارگر از مارگارت تاچر، حزب را احیا کرد. ولی جان اسمیت به طرزی ناگهانی درگذشت و رهبری حزب به تونی بلر جوان رسید. بعد از روی کار آمدن حکومت کارگری و تونی‌بلر، این قانون تصویب شد اما به خاطر دشواری‏های مقدماتی تا ده سال عملاً اجرایی نشد. ده سال طول کشید که ساز و کار آن مهیا شد و از سال 2007 مصادف با روی کار آمدن گوردون براون قانون اجرایی شد. طبق این قانون وقتی شما سندی را ردیابی کنید که آزاد نشده باشد، می‌توانید شکایت کنید و اجازه انتشار آن را بگیرید.
من از سال 2007 تا الآن دوبار از این قانون استفاده کرده‌ام و توانستم پرونده‌های زیادی را در رابطه با ایران آزاد کنم. البته کاملاً و صد در صد موفق نشده‌ام. یکی مسئله جزایر سه گانه خلیج فارس (تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی) و دوم موضوع رابطة هسته‌ای ایران با بریتانیا پیش از انقلاب. در هر دو مورد پاسخ وزارت خارجه این بود که موضوع هنوز در جریان است. در مورد جزایر نکته‌ای را گفتند که معلوم بود حرفشان چیست. گفتند آزاد کردن این اسناد ممکن است کفه‌ترازو را به نفع یک طرف سنگین کند. از روز اول بریتانیا طرف اعراب بود و هنوز هم هست. این جمله یعنی این اسناد به نفع ایران است. اسناد که آزاد شد، من گزارش نسبتاً فشرده‏ای درباره آنها نوشتم.
- آن گزارش که در مجله شهروند امروز، به چاپ رسید؟
تفرشی: بله، خیلی گزارش خلاصه‌ای بود، چون پنج هزار صفحه سند است و نمی‌شد همة اسناد را در مقاله آورد. البته امیدوارم به زودی برگزیده‏ای از این مجموعه اسناد و گزارش کاملی از آن در قالب یک کتاب منتشر شود.
- در این رابطه، چند در صد اسناد آزاد شد؟
تفرشی: تقریباً 80 درصد اسناد در موضوع تحولات جزایر سه گانه خلیج فارس در سال‏های 1968 تا 1971. ولی در مور مناسبات اتمی ایران و بریتانیا بیشتر آزاد شد. البته در این میان شیطنت‌هایی صورت می‌گیرد. مثلاً پرونده‌ای که توقیف است و شما شکایت می‌کنید، ‌کل پرونده که حساس نیست. بلکه یکی دو برگ حساس دارد. این دو برگ را نگه می‏دارند و بقیه را آزاد می‏کنند. دوباره که شکایت کنید، چهار خط را سیاه می‏کنند و کپی سند سانسور شده را آزاد می‏کنند و ماجرا برای آزادسازی بقیه پرونده ادامه می‏یابد. البته به نظر کل حجم اسنادی که درباره ایران منتشر نمی‌شود، یک درصد است. لزوماً این اسناد آزاد نشده، امنیتی نیستند. بلکه ممکن است اسامی افرادی در سند آمده که ممکن است زنده باشند و با آزاد کردن آن اسناد مشکلی شخصی برای آنان پیش بیاید.
البته همه تلاش‌های من برای دسترسی به شماری از اسناد آزاد نشده مربوط به دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت و تحولات منتهی به سرنگونی حکومت دکتر محمد مصدق هنوز به جایی نرسیده است.
نکته‌ای که در اینجا باید خاطر نشان کنم، مربوط به پیامد تصویب قانون دسترسی آزادانه به اطلاعات در بریتانیا است. شماری از محققان در فاصله سال‏های 1997 تا 2007 یعنی در فاصله پیروزی حزب کارگر به رهبری تونی بلر و زمان تصویب آن قانون تا زمان روی کار آمدن گوردون براون و اجرایی شدن آن، گفتند طبق این قانون هر موقع سندی را طلب کنیم که منع امنیتی ندارد، باید بلافاصله آزاد شود؛ پس دورة آزادسازی سی ساله اسناد کلاً موضوعیت ندارد.
حدود چهار سال پیش تفاهمی بین دولت و محققین تاریخ در بریتانیا صورت گرفت مبنی بر این که قانون سنتی مدت سی سال از دسترس بودن اسناد دولتی به بیست سال تبدیل شود. اما یک دفعه مسئله آزادی حجم انبوهی از ده سال سند متراکم شده پیش آمد که باید یک ساله انتشار یابد. توافق شد که بایگانی ملی هر سال روی دو سال سند کار کند و در فرایند ده ساله به قانون بیست ساله برسد. در این میان حادثه‌ای رخ داد که کار عملاً بدتر شد.
دو سال قبل در انباری متروکه در جنوب غرب لندن، حدود ده میلیون سند درباره مستعمرات سابق انگلیس پیدا شد. آرشیو ملی بریتانیا به این اسناد در حال از بین رفتن اولویت داد و به طبقه بندی و ارایه آنها پرداخت و در نتیجه از کار اصلی خود در زمینه آزادسازی اسناد دیگر بازماند و از نظر زمانی از برنامه اعلام شده عقب ماند. به همین دلیل در موضوع اسناد وزارت خارجه که بیشتر اسناد مربوط به ایران در آن مجموعه است، به جای آزادسازی اسناد تا سال 1985، تنها تا سال 1982 آزاد شده است. البته قول داده‌اند که تا سال آینده میلادی به روز رسانی کرده و جبران کنند.
- طی گزارش این اسناد مسئله‌ای هم داشته‌اید؟
تفرشی: مکرر، بله، هنگام گزارش اسناد مربوط به دکتر شاپور بختیار بود که تعدادی گروه‌های تبعیدی خارج کشور اعتراض کردند. این گزارش اسنادی بود از همکاری گسترده دکتر شاپور بختیار با صدام حسین و تحریک و توجیه حکومت بعثی عراق برای حمله نظامی به ایران، یکی از اعتراضات این بود که چرا این اسناد را چاپ کرده‌اید؟ من البته جواب دادم که من پیام‏رسان هستم. اگر در این زمینه اعتراضی دارید به دولت و آرشیو ملی بریتانیا اعتراض کنید.
- آخرین سخن شما در مورد اسناد بایگانی ملی بریتانیا چیست؟
تفرشی: می‌خواهم بگویم بدبینی و خوش‌بینی بیش از حد، نسبت به اسناد انگلیسی هر دو بیماری‏های تحقیقاتی رایجی هستند و نباید این اسناد را وحی منزل و یا فاقد اعتبار تلقی کرد. زیرا هر دیپلماتی یا مأموری اغراض خودش را دارد و ممکن است که مطالبش کاملاً درست نباشد و بخشی از واقعیت را بیان کند و حتی اشتباه داشته باشد. از سوی دیگر همان‌طور که گفتم اطلاعات و تحلیل‏ها و مشاهدات فراوانی در این اسناد وجود دارد که می‌تواند زوایای ناشناخته تاریخ ما را روشن کند. اما اگر تصور کنیم همه اسناد انگلیسی نجات پیدا کرده‌ و یا همه اسناد انگلیسی در اختیار ماست، تصویر بی‌جایی است. من فکر می‌کنم بخش مهمی از اسناد انگلیسی که نجات پیدا کرده است در اختیار ما است. این مجموعه عظیم را نه باید بی‏‏کم و کاست پذیرفت و نه از آن غافل ماند و ارزش آن را دست کم گرفت.
ـ از این که با صبر و حوصله پاسخگوی سؤالات ما بودید، بسیار سپاسگزارم.
پی نوشت :
1-Iran Political Diaries 1881-1965, R.M.Burrell (ed), Oxford, 1997, 14 volumes.
2- مقصودلو(وکیل الدوله)، حسینقلی خان، مخابرات استرآباد؛ به کوشش ایرج افشار و رسول دریاگشت، تهران، نشرتاریخ ایران، 1363.
3- وقایع اتفاقیه؛ مجموعه گزارش‏ها‏ی خفیه نویسان انگلیس، به کوشش علی اکبر سعیدی سیرجانی، تهران، نوین، 1362.
4- تفرشی، مجید، «شیخ الرئیس قاجار و اندیش